اشعارمنوچهری دامغانی
قصاید و قطعات:منوچهری دامغانی
شماره 40: ارغوانی گشت خاک و پرنیانی گشت سنگ
نوبهار از خوید و گل آراست گیتی رنگ رنگ****ارغوانی گشت خاک و پرنیانی گشت سنگ
گل شکفت و لاله بنمود از نقاب سرخ روی****آن ز عنبر برد بوی و این ز گوهر برد رنگ
شاخ بادام از شکوفه لعبتی شد آزری****جامهای می گرفته برگها هر سو به چنگ
ابر شد نقاش چین و باد شد عطار روم****باغ شد ایوان نور و راغ شد دریای گنگ
شماره 41: میی بسان عقیق و گداخته چون زنگ
شبی دراز، می سرخ من گرفته به چنگ****میی بسان عقیق و گداخته چون زنگ
به دست راست شراب و به دست چپ زلفین****همی خوریم و همی بوسه می دهیم به دنگ
نبیذ و بوسه تو دانی همی چه نیک بود****یکی نبیذ و دو صد بوسه و شراب زرنگ
گهی بتازد برمن، گهی بدو تازم****به ساعتی در، گه آشتی و گاهی جنگ
به گاه مستی چونان شود دو چشم بتم****که نرگسینی غرقه شود به خون پلنگ
حرف ل
شماره 42: که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل
الا یا خیمگی! خیمه فروهل****که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل
تبیره زن بزد طبل نخستین****شتربانان همی بندند محمل
نماز شام نزدیکست و امشب****مه و خورشید را بینم مقابل
ولیکن ماه دارد قصد بالا****فروشد آفتاب از کوه بابل
چنان دو کفهٔ زرین ترازو****که این کفه شود زان کفه مایل
ندانستم من ای سیمین صنوبر****که گردد روز چونین زود زایل
من و تو غافلیم و ماه و خورشید****براین گردون گردان نیست غافل
نگارین منا برگرد و مگری****که کار عاشقان را نیست حاصل
زمانه حامل هجرست و لابد****نهد یک روز بار خویش حامل
نگار من، چو حال من چنین دید****ببارید از مژه باران وابل
تو گویی پلپل سوده به کف داشت****پراکند از کف اندر دیده پلپل
بیامد اوفتان خیزان بر من****چنان مرغی که باشد نیم بسمل
دو ساعد را حمایل کرد برمن****فرو آویخت از من چون حمایل
مرا گفت: ای ستمکاره به جایم!****به کام حاسدم کردی و عاذل
چه دانم من که بازآیی تو یا نه****بدانگاهی که باز آید قوافل
ترا کامل همی دیدم به هر کار****ولیکن نیستی در عشق کامل
حکیمان زمانه راست گفتند****که جاهل گردد اندرعشق، عاقل
نگار خویش را گفتم: نگارا!****نیم من در فنون عشق جاهل
ولیکن اوستادان مجرب****چنین گفتند در کتب اوایل
که عاشق قدر وصل آنگاه داند****که عاجز گردد از هجران عاجل
بدین زودی ندانستم که ما را****سفر باشد به عاجل یا به آجل
ولیکن اتفاق آسمانی****کند تدبیرهای مرد باطل
غریب از ماه والاتر نباشد****که روز و شب همی برد منازل
چو برگشت از من آن معشوق ممشوق****نهادم صابری را سنگ بر دل
نگه کردم به گرد کاروانگاه****به جای خیمه و جای رواحل
نه وحشی دیدم آنجا و نه انسی****نه راکب دیدم آنجا و نه راجل
نجیب خویش را دیدم به یکسو****چو دیوی دست و پا اندر سلاسل
گشادم هر دو زانو بندش از دست****چو مرغی کش گشایند از حبایل
برآوردم زمامش تا بناگوش****فروهشتم هویدش تا به کاهل
نشستم از برش چون عرش بلقیس****بجست او چون یکی عفریت هایل
همی راندم نجیب خویش چون باد****همی گفتم که اللهم سهل
چو مساحی که پیماید زمین را****بپیمودم به پای او مراحل
همی رفتم شتابان در بیابان****همی کردم به یک منزل، دو منزل
بیابانی چنان سخت و چنان سرد****کزو خارج نباشد هیچ داخل
ز بادش خون همی بفسرد در تن****که بادش داشت طبع زهر قاتل
