دین،اخلاق،ادبیات عرب
 
آگاهی وبصیرت

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۵ توسط جعفرکارگزار

عظمت خداوند

بود اولين خطبه آن امام‏

 

على آن شهنشاه نيكو مرام‏

كه پيدايش آسمان و زمين‏

 

ز خلقت ز نعت جهان آفرين‏

بفرمود در آن به شرح و بيان‏

 

ز وصف مكان و ز وصف زمان‏

ستايش بود ويژه آن خداى‏

 

خداوند يكتا و پاكيزه راى‏

ستايشگران را توانى مباد

 

بر آنان نباشد توانى زياد

كه او را بدانسان ستايش كنند

 

به قدر خود او را نيايش كنند

به عالم بود هر كه اهل حساب‏

 

جهان بهر آنان بود گر كتاب‏

نشايد كه او را نعم بشمرند

 

نشايد كه راهى چنين بسپرند

كسانى كه اهل تلاش‏اند و كوش‏

 

به هر دم فتاده به جنب و به جوش‏

نشايد كه حقّش نموده ادا

 

به عجزى شوند همچنان مبتلا

شوند عاجز از درك شأن و مقام‏

 

مقام همان خالق ذو زمام‏

چو ژرفا نگر ره برد سوى او

 

در اين ره فراوان كند گفتگو

نشايد كه بر علم او پى برد

 

به قصدى بدينگونه ره بسپرد

خدائى كه دارد فراوان نشان‏

 

برون از حدود است و باشد عيان‏

كه وصفش نگنجد به حرف و سخن‏

 

فتد آدمى گر به دام محن‏

نه وقتى بود تا كه فرصت دهد

 

به قصد شمارش كسى پا نهد

نگنجد به وقتى چو باشد دراز

 

كه گويد همى وصف آن بى‏نياز

بيامد قدرت وجود همه آفريد

 

به فرمان وى شد بدينسان پديد

ره استفاده كنند اختيار

 

ز سوى وى آمد بدينسان قرار

زمين را بداد او قرار و سكون‏

 

ز كوههاى بيرون ز حدّ و فزون‏

     

 

چگونه خدا را بشناسيم‏

بود پايه دين شناخت خدا

 

كه باشد وجودش ترا آشنا

به يكتائى وى كنى اعتراف‏

 

بجز اين نگوئى كلام خلاف‏

سپس با خلوصى كه باشد يقين‏

 

عمل را كنى با سخن همنشين‏

صفات دگر را برى از خيال‏

 

بدينسان شناسى همان ذو الجلال‏

كه آيد اگر از نشانها سخن‏

 

نشانى بود از عذاب و فتن‏

كسى كو چنين وصف يزدان كند

 

قرينى برايش نمايان كند

ورا جانب تجزيه مى‏برد

 

به سوى خطا ره چنين بسپرد

يقينا خدا را نبشناخته‏

 

به سوى ضلالت همى تاخته‏

پسنديده اين شيوه هرگز مياد

 

اشاره كند بر خداوند داد

خدا با اشاره شود در حدود

 

نبايد بدينگونه ره بر گشود

حدود خدا گر مشخص شود

 

از اين ره به بيراهه انسان رود

از اين ره شود در شمارش خداى‏

 

نباشد چنين وصف پاكيزه راى‏

كسى كو بگويد خدا در كجاست‏

 

كلامى بدينسان يقين نارواست‏

بدينگونه جايش بود در نظر

 

بجائى نباشد خدا مستقر

تصور چو اين گونه آيد پديد

 

به راهى چنين بايد آخر رسيد

مكانهاى ديگر نباشد خدا

 

كه باشد ز وصف خدا اين جدا

     

 

آگاهى خداوند

وجود خدا بوده از ابتدا

 

نپويد خدا ره به سوى فنا

بود گر چه با هر چه در عالم است‏

 

بر آنان همى قائم و همدم است‏

و ليكن از آنان يقينا جداست‏

 

بجز اين كلام و سخن نارواست‏

بود او همى فاعل كار خويش‏

 

نگردد براى وسيله پريش‏

كه كارش نباشد شبيه بشر

 

