قصاید و قطعات:منوچهری دامغانی
شماره 1: باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا
نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا****باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا
آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود****میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا
بوستان گویی بتخانهٔ فرخار شده ست****مرغکان چون شمن و گلبنکان چون وثنا
بر کف پای شمن بوسه بداده وثنش****کی وثن بوسه دهد بر کف پای شمنا
کبک ناقوس زن و شارک سنتورزنست****فاخته نای زن و بط شده طنبورزنا
پردهٔ راست زند نارو بر شاخ چنار****پردهٔ باده زند قمری بر نارونا
کبک پوشیده به تن پیرهن خز کبود****کرده با قیر مسلسل دو بر پیرهنا
پوپوک پیکی، نامه زده اندر سر خویش****نامه گه باز کند، گه شکند بر شکنا
فاخته راست بکردار یکی لعبگرست****در فکنده به گلو حلقهٔ مشکین رسنا
از فروغ گل اگر اهرمن آید بر تو****از پری بازندانی دو رخ اهرمنا
نرگس تازه چو چاه ذقنی شد به مثل****گر بود چاه ز دینار و ز نقره ذقنا
چونکه زرین قدحی بر کف سیمین صنمی****یا درخشنده چراغی به میان پرنا
وان گل نار بکردار کفی شبرم سرخ****بسته اندر بن او لختی مشک ختنا
سمن سرخ بسان دو لب طوطی نر****که زبانش بود از زر زده در دهنا
وان گل سوسن مانندهٔ جامی ز لبن****ریخته معصفر سوده میان لبنا
ارغوان بر طرف شاخ تو پنداری راست****مرغکانند عقیقین زده بر بابزنا
لاله چون مریخ اندر شده لختی به کسوف****گل دوروی چو بر ماه سهیل یمنا
چون دواتی بسدینست خراسانی وار****باز کرده سر او، لاله به طرف چمنا
ثوب عتابی گشته سلب قوس قزح****سندس رومی گشته سلب یاسمنا
سال امسالین نوروز طربنا کترست****پار وپیرار همی دیدم، اندوهگنا
این طربناکی و چالاکی او هست کنون****از موافق شدن دولت با بوالحسنا
شماره 2: همی سوزد میان راغ، عنبرها به مجمرها
همی ریزد میان باغ، لؤلؤها به زنبرها****همی سوزد میان راغ، عنبرها به مجمرها
ز قرقویی به صحراها، فروافکنده بالشها****ز بوقلمون به وادیها، فروگسترده بسترها
زده یاقوت رمانی به صحراها به خرمنها****فشانده مشک خرخیزی، به بستانها به زنبرها
به زیر پر قوش اندر، همه چون چرخ دیباها****به پر کبک بر، خطی سیه چون خط محبرها
چو چنبرهای یاقوتین به روز باد گلبنها****جهنده بلبل و صلصل، چو بازیگر به چنبرها
همه کهسار پر زلفین معشوقان و پر دیده****همه زلفین ز سنبلها، همه دیده ز عبهرها
شکفته لالهٔ نعمان، بسان خوب رخساران****به مشک اندر زده دلها، به خون اندر زده سرها
چو حورانند نرگسها، همه سیمین طبق بر سر****نهاده بر طبقها بر ز زر ساو ساغرها
شقایقهای عشق انگیز، پیشاپیش طاووسان****بسان قطره های قیر باریده بر اخگرها
رخ گلنار، چونانچون شکن بر روی بترویان****گل دورویه چونانچون قمرها دور پیکرها
دبیرانند پنداری به باغ اندر، درختان را****ورقها پر ز صورتها، قلمها پر ز زیورها
بسان فالگویانند مرغان بر درختان بر****نهاده پیش خویش اندر، پر از تصویر دفترها
عروسانند پنداری به گرد مرز، پوشیده****همه کفها به ساغرها، همه سرها به افسرها
فروغ برقها گویی ز ابرتیره و تاری****که بگشادند اکحلهای جمازان به نشترها
زمین محراب داوودست، از بس سبزه، پنداری****گشاده مرغکان بر شاخ چون داوود حنجرها