ز یخ گشته شمرها همچو سیمین****طبقها بر سر زرین مراجل
سواد شب به وقت صبح بر من****همی گشت از بیاض برف مشکل
همی بگداخت برف اندر بیابان****تو گفتی باشدش بیماری سل
بکردار سریشمهای ماهی****همی برخاست از شخسارها گل
چوپاسی از شب دیرنده بگذشت****برآمد شعریان از کوه موصل
بنات النعش کرد آهنگ بالا****بکردار کمر شمشیر هرقل
رسیدم من فراز کاروان تنگ****چو کشتی کو رسد نزدیک ساحل
به گوش من رسید آواز خلخال****چو آواز جلاجل از جلاجل
جرس دستان گوناگون همی زد****بسان عندلیبی از عنادل
عماری از بر ترکی تو گفتی****که طاوسی ست بر پشت حواصل
جرس مانندهٔ دو ترگ زرین****معلق هر دو تا زانوی بازل
ز نوک نیزه های نیزه داران****شده وادی چو اطراف سنابل
چو دیدم رفتن آن بیسراکان****بدان کشی روان زیر محامل
نجیب خویش را گفتم سبکتر****الا یا دستگیر مرد فاضل
بچر! کت عنبرین بادا چراگاه****بچم! کت آهنین بادا مفاصل
بیابان در نورد و کوه بگذار****منازلها بکوب و راه بگسل
فرود آور به درگاه وزیرم****فرود آوردن اعشی به باهل
به عالی درگه دستور، کو راست****معالی از اعالی وز اسافل
وزیری چون یکی والا فرشته****چه در دیوان، چه در صدر محافل
وزیران دگر بودند زین پیش****همه دیوان به دیوان رسایل
حدیث او معانی در معانی****رسوم او فضایل در فضایل
همی نازد به عدل شاه مسعود****چو پیغمبر به نوشروان عادل
درآید پیش او بدره چو قارون****درآید پیش او سائل چو عایل
شود از پیش او سائل چو بدره****رود از پیش او بدره چو سائل
بلرزند از نهیب او نهنگان****بلرزد کوه سنگین از زلازل
الا یا آفتاب جاودان تاب****اساس ملکت و شمع قبایل
تویی ظل خدا و نور خالص****به گیتی کس شنیده ست این شمایل
یکی ظلی که هم ظلست و هم نور****یکی نوری که هم نورست و هم ظل
گهر داری، هنر داری به هرکار****بزرگی را چنین باشد دلایل
تویی وهاب مال و جز تو واهب****تویی فعال جود و جز تو فاعل
یکی شعر تو شاعرتر ز حسان****یکی لفظ تو کاملتر ز کامل
خداوندا من اینجا آمدستم****به امید تو و امید مفضل
افاضل نزد تو یازند هموار****که زی فاضل بود قصد افاضل
گرم مرزوق گردانی به خدمت****همان گویم که اعشی گفت و دعبل
و گر از خدمتت محروم ماندم****بسوزم کلک و بشکافم انامل
الا تا بانگ دراجست و قمری****الا تا نام سیمرغست و طغرل
تنت پاینده باد و چشم روشن****دلت پاکیزه باد و بخت مقبل
دهاد ایزد مرا در نظم شعرت****دل بشار و طبع ابن مقبل
شماره 43: خوشبوی ملی چون گل، خودروی گلی چون مل
می ده پسرا! برگل، گل چون مل و مل چون گل****خوشبوی ملی چون گل، خودروی گلی چون مل
مل رفت به سوی گل، گل رفت به سوی مل****گل بوی ربود از مل، مل رنگ ربود از گل
در
زیر گل خیری آن به که قدح گیری****بر بادک شبگیری، بانگ و شغب صلصل
هر گه که زند قمری، راه ماورالنهری****گوید به گل حمری باده بستان، بلبل
آن بلبل کاتوره برجسته ز مطموره****چون دستهٔ طنبوره گیرد شجر از چنگل
چون فاخته دلبر برتر پرد از عرعر****گویی که به زیر پر، بربسته یکی جلجل
آن قمری فرخنده با قهقهه و خنده****اندر گلو افکنده، هر فاخته ای یک غل
بوید به سحرگاهان، از شوق بناگاهان****چون نکهت دلخواهان، بوی سمن و سنبل
آن زاغ در آسابر همچون حبشی کاذر****بربسته به شاخ اندر هم سنبل و هم عنصل
آن کرکی با کرکی گوید سخن ترکی****طوطی سخن هندی گوید به که مازل
برچسبها: منوچهری دامغانی, قصیده, معلقه, درون مایه


