دین،اخلاق،ادبیات عرب
 
آگاهی وبصیرت

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۷ توسط جعفرکارگزار

شاهنامه فردوسی
اشعارفردوسی،شاهنامه،اشعارشاهنامه، شاهنامه فردوسی
داستان دوازده رخ
جهان چون بزاری برآید همی****بدو نیک روزی سرآید همی
چو بستی کمر بر در راه آز****شود کار گیتیت یکسر دراز
بیک روی جستن بلندی سزاست****اگر در میان دم اژدهاست
و دیگر که گیتی ندارد درنگ****سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ
پرستنده آز و جویای کین****بگیتی ز کس نشنود آفرین
چو سرو سهی گوژ گردد بباغ****بدو بر شود تیره روشن چراغ
کند برگ پژمرده و بیخ سست****سرش سوی پستی گراید نخست
بروید ز خاک و شود باز خاک****همه جای ترسست و تیمار و باک
سر مایهٔ مرد سنگ و خرد****ز گیتی بی آزاری اندر خورد
در دانش و آنگهی راستی****گرین دو نیابی روان کاستی
اگر خود بمانی بگیتی دراز****ز رنج تن آید برفتن نیاز
یکی ژرف دریاست بن ناپدید****در گنج رازش ندارد کلید
اگر چند یابی فزون بایدت****همان خورده یک روز بگزایدت
سه چیزت بباید کزان چاره نیست****وزو بر سرت نیز پیغاره نیست
خوری گر بپوشی و گر گستری****سزد گرد بدیگر سخن ننگری
چو زین سه گذشتی همه رنج و آز****چه در آز پیچی چه اندر نیاز
چو دانی که بر تو نماند جهان****چه پیچی تو زان جای نوشین روان
بخور آنچ داری و بیشی مجوی****که از آز کاهد همی آبروی
دل شاه ترکان چنان کم شنود****همیشه برنج از پی آز بود
ازان پس که برگشت زان رزمگاه****که رستم برو کرد گیتی سیاه
بشد تازیان تا بخلخ رسید****بننگ از کیان شد سرش ناپدید
بکاخ اندر آمد پرآزار دل****ابا کاردانان هشیاردل
چو پیران و گرسیوز رهنمون****قراخان و چون شیده و گرسیون
برایشان همه داستان برگشاد****گذشته سخنها همه کرد یاد
که تا برنهادم بشاهی کلاه****مرا گشت خورشید و تابنده ماه
مرا بود بر مهتران دسترس****عنان مرا برنتابید کس
ز هنگام رزم منوچهر باز****نبد دست
ایران بتوران درازشبیخون کند تا در خان من****از ایران بیازند بر جان من
دلاور شد آن مردم نادلیر****گوزن اندر آمد ببالین شیر
برین کینه گر کار سازیم زود****وگرنه برآرند زین مرز دود
سزد گر کنون گرد این کشورم****سراسر فرستادگان گسترم
ز ترکان وز چین هزاران هزار****کمربستگان از در کارزار
بیاریم بر گرد ایران سپاه****بسازیم هر سو یکی رزمگاه
همه موبدان رای هشیار خویش****نهادند با گفت سالار خویش
که ما را ز جیحون بباید گذشت****زدن کوس شاهی بران پهن دشت
بموی لشکر گهی ساختن****شب و روز نسودن از تاختن
که آن جای جنگست و خون ریختن****چه با گیو و با رستم آویختن
سرافراز گردان گیرنده شهر****همه تیغ کین آب داده به زهر
چو افراسیاب آن سخنها شنود****برافروخت از بخت و شادی نمود
ابر پهلوانان و بر موبدان****بکرد آفرینی برسم ردان
نویسندهٔ نامه را پیش خواند****سخنهای بایسته چندی براند
فرستادگان خواست از انجمن****بنزدیک فغفور و شاه ختن
فرستاد نامه به هر کشوری****بهر نامداری و هر مهتری
سپه خواست کاندیشهٔ جنگ داشت****ز بیژن بدان گونه دل تنگ داشت
دو هفته برآمد ز چین و ختن****ز هر کشوری شد سپاه انجمن
چو دریای جوشان زمین بردمید****چنان شد که کس روز روشن ندید
گله هرچ بودش ز اسبان یله****بشهر اندر آورد یکسر گله
همان گنجها کز گه تور باز****پدر بر پسر بر همی داشت راز
سر بدره ها را گشادن گرفت****شب و روز دینار دادن گرفت
چو لشکر سراسر شد آراسته****بدان بی نیازی شد از خواسته
ز گردان گزین کرد پنجه هزار****همه رزم جویان سازنده کار
بشیده که بودش نبرده پسر****ز گردان جنگی برآورده سر
بدو گفت کین لشکر سرفراز****سپردم ترا راه خوارزم ساز
نگهبان آن مرز خوارزم باش****همیشه کمربستهٔ رزم باش
دگر پنجه از نامداران چین****بفرمود تا کرد پیران گزین
بدو گفت تا شهر ایران برو****ممان رخت و مه تخت
سالار نودر آشتی هیچ گونه مجوی****سخن جز بجنگ و بکینه مگوی
کسی کو برد آب و آتش بهم****ابر هر دوان کرده باشد ستم
دو پر مایه بیدار و دو پهلوان****یکی پیر و باهوش و دیگر جوان
برفتند با پند افراسیاب****برام پیر و جوان بر شتاب
ابا ترگ زرین و کوپال و تیغ****خروشان بکردار غرنده میغ
پس آگاهی آمد به پیروز شاه****که آمد ز توران بایران سپاه
جفاپیشه بدگوهر افراسیاب****ز کینه نیاید شب و روز خواب
برآورد خواهد همی سر ز ننگ****ز هر سو فرستاد لشکر بجنگ
همی زهر ساید بنوک سنان****که تابد مگر سوی ایران عنان
سواران جنگی چو سیصد هزار****بجیحون همی کرد خواهد گذار
سپاهی که هنگام ننگ و نبرد****ز جیحون بگردون برآورد گرد
دلیران بدرگاه افراسیاب****ز بانگ تبیره نیابند خواب
ز آوای شیپور و زخم درای****تو گویی برآید همی دل ز جای
گر آید بایران بجنگ آن سپاه****هژبر دلاور نیاید براه
سر مرز توران به پیران سپرد****سپاهی فرستاد با او نه خرد
سوی مرز خوارزم پنجه هزار****کمربسته رفت از در کارزار
سپهدارشان شیدهٔ شیر دل****کز آتش ستاند بشمشیر دل
سپاهی بکردار پیلان مست****که با جنگ ایشان شود کوه پست
چو بشنید گفتار کاراگهان****پراندیشه بنشست شاه جهان
بکاراگهان گفت کای بخردان****من ایدون شنیدستم از موبدان
که چون ماه ترکان برآید بلند****ز خورشید ایرانش آید گزند
سیه مارکورا سر آید بکوب****ز سوراخ پیچان شود سوی چوب
چو خسرو به بیداد کارد درخت****بگردد برو پادشاهی و تخت
همه موبدان را بر خویش خواند****شنیده سخن پیش ایشان براند
نشستند با شاه ایران براز****بزرگان فرزانه و رزم ساز
چو دستان سام و چو گودرز و گیو****چو شیدوش و فرهاد و رهام نیو
چو طوس و چو رستم یل پهلوان****فریبرز و شاپور شیر دمان
دگر بیژن گیو با گستهم****چو گرگین چون زنگه و گژدهم
جزین نامداران لشکرهمه****که بودند شاه جهان را رمه
ابا پهلوانان چنین گفت شاه****که ترکان همی رزم جویند و گاه
چو دشمن سپه کرد و شد تیز چنگ****بباید بسیچید ما را بجنگ
بفرمود تا بوق با گاودم****دمیدند و بستند رویینه خم
از ایوان به میدان خرامید شاه****بیاراستند از بر پیل گاه
بزد مهره در جام بر پشت پیل****زمین را تو گفتی براندود نیل
هوا نیلگون شد زمین رنگ رنگ****دلیران لشکر بسان پلنگ
بچنگ اندرون گرز و دل پر ز کین****ز گردان چو دریای جوشان زمین
خروشی برآمد ز درگاه شاه****که ای پهلوانان ایران سپاه
کسی کو بساید عنان و رکیب****نباید که یابد بخانه شکیب
بفرمود کز روم وز هندوان****سواران جنگی گزیده گوان
دلیران گردنکش از تازیان****بسیچیدهٔ جنگ شیر ژیان
کمربسته خواهند سیصد هزار****ز دشت سواران نیزه گزار
هر آنکو چهل روزه را نزد شاه****نیاید نبیند بسر بر کلاه
پراگنده بر گرد کشور سوار****فرستاده با نامه شهریار
دو هفته برآمد بفرمان شاه****بجنبید در پادشاهی سپاه
ز لشکر همه کشور آمد بجوش****زگیتی بر آمد سراسر خروش
بشبگیر گاه خروش خروس****ز هر سوی برخاست آوای کوس
بزرگان هر کشوری با سپاه****نهادند سر سوی درگاه شاه
در گنجهای کهن باز کرد****سپه را درم دادن آغاز کرد
همه لشکر از گنج و دینار شاه****بسر بر نهادند گوهر کلاه
به بر گستوان و بجوشن چو کوه****شدند انجمن لشکری همگروه
چو شد کار لشکر همه ساخته****وزیشان دل شاه پرداخته
نخستین ازان لشکر نامدار****سواران شمشیر زن سی هزار
گزین کرد خسرو برستم سپرد****بدو گفت کای نامبردار گرد
ره سیستان گیر و برکش بگاه****بهندوستان اندر آور سپاه
ز غزنین برو تا براه برین****چو گردد ترا تاج و تخت و نگین
چو آن پادشاهی شود یکسره****ببشخور آید پلنگ و بره
فرامرز را ده کلاه و نگین****کسی کو بخواهد ز لشکر گزین
بزن کوس رویین و شیپور ونای****بکشمیر و کابل فزون زین مپای
که ما را سر از جنگ افراسیاب****نیابد همی خورد و آرام و خواب
الانان و غزدژ بلهراسب داد****بدو گفت کای گرد خسرو نژاد
برو با سپاهی بکردار کوه****گزین کن ز گردان لشکر گروه
سواران شایستهٔ کارزار****ببر تا برآری ز دشمن دمار
باشکش بفرمود تا سی هزار****دمنده هژبران نیزه گزار
برد سوی خوارزم کوس بزرگ****سپاهی بکردار درنده گرگ
زند بر در شهر خوارزم گاه****ابا شیدهٔ رزم زن کینه خواه
سپاه چهارم بگودرز داد****چه مایه ورا پند و اندرز داد
که رو با بزرگان ایران بهم****چو گرگین و چون زنگه و گستهم
زواره فریبرز و فرهاد و گیو****گرازه سپهدار و رهام نیو
بفرمود بستن کمرشان بجنگ****سوی رزم توران شدن بی درنگ
سپهدار گودرز کشوادگان****همه پهلوانان و آزادگان
نشستند بر زین بفرمان شاه****سپهدار گودرز پیش سپاه
بگودرز فرمود پس شهریار****چو رفتی کمر بستهٔ کارزار
نگر تا نیازی به بیداد دست****نگردانی ایوان آباد پست
کسی کو بجنگت نبندد میان****چنان ساز کش از تو ناید زیان
که نپسندد از ما بدی دادگر****سپنجست گیتی و ما برگذر
چو لشکر سوی مرز توران بری****من تیز دل را بتش سری
نگر تا نجوشی بکردار طوس****نبندی بهر کار بر پیل کوس
جهاندیده ای سوی پیران فرست****هشیوار وز یادگیران فرست
بپند فراوانش بگشای گوش****برو چادر مهربانی بپوش
بهر کار با هر کسی دادکن****ز یزدان نیکی دهش یاد کن
چنین گفت سالار لشکر بشاه****که فرمان تو برتر از شید و ماه
بدان سان شوم کم تو فرمان دهی****تو شاه جهانداری و من رهی
برآمد خروش از در پهلوان****ز بانگ تبیره زمین شد نوان
بلشکر گه آمد دمادم سپاه****جهان شد ز گرد سواران سیاه
به پیش سپاه اندرون پیل شست****جهان پست گشته ز پیلان مست
وزان ژنده پیلان جنگی چهار****بیاراسته از در شهریار
نهادند بر پشتشان تخت زر****نشستنگه شاه با زیب
و فر
بگودرز فرمود تا بر نشست****بران تخت زر از بر پیل مست
برانگیخت پیلان و برخاست گرد****مر آن را بنیک اختری یاد کرد
که از جان پیران برآریم دود****بران سان که گرد پی پیل بود
بی آزار لشکر بفرمان شاه****همی رفت منزل بمنزل سپاه
چو گودرز نزدیک زیبد رسید****سران را ز لشکر همی برگزید
هزاران دلیران خنجر گزار****ز گردان لشکر دلاور سوار
از ایرانیان نامور ده هزار****سخن گوی و اندر خور کارزار
سپهدار پس گیو را پیش خواند****همه گفتهٔ شاه با او براند
بدو گفت کای پور سالار سر****برافراخته سر ز بسیار سر
گزین کردم اندر خورت لشکری****که هستند سالار هر کشوری
بدان تا بنزدیک پیران شوی****بگویی و گفتار او بشنوی
بگویی به پیران که من با سپاه****بزیبد رسیدم بفرمان شاه
شناسی تو گفتار و کردار خویش****بی آزاری و رنج و تیمار خویش
همه شهر توران بدی را میان****ببستند با نامدار کیان
فریدون فرخ که با داغ و درد****ز گیتی بشد دیده پر آب زرد
پر از درد ایران پر از داغ شاه****که با سوک ایرج نتابید ماه
ز ترکان تو تنها ازان انجمن****شناسی بمهر و وفا خویشتن
دروغست بر تو همین نام مهر****نبینم بدلت اندر آرام مهر
همانست کن شاه آزرمجوی****مرا گفت با او همه نرم گوی
ازان کو بکارسیاوش رد****بیفگند یک روز بنیاد بد
بنزد منش دستگاهست نیز****ز خون پدر بیگناهست نیز
گناهی که تا این زمان کرده ای****ز شاهان گیتی که آزرده ای
همی شاه بگذارد از تو همه****بدی نیکی انگارد از تو همه
نباید که بر دست ما بر تباه****شوی بر گذشته فراوان گناه
دگر کز پی جنگ افراسیاب****زمانه همی بر تو گیرد شتاب
بزرگان ایران و فرزند من****بخوانند بر تو همه پند من
سخن هرچ دانی بدیشان بگوی****وزیشان همیدون سخن بازجوی
اگر راست باشد دلت با زبان****گذشتی ز تیمار و
رستی بجانبر و بوم و خویشانت آباد گشت****ز تیغ منت گردن آزاد گشت
ور از تو پدیدار آید گناه****نماند بتو مهر و تخت و کلاه
نجویم برین کینه آرام و خواب****من و گرز و میدان افراسیاب
کزو شاه ما را بکین خواستن****نباید بسی لشکر آراستن
مگر پند من سربسر بشنوی****بگفتار هشیار من بگروی
نخستین کسی کو پی افگند کین****بخون ریختن برنوشت آستین
بخون سیاوش یازید دست****جهانی به بیداد بر کرد پست
بسان سگانش ازان انجمن****ببندی فرستی بنزدیک من
بدان تا فرستم بنزدیک شاه****چه شان سر ستاند چه بخشد کلاه
تو نشنیدی آن داستان بزرگ****که شیر ژیان آورد پیش گرگ
که هر کو بخون کیان دست آخت****زمانه بجز خاک جایش نساخت
دگر هرچ از گنج نزدیک تست****همه دشمن جان تاریک تست
ز اسپان پرمایه و گوهران****ز دیبا و دینار وز افسران
ز ترگ و ز شمشیر و برگستوان****ز خفتان، وز خنجر هندوان
همه آلت لشکر و سیم و زر****فرستی بنزدیک ما سربسر
به بیداد کز مردمان بستدی****فراز آوریدی ز دست بدی
بدان باز خری مگر جان خویش****ازین درکنی زود درمان خویش
چه اندر خور شهریارست ازان****فرستم بنزدیک شاه جهان
ببخشیم دیگر همه بر سپاه****بجای مکافات کرده گناه
و دیگر که پور گزین ترا****نگهبان گاه و نگین ترا
برادرت هر دو سران سپاه****که همزمان برآرند گردن بماه
چو هر سه بدین نامدار انجمن****گروگان فرستی بنزدیک من
بدان تا شوم ایمن از کار تو****برآرد درخت وفا بار تو
تو نیز آنگهی برگزینی دو راه****یکی راه جویی بنزدیک شاه
ابا دودمان نزد خسرو شوی****بدان سایهٔ مهر او بغنوی
کنم با تو پیمان که خسرو ترا****بخورشید تابان برآرد سرا
ز مهر دل او تو آگه تری****کزو هیچ ناید چز از بهتری
بشویی دل از مهر افراسیاب****نبینی شب تیره او را بخواب
گر از شاه ترکان بترسی ز بد****نخواهی که
آیی بایران سزدبپرداز توران و بنشین بچاج****ببر تخت ساج و بر افراز تاج
ورت سوی افراسیابست رای****برو سوی او جنگ ما را مپای
اگر تو بخواهی بسیچید جنگ****مرا زور شیرست و چنگ پلنگ
بترکان نمانم من از تخت بهر****کمان من ابرست و بارانش زهر
بسیچیدهٔ جنگ خیز اندرآی****گرت هست با شیر درنده پای
چو صف برکشید از دو رویه سپاه****گنهکار پیدا شد از بیگناه
گرین گفته های مرا نشنوی****بفرجام کارت پشیمان شوی
پشیمانی آنگه نداردت سود****که تیغ زمانه سرت را درود
بگفت این سخن پهلوان با پسر****که بر خوان بپیران همه دربدر
ز پیش پدر گیو شد تا ببلخ****گرفته بیاد آن سخنهای تلخ
فرود آمد و کس فرستاد زود****بران سان که گودرز فرموده بود
همان شب سپاه اندر آورد گرد****برفت از در بلخ تا ویسه گرد
که پیران بدان شهر بد با سپاه****که دیهیم ایران همی جست و گاه
فرستاده چون سوی پیران رسید****سپدار ایران سپه را بدید
بگفتند کآمد سوی بلخ گیو****ابا ویژگان سپهدار نیو
چو بشنید پیران برافراخت کوس****شد از سم اسبان زمین آبنوس
ده و دو هزارش ز لشکر سوار****فراز آمد اندر خور کارزار
ازیشان دو بهره هم آنجا بماند****برفت و جهاندیدگانرا بخواند
بیامد چو نزدیک جیحون رسید****بگرد لب آب لشکر کشید
بجیحون پر از نیزه دیوار کرد****چو با گیو گودرز دیدار کرد
دو هفته شد اندر سخنشان درنگ****بدان تا نباشد به بیداد جنگ
ز هر گونه گفتند و پیران شنید****گنهکاری آمد ز ترکان پدید
بزرگان ایران زمان یافتند****بریشان بگفتار بشتافتند
برافگند یپران هم اندر شتاب****نوندی بنزدیک افراسیاب
که گودرز کشوادگان با سپاه****نهاد از بر تخت گردان کلاه
فرستاده آمد بنزدیک من****گزین پور او مهتر انجمن
مار گوش و دل سوی فرمان تست****بپیمان روانم گروگان تست
سخن چون بسالار ترکان رسید****سپاهی ز جنگ آوران برگزید
فرستاد نزدیک پیران سوار****ز گردان شمشیر
زن سی هزاربدو گفت بردار شمشیر کین****وزیشان بپرداز روی زمین
نه گودرز باید که ماند نه گیو****نه فرهاد و گرگین نه رهام نیو
که بر ما سپه آمد از چار سوی****همی گاه توران کنند آرزوی
جفا پیشه گشتم ازین پس بجنگ****نجویم بخون ریختن بر درنگ
برای هشیوار و مردان مرد****برآرم ز کیخسرو این بار گرد
چو پیران بدید آن سپاه بزرگ****بخون تشنه هر یک بکردار گرگ
بر آشفت ازان پس که نیرو گرفت****هنرها بشست از دل آهو گرفت
جفا پیشه گشت آن دل نیکخوی****پر اندیشه شد رزم کرد آرزوی
بگیو آنگهی گفت برخیز و رو****سوی پهلوان سپه باز شو
بگویش که از من تو چیزی مجوی****که فرزانگان آن نبینند روی
یکی آنکه از نامدارگوان****گروگان همی خواهی این کی توان
و دیگر که گفتی سلیح و سپاه****گرانمایه اسبان و تخت و کلاه
برادرکه روشن جهان منست****گزیده پسر پهلوان منست
همی گویی از خویشتن دور کن****ز بخرد چنین خام باشد سخن
مرا مرگ بهتر ازان زندگی****که سالار باشم کنم بندگی
یکی داستان زد برین بر پلنگ****چو با شیر جنگ آورش خاست جنگ
بنام ار بریزی مرا گفت خون****به از زندگانی بننگ اندرون
و دیگر که پیغام شاه آمدست****بفرمان جنگم سپاه آمدست
چو پاسخ چنین یافت برگشت گیو****ابا لشکری نامبردار و نیو
سپهدار چون گیو برگشت از وی****خروشان سوی جنگ بنهاد روی
دمان از پس گیو پیران دلیر****سپه را همی راند برسان شیر
بیامد چو پیش کنابد رسید****بران دامن کوه لشکر کشید
چو گیو اندر آمد بپیش پدر****همی گفت پاسخ همه دربدر
بگودرز گفت اندرآور سپاه****بجایی که سازی همی رزمگاه
که او را همی آشتی رای نیست****بدلش اندرون داد را جای نیست
ز هر گونه با او سخن راندم****همه هرچ گفتی برو خواندم
چو آمد پدیدار ازیشان گناه****هیونی برافگند نزدیک شاه
که گودرز و گیواندر آمد بجنگ****سپه باید ایدر مرا بی درنگ
سپاه آمد از نزدافراسیاب****چو ما بازگشتیم بگذاشت آب
کنون کینه را کوس بر پیل بست****همی جنگ ما را کند پیشدست
چنین گفت با گیو پس پهلوان****که پیران بسیری رسید از روان
همین داشتم چشم زان بد نهان****ولیکن بفرمان شاه جهان
بایست رفتن که چاره نبود****دلش را کنون شهریار آزمود
یکی داستان گفته بودم بشاه****چو فرمود لشکر کشیدن براه
که دل را ز مهر کسی برگسل****کجا نیستش با زبان راست دل
همه مهر پیران بترکان برست****بشوید همی شاه ازو پاک دست
چو پیران سپاه از کنابد براند****بروز اندرون روشنایی نماند
سواران جوشن وران صد هزار****ز ترکان کمربستهٔ کارزار
برفتند بسته کمرها بجنگ****همه نیزه و تیغ هندی بچنگ
چو دانست گودرز کآمد سپاه****بزد کوس و آمد ز زیبد براه
ز کوه اندر آمد بهامون گذشت****کشیدند لشکر بران پهن دشت
بکردار کوه از دو رویه سپاه****ز آهن بسر بر نهاده کلاه
برآمد خروشیدن کرنای****بجنبد همی کوه گفتی ز جای
ز زیبد همی تاکنابد سپاه****در و دشت ازیشان کبود و سیاه
ز گرد سپه روز روشن نماند****ز نیزه هوا جز بجوشن نماند
وز آواز اسبان و گرد سپاه****بشد روشنایی ز خورشید و ماه
ستاره سنان بود و خروشید تیغ****از آهن زمین بود وز گرز میغ
بتوفید ز آواز گردان زمین****ز ترگ و سنان آسمان آهنین
چو گودرز توران سپه را بدید****که برسان دریا زمین بردمید
درفش از درفش و گروه از گروه****گسسته نشد شب برآمد ز کوه
چو شب تیره شد پیل پیش سپاه****فرازآوریدند و بستند راه
برافروختند آتش از هردو روی****از آواز گردان پرخاشجوی
جهان سربسر گفتی آهرمنست****بدامن بر از آستین دشمنست
ز بانگ تبیره بسنگ اندرون****بدرد دل اندر شب قیر گون
سپیده برآمد ز کوه سیاه****سپهدار ایران به پیش سپاه
بسوده اسب اندر آورد پای****یلان را بهر
سو همی ساخت جایسپه را سوی میمنه کوه بود****ز جنگ دلیران بی اندوه بود
سوی میسره رود آب روان****چنان در خور آمد چو تن را روان
پیاده که اندر خور کارزار****بفرمود تا پیش روی سوار
صفی بر کشیدند نیزه وران****ابا گرزداران و کنداوران
همیدون پیاده بسی نیزه دار****چه با ترکش و تیر و جوشن گذار
کمانها فگنده بباز و درون****همی از جگرشان بجوشید خون
پس پشت ایشان سواران جنگ****کز آتش بخنجر ببردند رنگ
پس پشت لشکر ز پیلان گروه****زمین از پی پیل گشته ستوه
درفش خجسته میان سپاه****ز گوهر درفشان بکردار ماه
ز پیلان زمین سربسر پیلگون****ز گرد سواران هوا نیلگون
درخشیدن تیغهای بنفش****ازان سایهٔ کاویانی درفش
تو گفتی که اندرشب تیره چهر****ستاره همی برفشاند سپهر
بیاراست لشکر بسان بهشت****بباغ وفا سرو کینه بکشت
فریبزر را داد پس میمنه****پس پشت لشکر حصار و بنه
گرازه سر تخمهٔ گیوگان****زواره نگهدار تخت کیان
بیاری فریبرز برخاستند****بیک روی لشکر بیاراستند
برهام فرمود پس پهلوان****که ای تاج و تخت و خرد را روان
برو با سواران سوی میسره****نگه دار چنگال گرگ از بره
بیفروز لشکرگه از فر خویش****سپه را همی دار در بر خویش
بدان آبگون خنجر نیو سوز****چو شیر ژیان با یلان رزم توز
برفتند یارانش با او بهم****ز گردان لشکر یکی گستهم
دگر گژدهم رزم را ناگزیر****فروهل که بگذارد از سنگ تیر
بفرمود با گیو تا دو هزار****برفتند بر گستوان ور سوار
سپرد آن زمان پشت لشکر بدوی****که بد جای گردان پرخاشجوی
برفتند با گیو جنگاوران****چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
درفشی فرستاد و سیصد سوار****نگهبان لشکر سوی رودبار
همیدون فرستاد بر سوی کوه****درفشی و سیصد ز گردان گروه
یکی دیده بان بر سر کوهسار****نگهبان روز و ستاره شمار
شب و روز گردن برافراخته****ازان دیده گه دیده بان ساخته
بجستی همی تا ز توران سپاه****پی مور دیدی نهاده براه
ز دیده خروشیدن آراستی****بگفتی بگودرز و برخاستی
بدان سانبیاراست آن رزمگاه****که رزم آرزو کرد خورشید و ماه
چو سالار شایسته باشد بجنگ****نترسد سپاه از دلاور نهنگ
ازان پس بیامد بسالارگاه****که دارد سپه را ز دشمن نگاه
درفش دلفروز بر پای کرد****سپه را بقلب اندرون جای کرد
سران را همه خواند نزدیک خویش****پس پشت شیدوش و فرهاد پیش
بدست چپش رزم دیده هجیر****سوی راست کتمارهٔ شیرگیر
ببستند ز آهن بگردش سرای****پس پشت پیلان جنگی بپای
سپهدار گودرزشان در میان****درفش از برش سایهٔ کاویان
همی بستد از ماه و خورشید نور****نگه کرد پیران بلشکر ز دور
بدان ساز و آن لشکر آراستن****دل از ننگ و تیمار پیراستن
در و دشت و کوه و بیابان سنان****عنان بافته سربسر با عنان
سپهدار پیران غمی گشت سخت****برآشفت با تیره خورشید بخت
ازان پس نگه کرد جای سپاه****نیامدش بر آرزو رزمگاه
نه آوردگه دید و نه جای صف****همی برزد از خشم کف را بکف
برین گونه کآمد ببایست ساخت****چو سوی یلان چنگ بایست آخت
پس از نامداران افراسیاب****کسی کش سر از کینه گیرد شتاب
گزین کرد شمشیرزن سی هزار****که بودند شایستهٔ کارزار
بهومان سپرد آن زمان قلبگاه****سپاهی هژبر اوژن و رزمخواه
بخواند اندریمان و او خواست را****نهاد چپ لشکر و راست را
چپ لشکرش را بدیشان سپرد****ابا سی هزار از دلیران گرد
چو لهاک جنگی و فرشیدورد****ابا سی هزار از دلیران مرد
گرفتند بر میمنه جایگاه****جهان سربسر گشت ز آهن سیاه
چو زنگولهٔ گرد و کلباد را****سپهرم که بد روز فریاد را
برفتند با نیزه ور ده هزار****بپشت سواران خنجرگزار
برون رفت رویین رویینه تن****ابا ده هزار از یلان ختن
بدان تا دران بیشه اندر چو شیر****کمینگه کند با یلان دلیر
طلایه فرستاد بر سوی کوه****سپهدار ایران شود زو ستوه
گر از رزمگه پی نهد پیشتر****وگر جنبد از خویشتن بیشتر
سپهدار رویین بکردار شیر****پس پشت او اندر آید دلیر
همان دیده بان بر سر کوهکرد****که جنگ سواران بی اندوه کرد
ز ایرانیان گر سواری ز دور****عنان تافتی سوی پیکار تور
نگهبان دیده گرفتی خروش****همه رزمگاه آمدی زو بجوش
دو لشکر بروی اندر آورد روی****همه نامداران پرخاشجوی
چنین ایستاده سه روز و سه شب****یکی را بگفتن نجنبید لب
همی گفت گودرز گر پشت خویش****سپارم بدیشان نهم پای پیش
سپاه اندر آید پس پشت من****نماند جز از باد در مشت من
شب و روز بر پای پیش سپاه****همی جست نیک اختر هور و ماه
که روزی که آن روز نیک اخترست****کدامست و جنبش کرا بهترست
کجا بردمد باد روز نبرد****که چشم سواران بپوشد بگرد
بریشان بیابم مگر دستگاه****بکردار باد اندر آرم سپاه
نهاده سپهدار پیران دو چشم****که گودرز رادل بجوشد ز خشم
کند پشت بر دشت و راند سپاه****سپاه اندآرد بپشت سپاه
بروز چهارم ز پیش سپاه****بشد بیژن گیو تا قلبگاه
بپیش پدر شد همه جامه چاک****همی بسمان بر پراگند خاک
بدو گفت کای باب کارآزمای****چه داری چنین خیره ما را بپای
بپنجم فرازآمد این روزگار****شب و روز آسایش آموزگار
نه خورشید شمشیر گردان بدید****نه گردی بروی هوا بردمید
سواران بخفتان و خود اندرون****یکی رابرگ بر نجنبید خون
بایران پس از رستم نامدار****نبودی چو گودرز دیگر سوار
چینن تا بیامد ز جنگ پشن****ازان کشتن و رزمگاه گشن
بلاون که چندان پسر کشته دید****سر بخت ایرانیان گشته دید
جگر خسته گشستست و گم کرده راه****نخواهد که بیند همی رزمگاه
بپیرانش بر چشم باید فگند****نهادست سر سوی کوه بلند
سپهدار کو ناشمرده سپاه****ستاره شمارد همی گرد ماه
تو بشناس کاندر تنش نیست خون****شد ازجنگ جنگاوران او زبون
شگفت از جهاندیده گودرز نیست****که او را روان خود برین مرز نیست
شگفت از تو آید مرا ای پدر****که شیر ژیان از تو جوید هنر
دو لشکر همی بر تو دارند چشم****یکی تیز کن مغز و بفروز
خشم کنون چون جهان گرم و روشن هوا****بگیرد همی رزم لشکر نوا
چو این روزگار خوشی بگذرد****چو پولاد روی زمین بفسرد
چو بر نیزه ها گردد افسرده چنگ****پس پشت تیغ آید و پیش سنگ
که آید ز گردان بپیش سپاه****که آورد گیردبدین رزمگاه
ور ایدونک ترسد همی از کمین****ز جنگ سواران و مردان کین
بمن داد باید سواری هزار****گزین من اندرخور کارزار
برآریم گرد از کمینگاهشان****سرافشان کنیم از بر ماهشان
ز گفتار بیژن بخندید گیو****بسی آفرین کرد بر پور نیو
بدادار گفت از تو دارم سپاس****تو دادی مرا پور نیکی شناس
همش هوش دادی و هم زور کین****شناسای هر کار و جویای دین
بمن بازگشت این دلاور جوان****چنانچون بود بچهٔ پهلوان
چنین گفت مر جفت را نره شیر****که فرزند ما گر نباشد دلیر
ببریم ازو مهر و پیوند پاک****پدرش آب دریا بود مام خاک
ولیکن تو ای پور چیره سخن****زبان بر نیا بر گشاده مکن
که او کاردیدست و داناترست****برین لشکر نامور مهترست
کسی کو بود سودهٔ کارزار****نباید بهر کارش آموزگار
سواران ما گرد ببار اندرند****نه ترکان برنگ و نگار اندرند
همه شوربختند و برگشته سر****همه دیده پرخون و خسته جگر
همی خواهد این باب کارآزمای****که ترکان بجنگ اندر آرند پای
پس پشتشان دور ماند ز کوه****برد لشکر کینه ور همگروه
ببینی تو گوپال گودرز را****که چون برنوردد همی مرز را
و دیگر کجا ز اختر نیک و بد****همی گردش چرخ را بشمرد
چو پیش آید آن روزگار بهی****کند روی گیتی ز ترکان تهی
چنین گفت بیژن به پیش پدر****که ای پهلوان جهان سربسر
خجسته نیا را گر اینست رای****سزد گر نداریم رومی قبای
شوم جوشن و خود بیرون کنم****بمی روی پژمرده گلگلون کنم
چو آیم جهان پهلوان را بکار****بیایم کمربستهٔ کارزار
وزان لشکر ترک هومان دلیر****بپیش برادر بیامد چو شیر
که ای پهلوان رد افراسیاب****گرفت اندرین
دشت ما را شتاب بهفتم فراز آمد این روزگار****میان بسته در جنگ چندین سوار
از آهن میان سوده و دل ز کین****نهاده دو دیده بایران زمین
چه داری بروی اندرآورده روی****چه اندیشه داری بدل در بگوی
گرت رای جنگست جنگ آزمای****ورت رای برگشتن ایدر مپای
که ننگست ازین بر تو ای پهلوان****بدین کار خندند پیر و جوان
همان لشکرست این که از ما بجنگ****برفتند و رفته ز روی آب و رنگ
کزیشان همه رزمگه کشته بود****زمین سربسر رود خون گشته بود
نه زین نامداران سواری کمست****نه آن دوده را پهلوان رستمست
گرت آرزو نیست خون ریختن****نخواهی همی لشکر انگیختن
ز جنگ آوران لشکری برگزین****بمن ده تو بنگر کنون رزم و کین
چو بشنید پیران ز هومان سخن****بدو گفت مشتاب و تندی مکن
بدان ای برادر که این رزمخواه****که آمد چنین پیش ما با سپاه
گزین بزرگان کیخسروست****سر نامداران هر پهلوست
یکی آنک کیخسرو از شاه من****بدو سر فرازد بهر انجمن
و دیگر که از پهلوانان شاه****ندانم چو گودرز کس را بجاه
بگردن فرازی و مردانگی****برای هشیوار و فرزانگی
سدیگر که پرداغ دارد جگر****پر از خون دل از درد چندان پسر
که از تن سرانشان جدامانده ایم****زمین را بخون گرد بنشانده ایم
کنون تا بتنش اندرون جان بود****برین کینه چون مار پیچان بود
چهارم که لشکر میان دو کوه****فرود آوریدست و کرده گروه
ز هر سو که پویی بدو راه نیست****براندیش کین رنج کوتاه نیست
بکوشید باید بدان تا مگر****ازان کوه پایه برآرند سر
مگر مانده گردند و سستی کنند****بجنگ اندرون پیشدستی کنند
چو از کوه بیرون کند لشکرش****یکی تیرباران کنم بر سرش
چو دیوار گرد اندر آریمشان****چو شیر ژیان در بر آریمشان
بریشان بگردد همه کام ما****برآید بخورشید بر نام ما
تو پشت سپاهی و سالار شاه****برآورده از چرخ گردان کلاه
کسی کو بنام بلندش نیاز****نباشد چه گردد
همی گرد آزو دیگر که از نامداران جنگ****نیاید کسی نزد ما بی درنگ
ز گردان کسی را که بی نام تر****ز جنگ سواران بی آرام تر
ز لشکر فرستد بپیشت بکین****اگر برنوردی برو بر زمین
ترا نام ازان برنیاید بلند****بایرانیان نیز ناید گزند
وگر بر تو بر دست یابد بخون****شوند این دلیران ترکان زبون
نگه کرد هومان بگفتار اوی****همی خیره دانست پیکار اوی
چنین داد پاسخ کز ایران سوار****نباشد که با من کند کارزار
ترا خود همین مهربانیست خوی****مرا کارزار آمدست آرزوی
وگر کت بکین جستن آهنگ نیست****بدلت اندرون آتش جنگ نیست
کنم آنچ باید بدین رزمگاه****نمایم هنرها بایران سپاه
شوم چرمهٔ گامزن زین کنم****سپیده دمان جستن کین کنم