بهاری بس بدیعست این، گرش با ما بقابودی****ولیکن مندرس گردد به آبانها و آذرها
جمال خواجه را بینم بهار خرم شادی****که بفزاید، به آبانها و نگزایدش صرصرها
خجسته خواجهٔ والا، در آن زیبا نگارستان****گراز آن روی سنبلها و یا زان زیر عرعرها
خداوندی که نام اوست، چون خورشید گسترده****ز مشرقها به مغربها، ز خاورها به خاورها
به پیش خشم او، همواره دوزخها چوکانونها****به پیش دست او جاوید دریاها چو فرغرها
خرد را اتفاق آنست با توفیق یزدانی****که فرمان می دهند او را برین هر هفت کشورها
مه و خورشید، سالاران گردون، اندرین بیعت****نشستستند یکجا و نبشتستند محضرها
چه دانی از بلاغتها، چه خوانی از سخاوتها****که یزدانش بداده ست آن و صد چندان و دیگرها
فریش آن منظر میمون و آن فرخنده ترمخبر****که منظرها ازو خوارند و در عارند مخبرها
الا یا سایهٔ یزدان و قطب دین پیغمبر****به جود اندر چو بارانها، به خشم اندر چوتندرها
بهار نصرت و مجدی و اخلاقت ریاحینها****بهشت حکمت و جودی و انگشتانت کوثرها
ستمکاران و جباران بپوشیدند از سهمت****همه سرها به چادرها، همه رخها به معجرها
بود آهنگ نعمتها، همه ساله به سوی تو****بود آهنگ کشتیها، همه ساله به معبرها
کف راد تو بازست و فرازست اینهمه کفها****دربارت گشاده ست و ببسته ست اینهمه درها
مکارمها به حلم تو گرفته ست استقامتها****که باشد استقامتهای کشتیها به لنگرها
همی تا بر زند آواز بلبلها به بستانها****همی تا بر زند قالوس خنیاگر به مزمرها
به پیروزی و بهروزی، همی زی با دل افروزی****به دولتهای ملک انگیز و بخت آویز اخترها
شماره 3: فرو مرد قندیل محرابها
چو از زلف شب بازشد تابها****فرو مرد قندیل محرابها
سپیده دم، از بیم سرمای سخت****بپوشید بر کوه سنجابها
به میخوارگان ساقی آواز داد****فکنده به زلف اندرون تابها
به بانگ نخستین از آن خواب خوش****بجستیم چون گو ز طبطابها
عصیر جوانه هنوز از قدح****همی زد بتعجیل پرتابها
از آواز ما خفته همسایگان****بی آرام گشتند در خوابها
برافتاد بر طرف دیوار و بام****ز بگمازها نور مهتابها
منجم به بام آمد از نور می****گرفت ارتفاع سطرلابها
ابر زیر و بم شعر اعشی قیس****همی زد زننده به مضرابها
و کاس شربت علی لذه****و اخری تداویت منها بها
لکی یعلم الناس انی امرو****اخذت المعیشه من بابها
شماره 4: که مهجور کردی مرا ازعشیقا
غرابا مزن بیشتر زین نعیقا****که مهجور کردی مرا ازعشیقا
نعیق تو بسیار و ما را عشیقی****نباید به یک دوست چندین نعیقا
ایا رسم و اطلال معشوق وافی****شدی زیر سنگ زمانه سحیقا
عنیزه برفت از تو و کرد منزل****به مقراط و سقط اللوی و عقیقا
خوشا منزلا، خرما جایگاها****که آنجاست آن سرو بالا رفیقا
بود سرو در باغ و دارد بت من****همی بر سر سرو باغی انیقا
ایا لهف نفسی که این عشق بامن****چنین خانگی گشت و چونین عتیقا
ز خواب هوی گشت بیدار هرکس****نخواهم شدن من ز خوابش مفیقا
بدان شب که معشوق من مرتحل شد****دلی داشتم ناصبور و قلیقا
فلک چون بیابان و مه چون مسافر****منازل: منازل، مجره: طریقا
بریدم بدان کشتی کوه لنگر****مکانی بعید و فلاتی سحیقا
شماره 5: ای ماهروی شرم نداری ز روی ما
ای با عدوی ما گذرنده ز کوی ما****ای ماهروی شرم نداری ز روی ما؟
نامم نهاده بودی بدخوی جنگجوی****با هر کسی همی گله کردی ز خوی ما
جستی و یافتی دگری بر مراد دل****رستی ز خوی ناخوش و از گفتگوی ما
اکنون به جوی اوست روان آب عاشقی****آن روز شد که آب گذشتی به جوی ما
گویند سردتر بود آب از سبوی نو****گر مست آب ما که کهن شد سبوی ما
اکنون یکی به کام دل خویش یافتی****چندین به خیر خیر چه گردی به کوی ما؟
حرف ب
شماره 6: راه را گرد نشانده ست سحاب
دوستان! وقت عصیرست و کباب****راه را گرد نشانده ست سحاب
سوی رز باید رفتن به صبوح****خویشتن کردن مستان و خراب
نیمجوشیده عصیر از سر خم****درکشیدن، که چنینست صواب
رادمردان را هنگام عصیر****شاید ار می نبود صافی و ناب
تا دو سه روز درین سایهٔ رز****آب انگور گساریم به آب
بفروزیم همی آتش رز****گسترانیم بر او سرخ کباب
تاک رز باشدمان شاسپرم****برگ رز باشد دستار شراب
نقل ما خوشهٔ انگور بود****از بر سر بر چون پرعقاب
بانگ جوشیدن می باشدمان****نالهٔ بر بط و طنبور و رباب
شماره 7: آب انگور دو سالینه م فرموده طبیب
در خمار می دوشینم ای نیک حبیب****آب انگور دو سالینه م فرموده طبیب
آب انگور فرازآور یا خون مویز****که مویز ای عجبی هست به انگور قریب
شود انگور زبیب آنگه کش خشک کنی****چون بیاغاری انگور شود، خشک زبیب
این زبیب ای عجبی مردهٔ انگور بود****چون ورا تر کنی زنده شود اینت غریب
می بباید که کند مستی و بیدار کند****چه مویزی و چه انگوری، ای نیک حبیب
ما بسازیم یکی مجلس، امروزین روز****چون برون آید از مسجد آدینه خطیب
بنشینیم همه عاشق و معشوق به هم****نه ملامتگر ما را و نه نظاره رقیب
می دیرینه گساریم به فرعونی جام****از کف سیم بناگوشی با کف خضیب
جرعه برخاک همی ریزیم از جام شراب****جرعه بر خاک همی ریزد آزاده ادیب
ناجوانمردی بسیار بود، چون نبود****خاک را از قدح مرد جوانمرد نصیب
حرف ت
شماره 8: ای دوست بیار آنچه مرا داروی خوابست
آمد شب و از خواب مرا رنج و عذابست****ای دوست بیار آنچه مرا داروی خوابست
چه مرده و چه خفته که بیدار نباشی****آن را چه دلیل آری و این را چه جوابست
من جهد کنم بی اجل خویش نمیرم****در مردن بیهوده، چه مزد و چه ثوابست
من خواب ز دیده به می ناب ربایم****آری عدوی خواب جوانان می نابست
سختم عجب آید که چگونه بردش خواب****آن را که به کاخ اندر یک شیشه شرابست
وین نیز عجبتر که خورد باده نه بر چنگ****بی نغمهٔ چنگش به می ناب شتابست
اسبی که صفیرش نزنی می نخورد آب****نی مرد کم از اسب و نه می کمتر از آبست
در مجلس احرار سه چیزست و فزون به****وان هر سه شرابست و ربابست و کبابست
نه نقل بود ما را، نی دفتر و نی نرد****وان هر سه بدین مجلس ما در، نه صوابست
دفتر به دبستان بود و نقل به بازار****وین نرد به جایی که خرابات خرابست
ما مرد شرابیم و کبابیم و ربابیم****خوشا که شرابست و کبابست و ربابست
شماره 9: نه این دل ما غارت ترکان تتارست
ای ترک ترا با دل احرار چه کارست****نه این دل ما غارت ترکان تتارست
از ما بستانی دل و ما را ندهی دل****با ما چه سبب هست ترا، یا چه شمارست
ما را به از این دار و دل ما به از این جوی****من هیچ ندانم که مرا با تو چه کارست
هرگاه که من جهد کنم دل به کف آرم****بازش تو بدزدی ز من این کارنه کارست
من پار بسی رنج و عنای تو کشیدم****امسال به هش باش که امسال نه پارست