نبايد چنين آيدت در نظر

     

 

بد آگه زمانى كه چيزى نبود

 

به خلقت بدينگونه ره بر گشود

بدى فرد و تنها نبودى مكان‏

 

كه انسى بگيرد كسى آن زمان‏

بود فرد و آسوده ز ترس و بيم‏

 

همين خود صفاتى بود زان كريم‏

جهان را خدا تا كه آغاز كرد

 

پى خلقت آن گونه ره باز كرد

نبودش در اين باره فكر و خيال‏

 

نه از جنبشى شد به رنج و ملال‏

در آن دم نبودش به بر اضطراب‏

 

كند تا ز انجام آن اجتناب‏

چو آمد بدنيا ز كنه عدم‏

 

هر آنچه كه بودى ز لطف و كرم‏

بدى جاى خود همچنان مستقر

 

توافق بر آنان بيامد به بر

تناسب به امرش بيامد وجود

 

ز حيث غرائز ز هر چه كه بود

كه دانا بر آبان بدى او ز پيش‏

 

از آنگه كه آنان بخواند به خويش‏

بد آگه ز آغاز و پايانشان‏

 

هم از تندرستى هم از عيبشان‏

     

 

پيدايش جهان‏

سپس آسمان را خدا بر گشود

 

ز هر جا همى گوشه‏ها وانمود

ره آن گشود و سپس در هوا

 

بدانگونه آبى چنان پر بها

تراكم، متلاطم، خروشان ز موج‏

 

بدى از نشانش به بالا و اوج‏

به قدرت چنين نعمتى آفريد

 

سپس با دعا صف بيامد پديد

بدى با دعا صف بفرمان او

 

نيازى نبودش پى جستجو

به او بدينگونه فرمان بداد

 

چنين امر و فرمان به احسان بداد

به جنبش در آرد همان آب را

 

حفاظت كند تا بگردد فنا

بدادش بجاى خود آنرا قرار

 

بدينگونه شد جاى آن استوار

هوا زير ابر است و گيرد به بر

 

همان ابر و آب و كند مستقر

سپس باد ديگر بيامد وجود

 

به سوى وزيدن رهى برگشود

ملازم شد آن با همان ابر و آب‏

 

بد آماده اينسان به راه صواب‏

     

 

مسيرش به تندى وزيدن گرفت‏

 

جدا شد از آنان و شد در شگفت‏

پس از آن بدينگونه دستور داد

 

دهد جنبش آبى كه باشد زياد

به امواج دريا دهد شدّتى‏

 

كه پيدا كند اين چنين فرصتى‏

پس از او آن همانند آن آبفروش‏

 

به جنبش در آرد همان را به كوش‏

چو اين گونه شد آبى آمد پديد

 

به پايان به مخلوطى از آن رسيد

موادى بدينگونه آمد بدست‏

 

چو بد معدنى در ته آن نشست‏

ببالا بياند همان آب و كف‏

 

بدست آمد از آن كه بودش هدف‏

از اين رو همانان ببالا ببرد

 

بجاى وسيعى چنين ره سپرد

ز كفها بدست آمد هفت آسمان‏

 

نهادش يكى موج در زير آن‏

ز باد آمدش آن چنان بسترى‏

 

كه آيد بر آن حالت ديگرى‏

ببالاى آن سقفى آمد وجود

 

به حفظش بدينگونه ره بر گشود

چنين آسمانى بدون ستون‏

 

كه باشد بدينسان ز فكرت برون‏

به حفظش گشوده بدينسان رهى‏

 

بجز او ندارد كسى آگهى‏

بدادش سپس آن چنان زيورى‏

 

ز ماه و ستاره بدادش فرى‏

چراغى منوّر چو خورشيد و ماه‏

 

درخشان بيامد در آن جايگاه‏

به گردش همينان همه در مسير

 

به سقف و به لوحى چنين دلپذير


برچسب‌ها: نهج البلاغه, خطبه اول, خطبه اول امام علی
.: Weblog Themes By Pichak :.





در اين وبلاگ
در كل اينترنت
چاپ این صفحه
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک