خمسه نظامی:خسر وشیرین
بخش 69 - پاسخ دادن شیرین خسرو را
جوابش داد سرو لاله رخسار****که دایم باد دولت بر جهاندار
فلک بند کمر شمشیر بادت****تن پیل و شکوه شیر بادت
سری کز طوق تو جوید جدائی****مباد از بند بیدادش رهائی
به چشم نیک بینادت نکو خواه****مبادا چشم بد را سوی تو راه
مزن طعنه که بر بالا زدی تخت****کنیزان ترا بالا بود رخت
علم گشتم به تو در مهربانی****علم بالای سر بهتر تو دانی
من آن گردم که از راه تو آید****اگر گرد تو بالا رفت شاید
تو هستی از سر صاحب کلاهی****نشسته بر سریر پادشاهی
من ار عشقت بر آورده فغانی****به بامی بر چو هندو پاسبانی
جهانداران که ترکان عام دارند****به خدمت هندوئی بر بام دارند
من آن ترک سیه چشمم بر این بام****که هندوی سپیدت شد مرا نام
و گر بالای مه باشد نشستم****شهنشه را کمینه زیر دستم
دگر گفتی که آنان کار جمندند****چنین بر روی مهمان در نبندند
نه مهمانی توئی باز شکاری****طمع داری به کبک کوهساری
و گر مهمانی اینک دادمت جای****من اینک چون کنیزان پیش بر پای
به صاحب ردی و صاحب قبولی****نشاید کرد مهمان را فضولی
حدیث آنکه در بستم روا بود****که سرمست آمدن پیشم خطا بود
چو من خلوت نشین باشم تو مخمور****ز تهمت رای مردم کی بود دور
ترا بایست پیری چند هشیار****گزین کردن فرستادن بدین کار
مرا بردن به مهد خسرو آیین****شبستان را به من کردن نو آیین
چو من شیرین سواری زینی ارزد****عروسی چون شکر کاوینی ارزد
تو می خواهی مگر کز راه دستان****به نقلانم خوری چون نقل مستان
به دست آری مرا چون غافلان مست****چو گل بوئی کنی اندازی از دست
مکن پرده دری در مهد شاهان****ترا آن بس که کردی در سپاهان
تو با شکر توانی کرد این شور****نه با شیرین که بر شکر کند زور
شکر ریز ترا شکر تمام است****که شیرین شهد شد وین شهد خام است
دو لختی بود در یک لخت بستند****ز طاووس دو پر یک پر شکستند
دو دلبر داشتن از یکدلی نیست****دو دل بودن طریق عاقلی نیست
سزاوار عطارد شد دو پیکر****تو خورشیدی تو را یک برج بهتر
رها کن نام شیرین از لب خویش****که شیرینی دهانت را کند ریش
تو از عشق من و من بی نیازی****به من بازی کنی در عشقبازی
مزن شمشیر بر شیرین مظلوم****ترا آن بس که بردی نیزه در روم
چو سلطان شو که با یک گوی سازد****نه چون هندو که باده گوی بازد
زده گوئی بده سوئیست ناورد****ز یک گوئی به یک گوئی رسد مرد
مرا از روی تو یک قبله در پیش****ترا قبله هزار از روی من بیش
اگر زیبا رخی رفت از کنارت****ازو زیباتر اینک ده هزارت
ترا مشگوی مشگین پر غزالان****میفکن سگ بر این آهوی نالان
ز دور اندازی مشکوی شاهم****که در زندان این دیر است چاهم
شوم در خانه غمناکی خویش****نگه دارم چو گوهر پاکی خویش
گل سر شوی ازین معنی که پاکست****بسر برمی کنندش گرچه خاکست
بیاساید همه شب مرغ و ماهی****ثنیاسایم من از جانم چه خواهی
منم چون مرغ در دامی گرفته****دری در بسته و بامی گرفته
چو طوطی ساخته با آهنین بند****به تنهائی چو عنقا گشته خرسند
تو در خرگاه و من در خانه تنگ****ترا روزی بهشت آمد مرا سنگ
چو من با زخم خو کردم درین خار****نه مرهم باد در عالم نه گلزار
دور روز عمر اگر داد است اگر دود****چنان کش بگذرانی بگذرد زود
بلی چون رفت باید زین گذرگاه****ز خارا به بریدن تا ز خرگاه
برین تن گو حمایل بر فلک بست****به سرهنگی حمایل چون کنی دست
به گوری چون بری شیر از کنارم****که شیرینم نه آخر شیر خوارم
نه آن طفلم که از شیرین زبانی****به خرمائی کلیجم را ستانی
درین خرمن که تو بر تو عتابست****به یک جو با منت سالی حسابست
چو زهره ارغنونی را که سازم****بیازارم نخست آنگه نوازم
چو آتش گرچه آخر نور پاکم****به اول نوبت آخر دودناکم
نخست آتش دهد چرخ آنگهی آب****به حال تشنگان در بین و دریاب
به فیاضی که بخشد با رطب خار****که بی خارم نیابد کس رطب وار
رطب بی استخوان آبی ندارد****چو مه بی شب و من شیرینم ای شاه
بسی هم صحبتت باشد درین پوست****ولیکن استخوان من مغزم ای دوست
تو در عشق من از مالی و جاهی****چه دیدی جز خداوندی و شاهی
کدامین ساعت از من یاد کردی****کدامین روزم از خود شاد کردی
کدامین جامه بر یادم دریدی****کدامین خواری از بهرم کشیدی
کدامین پیک را دادی پیامی****کدامین شب فرستادی سلامی
تو ساغر می زدی با دوستان شاد****قلم شاپور می زد تیشه فرهاد
بخش 70 - پاسخ دادن خسرو شیرین را
دگر باره جهاندار از سر مهر****به گلرخ گفت کای سرو سمن چهر
طبر خون با سهی سروت قرین باد****طبرزد با طبر خون همنشین باد
دهان جز من از جام لبت دور****سر جز من ز طوق غبغبت دور
عتابت گرچه زهر ناب دارد****گذر بر چشمه نوشاب دارد
نمی گویم که بر بالا چرائی****بلا منمای چون بالا نمائی
سهی سرو ترا بالا بلند است****به بالاتر شدن نادلپسند است
نثاری را که چشمم می فشاند****کدامین منجنیق آنجا رساند
مرا بر قصر کش یک میل بالا****نثار اشک بین یک پیل بالا
چو بر من گنج قارون میفشاندی****چو قارونم چرا در خاک ماندی
دل اینجا در کجا خواهم گشادن****تن اینجا سر کجا خواهم نهادن
ثچو حلقه گر بیابم بر درت بار****درت را حلقه می بوسم فلک وار
شوم چون حلقه در طرق بر دوش****خطا گفتم که چون در حلقه در گوش
مکن بر من جفا کز هیچ راهی****ندارم جز وفاداری گناهی
و گر دارم گناه آن دل رحیم است****گناه آدمی رسم قدیم است
همه تندی مکن لختی بیارام****رها کن توسنی چون من شدم رام
شبانی پیشه کن بگذار گرگی****مکن با سر بزرگان سر
بزرگی نشاید خوی بد را مایه کردن****بزرگان را چنین بی پایه کردن
چو خاک انداختی بر آستانم****نه آنگاهیت خاک انداز خوانم؟
مگو کز راه من چون فتنه برخیز****چو برخیزم تو باشی فتنه انگیز
مکن کاین ظلم را پرواز بینی****گر از من نی ز گیتی باز بینی
نه هر خوانی که پیش آید توان خورد****نه هرچ از دست برخیزد توان کرد
نه هر دستی که تیغ نیز دارد****به خون خلق دست آویز دارد
من این خواری ز خود بیم نه از تو****گناه از بخت بد بینم نه از تو
جرس بی وقت جنبانید کوسم****دهل بی وقت زد بانگ خروسم
وگرنه در دمه سوزم که دیدی****چنین روزی بدین روزم که دیدی
غلط گفتم که عشقست این نه شاهی****نباشد عشق بی فریاد خواهی
بکن چندان که خواهی ناز بر من****مزن چون راندگان آواز بر من
اگر بر من به سلطانی کنی ناز****بگو تا خط به مولائی دهم باز
اگر گوشم بگیری تا فروشی****کنم در بیعت بیعت خموشی
و گر چشمم کنی سر پیش دارم****پس این چشم دگر در پیش آرم
کمر بندیت را بینم به خونم****کله داریت را دانم که چونم
اگر گردم سرم بر خنجر از تو****به سر گردم نگردانم سر از تو
مرا هم جان توئی هم زندگانی****گر آخر کس نمی داند تو دانی
به هشیاری و مستی گاه و بیگاه****نکردم جز خیالت را نظرگاه
کسی جز من گر این شربت چشیدی****سر و کارش به رسوائی کشیدی
به خلوت جامه از غم می دریدم****به زحمت جامه نو می بریدم
بدان تا لشگر از من برنگردد****بنای پادشاهی در نگردد
نه رندی بوده ام در عشق رویت****که طنبوری به دست آیم به کویت
جهانداور منم در کار سازی****جهاندار از کجا و عشق بازی
ولی چون نام زلفت می شنیدم****به تاج و تخت بوئی می خریدم
به تن با دیگری خرسند بودم****ز دل تا جان ترا دربند بودم
به فتوای کژی آبی نخوردم****برون از راستی کاری نکردم
اگر گامی زدم در کامرانی****جوان بودم چنین باشد جوانی
بخش 71 - پاسخ دادن شیرین خسرو را
دگر ره لعبت طاوس پیکر****گشاد ز درج لؤلؤ تنگ شکر
روان کرد از عقیق آن نقش زیبا****سخن هائی نگارین تر ز دیبا
کزان افزون که دوران جهانست****شب و روز و زمین و آسمانست
جهانداور جهاندار جهان باد****زمانه حکم کش او حکمران باد
به فراشی کواکب در جنابش****به سرهنگی سعادت در رکابش
مرا در دل ز خسرو صد غبار است****ز شاهی بگذر آن دیگر شمار است
هنوزم ناز دولت مینمائی****هنوز از راه جباری در آئی
هنوزت در سر از شاهی غرور است****دریغا کاین غرور از عشق دور است
تو از عشق من و من بی نیازی****ترا شاهی رسد یا عشقبازی
درین گرمی که باد سرد باید****دل آسانست با دل درد باید
نیاز آرد کسی کو عشق باز است****که عشق از بی نیازان بی نیاز است
نسازد عاشقی با سرفرازی****که بازی برنتابد عشق بازی
من آن مرغم که بر گل ها پریدم****هوای گرم تابستان ندیدم
چو گل بودم ملک بانوی سقلاب****کنون دژ بانوی شیشه ام چو جلاب
چو سبزه لب به شیر برف شستم****چو گل بر چشمه های سرد رستم
درین گور گلین و قصر سنگین****به امید تو کردم صبر چندین
چو زر پالودم از گرمی کشیدن****فسردم چون یخ از سردی چشیدن
نه دستی کین جرس بر هم توان زد****نه غمخواری که با او دم توان زد
همه وقتی ترا پنداشتم یار****همه جائی ترا خواندم وفادار
تو هرگز در دلم جائی نکردی****چو دلداران مدارائی نکردی
مرا دیگر ز کشتن کی بود بیم****که جان کردم به شمشیر تو تسلیم
ترازو بر زمین چون یابد آهنگ****حسابش خاک بهتر داند از سنگ
گرم عقلی بود جائی نشینم****وگرنه بینم از خود آنچه بینم
گر از من خود نیاید هیچ کاری****که بر شاید گرفت از وی شماری
زنم چندان تظلم در زمانه****که هم تیری نشانم بر نشانه
چرا باید که چون من سرو آزاد****بود در بند محنت مانده ناشاد
هنوزم در دل از خوبی طربهاست****هنوزم در سر از شوخی شغب هاست
هنوزم هندوان آتش پرستند****هنوزم چشم چون ترکان مستند
هنوزم غنچه گل ناشکفته است****هنوزم در دریائی نسفته است
هنوزم لب پر آب زندگانیست****هنوزم آب در جوی جوانیست
رخم سر خیل خوبان طراز است****کمینه خیل تاشم کبر و ناز است
ولی نعمت ریاحین را نسیمم****ولیعهد شکر در یتیمم
چراغ از نور من پروانه گردد****مه نو بیندم دیوانه گردد
عقیق از لعل من بر سر خورد سنگ****گل رویم ز روی گل برد رنگ
ترنج غبغبم را گر کنی یاد****ز نخ بر خود زند نارنج بغداد
چو سیب رخ نهم بر دست شاهان****سبد واپس برد سیب سپاهان
به هر در کز لب و دندان ببخشم****دلی بستانم و صد جان ببخشم
من آرم در پلنگان سرفرازی****غزالان از من آموزند بازی
گوزن از حسرت این چشم چالاک****ز مژگان زهر پالاید نه تریاک
گر آهو یک نظر سوی من آرد****خراج گردنم بر گردن آرد
به نازی روم را در جستجویم****به بوئی باختن در گفتگویم
بهار انگشت کش شد در نکوئی****هر انگشتم و صد چون است گوئی
بدین تری که دارد طبع مهتاب****نیارد ریختن بر دست من آب
چو یاقوتم نبیذ خام گیرد****برشوت با طبرزد جام گیرد
بهشت از قصر من دارد بسی نور****عیار از نار پستانم برد حور
به غمزه گرچه ترکی دل ستانم****به بوسه دل نوازی نیز دانم
ز بس کاورده ام در چشم هانور****ز ترکان تنگ چشمی کرده ام دور
ز تنگی کس به چشمم در نیاید****کسی با تنگ چشمان بر نیاید
چو بر مه مشگ را زنجیر سازم****بسا شیرا کزو نخجیر سازم
چو لعلم با شکر ناورد گیرد****تو مرد آر آنگهی نامرد گیرد
شکر همشیره دندان من شد****وفا هم شهری پیمان من شد
جهانی ناز دارم صد جهان شرم****دری در خشم دارم صد در آزرم
لب لعلم همان شکر فشانست****سر زلفم همان دامن کشانست
ز خوش نقلی که می در جام ریزم****شکر در دامن بادام ریزم
اگرچه نار سیمین گشت سیبم****همان عاشق کش عاقل فریبم
رخم روزی که بفروزد جهان را****به زرنیخی فروشد ارغوان را
ز رعنائی که هست این نرگس مست****نیالاید به خون هر کسی دست
چه شورشها که من دارم درین سر****چه مسکینان که من کشتم بر این در
برو تا بر تو نگشایم به خون دست****که در گردن چنین خونم بسی هست
نخورده زخم دست راست بردار****به دست چپ کند عشقم چنین کار
تو سنگین دل شدی من آهنین جان****چنان دل را نشاید جز چنین جان
بخش 72 - پاسخ خسرو شیرین را
ملک بار دگر گفت از دل افروز****به گفتن گفتن از ما می رود روز
مکن با من حساب خوبروئی****که صد ره خوبتر زانی که گوئی
فروغ چشمی ای دوری ز تو دور****چراغ صبحی ای نور علی نور
به دریا مانی از گوهر فشانی****ولی آب تو آب زندگانی
تو در آیینه دیدی صورت خویش****به چشم من دری صدبار ازان بیش
ترا گر بر زبان گویم دلارام****دهانم پر شکر گردد بدین نام
گرت خورشید خوانم نیز هستی****که مه را بر فلک رونق شکستی
دل شکر دران تاریخ شد تنگ****که یاقوت تو بیرون آمد از سنگ
سهی سرو آن زمان شد در چمن سست****که سیمین نار تو بر نارون رست
رطب و استخوان آن شب شکستند****که خرمای لبت را نخل بستند
ارم را سکه رویت کلید است****وصالت چون ارم زان ناپدید است
قمر در نیکوی دل داده توست****شکر مولای مولا زاده توست
گلت چون با شکر هم خواب گردد****طبرزد را دهان پر آب گردد
به هر مجلس که شهدت خوان درارد****به صورتهای مومین جان در آرد
صدف چون بر گشاید کامراکام****کند در وام از آن دندان در فام
گر از یک موی خود نیمی فروشی****بخرم گر به اقلیمی فروشی
بدین خوبی که رویت رشک ما هست****مبین در خود که خودبینی گناهست
مبادا چشم کس بر خوبی خویش****که زخم چشم خوبی را کند ریش
مریز آخر چو بر من پادشاهی****بدین سان خون من در بی گناهی
اگر شاهی نشان گوهرت کو****و گر شیرینی آخر شکرت کو
رها کن جنگ و راه صلح بگشای****نفاق آمیز عذری چند بنمای
نه بد گفتم نه بد گوئیست کارم****و گر گفتم یکی را صد هزارم
اگر چه رسم خوبان تند خوئیست****نکوئی نیز هم رسم نکوئیست
خداوندان اگر تندی نمایند****به رحمت نیز هم لختی گرایند
مکن بیداد با یار قدیمی****که گر تندی نگارا هم رحیمی
چو باد از آتشم تا کی گریزی****نه من خاک توام؟ آبم چه ریزی
ز تو با آنکه استحقاق دارم****سر از طوق نوازش طاق دارم
همه دانندگان را هست معلول****که باشد مستحق پیوسته محروم
مرا تا دل بود دلبر تو باشی****ز جان بگذر که جان پرور تو باشی
گر از بند تو خود جویم جدائی****ز بند دل کجا یابم رهائی
بس این اسب جفا بر من دواندن****گهم در خاک و گه در خون نشاندن
به شیرینی صلا در شهر دادن****به تلخی پاسخی چون زهر دادن
مرا سهل است کین بار آزمودم****مبارک باد بسیار آزمودم
بسا رخنه که اصل محکمی هاست****بسا انده که در وی خرمی هاست
جفا کردن نه بس فرخنده فالیست****مکن کامشب شبی آخر نه سالیست
دلم خوش کن که غمخوار آمدستم****ترا خواهم بدین کار آمدستم
چو شمع از پای ننشینم بدین کار****که چون من هست شیرین جوی بسیار
همانا شمع از آن با آب دیده است****که او نیز ازلب شیرین بریده است
گره بر دل چرا دارد نی قند****مگر کو نیز شیرین راست در بند
چرا نخل رطب بر دل خورد خار****مگر کو هم به شیرین شد گرفتار
همیدون شیر اگر شیرین نبودی****به طفلی خلق را تسکین نبودی
به شیرینی روند این یک دو مسکین****تو شیرینی و ایشان نیز شیرین؟
ز راه پاسخ آن ماه قصب پوش****ز شکر کرد شه را حلقه در گوش
گشاد از درج گوهر قفل یاقوت****رطب را قند داد و قند را قوت
مثالی داد مه را در سواری****براتی مشک و در پرده داری
ستون سرو را رفتن در آموخت****چو غنچه تیز شد چون گل برافروخت
به خدمت بوسه زد بر گوشه بام****که باشد خشت پخته عنبر خام
چو نوبت داشت در خدمت نمودن****برون زد نوبتی در دل ربودن
نخستین گفت کای دارای عالم****بر آورده علم بالای عالم
ز چین تا روم در توقیع نامت****قدر خان بنده و قصر غلامت
نه تنها خاک تو خاقان چین است****چنینت چند خاکی بر زمین است
هران پالوده ای کو خود بود زرد****به چربی یا به شیرینی توان خورد
من آن پالوده روغن گذارم****که جز نامی ز شیرینی ندارم
بلی تا گشتم از عالم پدیدار****ترا بودم به جان و دل خریدار
نه پی در جستجوی کس فشردم****نه جز روی تو کس را سجده بردم
ندیدم در تو بوی مهربانی****بجز گردن کشی و دل گرانی
حساب آرزوی خویش کردن****به روی دیگران در پیش کردن
نه عشق این شهوتی باشد هوائی****کجا عشق و تو ای فارغ کجائی
مرا پیلی سزد کو را کنم بند****تو شاهی بر تو نتوان بیدق افکند
به مهمانی غزالی چون شود شیر****ز گنجکشی عقابی کی شود سیر
تو گر سروی و من پیش تو خاشاک****نه آخر هر دو هستیم از یکی خاک
سپند و عود بر مجمریکی دان****بخور و دود و خاکستر یکی دان
کبابی باید این خان را نمک سود****مگس در پای پیلان کی کند سود
زبانت آتشی خوش میفروزد****خوش آن باشد که دیگت را نسوزد
چو سیلی کامدی در حوض ماهی****مراد خویشتن را برد خواهی
ز طوفان تو خواهم کرد پرهیز****بر این در خواه بنشین خواه برخیز
کمند افکندنت بر قلعه ماه****چه باید چون نیابی بر فلک راه
به شب بازی فلک را در نگیری****به افسون ماه را در بر نگیری
در ناسفته را گر سفت باید****سخن در گوش دریا گفت باید
بر باغ ارم پوشیده شاخست****غلط گفتم در روزی فراخست
من آبم نام آب زندگانی****تو آتش نام آن آتش جوانی
نخواهم آب و آتش در هم افتد****کز ایشان فتنه ها در عالم افتد
به ار تا زنده باشم گرد آنکس****نگردم کز من او را بس بود بس
برو هم با شکر میکن شکاری****ترا با شهد شیرین نیست کاری
شکر بوسی لب کس را نشاید****مگر دندان که او خردش بخاید
به شیرین بوسه را بازار تیز است****که شیرینی لبش را خانه خیز است
به شیرین از شکر چندین مزن لاف****که از قصاب دور افتد قصب باف
دو باشد منجنیق از روی فرهنگ****یکی ابریشم اندازد یکی سنگ
به شکر نشکند شیرینی کس****لب شیرین بود شکر شکن بس
ترا گر ناگواری بود از این بیش****ز شکر ساختی گلشکر خویش
شکر خواهی و شیرین نیز خواهی****شکار ماه کن یا صید ماهی
هوای قصر شیرینت تمامست****سر کوی شکر دانی کدامست
من از خون جگر باریدن خویش****نپردازم بسر خاریدن خویش
نیاید شه پرستی دیگر از من****پرستاری طلب چابک تر از من
بیاد من که باد این یاد بدرود****نوا خوش می زنی گر نگسلد رود
به تندی چند گوئی با اسیران****تو میگو تا نویسندت دبیران
ز غم خوردن دلی آزاد داری****به دم دادن سری پرباد داری
چه باید با تو خون خوردن به ساغر****به دم فربه شدن چون میش لاغر
ز تو گر کار من بد گشت بگذار****خدائی هست کو نیکو کند کار
نشینم هم در این ویرانه وادی****بر انگیزم منادی بر منادی
که با شیرین چه بازی کرد پرویز****عروس اینجا کجا کرد او شکر ریز
بس آن یک ره که در دام اوفتادم****هم از نرخ و هم از نام اوفتادم
چو شد در نامها نامم شکسته****در بی نام و ننگان باد بسته
ز در بستن رقیبم رسته باشد****خزینه به که او در بسته باشد
ز قند من سمرها در جهانست****در قصرم سمرقندی از آنست
اگر بردر گشادن نیستم دست****توانم بر تو از گیسو رسن بست
گرم باید چو می در جامت آرم****به زلف چون رسن بر بامت آرم
ولی باد از رسن پایت ربود است****رسن بازی نمی دانی چه سود است
همان به کانچه من دیدم بداغت****نسوزم روغن خود در چراغت
ز جوش خون دل چون باز گفتم****شبت خوش باد و روزت خوش که رفتم
بگفت این و چو سرو از جای برخاست****جبین را کج گرفت و فرق را راست
پرند افشاند و از طرف پرندش****جهان پر شد ز قالبهای قندش
بدان آیین که خوبان را بود دست****ز نخدان می گشاد و زلف می بست
جمال خویش را در خز و خارا****به پوشیدن همی کرد آشکارا
گهی می کرد نسرین را قصب پوش****گهی می زد شقایق بر بناگوش
گهی بر فرق بند آشفته می بود****گره می بست و بر مه مشک میسود
به زیور راست کردن دیر میشد****که پایش بر سر شمشیر میشد
ز نیکو کردن زنجیر خلخال****نه نیکو کرد بر زنجیریان حال
ز گیسو گه کمر می کرد و گه تاج****بدان تاج و کمر شه گشته محتاج
شقایق بستنش بر گردن ماه****کمند انداخته بر گردن شاه
در آن حلواپزی کرد آتشی نرم****که حلوا را بسوزد آتش گرم
چو هر هفت آنچه بایست از نکوئی****بکرد آن خوبروی از خوبروئی
به شوخی پشت بر شه کرد حالی****ز خورشید آسمان را کرد خالی
در آن پیچش که زلفش تاب می داد****سرینش ساق را سیماب می داد
به گیسوی رسن وار از پس پشت****چو افعی هر که را می دید می کشت
بلورین گردنش در طوق سازی****بدان مشگین رسن می کرد بازی
دلی کز عشق آن گردن همی مرد****رسن در گردنش با خود همی برد
به رعنائی گذشت از گوشه بام****ز شاه آرام شد چون شد دلارام
بسی دادش به جان خویش سوگند****که تا باز آمد آن رعنای دلبند
نشست و لولو از نرگس همی ریخت****بدان آب از جهان آتش برانگیخت
بهر دستان که دل شاید ربودن****نمود آنچ از فسون باید نمودن
عملهائی که عاشق را کند سست****عجب چست آید از معشوقه چست
بخش 74 - پاسخ دادن خسرو شیرین را
ملک چون دید ناز آن نیازی****سپر بفکند از آن شمشیر بازی
شکایت را به شیرینی نهان کرد****ز شیرینان شکایت چون توان کرد
به شیرین گفت کای چشم و چراغم****همای گلشن و طاوس باغم
سرم را تاج و تاجم را سریری****هم از پای افکنی هم دست گیری
مرا دلبر تو و دلداری از تو****ز تو مستی و هم هشیاری از تو
ندارم جز توئی کانجا کشم رخت****نه تاجی به ز تو کانجا زنم تخت
گرفتم کز من آزاری گرفتی****پی خونم چرا باری گرفتی
بدین دیری که آیی در کنارم****بدین زودی مکش لختی بدارم
نکو گفت این سخن دهقان به نمرود****که کشتن دیر باید کاشتن زود
چه خواهی عذر یا جان هر دو اینک****توانی عید و قربان هر دو اینک
مکن نازی که بار آرد نیازت****نوازش کن که از حد رفت نازت
به نومیدی دلم را بیش مشکن****نشاطم را چو زلف خویش مشکن
غم از حد رفت و غمخوارم کسی نیست****توئی و در تو غمخواری بسی نیست
غمی کان با دل نالان شود جفت****بهم سالان و هم حالان توان گفت
نشاید گفت با فارغ دلان راز****مخالف در نسازد ساز با ساز
فرو گیر از سربار این جرس را****به آسانی برآر این یک نفس را
جهان را چون من و چون تو بسی بود****بود با ما مقیم اربا کسی بود
ازین دروازه کو بالا و زیرست****نخواندستی که تا دیر است دیرست
فریب دل بس است ای دل فریبم****نوازش کن که از حد شد شکیبم
بساز ای دوست کارم راکه وقت است****ز سر بنشان خمارم را که وقت است
بس است این طاق ابرو ناگشادن****به طاقی با نطاقی وا نهادن
درفرخار بر فغفور بستن****به جوی مولیان بر پل شکستن
غم عالم چرا بر خود نهادی****رها کن غم که آمد وقت شادی
به روز ابر غم خوردن صوابست****تو شادی کن که امروز آفتابست
شبیخون بر شکسته چند سازی****گرفته با گرفته چند بازی
نه دانش باشد آنکس را نه فرهنگ****که وقت آشتی پیش آورد جنگ
خردمندی که در جنگی نهد پای****بماند آشتی را در میان جای
در این جنگ آشتی رنگی برانگیز****زمانی تازه شو تا کی شوی تیز
به روی دوستان مجلس برافروز****که تا روشن شود هم چشم و هم روز
به بستان آمدم تا میوه چینم****منه خار و خسک در آستینم
ز چشم و لب در این بستان پدرام****گهی شکر گشائی گاه بادام
در این بستان مرا کو خیز و بستان****ترنج غبغب و نارنج پستان
سنان خشم و تیر طعنه تا چند****نه جنگ است این در پیکار دربند
تو ای آهو سرین نز بهر جنگی****رها کن برددان خوی پلنگی
فرود آی از سر این کبر و این ناز****فرود آورده خود را مینداز
در اندیش ار چه کبکت نازنین است****که شاهینی و شاهی در کمین است
هم آخر در کنار پستم افتی****به دست آئی و هم در دستم افتی
همان بازی کنم با زلف و خالت****که با من می کند هر شب خیالت
چه کار افتاده کاین کار اوفتاده****بدین درمانده چون بخت ایستاده
نه بوی شفقتی در سینه داری****نه حق صحبت دیرینه داری
گلیم خویشتن را هر کس از آب****تواند بر کشید ای دوست مشتاب
چو دورت بینم از دمساز گشتن****رهم نزدیک شد در بازگشتن
اگر خواهی حسابم را دگر کن****ره نزدیک را نزدیکتر کن
گره بگشای ز ابروی هلالی****خزینه پر گهر کن خانه خالی
نخواهی کاریم در خانه خویش****مبارک باد گیرم راه در پیش
بدان ره کامدم دانم شدن باز****چنان کاول زدم دانم زدن ساز
به داروی فراموشی کشم دست****به یاد ساقی دیگر شوم مست
به جلاب دگر نوشین کنم جام****به حلوای دگر شیرین کنم کام
ز شیرین مهر بردارم دگر بار****شکر نامی به چنگ آرم شکربار
نبید تلخ با او می کنم نوش****ز تلخیهای شیرین گر کنم گوش
دلم در باز گشتن چاره ساز است****سخن کوتاه شد منزل دراز است
بخش 75 - پاسخ دادن شیرین خسرو را
به خدمت شمسه خوبان خلخ****زمین را بوسه داد و داد پاسخ
که دایم شهریارا کامران باش****به صاحب دولتی صاحبقران باش
مبادا بی تو هفت اقلیم را نور****غبار چشم زخم از دولتت دور
هزارت حاجت از شاهی رواباد****هزارت سال در شاهی بقاباد
کسی کو باده بر یادت کند نوش****گر آنکس خود منم بادت در آغوش
بس است این زهر شکر گون فشاندن****بر افسون خوانده ای افسانه خواندن
سخن های فسون آمیز گفتن****حکایت های بادانگیز گفتن
به نخجیر آمدن با چتر زرین****نهادن منتی بر قصر شیرین
نباشد پادشاهی را گزندی****زدن بر مستمندی ریشخندی
به صید اندر سگی توفیر کردن****به توفیر آهوئی نخجیر کردن
چو من گنجی که مهرم خاک نشکست****به سردستی نیایم بر سر دست
تو زین بازیچه ها بسیار دانی****وزین افسانها بسیار خوانی
خلاف آن شد که با من در نگیرد****گل آرد بید لیکن برنگیرد
تو آن رودی که پایانت ندانم****چو دریا راز پنهانت ندانم
من آن خانیچه ام کابم عیانست****هر آنچم در دل آید بر زبانست
کسی در دل چو دریا کینه دارد****که دندان چون صدف در سینه دارد
حریفی چرب شد شیرین بر این بام؟****کزین چربی و شیرینی شود رام؟
شکر گفتاریت را چون نیوشم****که من خود شهد و شکر می فروشم
زبانی تیز می بینم دگر هیچ****جگرسوزی و جز سوز جگر هیچ
سخن تا کی ز تاج و تخت گوئی****نگوئی سخته اما سخت گوئی
سخن را تلخ گفتن تلخ رائیست****که هر کس را درین غار اژدهائیست
سخن با تو نگویم تا نسنجم****نسنجیده مگو تا من نرنجم
قرار کارها دیر اوفتد دیر****که من آیینه بردارم تو شمشیر
سخن در نیک و بد دارد بسی روی****میان نیک و بد باشد یکی موی
درین محمل کسی خوشدل نشیند****که چشم زاغ پیش از پس ببیند
سر و سنگست نام و ننگ زنهار****مزن بر آبگینه سنگ زنهار
سخن تا چند گوئی از سر دست****همانا هم تو مستی هم سخن مست
سخن کان از دماغ هوشمند است****گر از تحت الثری آید بلند است
سخنگو چون سخن بیخود نگوید****اگر جز بد نگوید بد نگوید
سخن باید که با معیار باشد****که پر گفتن خران را بار باشد
یکی زین صد که می گوئی رهی را****نگوید مطربی لشگر گهی را
اگر گردی به درد سر کشیدن****ز تو گفتن ز من یک یک شنیدن
گرت باید به یک پوشیده پیغام****برآوردن توانی صد چنین کام
عروسی را چو من کردی حصاری****پس از عالم عروسی چشم داری
ببین در اشک مروارید پوشم****مکن بازی به مروارید گوشم
به آه عنبرینم بین که چونست****که عقد عنبرینه ام پر ز خونست
لب چون نار دانم بین چه خرد است****که نارم راز بستان دزد بر است
مگر بر فندق دستم زنی سنگ****که عناب لبم دارد دلی تنگ
مبارک رویم اما در عماری****مبارک بادم این پرهیزگاری
مکن گستاخی از چشمم بپرهیز****که در هر غمزه دارد دشنه تیز
هر آن موئی که در زلفم نهفته است****بر او ماری سیه چون قیر خفته است
ترا با من دم خوش در نگیرد****به قندیل یخ آتش در نگیرد
به طمع این رسن در چه نیفتم****به حرص این شکار از ره نیفتم
دلت بسیار گم می گردد از راه****درو زنگی بباید بستن از آه
نبینی زنگ در هر کاروانی****ز بهر پاس می دارد فغانی
سحر تا کاروان نارد شباهنگ****نبندد هیچ مرغی در گلو زنگ
غلط رانی که زخمه ات مطلق افتاد****بر ادهم می زدی بر ابلق افتاد
به هندوستان جنیبت می دواندی****غلط شد ره به بابل باز ماندی
به دریا می شدی در شط نشستی****به گل رغبت نمودی لاله بستی
به جان داروی شیرین ساز کردی****ولی روزه به شکر باز کردی
ترا من یار و آنگه جز منت یار؟****ترا این کار و آنگه با منت کار؟
مکن چندین بر این غمخوار خواری****که کردی پیش از این بسیار زاری
برو فرموش کن ده رانده ای را****رها کن در دهی وامانده ای را
چو فرزندی پدر مادر ندیده****یتیمانه به لقمه پروریده
چو غولی مانده در بیغوله گاهی****که آنجا نگذرد موری به ماهی
ز تو کامی ندیده در زمانه****شده تیر ملامت را نشانه
در این سنگم رها کن زار و بی زور****دگر سنگی برونه تا شود گور
چو باشد زیر و بالا سنگ بر سنگ****بپوشد گرچه باشد ننگ بر ننگ
همان پندارم ای دلدار دلسوز****که افتادم ز شبدیز اولین روز
جوانمردی کن از من بار بردار****گل افشانی بس از ره خار بردار
گل افشاندن غبار انگیختن چند****نمک خوردن نمکدان ریختن چند
بس آن کز بهر تو بیچاره گشتم****ز خان و مان خویش آواره گشتم
مرا آن روز شادی کرد بدرود****که شیرین را رها کردی به شهرود
من مسکین که و شهر مداین****چه شاید کردن (المقدور کاین)
ترا مثل تو باید سر بلندی****چه برخیزد ز چون من مستمندی
چه آنجا کن کز او آبی برآید****رگ آنجا زن کز او خونی گشاید
بنای دوستی بر باد دادی****مگر کاکنون اساس نو نهادی
گلیم نو کز او گرمی نیاید****کهن گردد کجا گرمی فزاید
درختی کز جوانی کوژ برخاست****چو خشک و پیر گردد کی شود راست
قدم برداشتی و رنجه بودی****کرم کردی خدواندی نمودی
ولیک امشب شب در ساختن نیست****امید حجره وا پرداختن نیست
هنوز این زیربا در دیگ خامست****هنوز اسباب حلوا ناتمام است
تو امشب بازگرد از حکمرانی****به مستان کرد نتوان میهمانی
چو وقت آید که گردد پخته این کار****توانم خواندنت مهمان دگربار
به عالم وقت هر چیزی پدید است****در هر گنج را وقتی کلید است
نبینی مرغ چون بی وقت خواند****بجای پرفشانی سر فشاند
بخش 76 - پاسخ خسرو شیرین را
چو خسرو دید کان معشوق طناز****ز سر بیرون نخواهد کردن آن ناز
فسونی چند با خواهش بر آمود****فسون بردن به بابل کی کند سود
بلابه گفت کای مقصود جانم****چراغ دیده و شمع روانم
سرم را بخت و بختم را جوانی****دلم را جان و جان را زندگانی
چو گردون با دلم تا کی کنی حرب****به بستوی تهی میکن سرم چرب
به عشوه عاشقی را شاد میکن****مبارک مرده ای آزاد میکن
نبینی عیب خود در تند خوئی****بدینسان عیب من تا چند گوئی
چو کوری کو نبیند کوری خویش****به صد گونه کشد عیب کسان پیش
ز لعل این سنگها بیرون میفکن****به خاک افکندیم در خون میفکن
هلاکم کردی از تیمار خواری****عفاک الله زهی تیمار داری
شب آمد برف می ریزد چو سیماب****ز یخ مهری چو آتش
روی برتاب مکن کامشب ز برفم تاب گیرد****بدا روزا که این برف آب گیرد
یک امشب بر در خویشم بده بار****که تا خاک درت بوسم فلک وار
به زانوی ادب پیشت نشینم****بدوزم دیده وانگه در تو بینم
ره آنکس راست در کاشانه تو****که دوزد چشم خود در خانه تو
مدان آن دوست را جز دشمن خویش****که یابی چشم او بر روزن خویش
بر آنکس دوستی باشد حلالت****که خواهد بیشی اندر جاه و مالت
رفیقی کو بود بر تو حسدناک****به خاکش ده که نرزد صحبتش خاک
مکن جانا به خون حلق مرا تر****مدارم بیش ازین چون حلقه بر در
عذابم میدهی وان ناصوابست****بهشت است این و در دوزخ عذابست
بهشتی میوه ای داری رسیده****به جز باغ بهشتش کس ندیده
بهشت قصر خود را باز کن در****درخت میوه را ضایع مکن بر
رطب بر خوان رطبخواری نه بر خوان****سکندر تشنه لب بر آب حیوان
درم بگشای و راه کینه دربند****کمر در خدمت دیرینه دربند
و گر ممکن نباشد در گشادن****غریبی را یک امشب بار دادن
برافکن برقع از محراب جمشید****که حاجتمند برقع نیست خورشید
گر آشفته شدم هوشم تو بردی****ببر جوشم که سر جوشم تو بردی
مفرح هم تو دانی کرد بر دست****که هم یاقوت و هم عنبر ترا هست
لبی چون انگبین داری ز من دور؟****زبان در من کشی چون نیش زنبور؟
مکن با این همه نرمی درشتی****که از قاقم نیاید خار پشتی
چنان کن کز تو دلخوش باز گردم****به دیدار تو عشرت ساز گردم
قدم گر چه غبارآلود دارم****به دیدار تو دل خشنود دارم
و گر بر من نخواهد شد دلت راست****به دشواری توانی عذر آن خواست
مکن بر فرق خسرو سنگ باری****چو فرهادش مکش در سنگ ساری
کسی کاندازد او بر آسمان سنگ****به آزار سر خود دارد آهنگ
شکست سرکنی خون بر تن افتد****قفای گردنان بر گردن افتد
گذر بر مهر کن چون دلنوازان****به من بازی مکن چون مهره بازان
نه هر عاشق که یابی مست باشد****نه هر کز دست شد زان دست باشد
گهی با من به صلح و گه به جنگی****خدا توبه دهادت زین دو رنگی
سپیدی کن حقیقت یا سیاهی****که نبود مار ماهی مار و ماهی
شدی بدخو ندانم کاین چه کین است****مگر کایین معشوقان چنین است
مرا تا بیش رنجانی که خاموش****چو دریا بیشتر پیدا کنم جوش
ترا تا پیش تر گویم که بشتاب****شوی پستر چو شاگرد رسن تاب
مزن چندین جراحت بر دل تنگ****دلست این دل نه پولاد است و نه سنگ
به کام دشمنم کردی نه نیکوست****که بد کاریست دشمن کامی ای دوست
بده یک وعده چون گفتار من راست****مکن چندین کجی در کار من راست
به رغم دشمنان بنواز ما را****نهان میسوز و میساز آشکارا
به شور انگیختن چندین مکن زور****که شیرین تلخ گردد چون شود شور
بکن چربی که شیرینیت یارست****که شیرینی به چربی سازگارست
ترا در ابر می جستم چو مهتاب****کنونت یافتم چون ابر بی آب
چراغی عالم افروزنده بودی****چو در دست آمدی سوزنده بودی
گلی دیدم ز دورت سرخ و دلکش****چو نزدیک آمدی خود بودی آتش
عتاب از حد گذشته جنگ باشد****زمین چون سخت گردد سنگ باشد
نه هر تیغی بود با زخم هم پشت****نه یکسان روید از دستی ده انگشت
توانم من کز اینجا باز گردم****به از تو با کسی دمساز گردم
ولیکن حق خدمت می گزارم****نظر بر صحبت دیرینه دارم
بخش 77 - پاسخ دادن شیرین خسرو را
اجازت داد شیرین باز لب را****که در گفت آورد شیرین رطب را
عقیق از تارک لؤلؤ برانگیخت****گهر می بست و مروارید می ریخت
نخستین گفت کای شاه جوانبخت****به تو آراسته هم تاج و هم تخت
به نیروی تو بر بدخواه پیوست****علم را پای بادو تیغ را دست
به بالای تو دولت را قبا چست****به بازوی تو گردون را کمان سست
ز یارت بخت باد از بخت یاری****که پشتیوان پشت روزگاری
پس آنگه تند شد چون کوه آتش****به خسرو گفت کی سالار سرکش
تو شاهی رو که شه را عشقبازی****تکلف کردنی باشد مجازی
نباشد عاشقی جز کار آنکس****که معشوقیش باشد در جهان بس
مزن طعنه مرا در عشق فرهاد****به نیکی کن غریبی مرده را یاد
مرا فرهاد با آن مهربانی****برادر خوانده ای بود آن جهانی
نه یکساعت به من در تیز دیده****نه از شیرین جز آوازی شنیده
بدان تلخی که شیرین کرد روزش****چو عود تلخ شیرین بود سوزش
از او دیدم هزار آزرم دلسوز****که نشنیدم پیامی از تو یکروز
مرا خاری که گل باشد بر آن خار****به از سروی که هرگز ناورد بار
ز آهن زیر سر کردن ستونم****به از زرین کمر بستن به خونم
مسی کز وی مرا دستینه سازند****به از سیمی که در دستم گدازند
چراغی کو شبم را برفروزد****به از شمعی که رختم را بسوزد
بود عاشق چو دریا سنگ در بر****منم چون کوه دایم سنگ بر سر
به زندان مانده چون آهن درین سنگ****دل از شادی و دست از دوستان تنگ
مبادا تنگدل را تنگ دستی****که با دیوانگی صعب است مستی
چو مستی دارم و دیوانگی هست****حریفی ناید از دیوانه مست
قلم در کش به حرف دست سایم****که دست حرف گیران را نشایم
همان انگار کامد تند بادی****ز باغت برد برگی بامدادی
مرا سیلاب محنت در بدر کرد****تو رخت خویشتن برگیر و برگرد
من اینک مانده ام در آتش تیز****تو در من بین و عبرت گیر و بگریز
هوا کافور بیزی می نماید****هوای ما اگر سرد است شاید
چو ابر از شور بختی شد نمک بار****دل از شیرین شورانگیز بردار
هوا داری مکن شب را چو خفاش****چو باز جره خور روز روباش
شد آن افسانه ها کز من شنیدی****گذشت آن مهربانیها که دیدی
شعیری زان شعار نو نماند است****و گر تازی ندانی جو نماند است
نه آن ترکم که من تازی ندانم****شکن کاری و طنازی ندانم
فلک را طنزگه کوی من آمد****شکن خود کار گیسوی من آمد
دلت گر مرغ باشد پر نگیرد****دمت گر صبح باشد در نگیرد
اگر صد خواب یوسف داری از بر****همانی و همان عیسی و بس خر
گر آنگه می زدی یک حربه چون میغ****چو صبح اکنون دو دستی میزنی تیغ
بدی دیلم کیائی برگزیدی****تبر بفروختی زوبین خریدی
برو کز هیچ روئی در نگنجی****اگر موئی که موئی در نگنجی
به زور و زرق کسب اندوزی خویش****نشاید خورد بیش از روزی خویش
گره بر سینه زن بی رنج مخروش****ادب کن عشوه را یعنی که خاموش
حلالی خور چو بازان شکاری****مکن چون کرکسان مردار خواری
مرا شیرین بدان خوانند پیوست****که بازیهای شیرین آرم از دست
یکی را تلخ تر گریانم از جام****یکی را عیش خوشتر دارم از نام
گلابم گر کنم تلخی چه باکست****گلاب آن به که او خود تلخ ناکست
نبیذی قاتلم بگذارم از دست****که از بویم بمانی سالها مست
چو نام من به شیرینی بر آید****اگر گفتار من تلخ است شاید
دو شیرینی کجا باشد بهم نغز****رطب با استخوان به جوز با مغز
درشتی کردنم نزخار پشتی است****بسا نرمی که در زیر درشتی است
گهر در سنگ و خرما هست در خار****وز اینسان در خرابی گنج بسیار
تحمل را بخود کن رهنمونی****نه چندانی که بار آرد زبونی
زبونی کان ز حد بیرون توان کرد****جهودی شد جهودی چون توان کرد
چو خرگوش افکند در بردباری****کند هر کودکی بروی سواری
چو شاهین باز ماند از پریدن****ز گنجشکش لگد باید چشیدن
شتر کز هم جدا گردد قطارش****ز خاموشی کشد موشی مهارش
کسی کو جنگ شیران آزماید****چو شیر آن به که دندانی نماید
سگان وقتی که وحشت ساز گردند****ز یکدیگر به دندان باز گردند
پس آنگه بر زبان آورد سوگند****به هوش زیرک و جان خردمند
به قدر گنبد پیروزه گلشن****به نور چشمه خورشید روشن
به هر نقشی که در فردوس پاکست****به هر حرفی که در منشور خاکست
بدان زنده گه او هرگز نمیرد****به بیداری که خواب او را نگیرد
به دارائی که تن ها را خورش داد****به معبودی که جان را پرورش داد
که بی کاوین اگر چه پادشاهی****ز من برنایدت کامی که خواهی
بدین تندی ز خسرو روی برتافت****ز دست افکند گنجی را که دریافت
برچسبها: خمسه نظامی, خسرووشیرین
بخش 69 - پاسخ دادن شیرین خسرو را
جوابش داد سرو لاله رخسار****که دایم باد دولت بر جهاندار
فلک بند کمر شمشیر بادت****تن پیل و شکوه شیر بادت
سری کز طوق تو جوید جدائی****مباد از بند بیدادش رهائی
به چشم نیک بینادت نکو خواه****مبادا چشم بد را سوی تو راه
مزن طعنه که بر بالا زدی تخت****کنیزان ترا بالا بود رخت
علم گشتم به تو در مهربانی****علم بالای سر بهتر تو دانی
من آن گردم که از راه تو آید****اگر گرد تو بالا رفت شاید
تو هستی از سر صاحب کلاهی****نشسته بر سریر پادشاهی
من ار عشقت بر آورده فغانی****به بامی بر چو هندو پاسبانی
جهانداران که ترکان عام دارند****به خدمت هندوئی بر بام دارند
من آن ترک سیه چشمم بر این بام****که هندوی سپیدت شد مرا نام
و گر بالای مه باشد نشستم****شهنشه را کمینه زیر دستم
دگر گفتی که آنان کار جمندند****چنین بر روی مهمان در نبندند
نه مهمانی توئی باز شکاری****طمع داری به کبک کوهساری
و گر مهمانی اینک دادمت جای****من اینک چون کنیزان پیش بر پای
به صاحب ردی و صاحب قبولی****نشاید کرد مهمان را فضولی
حدیث آنکه در بستم روا بود****که سرمست آمدن پیشم خطا بود
چو من خلوت نشین باشم تو مخمور****ز تهمت رای مردم کی بود دور
ترا بایست پیری چند هشیار****گزین کردن فرستادن بدین کار
مرا بردن به مهد خسرو آیین****شبستان را به من کردن نو آیین
چو من شیرین سواری زینی ارزد****عروسی چون شکر کاوینی ارزد
تو می خواهی مگر کز راه دستان****به نقلانم خوری چون نقل مستان
به دست آری مرا چون غافلان مست****چو گل بوئی کنی اندازی از دست
مکن پرده دری در مهد شاهان****ترا آن بس که کردی در سپاهان
تو با شکر توانی کرد این شور****نه با شیرین که بر شکر کند زور
شکر ریز ترا شکر تمام است****که شیرین شهد شد وین شهد خام است
دو لختی بود در یک لخت بستند****ز طاووس دو پر یک پر شکستند
دو دلبر داشتن از یکدلی نیست****دو دل بودن طریق عاقلی نیست
سزاوار عطارد شد دو پیکر****تو خورشیدی تو را یک برج بهتر
رها کن نام شیرین از لب خویش****که شیرینی دهانت را کند ریش
تو از عشق من و من بی نیازی****به من بازی کنی در عشقبازی
مزن شمشیر بر شیرین مظلوم****ترا آن بس که بردی نیزه در روم
چو سلطان شو که با یک گوی سازد****نه چون هندو که باده گوی بازد
زده گوئی بده سوئیست ناورد****ز یک گوئی به یک گوئی رسد مرد
مرا از روی تو یک قبله در پیش****ترا قبله هزار از روی من بیش
اگر زیبا رخی رفت از کنارت****ازو زیباتر اینک ده هزارت
ترا مشگوی مشگین پر غزالان****میفکن سگ بر این آهوی نالان
ز دور اندازی مشکوی شاهم****که در زندان این دیر است چاهم
شوم در خانه غمناکی خویش****نگه دارم چو گوهر پاکی خویش
گل سر شوی ازین معنی که پاکست****بسر برمی کنندش گرچه خاکست
بیاساید همه شب مرغ و ماهی****ثنیاسایم من از جانم چه خواهی
منم چون مرغ در دامی گرفته****دری در بسته و بامی گرفته
چو طوطی ساخته با آهنین بند****به تنهائی چو عنقا گشته خرسند
تو در خرگاه و من در خانه تنگ****ترا روزی بهشت آمد مرا سنگ
چو من با زخم خو کردم درین خار****نه مرهم باد در عالم نه گلزار
دور روز عمر اگر داد است اگر دود****چنان کش بگذرانی بگذرد زود
بلی چون رفت باید زین گذرگاه****ز خارا به بریدن تا ز خرگاه
برین تن گو حمایل بر فلک بست****به سرهنگی حمایل چون کنی دست
به گوری چون بری شیر از کنارم****که شیرینم نه آخر شیر خوارم
نه آن طفلم که از شیرین زبانی****به خرمائی کلیجم را ستانی
درین خرمن که تو بر تو عتابست****به یک جو با منت سالی حسابست
چو زهره ارغنونی را که سازم****بیازارم نخست آنگه نوازم
چو آتش گرچه آخر نور پاکم****به اول نوبت آخر دودناکم
نخست آتش دهد چرخ آنگهی آب****به حال تشنگان در بین و دریاب
به فیاضی که بخشد با رطب خار****که بی خارم نیابد کس رطب وار
رطب بی استخوان آبی ندارد****چو مه بی شب و من شیرینم ای شاه
بسی هم صحبتت باشد درین پوست****ولیکن استخوان من مغزم ای دوست
تو در عشق من از مالی و جاهی****چه دیدی جز خداوندی و شاهی
کدامین ساعت از من یاد کردی****کدامین روزم از خود شاد کردی
کدامین جامه بر یادم دریدی****کدامین خواری از بهرم کشیدی
کدامین پیک را دادی پیامی****کدامین شب فرستادی سلامی
تو ساغر می زدی با دوستان شاد****قلم شاپور می زد تیشه فرهاد
بخش 70 - پاسخ دادن خسرو شیرین را
دگر باره جهاندار از سر مهر****به گلرخ گفت کای سرو سمن چهر
طبر خون با سهی سروت قرین باد****طبرزد با طبر خون همنشین باد
دهان جز من از جام لبت دور****سر جز من ز طوق غبغبت دور
عتابت گرچه زهر ناب دارد****گذر بر چشمه نوشاب دارد
نمی گویم که بر بالا چرائی****بلا منمای چون بالا نمائی
سهی سرو ترا بالا بلند است****به بالاتر شدن نادلپسند است
نثاری را که چشمم می فشاند****کدامین منجنیق آنجا رساند
مرا بر قصر کش یک میل بالا****نثار اشک بین یک پیل بالا
چو بر من گنج قارون میفشاندی****چو قارونم چرا در خاک ماندی
دل اینجا در کجا خواهم گشادن****تن اینجا سر کجا خواهم نهادن
ثچو حلقه گر بیابم بر درت بار****درت را حلقه می بوسم فلک وار
شوم چون حلقه در طرق بر دوش****خطا گفتم که چون در حلقه در گوش
مکن بر من جفا کز هیچ راهی****ندارم جز وفاداری گناهی
و گر دارم گناه آن دل رحیم است****گناه آدمی رسم قدیم است
همه تندی مکن لختی بیارام****رها کن توسنی چون من شدم رام
شبانی پیشه کن بگذار گرگی****مکن با سر بزرگان سر
بزرگی نشاید خوی بد را مایه کردن****بزرگان را چنین بی پایه کردن
چو خاک انداختی بر آستانم****نه آنگاهیت خاک انداز خوانم؟
مگو کز راه من چون فتنه برخیز****چو برخیزم تو باشی فتنه انگیز
مکن کاین ظلم را پرواز بینی****گر از من نی ز گیتی باز بینی
نه هر خوانی که پیش آید توان خورد****نه هرچ از دست برخیزد توان کرد
نه هر دستی که تیغ نیز دارد****به خون خلق دست آویز دارد
من این خواری ز خود بیم نه از تو****گناه از بخت بد بینم نه از تو
جرس بی وقت جنبانید کوسم****دهل بی وقت زد بانگ خروسم
وگرنه در دمه سوزم که دیدی****چنین روزی بدین روزم که دیدی
غلط گفتم که عشقست این نه شاهی****نباشد عشق بی فریاد خواهی
بکن چندان که خواهی ناز بر من****مزن چون راندگان آواز بر من
اگر بر من به سلطانی کنی ناز****بگو تا خط به مولائی دهم باز
اگر گوشم بگیری تا فروشی****کنم در بیعت بیعت خموشی
و گر چشمم کنی سر پیش دارم****پس این چشم دگر در پیش آرم
کمر بندیت را بینم به خونم****کله داریت را دانم که چونم
اگر گردم سرم بر خنجر از تو****به سر گردم نگردانم سر از تو
مرا هم جان توئی هم زندگانی****گر آخر کس نمی داند تو دانی
به هشیاری و مستی گاه و بیگاه****نکردم جز خیالت را نظرگاه
کسی جز من گر این شربت چشیدی****سر و کارش به رسوائی کشیدی
به خلوت جامه از غم می دریدم****به زحمت جامه نو می بریدم
بدان تا لشگر از من برنگردد****بنای پادشاهی در نگردد
نه رندی بوده ام در عشق رویت****که طنبوری به دست آیم به کویت
جهانداور منم در کار سازی****جهاندار از کجا و عشق بازی
ولی چون نام زلفت می شنیدم****به تاج و تخت بوئی می خریدم
به تن با دیگری خرسند بودم****ز دل تا جان ترا دربند بودم
به فتوای کژی آبی نخوردم****برون از راستی کاری نکردم
اگر گامی زدم در کامرانی****جوان بودم چنین باشد جوانی
بخش 71 - پاسخ دادن شیرین خسرو را
دگر ره لعبت طاوس پیکر****گشاد ز درج لؤلؤ تنگ شکر
روان کرد از عقیق آن نقش زیبا****سخن هائی نگارین تر ز دیبا
کزان افزون که دوران جهانست****شب و روز و زمین و آسمانست
جهانداور جهاندار جهان باد****زمانه حکم کش او حکمران باد
به فراشی کواکب در جنابش****به سرهنگی سعادت در رکابش
مرا در دل ز خسرو صد غبار است****ز شاهی بگذر آن دیگر شمار است
هنوزم ناز دولت مینمائی****هنوز از راه جباری در آئی
هنوزت در سر از شاهی غرور است****دریغا کاین غرور از عشق دور است
تو از عشق من و من بی نیازی****ترا شاهی رسد یا عشقبازی
درین گرمی که باد سرد باید****دل آسانست با دل درد باید
نیاز آرد کسی کو عشق باز است****که عشق از بی نیازان بی نیاز است
نسازد عاشقی با سرفرازی****که بازی برنتابد عشق بازی
من آن مرغم که بر گل ها پریدم****هوای گرم تابستان ندیدم
چو گل بودم ملک بانوی سقلاب****کنون دژ بانوی شیشه ام چو جلاب
چو سبزه لب به شیر برف شستم****چو گل بر چشمه های سرد رستم
درین گور گلین و قصر سنگین****به امید تو کردم صبر چندین
چو زر پالودم از گرمی کشیدن****فسردم چون یخ از سردی چشیدن
نه دستی کین جرس بر هم توان زد****نه غمخواری که با او دم توان زد
همه وقتی ترا پنداشتم یار****همه جائی ترا خواندم وفادار
تو هرگز در دلم جائی نکردی****چو دلداران مدارائی نکردی
مرا دیگر ز کشتن کی بود بیم****که جان کردم به شمشیر تو تسلیم
ترازو بر زمین چون یابد آهنگ****حسابش خاک بهتر داند از سنگ
گرم عقلی بود جائی نشینم****وگرنه بینم از خود آنچه بینم
گر از من خود نیاید هیچ کاری****که بر شاید گرفت از وی شماری
زنم چندان تظلم در زمانه****که هم تیری نشانم بر نشانه
چرا باید که چون من سرو آزاد****بود در بند محنت مانده ناشاد
هنوزم در دل از خوبی طربهاست****هنوزم در سر از شوخی شغب هاست
هنوزم هندوان آتش پرستند****هنوزم چشم چون ترکان مستند
هنوزم غنچه گل ناشکفته است****هنوزم در دریائی نسفته است
هنوزم لب پر آب زندگانیست****هنوزم آب در جوی جوانیست
رخم سر خیل خوبان طراز است****کمینه خیل تاشم کبر و ناز است
ولی نعمت ریاحین را نسیمم****ولیعهد شکر در یتیمم
چراغ از نور من پروانه گردد****مه نو بیندم دیوانه گردد
عقیق از لعل من بر سر خورد سنگ****گل رویم ز روی گل برد رنگ
ترنج غبغبم را گر کنی یاد****ز نخ بر خود زند نارنج بغداد
چو سیب رخ نهم بر دست شاهان****سبد واپس برد سیب سپاهان
به هر در کز لب و دندان ببخشم****دلی بستانم و صد جان ببخشم
من آرم در پلنگان سرفرازی****غزالان از من آموزند بازی
گوزن از حسرت این چشم چالاک****ز مژگان زهر پالاید نه تریاک
گر آهو یک نظر سوی من آرد****خراج گردنم بر گردن آرد
به نازی روم را در جستجویم****به بوئی باختن در گفتگویم
بهار انگشت کش شد در نکوئی****هر انگشتم و صد چون است گوئی
بدین تری که دارد طبع مهتاب****نیارد ریختن بر دست من آب
چو یاقوتم نبیذ خام گیرد****برشوت با طبرزد جام گیرد
بهشت از قصر من دارد بسی نور****عیار از نار پستانم برد حور
به غمزه گرچه ترکی دل ستانم****به بوسه دل نوازی نیز دانم
ز بس کاورده ام در چشم هانور****ز ترکان تنگ چشمی کرده ام دور
ز تنگی کس به چشمم در نیاید****کسی با تنگ چشمان بر نیاید
چو بر مه مشگ را زنجیر سازم****بسا شیرا کزو نخجیر سازم
چو لعلم با شکر ناورد گیرد****تو مرد آر آنگهی نامرد گیرد
شکر همشیره دندان من شد****وفا هم شهری پیمان من شد
جهانی ناز دارم صد جهان شرم****دری در خشم دارم صد در آزرم
لب لعلم همان شکر فشانست****سر زلفم همان دامن کشانست
ز خوش نقلی که می در جام ریزم****شکر در دامن بادام ریزم
اگرچه نار سیمین گشت سیبم****همان عاشق کش عاقل فریبم
رخم روزی که بفروزد جهان را****به زرنیخی فروشد ارغوان را
ز رعنائی که هست این نرگس مست****نیالاید به خون هر کسی دست
چه شورشها که من دارم درین سر****چه مسکینان که من کشتم بر این در
برو تا بر تو نگشایم به خون دست****که در گردن چنین خونم بسی هست
نخورده زخم دست راست بردار****به دست چپ کند عشقم چنین کار
تو سنگین دل شدی من آهنین جان****چنان دل را نشاید جز چنین جان
بخش 72 - پاسخ خسرو شیرین را
ملک بار دگر گفت از دل افروز****به گفتن گفتن از ما می رود روز
مکن با من حساب خوبروئی****که صد ره خوبتر زانی که گوئی
فروغ چشمی ای دوری ز تو دور****چراغ صبحی ای نور علی نور
به دریا مانی از گوهر فشانی****ولی آب تو آب زندگانی
تو در آیینه دیدی صورت خویش****به چشم من دری صدبار ازان بیش
ترا گر بر زبان گویم دلارام****دهانم پر شکر گردد بدین نام
گرت خورشید خوانم نیز هستی****که مه را بر فلک رونق شکستی
دل شکر دران تاریخ شد تنگ****که یاقوت تو بیرون آمد از سنگ
سهی سرو آن زمان شد در چمن سست****که سیمین نار تو بر نارون رست
رطب و استخوان آن شب شکستند****که خرمای لبت را نخل بستند
ارم را سکه رویت کلید است****وصالت چون ارم زان ناپدید است
قمر در نیکوی دل داده توست****شکر مولای مولا زاده توست
گلت چون با شکر هم خواب گردد****طبرزد را دهان پر آب گردد
به هر مجلس که شهدت خوان درارد****به صورتهای مومین جان در آرد
صدف چون بر گشاید کامراکام****کند در وام از آن دندان در فام
گر از یک موی خود نیمی فروشی****بخرم گر به اقلیمی فروشی
بدین خوبی که رویت رشک ما هست****مبین در خود که خودبینی گناهست
مبادا چشم کس بر خوبی خویش****که زخم چشم خوبی را کند ریش
مریز آخر چو بر من پادشاهی****بدین سان خون من در بی گناهی
اگر شاهی نشان گوهرت کو****و گر شیرینی آخر شکرت کو
رها کن جنگ و راه صلح بگشای****نفاق آمیز عذری چند بنمای
نه بد گفتم نه بد گوئیست کارم****و گر گفتم یکی را صد هزارم
اگر چه رسم خوبان تند خوئیست****نکوئی نیز هم رسم نکوئیست
خداوندان اگر تندی نمایند****به رحمت نیز هم لختی گرایند
مکن بیداد با یار قدیمی****که گر تندی نگارا هم رحیمی
چو باد از آتشم تا کی گریزی****نه من خاک توام؟ آبم چه ریزی
ز تو با آنکه استحقاق دارم****سر از طوق نوازش طاق دارم
همه دانندگان را هست معلول****که باشد مستحق پیوسته محروم
مرا تا دل بود دلبر تو باشی****ز جان بگذر که جان پرور تو باشی
گر از بند تو خود جویم جدائی****ز بند دل کجا یابم رهائی
بس این اسب جفا بر من دواندن****گهم در خاک و گه در خون نشاندن
به شیرینی صلا در شهر دادن****به تلخی پاسخی چون زهر دادن
مرا سهل است کین بار آزمودم****مبارک باد بسیار آزمودم
بسا رخنه که اصل محکمی هاست****بسا انده که در وی خرمی هاست
جفا کردن نه بس فرخنده فالیست****مکن کامشب شبی آخر نه سالیست
دلم خوش کن که غمخوار آمدستم****ترا خواهم بدین کار آمدستم
چو شمع از پای ننشینم بدین کار****که چون من هست شیرین جوی بسیار
همانا شمع از آن با آب دیده است****که او نیز ازلب شیرین بریده است
گره بر دل چرا دارد نی قند****مگر کو نیز شیرین راست در بند
چرا نخل رطب بر دل خورد خار****مگر کو هم به شیرین شد گرفتار
همیدون شیر اگر شیرین نبودی****به طفلی خلق را تسکین نبودی
به شیرینی روند این یک دو مسکین****تو شیرینی و ایشان نیز شیرین؟
ز راه پاسخ آن ماه قصب پوش****ز شکر کرد شه را حلقه در گوش
گشاد از درج گوهر قفل یاقوت****رطب را قند داد و قند را قوت
مثالی داد مه را در سواری****براتی مشک و در پرده داری
ستون سرو را رفتن در آموخت****چو غنچه تیز شد چون گل برافروخت
به خدمت بوسه زد بر گوشه بام****که باشد خشت پخته عنبر خام
چو نوبت داشت در خدمت نمودن****برون زد نوبتی در دل ربودن
نخستین گفت کای دارای عالم****بر آورده علم بالای عالم
ز چین تا روم در توقیع نامت****قدر خان بنده و قصر غلامت
نه تنها خاک تو خاقان چین است****چنینت چند خاکی بر زمین است
هران پالوده ای کو خود بود زرد****به چربی یا به شیرینی توان خورد
من آن پالوده روغن گذارم****که جز نامی ز شیرینی ندارم
بلی تا گشتم از عالم پدیدار****ترا بودم به جان و دل خریدار
نه پی در جستجوی کس فشردم****نه جز روی تو کس را سجده بردم
ندیدم در تو بوی مهربانی****بجز گردن کشی و دل گرانی
حساب آرزوی خویش کردن****به روی دیگران در پیش کردن
نه عشق این شهوتی باشد هوائی****کجا عشق و تو ای فارغ کجائی
مرا پیلی سزد کو را کنم بند****تو شاهی بر تو نتوان بیدق افکند
به مهمانی غزالی چون شود شیر****ز گنجکشی عقابی کی شود سیر
تو گر سروی و من پیش تو خاشاک****نه آخر هر دو هستیم از یکی خاک
سپند و عود بر مجمریکی دان****بخور و دود و خاکستر یکی دان
کبابی باید این خان را نمک سود****مگس در پای پیلان کی کند سود
زبانت آتشی خوش میفروزد****خوش آن باشد که دیگت را نسوزد
چو سیلی کامدی در حوض ماهی****مراد خویشتن را برد خواهی
ز طوفان تو خواهم کرد پرهیز****بر این در خواه بنشین خواه برخیز
کمند افکندنت بر قلعه ماه****چه باید چون نیابی بر فلک راه
به شب بازی فلک را در نگیری****به افسون ماه را در بر نگیری
در ناسفته را گر سفت باید****سخن در گوش دریا گفت باید
بر باغ ارم پوشیده شاخست****غلط گفتم در روزی فراخست
من آبم نام آب زندگانی****تو آتش نام آن آتش جوانی
نخواهم آب و آتش در هم افتد****کز ایشان فتنه ها در عالم افتد
به ار تا زنده باشم گرد آنکس****نگردم کز من او را بس بود بس
برو هم با شکر میکن شکاری****ترا با شهد شیرین نیست کاری
شکر بوسی لب کس را نشاید****مگر دندان که او خردش بخاید
به شیرین بوسه را بازار تیز است****که شیرینی لبش را خانه خیز است
به شیرین از شکر چندین مزن لاف****که از قصاب دور افتد قصب باف
دو باشد منجنیق از روی فرهنگ****یکی ابریشم اندازد یکی سنگ
به شکر نشکند شیرینی کس****لب شیرین بود شکر شکن بس
ترا گر ناگواری بود از این بیش****ز شکر ساختی گلشکر خویش
شکر خواهی و شیرین نیز خواهی****شکار ماه کن یا صید ماهی
هوای قصر شیرینت تمامست****سر کوی شکر دانی کدامست
من از خون جگر باریدن خویش****نپردازم بسر خاریدن خویش
نیاید شه پرستی دیگر از من****پرستاری طلب چابک تر از من
بیاد من که باد این یاد بدرود****نوا خوش می زنی گر نگسلد رود
به تندی چند گوئی با اسیران****تو میگو تا نویسندت دبیران
ز غم خوردن دلی آزاد داری****به دم دادن سری پرباد داری
چه باید با تو خون خوردن به ساغر****به دم فربه شدن چون میش لاغر
ز تو گر کار من بد گشت بگذار****خدائی هست کو نیکو کند کار
نشینم هم در این ویرانه وادی****بر انگیزم منادی بر منادی
که با شیرین چه بازی کرد پرویز****عروس اینجا کجا کرد او شکر ریز
بس آن یک ره که در دام اوفتادم****هم از نرخ و هم از نام اوفتادم
چو شد در نامها نامم شکسته****در بی نام و ننگان باد بسته
ز در بستن رقیبم رسته باشد****خزینه به که او در بسته باشد
ز قند من سمرها در جهانست****در قصرم سمرقندی از آنست
اگر بردر گشادن نیستم دست****توانم بر تو از گیسو رسن بست
گرم باید چو می در جامت آرم****به زلف چون رسن بر بامت آرم
ولی باد از رسن پایت ربود است****رسن بازی نمی دانی چه سود است
همان به کانچه من دیدم بداغت****نسوزم روغن خود در چراغت
ز جوش خون دل چون باز گفتم****شبت خوش باد و روزت خوش که رفتم
بگفت این و چو سرو از جای برخاست****جبین را کج گرفت و فرق را راست
پرند افشاند و از طرف پرندش****جهان پر شد ز قالبهای قندش
بدان آیین که خوبان را بود دست****ز نخدان می گشاد و زلف می بست
جمال خویش را در خز و خارا****به پوشیدن همی کرد آشکارا
گهی می کرد نسرین را قصب پوش****گهی می زد شقایق بر بناگوش
گهی بر فرق بند آشفته می بود****گره می بست و بر مه مشک میسود
به زیور راست کردن دیر میشد****که پایش بر سر شمشیر میشد
ز نیکو کردن زنجیر خلخال****نه نیکو کرد بر زنجیریان حال
ز گیسو گه کمر می کرد و گه تاج****بدان تاج و کمر شه گشته محتاج
شقایق بستنش بر گردن ماه****کمند انداخته بر گردن شاه
در آن حلواپزی کرد آتشی نرم****که حلوا را بسوزد آتش گرم
چو هر هفت آنچه بایست از نکوئی****بکرد آن خوبروی از خوبروئی
به شوخی پشت بر شه کرد حالی****ز خورشید آسمان را کرد خالی
در آن پیچش که زلفش تاب می داد****سرینش ساق را سیماب می داد
به گیسوی رسن وار از پس پشت****چو افعی هر که را می دید می کشت
بلورین گردنش در طوق سازی****بدان مشگین رسن می کرد بازی
دلی کز عشق آن گردن همی مرد****رسن در گردنش با خود همی برد
به رعنائی گذشت از گوشه بام****ز شاه آرام شد چون شد دلارام
بسی دادش به جان خویش سوگند****که تا باز آمد آن رعنای دلبند
نشست و لولو از نرگس همی ریخت****بدان آب از جهان آتش برانگیخت
بهر دستان که دل شاید ربودن****نمود آنچ از فسون باید نمودن
عملهائی که عاشق را کند سست****عجب چست آید از معشوقه چست
بخش 74 - پاسخ دادن خسرو شیرین را
ملک چون دید ناز آن نیازی****سپر بفکند از آن شمشیر بازی
شکایت را به شیرینی نهان کرد****ز شیرینان شکایت چون توان کرد
به شیرین گفت کای چشم و چراغم****همای گلشن و طاوس باغم
سرم را تاج و تاجم را سریری****هم از پای افکنی هم دست گیری
مرا دلبر تو و دلداری از تو****ز تو مستی و هم هشیاری از تو
ندارم جز توئی کانجا کشم رخت****نه تاجی به ز تو کانجا زنم تخت
گرفتم کز من آزاری گرفتی****پی خونم چرا باری گرفتی
بدین دیری که آیی در کنارم****بدین زودی مکش لختی بدارم
نکو گفت این سخن دهقان به نمرود****که کشتن دیر باید کاشتن زود
چه خواهی عذر یا جان هر دو اینک****توانی عید و قربان هر دو اینک
مکن نازی که بار آرد نیازت****نوازش کن که از حد رفت نازت
به نومیدی دلم را بیش مشکن****نشاطم را چو زلف خویش مشکن
غم از حد رفت و غمخوارم کسی نیست****توئی و در تو غمخواری بسی نیست
غمی کان با دل نالان شود جفت****بهم سالان و هم حالان توان گفت
نشاید گفت با فارغ دلان راز****مخالف در نسازد ساز با ساز
فرو گیر از سربار این جرس را****به آسانی برآر این یک نفس را
جهان را چون من و چون تو بسی بود****بود با ما مقیم اربا کسی بود
ازین دروازه کو بالا و زیرست****نخواندستی که تا دیر است دیرست
فریب دل بس است ای دل فریبم****نوازش کن که از حد شد شکیبم
بساز ای دوست کارم راکه وقت است****ز سر بنشان خمارم را که وقت است
بس است این طاق ابرو ناگشادن****به طاقی با نطاقی وا نهادن
درفرخار بر فغفور بستن****به جوی مولیان بر پل شکستن
غم عالم چرا بر خود نهادی****رها کن غم که آمد وقت شادی
به روز ابر غم خوردن صوابست****تو شادی کن که امروز آفتابست
شبیخون بر شکسته چند سازی****گرفته با گرفته چند بازی
نه دانش باشد آنکس را نه فرهنگ****که وقت آشتی پیش آورد جنگ
خردمندی که در جنگی نهد پای****بماند آشتی را در میان جای
در این جنگ آشتی رنگی برانگیز****زمانی تازه شو تا کی شوی تیز
به روی دوستان مجلس برافروز****که تا روشن شود هم چشم و هم روز
به بستان آمدم تا میوه چینم****منه خار و خسک در آستینم
ز چشم و لب در این بستان پدرام****گهی شکر گشائی گاه بادام
در این بستان مرا کو خیز و بستان****ترنج غبغب و نارنج پستان
سنان خشم و تیر طعنه تا چند****نه جنگ است این در پیکار دربند
تو ای آهو سرین نز بهر جنگی****رها کن برددان خوی پلنگی
فرود آی از سر این کبر و این ناز****فرود آورده خود را مینداز
در اندیش ار چه کبکت نازنین است****که شاهینی و شاهی در کمین است
هم آخر در کنار پستم افتی****به دست آئی و هم در دستم افتی
همان بازی کنم با زلف و خالت****که با من می کند هر شب خیالت
چه کار افتاده کاین کار اوفتاده****بدین درمانده چون بخت ایستاده
نه بوی شفقتی در سینه داری****نه حق صحبت دیرینه داری
گلیم خویشتن را هر کس از آب****تواند بر کشید ای دوست مشتاب
چو دورت بینم از دمساز گشتن****رهم نزدیک شد در بازگشتن
اگر خواهی حسابم را دگر کن****ره نزدیک را نزدیکتر کن
گره بگشای ز ابروی هلالی****خزینه پر گهر کن خانه خالی
نخواهی کاریم در خانه خویش****مبارک باد گیرم راه در پیش
بدان ره کامدم دانم شدن باز****چنان کاول زدم دانم زدن ساز
به داروی فراموشی کشم دست****به یاد ساقی دیگر شوم مست
به جلاب دگر نوشین کنم جام****به حلوای دگر شیرین کنم کام
ز شیرین مهر بردارم دگر بار****شکر نامی به چنگ آرم شکربار
نبید تلخ با او می کنم نوش****ز تلخیهای شیرین گر کنم گوش
دلم در باز گشتن چاره ساز است****سخن کوتاه شد منزل دراز است
بخش 75 - پاسخ دادن شیرین خسرو را
به خدمت شمسه خوبان خلخ****زمین را بوسه داد و داد پاسخ
که دایم شهریارا کامران باش****به صاحب دولتی صاحبقران باش
مبادا بی تو هفت اقلیم را نور****غبار چشم زخم از دولتت دور
هزارت حاجت از شاهی رواباد****هزارت سال در شاهی بقاباد
کسی کو باده بر یادت کند نوش****گر آنکس خود منم بادت در آغوش
بس است این زهر شکر گون فشاندن****بر افسون خوانده ای افسانه خواندن
سخن های فسون آمیز گفتن****حکایت های بادانگیز گفتن
به نخجیر آمدن با چتر زرین****نهادن منتی بر قصر شیرین
نباشد پادشاهی را گزندی****زدن بر مستمندی ریشخندی
به صید اندر سگی توفیر کردن****به توفیر آهوئی نخجیر کردن
چو من گنجی که مهرم خاک نشکست****به سردستی نیایم بر سر دست
تو زین بازیچه ها بسیار دانی****وزین افسانها بسیار خوانی
خلاف آن شد که با من در نگیرد****گل آرد بید لیکن برنگیرد
تو آن رودی که پایانت ندانم****چو دریا راز پنهانت ندانم
من آن خانیچه ام کابم عیانست****هر آنچم در دل آید بر زبانست
کسی در دل چو دریا کینه دارد****که دندان چون صدف در سینه دارد
حریفی چرب شد شیرین بر این بام؟****کزین چربی و شیرینی شود رام؟
شکر گفتاریت را چون نیوشم****که من خود شهد و شکر می فروشم
زبانی تیز می بینم دگر هیچ****جگرسوزی و جز سوز جگر هیچ
سخن تا کی ز تاج و تخت گوئی****نگوئی سخته اما سخت گوئی
سخن را تلخ گفتن تلخ رائیست****که هر کس را درین غار اژدهائیست
سخن با تو نگویم تا نسنجم****نسنجیده مگو تا من نرنجم
قرار کارها دیر اوفتد دیر****که من آیینه بردارم تو شمشیر
سخن در نیک و بد دارد بسی روی****میان نیک و بد باشد یکی موی
درین محمل کسی خوشدل نشیند****که چشم زاغ پیش از پس ببیند
سر و سنگست نام و ننگ زنهار****مزن بر آبگینه سنگ زنهار
سخن تا چند گوئی از سر دست****همانا هم تو مستی هم سخن مست
سخن کان از دماغ هوشمند است****گر از تحت الثری آید بلند است
سخنگو چون سخن بیخود نگوید****اگر جز بد نگوید بد نگوید
سخن باید که با معیار باشد****که پر گفتن خران را بار باشد
یکی زین صد که می گوئی رهی را****نگوید مطربی لشگر گهی را
اگر گردی به درد سر کشیدن****ز تو گفتن ز من یک یک شنیدن
گرت باید به یک پوشیده پیغام****برآوردن توانی صد چنین کام
عروسی را چو من کردی حصاری****پس از عالم عروسی چشم داری
ببین در اشک مروارید پوشم****مکن بازی به مروارید گوشم
به آه عنبرینم بین که چونست****که عقد عنبرینه ام پر ز خونست
لب چون نار دانم بین چه خرد است****که نارم راز بستان دزد بر است
مگر بر فندق دستم زنی سنگ****که عناب لبم دارد دلی تنگ
مبارک رویم اما در عماری****مبارک بادم این پرهیزگاری
مکن گستاخی از چشمم بپرهیز****که در هر غمزه دارد دشنه تیز
هر آن موئی که در زلفم نهفته است****بر او ماری سیه چون قیر خفته است
ترا با من دم خوش در نگیرد****به قندیل یخ آتش در نگیرد
به طمع این رسن در چه نیفتم****به حرص این شکار از ره نیفتم
دلت بسیار گم می گردد از راه****درو زنگی بباید بستن از آه
نبینی زنگ در هر کاروانی****ز بهر پاس می دارد فغانی
سحر تا کاروان نارد شباهنگ****نبندد هیچ مرغی در گلو زنگ
غلط رانی که زخمه ات مطلق افتاد****بر ادهم می زدی بر ابلق افتاد
به هندوستان جنیبت می دواندی****غلط شد ره به بابل باز ماندی
به دریا می شدی در شط نشستی****به گل رغبت نمودی لاله بستی
به جان داروی شیرین ساز کردی****ولی روزه به شکر باز کردی
ترا من یار و آنگه جز منت یار؟****ترا این کار و آنگه با منت کار؟
مکن چندین بر این غمخوار خواری****که کردی پیش از این بسیار زاری
برو فرموش کن ده رانده ای را****رها کن در دهی وامانده ای را
چو فرزندی پدر مادر ندیده****یتیمانه به لقمه پروریده
چو غولی مانده در بیغوله گاهی****که آنجا نگذرد موری به ماهی
ز تو کامی ندیده در زمانه****شده تیر ملامت را نشانه
در این سنگم رها کن زار و بی زور****دگر سنگی برونه تا شود گور
چو باشد زیر و بالا سنگ بر سنگ****بپوشد گرچه باشد ننگ بر ننگ
همان پندارم ای دلدار دلسوز****که افتادم ز شبدیز اولین روز
جوانمردی کن از من بار بردار****گل افشانی بس از ره خار بردار
گل افشاندن غبار انگیختن چند****نمک خوردن نمکدان ریختن چند
بس آن کز بهر تو بیچاره گشتم****ز خان و مان خویش آواره گشتم
مرا آن روز شادی کرد بدرود****که شیرین را رها کردی به شهرود
من مسکین که و شهر مداین****چه شاید کردن (المقدور کاین)
ترا مثل تو باید سر بلندی****چه برخیزد ز چون من مستمندی
چه آنجا کن کز او آبی برآید****رگ آنجا زن کز او خونی گشاید
بنای دوستی بر باد دادی****مگر کاکنون اساس نو نهادی
گلیم نو کز او گرمی نیاید****کهن گردد کجا گرمی فزاید
درختی کز جوانی کوژ برخاست****چو خشک و پیر گردد کی شود راست
قدم برداشتی و رنجه بودی****کرم کردی خدواندی نمودی
ولیک امشب شب در ساختن نیست****امید حجره وا پرداختن نیست
هنوز این زیربا در دیگ خامست****هنوز اسباب حلوا ناتمام است
تو امشب بازگرد از حکمرانی****به مستان کرد نتوان میهمانی
چو وقت آید که گردد پخته این کار****توانم خواندنت مهمان دگربار
به عالم وقت هر چیزی پدید است****در هر گنج را وقتی کلید است
نبینی مرغ چون بی وقت خواند****بجای پرفشانی سر فشاند
بخش 76 - پاسخ خسرو شیرین را
چو خسرو دید کان معشوق طناز****ز سر بیرون نخواهد کردن آن ناز
فسونی چند با خواهش بر آمود****فسون بردن به بابل کی کند سود
بلابه گفت کای مقصود جانم****چراغ دیده و شمع روانم
سرم را بخت و بختم را جوانی****دلم را جان و جان را زندگانی
چو گردون با دلم تا کی کنی حرب****به بستوی تهی میکن سرم چرب
به عشوه عاشقی را شاد میکن****مبارک مرده ای آزاد میکن
نبینی عیب خود در تند خوئی****بدینسان عیب من تا چند گوئی
چو کوری کو نبیند کوری خویش****به صد گونه کشد عیب کسان پیش
ز لعل این سنگها بیرون میفکن****به خاک افکندیم در خون میفکن
هلاکم کردی از تیمار خواری****عفاک الله زهی تیمار داری
شب آمد برف می ریزد چو سیماب****ز یخ مهری چو آتش
روی برتاب مکن کامشب ز برفم تاب گیرد****بدا روزا که این برف آب گیرد
یک امشب بر در خویشم بده بار****که تا خاک درت بوسم فلک وار
به زانوی ادب پیشت نشینم****بدوزم دیده وانگه در تو بینم
ره آنکس راست در کاشانه تو****که دوزد چشم خود در خانه تو
مدان آن دوست را جز دشمن خویش****که یابی چشم او بر روزن خویش
بر آنکس دوستی باشد حلالت****که خواهد بیشی اندر جاه و مالت
رفیقی کو بود بر تو حسدناک****به خاکش ده که نرزد صحبتش خاک
مکن جانا به خون حلق مرا تر****مدارم بیش ازین چون حلقه بر در
عذابم میدهی وان ناصوابست****بهشت است این و در دوزخ عذابست
بهشتی میوه ای داری رسیده****به جز باغ بهشتش کس ندیده
بهشت قصر خود را باز کن در****درخت میوه را ضایع مکن بر
رطب بر خوان رطبخواری نه بر خوان****سکندر تشنه لب بر آب حیوان
درم بگشای و راه کینه دربند****کمر در خدمت دیرینه دربند
و گر ممکن نباشد در گشادن****غریبی را یک امشب بار دادن
برافکن برقع از محراب جمشید****که حاجتمند برقع نیست خورشید
گر آشفته شدم هوشم تو بردی****ببر جوشم که سر جوشم تو بردی
مفرح هم تو دانی کرد بر دست****که هم یاقوت و هم عنبر ترا هست
لبی چون انگبین داری ز من دور؟****زبان در من کشی چون نیش زنبور؟
مکن با این همه نرمی درشتی****که از قاقم نیاید خار پشتی
چنان کن کز تو دلخوش باز گردم****به دیدار تو عشرت ساز گردم
قدم گر چه غبارآلود دارم****به دیدار تو دل خشنود دارم
و گر بر من نخواهد شد دلت راست****به دشواری توانی عذر آن خواست
مکن بر فرق خسرو سنگ باری****چو فرهادش مکش در سنگ ساری
کسی کاندازد او بر آسمان سنگ****به آزار سر خود دارد آهنگ
شکست سرکنی خون بر تن افتد****قفای گردنان بر گردن افتد
گذر بر مهر کن چون دلنوازان****به من بازی مکن چون مهره بازان
نه هر عاشق که یابی مست باشد****نه هر کز دست شد زان دست باشد
گهی با من به صلح و گه به جنگی****خدا توبه دهادت زین دو رنگی
سپیدی کن حقیقت یا سیاهی****که نبود مار ماهی مار و ماهی
شدی بدخو ندانم کاین چه کین است****مگر کایین معشوقان چنین است
مرا تا بیش رنجانی که خاموش****چو دریا بیشتر پیدا کنم جوش
ترا تا پیش تر گویم که بشتاب****شوی پستر چو شاگرد رسن تاب
مزن چندین جراحت بر دل تنگ****دلست این دل نه پولاد است و نه سنگ
به کام دشمنم کردی نه نیکوست****که بد کاریست دشمن کامی ای دوست
بده یک وعده چون گفتار من راست****مکن چندین کجی در کار من راست
به رغم دشمنان بنواز ما را****نهان میسوز و میساز آشکارا
به شور انگیختن چندین مکن زور****که شیرین تلخ گردد چون شود شور
بکن چربی که شیرینیت یارست****که شیرینی به چربی سازگارست
ترا در ابر می جستم چو مهتاب****کنونت یافتم چون ابر بی آب
چراغی عالم افروزنده بودی****چو در دست آمدی سوزنده بودی
گلی دیدم ز دورت سرخ و دلکش****چو نزدیک آمدی خود بودی آتش
عتاب از حد گذشته جنگ باشد****زمین چون سخت گردد سنگ باشد
نه هر تیغی بود با زخم هم پشت****نه یکسان روید از دستی ده انگشت
توانم من کز اینجا باز گردم****به از تو با کسی دمساز گردم
ولیکن حق خدمت می گزارم****نظر بر صحبت دیرینه دارم
بخش 77 - پاسخ دادن شیرین خسرو را
اجازت داد شیرین باز لب را****که در گفت آورد شیرین رطب را
عقیق از تارک لؤلؤ برانگیخت****گهر می بست و مروارید می ریخت
نخستین گفت کای شاه جوانبخت****به تو آراسته هم تاج و هم تخت
به نیروی تو بر بدخواه پیوست****علم را پای بادو تیغ را دست
به بالای تو دولت را قبا چست****به بازوی تو گردون را کمان سست
ز یارت بخت باد از بخت یاری****که پشتیوان پشت روزگاری
پس آنگه تند شد چون کوه آتش****به خسرو گفت کی سالار سرکش
تو شاهی رو که شه را عشقبازی****تکلف کردنی باشد مجازی
نباشد عاشقی جز کار آنکس****که معشوقیش باشد در جهان بس
مزن طعنه مرا در عشق فرهاد****به نیکی کن غریبی مرده را یاد
مرا فرهاد با آن مهربانی****برادر خوانده ای بود آن جهانی
نه یکساعت به من در تیز دیده****نه از شیرین جز آوازی شنیده
بدان تلخی که شیرین کرد روزش****چو عود تلخ شیرین بود سوزش
از او دیدم هزار آزرم دلسوز****که نشنیدم پیامی از تو یکروز
مرا خاری که گل باشد بر آن خار****به از سروی که هرگز ناورد بار
ز آهن زیر سر کردن ستونم****به از زرین کمر بستن به خونم
مسی کز وی مرا دستینه سازند****به از سیمی که در دستم گدازند
چراغی کو شبم را برفروزد****به از شمعی که رختم را بسوزد
بود عاشق چو دریا سنگ در بر****منم چون کوه دایم سنگ بر سر
به زندان مانده چون آهن درین سنگ****دل از شادی و دست از دوستان تنگ
مبادا تنگدل را تنگ دستی****که با دیوانگی صعب است مستی
چو مستی دارم و دیوانگی هست****حریفی ناید از دیوانه مست
قلم در کش به حرف دست سایم****که دست حرف گیران را نشایم
همان انگار کامد تند بادی****ز باغت برد برگی بامدادی
مرا سیلاب محنت در بدر کرد****تو رخت خویشتن برگیر و برگرد
من اینک مانده ام در آتش تیز****تو در من بین و عبرت گیر و بگریز
هوا کافور بیزی می نماید****هوای ما اگر سرد است شاید
چو ابر از شور بختی شد نمک بار****دل از شیرین شورانگیز بردار
هوا داری مکن شب را چو خفاش****چو باز جره خور روز روباش
شد آن افسانه ها کز من شنیدی****گذشت آن مهربانیها که دیدی
شعیری زان شعار نو نماند است****و گر تازی ندانی جو نماند است
نه آن ترکم که من تازی ندانم****شکن کاری و طنازی ندانم
فلک را طنزگه کوی من آمد****شکن خود کار گیسوی من آمد
دلت گر مرغ باشد پر نگیرد****دمت گر صبح باشد در نگیرد
اگر صد خواب یوسف داری از بر****همانی و همان عیسی و بس خر
گر آنگه می زدی یک حربه چون میغ****چو صبح اکنون دو دستی میزنی تیغ
بدی دیلم کیائی برگزیدی****تبر بفروختی زوبین خریدی
برو کز هیچ روئی در نگنجی****اگر موئی که موئی در نگنجی
به زور و زرق کسب اندوزی خویش****نشاید خورد بیش از روزی خویش
گره بر سینه زن بی رنج مخروش****ادب کن عشوه را یعنی که خاموش
حلالی خور چو بازان شکاری****مکن چون کرکسان مردار خواری
مرا شیرین بدان خوانند پیوست****که بازیهای شیرین آرم از دست
یکی را تلخ تر گریانم از جام****یکی را عیش خوشتر دارم از نام
گلابم گر کنم تلخی چه باکست****گلاب آن به که او خود تلخ ناکست
نبیذی قاتلم بگذارم از دست****که از بویم بمانی سالها مست
چو نام من به شیرینی بر آید****اگر گفتار من تلخ است شاید
دو شیرینی کجا باشد بهم نغز****رطب با استخوان به جوز با مغز
درشتی کردنم نزخار پشتی است****بسا نرمی که در زیر درشتی است
گهر در سنگ و خرما هست در خار****وز اینسان در خرابی گنج بسیار
تحمل را بخود کن رهنمونی****نه چندانی که بار آرد زبونی
زبونی کان ز حد بیرون توان کرد****جهودی شد جهودی چون توان کرد
چو خرگوش افکند در بردباری****کند هر کودکی بروی سواری
چو شاهین باز ماند از پریدن****ز گنجشکش لگد باید چشیدن
شتر کز هم جدا گردد قطارش****ز خاموشی کشد موشی مهارش
کسی کو جنگ شیران آزماید****چو شیر آن به که دندانی نماید
سگان وقتی که وحشت ساز گردند****ز یکدیگر به دندان باز گردند
پس آنگه بر زبان آورد سوگند****به هوش زیرک و جان خردمند
به قدر گنبد پیروزه گلشن****به نور چشمه خورشید روشن
به هر نقشی که در فردوس پاکست****به هر حرفی که در منشور خاکست
بدان زنده گه او هرگز نمیرد****به بیداری که خواب او را نگیرد
به دارائی که تن ها را خورش داد****به معبودی که جان را پرورش داد
که بی کاوین اگر چه پادشاهی****ز من برنایدت کامی که خواهی
بدین تندی ز خسرو روی برتافت****ز دست افکند گنجی را که دریافت
برچسبها: خمسه نظامی, خسرووشیرین