نه دل دهدم کز تو کنم روی به یکسوی****نه با تو ازین بیش مرا رنج و مرارست
هر روز دگر خوی و دگر عادت و کبرست****این خوی بد و عادت تو چند هزارست
خوی تو همی گردد و خویی که نگردد****خوی ملک پیلتن شیر شکارست
مسعود ملک آنکه به جنب هنر او****اندر ملکان هر چه هنر بود عوارست
آن ملکستانی که هر آن ملک که بستاند****کو تیغ بدو تیز کند ملکسپارست
در لشکر اسکندر از اسب نبودی****چندانکه در این لشکر از پیل قطارست
ده پانزده من بیش نبد گرز فریدون****هفتاد منی گرز شه شیر شکارست
از چوب بدی تخت سلیمان پیمبر****وین تخت شه مشرق از زر عیارست
گویند که آن تخت ورا باد ببردی****وین نزد من ای دوست نه فخرست و نه عارست
زیرا که هر آن چیز که باشد برباید****باشد سبک و هر چه سبک باشد خوارست
ار روی ملوکانش هر روز نشاطست****وز کیسهٔ شاهانش هر روز نثارست
هر چند که خوبست، درو خوبترین چیز****دیدار شه پیلتن شیرشکارست
آمد ملکا عید و می لعل همی گیر****کاین می سبب رستن بنیان ضرارست
می بر تو حلالست که در دار قراری****وان را بزه باشد که نه در دار قرارست
تا خاک فروتر بود و نار زبرتر****تا پیش هوا نار و هوا از پی نارست
گوشت به سوی نوش جهانگیر بزرگست****چشمت به سوی آن صنم باده گسارست
شماره 10: نه ابرست و نه خورشید، نه بادست و نه گردست
الا وقت صبوحست، نه گرمست و نه سردست****نه ابرست و نه خورشید، نه بادست و نه گردست
بیار ای بت کشمیر، شراب کهن پیر****بده پر و تهی گیر که مان ننگ و نبردست
از آن باده که زردست و نزارست ولیکن****نه از عشق نزارست و نه از محنت زردست
به جان اندر قوتست و به مغز اندر مشکست****به چشم اندرنورست و به روی اندر، وردست
شماره 11: خلدست ولیکن نه درو جوی عقارست
چرخست ولیکن نه درو طالع نحسست****خلدست ولیکن نه درو جوی عقارست
چون ابروی معشوقان با طاق و رواقست****چون روی پریرویان با رنگ و نگارست
بازیگه شمس و قمر و ببر و هزبرست****منزلگه جود و کرم و حلم و وقارست
از روی سلاطینش هر روز بساطست****وز بوسهٔ شاهانش هر روز نثارست
شماره 12: نبیذ غارجی رسم کرامست
سپیده دم که وقت کار عامست****نبیذ غارجی رسم کرامست
مرا ده ساقیا جام نخستین****که من مخمورم و میلم به جامست
ولیکن لختکی باریکتر ده****نبیذ یکمنی دادن کدامست
نماز بامدادان کرد باید****سه جام یکمنی خوردن حرامست
چو وام ایزدی بنهاده باشم****مرا ده ساتگینی بر تو وامست
چنانکه باز نشناسد امامم****رکوعم را رکوعست ار قیامست
خوشا جام میا، خوشا صبوحا****خوشا کاین ماهرو ما را غلامست
دو زلفش دو شب و دو خال مشکین****ظلام اندر ظلام اندر ظلامست
صبوح از دست آن ساقی صبوحست****مدام از دست آن دلبر مدامست
غلام و جام می را دوست دارم****نه جای طعنه و جای ملامست
همی دانم که این هر دو حرامند****ولیکن این خوشیها در حرامست
شماره 13: ماه شدن و آمدن راه رزانست
المنه لله که این ماه خزانست****ماه شدن و آمدن راه رزانست
از بسکه درین راه رز انگور کشانند****این راه رز ایدون چو ره کاهکشانست
چون قوس قزح برگ رزان رنگبر نگند****در قوس قزح خوشهٔ انگور گمانست
آبی چو یکی کیسگکی از خز زردست****در کیسه یکی بیضهٔ کافور کلانست
واندر دل آن بیضهٔ کافور ریاحی****ده نافه و ده نافگک مشک نهانست
وان سیب بکردار یکی مردم بیمار****کز جملهٔ اعضا و تن او را دو رخانست