نشست از بر زین سپیده دمان****چو شیر ژیان با یکی ترجمان
بیامد بنزدیک ایران سپاه****پر از جنگ دل سر پر از کین شاه
چو پیران بدانست کو شد بجنگ****بروبرجهان گشت ز اندوه تنگ
بجوشیدش از درد هومان جگر****یکی داستان یاد کرد از پدر
که دانا بهر کار سازد درنگ****سر اندر نیارد بپیکار و ننگ
سبکسار تندی نماید نخست****بفرجام کار انده آرد درست
زبانی که اندر سرش مغز نیست****اگر در بارد همان نغز نیست
چو هومان بدین رزم تندی نمود****ندانم چه آرد بفرجام سود
جهانداورش باد فریادرس****جز اویش نبینم همی یار کس
چو هومان ویسه بدان رزمگاه****که گودرز کشواد بد با سپاه
بیامد که جوید ز گردان نبرد****نگهبان لشکر بدو بازخورد
طلایه بیامد بر ترجمان****سواران ایران همه بدگمان
بپرسید کین مرد پرخاشجوی****بخیره بدشت اندر آورده روی
کجا رفت خواهد همی چون نوند****بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند
بایرانیان گفت پس ترجمان****که آمد گه گرز و تیر و کمان
که این شیردل نامبردار مرد****همی با شما کرد خواهد نبرد
سر ویسگانست هومان بنام****که تیغش دل شیر دارد نیام
چو دیدند ایرانیان گرز اوی****کمر بستن خسروی برز اوی
همه دست نیزه گزاران زکار****فروماند از فر آن نامدار
همه یکسره بازگشتند ازوی****سوی ترجمانش نهادند روی
که رو پیش هومان بترکی زبان****همه گفتهٔ ما بروبر بخوان
که ما رابجنگ تو آهنگ نیست****ز گودرز دستوری جنگ نیست
اگر جنگ جوید گشادست راه****سوی نامور پهلوان سپاه
ز سالار گردان و گردنکشان****بهومان بدادند یک یک نشان
که گردان کجایند و مهتر کجاست****که دارد چپ لشکر و دست راست
وزانپس هیونی تگاور دمان****طلایه برافگند زی پهلوان
که هومان ازان رزمگه چون پلنگ****سوی پهلوان آمد ایدر بجنگ
چو هومان ز نزد سواران برفت****بیامد بنزدیک رهام تفت
وزانجا خروشی برآورد سخت****که ای پور سالار بیدار بخت
چپ لشکر و چنگ شیران توی****نگهبان سالار ایران توی
بجنبان عنان اندرین رزمگاه****میان دو صف برکشیده سپاه
بورد با من ببایدت گشت****سوی رود خواهی وگر سوی دشت
وگر تو نیابی مگر گستهم****بیاید دمان با فروهل بهم
که جوید نبردم ز جنگاوران****بتیغ و سنان و بگرز گران
هرآنکس که پیش من آید بکین****زمانه برو بر نوردد زمین
وگر تیغ ما را ببیند بجنگ****بدرد دل شیر و چرم پلنگ
چنین داد رهام پاسخ بدوی****که ای نامور گرد پرخاشجوی
زترکان ترا بخرد انگاشتم****ازین سان که هستی نپنداشتم
که تنها بدین رزمگاه آمدی****دلاور بپیش سپاه آمدی
بر آنی که اندر جهان تیغ دار****نبندد کمر چون تو دیگر سوار
یکی داستان از کیان یاد کن****زفام خرد گردن آزاد کن
که هر کو بجنگ اندر آید نخست****ره بازگشتن ببایدش جست
ازاینها که تو نام بردی بجنگ****همه جنگ را تیز دارند چنگ
ولیکن چو فرمان سالار شاه****نباشد نسازد کسی رزمگاه
اگر جنگ گردان بجویی همی****سوی پهلوان چون بپویی همی
ز گودرز دستوری جنگ خواه****پس از ما بجنگ اندر آهنگ خواه
بدو گفت هومان که خیره مگوی****بدین روی با من بهانه مجوی
تو این رزم را جای مردان گزین****نه مرد سوارانی و دشت کین
وزانجا بقلب سپه برگذشت****دمان تا بدان روی لشکرگذشت
بنزد فریبرز با ترجمان****بیامد بکردار باد دمان
یکی برخروشید کای بدنشان****فروبرده گردن ز گردنکشان
سواران و پیلان و زرینه کفش****ترا بود با کاویانی درفش
بترکان سپردی بروز نبرد****یلانت بایران نخوانند مرد
چو سالار باشی شوی زیردست****کمر بندگی را ببایدت بست
سیاوش رد را برادر توی****بگوهر ز سالار برتر توی
تو باشی سزاوار کین خواستن****بکینه ترا باید آراستن
یکی با من اکنون به آوردگاه****ببایدت گشتن بپیش سپاه
بخورشید تابان برآیدت نام****که پیش من اندر گذاری تو گام
وگر تو نیایی بحنگم رواست****زواره گرازه نگر تاکجاست
کسی را ز گردان بپیش من آر****که باشد ز ایرانیان نامدار
چنین داد پاسخ فریبرز باز****که با شیر درنده کینه مساز
چنینست فرجام روز نبرد****یکی شاد و پیروز و دیگر بدرد
بپیروزی اندر بترس از گزند****که یکسان نگردد سپهر بلند
درفش ار ز من شاه بستد رواست****بدان داد پیلان و لشکر که خواست
بکین سیاوش پس از کیقباد****کسی کو کلاه مهی برنهاد
کمر بست تا گیتی آباد کرد****سپهدار گودرز کشواد کرد
همیشه بپیش کیان کینه خواه****پدر بر پدر نیو و سالار شاه
و دیگر که از گرز او بی گمان****سرآید بسالارتان بر زمان
سپه را به ویست فرمان جنگ****بدو بازگردد همه نام و ننگ
اگر با توم جنگ فرمان دهد****دلم پر ز دردست درمان دهد
ببینی که من سر چگونه ز ننگ****برآرم چو پای اندر آرم بجنگ
چنین پاسخش داد هومان که بس****بگفتار بینم ترا دسترس
بدین تیغ کاندر میان بسته ای****گیابر که از جنگ خود رسته ای
بدین گرز جویی همی کارزار****که بر ترگ و جوشن نیاید بکار
وزآنجا بدان خیرگی بازگشت****تو گفتی مگر شیر بدساز گشت
کمربستهٔ کین آزادگان****بنزدیک گودرز کشوادگان
بیامد یکی بانگ برزد بلند****که ای برمنش مهتر دیوبند
شنیدم همه هرچ گفتی بشاه****وزان پس کشیدی سپه را براه
چنین بود با شاه پیمان تو****بپیران سالار فرمان تو
فرستاده کامد بتوران سپاه****گزین پور تو گیو لشکرپناه
ازان پس که سوگند خوردی بماه****بخورشید و ماه و بتخت و کلاه
که گر چشم من درگه کارزار****بپیران برافتد برارم دمار
چو شیر ژیان لشکر آراستی****همی برزو جنگ ما خواستی
کنون از پس کوه چون مستمند****نشستی بکردار غرم نژند
بکردار نخچیر کز شرزه شیر****گریزان و شیر از پس اندر دلیر
گزیند ببیشه درون جای تنگ****نجوید ز تیمار جان نام و ننگ
یکی لشکرت را بهامون گذار****چه داری سپاه از پس کوهسار
چنین بود پیمانت با شهریار****که بر کینه گه کوه گیری حصار
بدو گفت گودرز کاندیشه کن****که باشد سزا با تو گفتن سخن
چو پاسخ بیابی کنون ز انجمن****به بیدانشی بر نهی این سخن
تو بشناس کز شاه فرمان من****همین بود سوگند و پیمان من
کنون آمدم با سپاهی گران****از ایران گزیده دلاور سران
شما هم بکردار روباه پیر****ببیشه در از بیم نخچیرگیر
همی چاره سازید و دستان و بند****گریزان ز گرز و سنان و کمند
دلیری مکن جنگ ما را مخواه****که روباه با شیر ناید براه
چو هومان ز گودرز پاسخ شنید****چو شیر اندران رزمگه بردمید
بگودرز گفت ار نیایی بجنگ****تو با من نه زانست کایدت ننگ
ازان پس که جنگ پشن دیده ای****سر از رزم ترکان بپیچیده ای
به لاون بجنگ آزمودی مرا****به آوردگه بر ستودی مرا
ار ایدونک هست اینک گویی همی****وزین کینه کردار جویی همی
یکی برگزین از میان سپاه****که با من بگردد به آوردگاه
که من از فریبرز و رهام جنگ****بجستم بسان دلاور پلنگ
بگشتم سراسر همه انجمن****نیاید ز گردان کسی پیش من
بگودرز بد بند پیکارشان****شنیدن نه ارزید گفتارشان
تو آنی که گویی بروز نبرد****بخنجر کنم لاله بر کوه زرد
یکی با من اکنون بدین رزمگاه****بگرد و بگرز گران کینه خواه
فراوان پسر داری ای نامور****همه بسته بر جنگ ما بر کمر
یکی را فرستی بر من بجنگ****اگر جنگ جویی چه جویی درنگ
پس اندیشه کرد اندران پهلوان****که پیشش که آید بجنگ از گوان
گر از نامداران هژبری دمان****فرستم بنزدیک این بدگمان
شود کشته هومان برین رزمگاه****ز ترکان نیاید کسی کینه خواه
دل پهلوانش بپیچد بدرد****ازان پس بتندی نجوید نبرد
سپاهش بکوه کنابد شود****بجنگ اندرون دست ما بد شود
ور از نامداران این انجمن****یکی کم شود گم شود نام من
شکسته شود دل گوان را بجنگ****نسازند زان پس به جایی درنگ
همان به که با او نسازیم کین****بروبر ببندیم راه کمین
مگر خیره گردند و جویند جنگ****سپاه اندر آرند زان جای تنگ
چنین داد پاسخ بهومان که رو****بگفتار تندی و در کار نو
چو در پیش من برگشادی زبان****بدانستم از آشکارت نهان
که کس را ز ترکان نباشد خرد****کز اندیشهٔ خویش رامش برد
ندانی که شیر ژیان روز جنگ****نیالاید از بن بروباه چنگ
و دیگر دو لشکر چنین ساخته****همه بادپایان سر افراخته
بکینه دو تن پیش سازند جنگ****همه نامداران بخایند چنگ
سپه را همه پیش باید شدن****به انبوه زخمی بباید زدن
تو اکنون سوی لشکرت باز شو****برافراز گردن بسالار نو
کز ایرانیان چند جستم نبرد****نزد پیش من کس جز از باد سرد
بدان رزمگه بر شود نام تو****ز پیران برآید همه کام تو
بدو گفت هومان ببانگ بلند****که بی کردن کار گفتار چند
یکی داستان زد جهاندار شاه****بیاد آورم اندرین کینه گاه
که تخت کیان جست خواهی مجوی****چو جویی از آتش مبرتاب روی
ترا آرزو جنگ و پیکار نیست****وگر گل چنی راه بی خار نیست
نداری ز ایران یکی شیرمرد****که با من کند پیش لشکرنبرد
بچاره همی بازگردانیم****نگیرم فریبت اگر دانیم
همه نامدراان پرخاشجوی****بگودرز گفتند کاینست روی
که از ما یکی را به آوردگاه****فرستی بنزدیک او کینه خواه
چنین داد پاسخ که امروز روی****ندارد شدن جنگ را پیش اوی
چو هومان زگودرز برگشت چیر****برآشفت برسان شیر دلیر
بخندید و روی از سپهبد بتافت****سوی روزبانان لشکر شتافت
کمان را بزه کرد و زیشان چهار****بیفگند ز اسب اندران مرغزار
چو آن روزبانان لشکر ز دور****بدیدند زخم سرافراز تور
رهش بازدادند و بگریختند****بورد با او نیاویختند
ببالا برآمد بکردار مست****خروشش همی کوه را کرد پست
همی نیزه برگاشت بر گرد سر****که هومان ویسه است پیروزگر
خروشیدن نای رویین ز دشت****برآمد چو نیزه ز بالا بگشت
ز شادی دلیران توران سپاه****همی ترگ سودند بر چرخ ماه
چو هومان بیامد بدان چیرگی****بپیچید گودرز زان خیرگی
سپهبد پر از شرم گشته دژم****گرفته برو خشم و تندی ستم
بننگ از دلیران بپالود خوی****سپهبد یکی اختر افگند پی
کزیشان بد این پیشدستی بخون****بدانند و هم بر بدی رهنمون
ازان پس بگردنکشان بنگرید****که تا جنگ او را که آید پدید
خبر شد به بیژن که هومان چو شیر****بپیش نیای تو آمد دلیر
چو بشنید بیژن برآشفت سخت****بخشم آمد آن شیر پنجه ز بخت
بفرمود تا برنهادند زین****بران پیل تن دیزهٔ دوربین
بپوشید رومی زره جنگ را****یکی تنگ بر بست شبرنگ را
بپیش پدر شد پر از کیمیا****سخن گفت با او ز بهر نیا
چنین گفت مر گیو را کای پدر****بگفتم ترا من همه دربدر
که گودرز را هوش کمتر شدست****بیین نبینی که دیگر شدست
دلش پر نهیبست و پر خون جگر****ز تیمار وز درد چندان پسر
که از تن سرانشان جدا کرده دید****بدان رزمگه جمله افگنده دید
نشان آنک ترکی بیامد دلیر****میان دلیران بکردار شیر
بپیش نیا رفت نیزه بدست****همی بر خروشید برسان مست
چنان بد کزین لشکر رنامدار****سواری نبود از در کارزار
که او را بنیزه برافراختی****چو بر بابزن مرغ بر ساختی
تو ای مهربان باب بسیار هوش****دو کتفم بدرع سیاوش بپوش
نشاید جز از من که سازم نبرد****بدان تا برآرم ز
مردیش گرد بدو گفت گیو ای پسر هوش دار****بگفتار من سربسر گوش دار
تا گفته بودم که تندی مکن****ز گودرز بر بد مگردان سخن
که او کار دیده ست و داناترست****بدین لشکر نامور مهترست
سواران جنگی بپیش اندرند****که بر کینه گه پیل را بشکرند
نفرمود با او کسی را نبرد****جوانی مگر مر ترا خیره کرد
که گردن بدین سان برافراختی****بدین آرزو پیش من تاختی
نیم من بدین کار همداستان****مزن نیز پیشم چنین داستان
بدو گفت بیژن که گر کام من****نجویی نخواهی مگر نام من
شوم پیش سالار بسته کمر****زنم دست بر جنگ هومان ببر
وزآنجا بزد اسب و برگاشت روی****بنزدیک گودرز شد پوی پوی
ستایش کنان پیش او شد بدرد****هم این داستان سربسر یاد کرد
که ای پهلوان جهاندار شاه****شناسای هر کار و زیبای گاه
شگفتی همی بینم از تو یکی****وگر چند هستم بهوش اندکی
کزین رزمگه بوستان ساختی****دل از کین ترکان بپرداختی
شگفتی تر آنک از میان سپاه****یکی ترک بدبخت گم کرده راه
بیامد که یزدان نیکی کنش****همی بد سگالید با بد تنش
بیاوردش از پیش توران سپاه****بدان تا بدست تو گردد تباه
بدام آمده گرگ برگاشتی****ندانم کزین خود چه پنداشتی
تو دانی که گر خون او بی درنگ****بریزند پیران نیاید بجنگ
مپدار کو کینه بیش آورد****سپه را برین دشت پیش آورد
من اینک بخون چنگ را شسته ام****همان جنگ او را کمر بسته ام
چو دستور باشد مرا پهلوان****شوم پیش او چون هژبر دمان
بفرماید اکنون سپهبد به گیو****مگر کان سلیح سیاوش نیو
دهد مر مرا خود و رومی زره****ز بند زره برگشاید گره
چو بشنید گودرز گفتار اوی****بدید آن دل و رای هشیار اوی
ز شادی برو آفرین کرد سخت****که از تو مگرداد جاوید بخت
تو تا برنشستی بزین پلنگ****نهنگ از دم آسود و شیران ز جنگ
بهر کارزار اندر آیی دلیر****بهر جنگ پیروز باشی چو
شیرنگه کن که با او به آوردگاه****توانی شدن زان پس آورد خواه
که هومان یکی بدکنش ریمنست****بورد جنگ او چو آهرمنست
جوانی و ناگشته بر سر سپهر****نداری همی بر تن خویش مهر
بمان تا یکی رزم دیده هژبر****فرستم بجنگش بکردار ابر
برو تیرباران کند چون تگرگ****بسر بر بدوزدش پولاد ترگ
بدو گفت بیژن که ای پهلوان****هنرمند باشد دلیر و جوان
مرا گر بدیدی برزم فرود****ز سر باز باید کنون آزمود
بجنگ پشن بر نوشتم زمین****نبیند کسی پشت من روز کین
مرا زندگانی نه اندر خورست****گر از دیگرانم هنر کمترست
وگر بازداری مرا زین سخن****بدان روی کآهنگ هومان مکن
بنالم من از پهلوان پیش شاه****نخواهم کمر زان سپس نه کلاه
بخندید گودرز و زو شاد شد****بسان یکی سرو آزاد شد
بدو گفت نیک اختر و بخت گیو****که فرزند بیند همی چون تو نیو
تو تا چنگ را باز کردی بجنگ****فروماند از جنگ چنگ پلنگ
ترا دادم این رزم هومان کنون****مگر بخت نیکت بود رهنمون
گر این اهرمن را بدست تو هوش****براید بفرمان یزدان بکوش
بنام جهاندار یزدان ما****بپیروزی شاه و گردان ما
بگویم کنون گیو را کان زره****که بیژن همی خواهد او را بده
گر ایدنک پیروز باشی بروی****ترا بیشتر نزد من آبروی
ز فرهاد و گیوت برآرم بجاه****بگنج و سپاه و بتخت و کلاه
بگفت این سخن با نبیره نیا****نبیره پر از بند و پر کیمیا
پیاده شد از اسب و روی زمین****ببوسید و بر باب کرد آفرین
بخواند آن زمان گیو را پهلوان****سخن گفت با او ز بهر جوان
وزان خسروانی زره یاد کرد****کجا خواست بیژن ز بهر نبرد
چنین داد پاسخ پدر را پسر****که ای پهلوان جهان سربسر
مرا هوش و جان و جهان این یکیست****بچشمم چنین جان او خوار نیست
بدو گفت گودرز کای مهربان****جز این برد باید
بوی بر گمان که هر چند بیژن جوانست و نو****بهر کار دارد خرد پیشرو
و دیگر که این جای کین جستنست****جهان را ز آهرمنان شستنست
بکین سیاوش بفرمان شاه****نشاید بپیوند کردن نگاه