یک نیمه رخش زرد و دگر نیمه رخش سرخ****این را هیجان دم و آن را یرقانست
وان نار همیدون به زنی حامله ماند****واندر شکم حامله مشتی پسرانست
تا می نزنی بر ز میش، بچه نزاید****چون زاد بچه، زادن و خوردنش همانست
مادر، بچه ای، یا دو بچه زاید یا سه****وین نار چرا مادر سیصد بچگانست
مادر بچه را تا ز شکم نارد بیرون****بستر نکند، وین نه نهانست عیانست
اندر شکم او خود بچه را بسترکی زرد****کرده ست و بدو در ز سر بچه نشانست
اکنون صفت بچهٔ انگور بگویم****کاین هر صفتی در صفت او هذیانست
انگور بکردار زنی غالیه رنگست****و او را شکمی همچو یکی غالیه دانست
اندر شکمش هست یکی جان و سه تا دل****وین هر سه دل او را ز سه پاره ستخوانست
گویند که حیوان را جان باشد در دل****و او را ستخوانی دل وجانست و روانست
جان را نشنیدم که بود رنگ، ولی جانش****همرنگ یکی لاله که در لاله ستانست
جان را نبود بوی خوش و بوی خوش او****چون بوی خوش غالیه و عنبر و بانست
انگور سیاهست و چوماهست و عجب نیست****زیرا که سیاهی صفت ماه روانست
عیبیش جز این نیست که آبستن گشته ست****او نوز یکی دخترکی تاز جوانست
بی شوی شد آبستن، چون مریم عمران****وین قصه بسی طرفه تر و خوشتر از آنست
زیرا که گر آبستن مریم به دهان شد****این دختر رز را، نه لبست و نه دهانست
آبستنی دختر عمران به پسر بود****آبستنی دختر انگور به جانست
آن روح خداوند همه خلق جهان بود****وین راح خداوند همه خلق جهانست
گر قصد جهودان بد در کشتن عیسی****در کشتن این، قصد همه اهل قرانست
آن را بگرفتند و کشیدند و بکشتند****وین را بکشند و بکشند، این به چه سانست
آن، زنده یکی را و دو را کرد به معجز****وین، زنده گر جان همه خلق زمانست
ناکشتهٔ کشته صفت روح قدس بود****ناکشتهٔ کشته صفت این حیوانست
آن را، نگر از کشتن آنها چه زیان بود****این را، نگر از کشتن اینها چه زیانست
آن را، پس سختی ز همه رنج امان بود****وین را، پس سختی ز همه رنج امانست
آن را به سماوات مکان گشت و مر این را****بر دست امیران و وزیرانش مکانست
چون دست وزیر ملک شرق که دستش****از باده گران نیست، که از جود گرانست
شمس الوزرا احمد عبدالصمد آنکو****شمس الوزرا نیست که شمس الثقلانست
آن پیشرو پیشروان همه عالم****چون پیشرو نیزهٔ خطی که سنانست
مهتر ز همه خلق جهان او به دو کوچک****مهتر به دو کوچک، به دلست و به زبانست
درانه و دوزان به سر کلک نیابی****درانه و دوزان به سر کلک و بنانست
اندر کرمش، هر چه گمان بود یقین شد****واندر نسبش، هر چه یقین بود گمانست
خردش نگرش نیست، که خردک نگرشنی****در کار بزرگان همه ذلست و هوانست
دینار دهد، نام نکو باز ستاند****داند که علی حال زمانه گذرانست
مرحاشیهٔ شاه جهان را و حشم را****هم مال دهنده ست و هم مال ستانست
زیرا که ولایت چو تنی هست و درآن تن****این حاشیه شاه رگست و شریانست
دستور طبیبست که بشناسد رگ را****چون با ضربان باشد و چون بی ضربانست
چون با ضربانست کند قوت او کم****ورکم نکند، بیم خناق از هیجانست
چون بی ضربان باشد، نیرو دهد او را****ورنه دل ملکت را بیم یرقانست
این کار وزارت که همی راند خواجه****نه کار فلان بن فلان بن فلانست
بود آن همگان را غرض و مصلحت خویش****این را غرض و مصلحت شاه جهانست
هرگز ندهد خردمنش را بر خود راه****کز خردمنش محتشمانرا حدثانست
از پشه عنا و الم پیل بزرگست****وز مور، فساد بچهٔ شیر ژیانست
خسرو تنهٔ ملک بود او دلهٔ ملک****ملکت چو قرآن، او چو معانی قرانست
ملکت چو چراگاه و رعیت رمه باشد****جلاب بود خسرو و دستور شبانست
لشکر چو سگان رمه و دشمن چون گرگ****وین کار سگ و گرگ و رمه با رمه بانست
ما را رمه بانیست نه زو در رمه آشوب****نه ایمن ازو گرگ و نه سگ زو به فغانست
هرگز نکند با ضعفا سخت کمانی****با آنکه بداندیش بود، سخت کمانست
تا بر بم و بر زیر نوای گل نوش است****تا بر گل بربار خروش ورشانست
عمر و من او را نه قیاس ونه کران باد****چون فضل و منش را نه قیاس و نه کرانست
بادا به بهار اندر چندانکه بهارست****بادا به خزان اندر چندانکه خزانست
شماره 14: آرام من و مونس من روز و شب اینست
می بر کف من نه که طرب را سبب اینست****آرام من و مونس من روز و شب اینست
تریاق بزرگست و شفای همه غمها****نزدیک خردمندان می را لقب اینست
بی می نتوان کردن شادی و طرب هیچ****زیرا که بدین گیتی اصل طرب اینست
معجون مفرح بود این تنگدلان را****مر بی سلبان را به زمستان سلب اینست
ای آنکه نخوردستی می گر بچشی زان****سوگند خوری، گویی: شهد و رطب اینست
می گیر و عطا ورز و نکو گوی و نکو خواه****اینست کریمی و طریق ادب اینست
شماره 15: با غرفهٔ فردوس به فردوس قرینست
این قصر خجسته که بنا کرده ای امسال****با غرفهٔ فردوس به فردوس قرینست
همچون حرمش طالع سعدست و مبارک****همچون ارمش نقش مهنا و گزینست
چون قدر تو عالی و چو روی تو گشاده****چون عهد تو نیکو و چو حلم تو رزینست
چوبش همه از صندل و از عود قماری****سنگش همه از گوهر و یاقوت ثمینست
آبش همه از کوثر و از چشمهٔ حیوان****خاکش همه از عنبر و کافور عجینست
حرف د
شماره 16: داد زمانه بده کایزد داد تو داد
روزی بس خرمست، می گیر از بامداد****داد زمانه بده کایزد داد تو داد
خواسته داری و ساز، بیغمیت هست باز****ایمنی و عز و ناز، فرخی و دین وداد
نیز چه خواهی دگر، خوش بزی و خوش بخور****انده فردا مبر، گیتی خوابست و باد
رفته و فرمودنی، مانده و فرسودنی****بود همه بودنی، کلک فرو ایستاد
می خور کت بادنوش، بر سمن و پیلگوش****روز رش و رام و جوش، روز خور و ماه و باد
آمد نوروز ماه می خور و می ده پگاه****هر روز تا شامگاه، هر شب تا بامداد
بارد در خوشاب، از آستین سحاب****وز دم حوت آفتاب، روی به بالا نهاد
برجه تا برجهیم، جام به کف برنهیم****تن به می اندر دهیم، کاری صعب اوفتاد
مرغ دل انگیز گشت، باد سمنبیز گشت****بلبل شبخیز گشت، کبک گلو برگشاد
بلبل باغی به باغ، دوش نوایی بزد****خوبتر از باربد نغزتر از بامشاد
وقت سحرگه چکاو، خوش بزند در تکاو****ساعتکی گنج گاو، ساعتکی گنج باد
رعد تبیره زنست، برق کمند افکنست****وقت طرب کردنست، می خور کت نوش باد
قوس قزح، قوسوار، عالم فردوسوار****کبک دری کوسوار، کرده گلو پر زباد
باغ پر از حجله شد راغ پر از کله شد****دشت پر از دجله شد، کوه پر از مشک ساد
زان می عنابگون، در قدح آبگون****ساقی، مهتابگون ترکی، حورا نژاد
ای بدل ذویزن، بوالحسن بن الحسن****فاعل فعل حسن، صاحب دوکف راد
در همه کاری صبور، وز همه عیبی نفور****کالبد تو ز نور، کالبد ما ز لاد
فضل و کرم کرد تست، جود و سخا ورد تست****دولت شاگرد تست گوهر و عقل اوستاد
ویژه تویی در گهر، سخته تویی در هنر****نکته تویی طرفه تر از نکت سندباد
ای عوض آفتاب، روز و شبان به آب وتاب****تو به مثل چون عقاب، حاسد ملعونت خاد
گفته امت مدحتی، خوبتر از لعبتی****سخت نکو حکمتی، چون حکم بن معاذ
جایزه خواهم یکی، کم بدهی اندکی****ور ندهی بیشکی، ز ایزد خواهم عیاذ
سیم تو زی من رسید، جامه نیامد پدید****جام بباید کشید، جامه ببایدت داد
هست در آن بس کشی جامه ز تن برکشی****برفکنی برکشی بنده ات را برچکاد
بنده بنازد بدان، سر بفرازد بدان****کس نگذارد بدان چون بچه بایست شاد
تا طرب و مطربست، مشرق و تا مغربست****تا یمن و یثرب است، آمل و استار باد
بنشین خورشیدوار، می خور جمشیدوار****فرخ و امیدوار چون پسر کیقباد
شماره 17: زان ده مرا که رنگش چون جلنار باشد
ساقی بیا که امشب ساقی به کار باشد****زان ده مرا که رنگش چون جلنار باشد
می ده چهار ساغر، تا خوشگوار باشد****زیرا که طبع مردم را بر چهار باشد
همطبع را نبیدش فرزانه وار باشد****تا نه خروش باشد، تا نه خمار باشد
نی نی دروغ گفتم، این چه شمار باشد****باری نبید خوردن کم از هزار باشد؟
باده خوریم روشن، تا روزگار باشد****خاصه که باده خوردن با بختیار باشد
خاصه که روز دولت مسعود یار باشد****خاصه که ماهرویی، اندر کنار باشد
میراجل که کارش با کارزار باشد****یا در میان مجلس، یا در شکار باشد
تا این جهان به جایست، او را وقار باشد****او با سرور باشد، او با یسار باشد
لشکرگذار باشد دشمن شکار باشد****دیناربخش باشد، دیناربار باشد
هم حقشناس باشد، هم حقگزار باشد****هم در بدی و نیکی، اسپاسدار باشد
در کارهای عقبی با کردگار باشد****در کارهای دنیی با اعتبار باشد
شکرش عزیز باشد، دینارخوار باشد****از فخر فخر باشد، از عارعار باشد
جشن سده امیرا! رسم کبار باشد****این آین گیومرث و اسفندیار باشد
زان برفروز کامشب اندر حصار باشد****او را حصار میرا، مرخ و عفار باشد
آن آتشی که گویی نخلی ببار باشد****اصلش ز نور باشد، فرعش ز نار باشد
چون بنگری به طولش سرو و چنار باشد****گر سرو را ز گوهر بر سر شعار باشد
چون بنگری به عرضش، از کوهسار باشد****ور کوه را ز عنبر در سر خمار باشد
سرو از عقیق باشد، کوه از عقار باشد****این مستعیر باشد، آن مستعار باشد
با احمرار باشد، با اصفرار باشد****نه احمرار باشد، نه اصفرار باشد
هم با شعاع باشد، هم با شرار باشد****زینش لباس باشد، زانش دثار باشد
چون لاله زار باشد، چون مرغزار باشد****نه لاله زار باشد، نه مرغزار باشد
چمیدن فرازش مانند مار باشد****رخشیدن شعاعش گویی نضار باشد
میرجلیل برخور، تا روزگار باشد****با قند لب نگاری، کز قندهار باشد
خورشید روی باشد، عنبر عذار باشد****از پای تا به فرقش رنگ و نگار باشد
برلحن چنگ و سازی کش زیرزار باشد****زیرش درست باشد، بم استوار باشد
دستانهای چنگش سبزهٔ بهار باشد****نوروز کیقبادی و آزادوار باشد
تا گوش خوبرویان با گوشوار باشد****تا جنگ و تا تعصب با ذوالفقار باشد
تا کان و چشمه باشد، تا کوهسار باشد****تا بوستان و سبزی، تا کامگار باشد
تا بیقرار گردون اندر مدار باشد****وندر مدار گردون کس را قرار باشد
تا سعد و نحس باشد، با اختیار باشد****چونانکه اختیارش بی اضطرار باشد
ذلش نهفته باشد، عز آشکار باشد****واندر پناه ایزد، در زینهار باشد
برچسبها: منوچهری دامغانی, قصیده, معلقه, درون مایه