و گر بارد از ابر پولاد تیغ****نشاید که دارم ما جان دریغ
نشاید شکستن دلش را بجنگ****بگوشیدنش جامهٔ نام و ننگ
که چون کاهلی پیشه گیرد جوان****بماند منش پست و تیره روان
چو پاسخ چنین یافت چاره نبود****یکی با پسر نیز بند آزمود
بگودرز گفت ای جهان پهلوان****بجایی که پیکار خیزد بجان
مرا خود شب و روز کارست پیش****چرا داد باید مرا جان خویش
نه فرزند باید نه گنج و سپاه****نه آزرم سالار و فرمان شاه
اگر جنگ جوید سلیحش کجاست****زره دارد از من چه بایدش خواست
چنین گفت پیش پدر رزمساز****که ما را بدرع تو ناید نیاز
برانی که اندر جهان سربسر****بدرع تو جویند مردان هنر
چو درع سیاوش نباشد بجنگ****نجویند گردنکشان نام و ننگ
برانگیخت اسب از میان سپاه****که آید ز لشکر به آوردگاه
چو از پیش گودرز شد ناپدید****دل گیو ز اندوه او بردمید
پشیمان شد از درد دل خون گریست****نگر تا غم و مهر فرزند چیست
یکی بسمان برفرازید سر****پر از خون دل از درد خسته جگر
بدادار گفت ار جهان داوری****یکی سوی این خسته دل بنگری
نسوزی تو از جان بیژن دلم****که ز آب مژه تا دل اندر گلم
بمن بازبخشش تو ای کردگار****بگردان ز جانش بد روزگار
بیامد پراندیشه دل پهلوان****پراز خون دل ازبهر رفته جوان
بدل گفت خیره بیازردمش****چرا خواسته پیش ناوردمش
گر او را ز هومان بد آید بسر****چه باید مرا درع و تیغ و کمر
بمانم پر از حسرت و درد و خشم****پر از آرزو دل پر از آب چشم
وزانجا دمان هم بکردار گرد****بپیش پسر شد بجای نبرد
بدو گفت ما راچه داری بتنگ****همی تیزی آری بجای درنگ
سیه مار چندان دمد روز جنگ****که از ژرف دریا برآید نهنگ
درفشیدن ماه چندان بود****که خورشید تابنده پنهان بود
کنون سوی هومان شتابی همی****ز فرمان من سر بتابی همی
چنین برگزینی همی رای خویش****ندانی که چون آیدت کار پیش
بدو گفت بیژن که ای نیو باب****دل من ز کین سیاوش متاب
که هومان نه از روی وز آهنست****نه پیل ژیان و نه آهرمنست
یکی مرد جنگست و من جنگجوی****ازو برنتابم ببخت تو روی
نوشته مگر بر سرم دیگرست****زمانه بدست جهانداورست
اگر بودنی بود دل را بغم****سزد گر نداری نباشی دژم
چو بنشید گفتار پور دلیر****میان بستهٔ جنگ برسان شیر
فرودآمد از دیزهٔ راهجوی****سپر داد و درع سیاوش بدوی
بدو گفت گر کارزارت هواست****چنین بر خرد کام تو پادشاست
برین بارهٔ گامزن برنشین****که زیر تو اندر نوردد زمین
سلیحم همیدون بکار آیدت****چو با اهرمن کارزار آیدت
چو اسب پدر دید بر پای پیش****چو باد اندر آمد ز بالای خویش
بران بارهٔ خسروی برنشست****کمربست و بگرفت گرزش بدست
یکی ترجمان را ز لشکر بجست****که گفتار ترکان بداند درست
بیامد بسان هژبر ژیان****بکین سیاوش بسته میان
چو بیژن بنزدیک هومان رسید****یکی آهنین کوه پوشیده دید
ز جوشن همه دشت روشن شده****یکی پیل در زیر جوشن شده
ازان پس بفرمود تا ترجمان****یکی بانگ برزد بران بدگمان
که گر جنگ جویی یگی بازگرد****که بیژن همی با تو جوید نبرد
همی گوید ای رزم دیده سوار****چه پویانی اسب اندرین مرغزار
کز افراسیاب اندر آیدت بد****ز توران زمین بر تو نفرین سزد
بکینه پی افگنده و بدخوی****ز ترکان گنهکارتر کس توی
عنان بازکش زین تگاور هیون****کت اکنون ز کینه بجوشید خون
یکی برگزین جایگاه نبرد****بدشت و در و کوه با من بگرد
وگر در میان دو رویه سپاه****بگردی بلاف از پی نام و جاه
کجادشمن و دوست بیند ترا****دل اکنون کجا برگزیند ترا
چو بشنید هومان بدو گفت زه****زره را بکینم تو بستی گره
ز یزدان سپاس و بدویم پناه****کت آورد پیشم بدین رزمگاه
بلشکر بران سان فرستمت باز****که گیو از تو ماند بگرم و گداز
سرت را ز تن دور مانم نه دیر****چنان کز تبارت فراوان دلیر
چه سودست کآمد بنزدیک شب****رو اکنون بزنهار تاریک شب
من اکنون یکی باز لشگر شوم****بشبگیر نزدیک مهتر شوم
وزآنجا دمان گردن افراخته****بیایم نبرد ترا ساخته
چنین پاسخ آورد بیژن که شو****پست باد و آهرمنت پیشرو
همه دشمنان سربسر کشته باد****گر آواره از جنگ برگشته باد
چو فردا بیایی به آوردگاه****نبیند ترا نیز شاه و سپاه
سرت را چنان دور مانم ز پای****کزان پس بلشکر نیایدت رای
وزآن جایگه روی برگاشتند****بشب دشت پیکار بگذاشتند
بلشکر گه خویش بازآمدند****بر پهلوانان فراز آمدند
همه شب بخواب اند آسیب شیب****ز پیکارشان دل شده ناشکیب
سپیده چو از کوه سربردمید****شد آن دامن تیره شب ناپدید
بپوشید هومان سلیح نبرد****سخن پیش پیران همه یاد کرد
که من بیژن گیو را خواستم****همه شب همی جنگش آراستم
یکی ترجمان را ز لشکر بخواند****بگلگون بادآورش برنشاند
که رو پیش بیژن بگویش که زود****بیایی دمان گر من آیم چو دود
فرستاده برگشت و با او بگفت****که با جان پاکت خرد باد جفت
سپهدار هومان بیامد چو گرد****بدان تا ز بیژن بجوید نبرد
چو بشنید بیژن بیامد دمان****بسیچیده جنگ با ترجمان
بپشت شباهنگ بر بسته تنگ****چو جنگی پلنگی گرازان بجنگ
زره با گره بر بر پهلوی****درفشان سر از مغفر خسروی
بهومان چنین گفت کای بادسار****ببردی ز من دوش سر یاددار
امیدستم امروز کین تیغ من****سرت را ز بن بگسلاند ز تن
که از خاک خیزد ز خون تو گل****یکی داستان اندر آری بدل
که با آهوان گفت غرم ژیان****که گردشت گردد همه پرنیان
ز دامی که پای من آزادگشت****نپویم بران سوی آباد دشت
چنین داد پاسخ که امروز گیو****بماند جگر خسته بر پور نیو
بچنگ منی در بسان تذرو****که بازش برد بر سر شاخ سرو
خروشان و خون از دو دیده چکان****کشانش بچنگال و خونش مکان
بدو گفت بیژن که تا کی سخن****کجا خواهی آهنگ آورد کن
بکوه کنابد کنی کارزار****اگر سوی زیبد برآرای کار
که فریادرسمان نباشد ز دور****نه ایران گراید بیاری نه تور
برانگیختند اسب و برخاست گرد****بزه بر نهاده کمان نبرد
دو خونی برافراخته سر بماه****چنان کینه ور گشته از کین شاه
ز کوه کنابد برون تاختند****سران سوی هامون برافراختند
برفتند چندانک اندر زمی****ندیدند جایی پی آدمی
نه بر آسمان کرگسان را گذر****نه خاکش سپرده پی شیر نر
نه از لشکران یار و فریادرس****بپیرامن اندر ندیدند کس
نهادند پیمان که با ترجمان****نباشند در چیرگی بدگمان
بدان تا بد و نیک با شهریار****بگویند ازین گردش روزگار
که کردار چون بود و پیکار چون****چه زاری رسید اندرین دشت خون
بگفتند و زاسبان فرود آمدند****ببند زره بر کمر برزدند
بر اسبان جنگی سواران جنگ****یکی برکشیدند چون سنگ تنگ
چو بر بادپایان ببستند زین****پر از خشم گردان و دل پر ز کین
کمانها چوبایست برخاستند****بمیدان تنگ اندرون تاختند
چپ و راست گردان و پیچان عنان****همان نیزه و آب داده سنان
زرهشان درآورد شد لخت لخت****نگر تا کرا روز برگشت و بخت
دهنشان همی از تبش مانده باز****بب و بسایش آمد نیاز
پس آسوده گشتند و دم برزدند****بران آتش تیز نم برزدند
سپر برگرفتند و شمشیر تیز****برآمد خروشیدن رستخیز
چو بر درفشان که از تیره میغ****همی آتش افروخت ازهردو تیغ
زآهن بدان آهن آبدار****نیامد بزخم اندرون تابدار
بکردارآتش پرنداوران****فرو ریخت ازدست کنداوران
نبد دسترسشان بخون ریختن****نشد سیر دلشان زآویختن
عمود از پس تیغ برداشتند****از اندازه پیکار بگذاشتند
ازان پس بران بر نهادند کار****که زور آزمایند در کارزار
بدین گونه جستند ننگ و نبرد****که از پشت زین اندر آرند مرد
کمربند گیرد کرا زور بیش****رباید ز اسب افگند خوار پیش
ز نیروی گردان دوال رکیب****گسست اندر آوردگاه از نهیب
همیدون نگشتند ز اسبان جدا****نبودند بر یکدگر پادشا
پس از اسب هر دو فرود آمدند****ز پیکار یکبار دم برزدند
گرفته بدست اسپشان ترجمان****دو جنگی بکردار شیر دمان
بدان ماندگی باز برخاستند****بکشتی گرفتن بیاراستند
زشبگیر تا سایه گسترد شید****دو خونی ازین سان به بیم و امید
همی رزم جستند یک با دگر****یکی را ز کینه نه برگشت سر
دهن خشک و غرقه شده تن در آب****ازان رنج و تابیدن آفتاب
وزان پس بدستوری یکدگر****برفتند پویان سوی آبخور
بخورد آب و برخاست بیژن بدرد****ز دادار نیکی دهش یاد کرد
تن از درد لرزان چو از باد بید****دل از جان شیرین شده ناامید
بیزدان چنین گفت کای کردگار****تو دانی نهان من و آشکار
اگر داد بینی همی جنگ ما****برین کینه جستن بر آهنگ ما
ز من مگسل امروز توش مرا****نگه دار بیدار هوش مرا
جگر خسته هومان بیامد چو زاغ****سیه گشت از درد رخ چون چراغ
بدان خستگی باز جنگ آمدند****گرازان بسان پلنگ آمدند
همی زور کرد این بران آن برین****گه این را بسودی گه آنرا زمین
ز بیژن فزون بود هومان بزور****هنر عیب گردد چو برگشت هور
ز هر گونه زور آزمودند و بند****فراز آمد آن بند چرخ بلند
بزد دست بیژن بسان پلنگ****ز سر تا میانش بیازید چنگ
گرفتش بچپ گردن و راست ران****خم آورد پشت هیون گران
برآوردش از جای و بنهاد پست****سوی خنجر آورد چون باد دست
فرو برد و کردش سر از تن جدا****فگندش بسان یکی اژدها
بغلتید هومان بخاک اندرون****همه دشت شد سربسر جوی خون
نگه کرد بیژن بدان پیلتن****فگنده چو سرو سهی بر چمن
شگفت آمدش سخت و برگشت ازوی****سوی کردگار جهان کرد روی
که ای برتر از جایگاه و زمان****ز جان سخن گوی و روشن روان
توی تو که جز تو جهاندار نیست****خرد را بدین کار پیکار نیست
مرا زین هنر سربسر بهره نیست****که با پیل کین جستنم زهره نیست
بکین سیاوش بریدمش سر****بهفتاد خون برادر پدر
روانش روان ورا بنده باد****بچنگال شیران تنش کنده باد
سرش را بفتراک شبرنگ بست****تنش را بخاک اندر افگند پست
گشاده سلیح و گسسته کمر****تنش جای دیگر دگر جای سر
زمانه سراسر فریبست و بس****بسختی نباشدت فریادرس
جهان را نمایش چو کردار نیست****سپردن بدو دل سزاوار نیست
بترسید ازو یار هومان چو دید****که بر مهتر او چنان بد رسید
چو شد کار هومان ویسه تباه****دوان ترجمانان هر دو سپاه
ستایش کنان پیش بیژن شدند****چو پیش بت چین برهمن شدند
بدو گفت بیژن مترس از گزند****که پیمان همانست و بگشاد بند
تو اکنون سوی لشکر خویش پوی****ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی
بشد ترجمان بیژن آمد دمان****بکوه کنابد بزه بر کمان
چو بیژن نگه کرد زان رزمگاه****نبودش گذر جز بتوران سپاه
بترسید از انبوه مردم کشان****که یابند زان کار یکسر نشان
بجنگ اندر آیند برسان کوه****بسنده نباشد مگر با گروه
برآهخت درع سیاوش ز سر****بخفتان هومان بپوشید بر
بران چرمهٔ پیل پیکر نشست****درفش سر نامداران بدست
برفت و بران دشت کرد آفرین****بران بخت بیدار و فرخ زمین
چو آن دیده بانان لشکر ز دور****درفش و نشان سپهدار تور
بدیدند زان دیده برخاستند****بشادی خروشیدن آراستند
طلایه هیونی برافگند زود****بنزدیک پیران بکردار دود
که هومان بپیروزی شهریار****دوان آمد از مرکز کارزار
درفش سپهدار ایران نگون****تنش غرقه مانده بخاک اندرون
همه لشکرش برگرفته خروش****بهومان نهاده سپهدار گوش
چو بیژن میان دو رویه سپاه****رسید اندران سایهٔ تاج و گاه
بتوران رسید آن زمان ترجمان****بگفت آنچ دید
از بد بدگمان هم آنگه بپیران رسید آگهی****که شد تیره آن فر شاهنشهی
سبک بیژن اندر میان سپاه****نگونسار کرد آن درفش سیاه
چو آن دیده بانان ایران سپاه****نگون یافتند آن درفش سیاه
سوی پهلوان روی برگاشتند****وزان دیده گه نعره برداشتند
وزآنجا هیونی بسان نوند****طلایه سوی پهلوان برفگند
که بیژن بپروزی آمد چو شیر****درفش سیه را سر آورده زیر
چو دیوانگان گیو گشته نوان****بهرسو خروشان و هر سو دوان
همی آگهی جست زان نیوپور****همی ماتم آورد هنگام سور
چو آگاهی آمد ز بیژن بدوی****دمان پیش فرزند بنهاد روی
چو چشمش بروی گرامی رسید****ز اسب اندر آمد چنان چون سزید
بغلتید و بنهاد بر خاک سر****همی آفرین خواند بر دادگر
گرفتش ببر باز فرزند را****دلیر و جوان و خردمند را
وزآنجا دمان سوی سالار شاه****ستایش کنان برگرفتند راه
چو دیدند مر پهلوان را ز دور****نبیره فرود آمد از اسب تور
پر از خون سلیح و پر از خاک سر****سرگرد هومان بفتراک بر
بپیش نیا رفت بیژن چو دود****همی یاد کرد آن کجا رفته بود
سلیح و سر و اسب هومان گرد****به پیش سپهدار گودرز برد
ز بیژن چنان شاد شد پهلوان****که گفتی برافشاند خواهد روان
گرفت آفرین پس بدادار بر****بران اختر و بخت بیدار بر
بگنجور فرمود پس پهلوان****که تاج آر با جامهٔ خسروان
گهربافته پیکر و بوم زر****درفشان چو خورشید تاج و کمر
ده اسب آوریدند زرین لگام****پری روی زرین کمر ده غلام
بدو داد و گفت از گه سام شیر****کسی ناورید اژدهایی بزیر
گشادی سپه را بدین جنگ دست****دل شاه ترکان بهم بر شکست
همه لشکر شاه ایران چو شیر****دمان و دنان بادپایان بزیر
وز اندوه پیران برآورد خشم****دل از درد خسته پر از آب چشم
بنستیهن آنگه فرستاد کس****که ای نامور گرد فریادرس
سزد گر کنی جنگ را تیز چنگ****بکین برادر نسازی درنگ
بایرانیان برشبیخون کنی****زمین را بخون رود جیحون کنی
ببر ده هزار آزموده سوار****کمر بسته بر کینه و کارزار
مگر کین هومان تو بازآوری****سر دشمنان را بگاز آوری
چو رفتی بنزدیک لشکر فراز****سپه را یکی سوی هومان بساز
بدو گفت نستیهن ایدون کنم****که از خون زمین رود جیحون کنم
دو بهره چو از تیره شب درگذشت****ز جوش سواران بجوشید دشت
گرفتند ترکان همه تاختن****بدان تاختن گردن افراختن
چو نستیهن آن لشکر کینه خواه****بیاورد نزدیک ایران سپاه
سپیده دمان تا بدانجا رسید****چو از دیده گه دیده بانش بدید
چو کارآگهان آگهی یافتند****سبک سوی گودرز بشتافتند
که آمد سپاهی چو کوه روان****که گویی ندارند گویا زبان
بران سان که رسم شبیخون بود****سپهدار داند که آن چون بود
بلشکر بفرمود پس پهلوان****که بیدار باشید و روشن روان
بخواند آن زمان بیژن گیو را****ابا تیغ زن لشکر نیو را
بدو گفت نیک اختر و کام تو****شکسته دل دشمن از نام تو
ببر هرک باید ز گردان من****ازین نامداران و مردان من
پذیره شو این تاختن را چو شیر****سپاه اندر آورد به مردی بزیر
گزین کرد بیژن ز لشکر سوار****دلیران و پرخاشجویان هزار
رسیدند پس یک بدیگر فراز****دو لشکر پر از کینه و رزمساز
همه گرزها بر کشیدند پاک****یکی ابر بست از بر تیره خاک
فرود آمد از کوه ابر سیاه****بپوشید دیدار توران سپاه
سپهدار چون گرد تیره بدید****کزو لشکر ترک شد ناپدید
برچسب‌ها: شعر, اشعار, اشعارفردوسی, شاهنامه
.: Weblog Themes By Pichak :.





در اين وبلاگ
در كل اينترنت
چاپ این صفحه
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک