دین،اخلاق،ادبیات عرب
 
آگاهی وبصیرت

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم آبان ۱۳۹۷ توسط جعفرکارگزار

اشعارمنوچهری دامغانی

قصاید و قطعات:منوچهری دامغانی

شماره 40: ارغوانی گشت خاک و پرنیانی گشت سنگ

نوبهار از خوید و گل آراست گیتی رنگ رنگ****ارغوانی گشت خاک و پرنیانی گشت سنگ

گل شکفت و لاله بنمود از نقاب سرخ روی****آن ز عنبر برد بوی و این ز گوهر برد رنگ

شاخ بادام از شکوفه لعبتی شد آزری****جامهای می گرفته برگها هر سو به چنگ

ابر شد نقاش چین و باد شد عطار روم****باغ شد ایوان نور و راغ شد دریای گنگ

شماره 41: میی بسان عقیق و گداخته چون زنگ

شبی دراز، می سرخ من گرفته به چنگ****میی بسان عقیق و گداخته چون زنگ

به دست راست شراب و به دست چپ زلفین****همی خوریم و همی بوسه می دهیم به دنگ

نبیذ و بوسه تو دانی همی چه نیک بود****یکی نبیذ و دو صد بوسه و شراب زرنگ

گهی بتازد برمن، گهی بدو تازم****به ساعتی در، گه آشتی و گاهی جنگ

به گاه مستی چونان شود دو چشم بتم****که نرگسینی غرقه شود به خون پلنگ

حرف ل

شماره 42: که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل

الا یا خیمگی! خیمه فروهل****که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل

تبیره زن بزد طبل نخستین****شتربانان همی بندند محمل

نماز شام نزدیکست و امشب****مه و خورشید را بینم مقابل

ولیکن ماه دارد قصد بالا****فروشد آفتاب از کوه بابل

چنان دو کفهٔ زرین ترازو****که این کفه شود زان کفه مایل

ندانستم من ای سیمین صنوبر****که گردد روز چونین زود زایل

من و تو غافلیم و ماه و خورشید****براین گردون گردان نیست غافل

نگارین منا برگرد و مگری****که کار عاشقان را نیست حاصل

زمانه حامل هجرست و لابد****نهد یک روز بار خویش حامل

نگار من، چو حال من چنین دید****ببارید از مژه باران وابل

تو گویی پلپل سوده به کف داشت****پراکند از کف اندر دیده پلپل

بیامد اوفتان خیزان بر من****چنان مرغی که باشد نیم بسمل

دو ساعد را حمایل کرد برمن****فرو آویخت از من چون حمایل

مرا گفت: ای ستمکاره به جایم!****به کام حاسدم کردی و عاذل

چه دانم من که بازآیی تو یا نه****بدانگاهی که باز آید قوافل

ترا کامل همی دیدم به هر کار****ولیکن نیستی در عشق کامل

حکیمان زمانه راست گفتند****که جاهل گردد اندرعشق، عاقل

نگار خویش را گفتم: نگارا!****نیم من در فنون عشق جاهل

ولیکن اوستادان مجرب****چنین گفتند در کتب اوایل

که عاشق قدر وصل آنگاه داند****که عاجز گردد از هجران عاجل

بدین زودی ندانستم که ما را****سفر باشد به عاجل یا به آجل

ولیکن اتفاق آسمانی****کند تدبیرهای مرد باطل

غریب از ماه والاتر نباشد****که روز و شب همی برد منازل

چو برگشت از من آن معشوق ممشوق****نهادم صابری را سنگ بر دل

نگه کردم به گرد کاروانگاه****به جای خیمه و جای رواحل

نه وحشی دیدم آنجا و نه انسی****نه راکب دیدم آنجا و نه راجل

نجیب خویش را دیدم به یکسو****چو دیوی دست و پا اندر سلاسل

گشادم هر دو زانو بندش از دست****چو مرغی کش گشایند از حبایل

برآوردم زمامش تا بناگوش****فروهشتم هویدش تا به کاهل

نشستم از برش چون عرش بلقیس****بجست او چون یکی عفریت هایل

همی راندم نجیب خویش چون باد****همی گفتم که اللهم سهل

چو مساحی که پیماید زمین را****بپیمودم به پای او مراحل

همی رفتم شتابان در بیابان****همی کردم به یک منزل، دو منزل

بیابانی چنان سخت و چنان سرد****کزو خارج نباشد هیچ داخل

ز بادش خون همی بفسرد در تن****که بادش داشت طبع زهر قاتل

ز یخ گشته شمرها همچو سیمین****طبقها بر سر زرین مراجل

سواد شب به وقت صبح بر من****همی گشت از بیاض برف مشکل

همی بگداخت برف اندر بیابان****تو گفتی باشدش بیماری سل

بکردار سریشمهای ماهی****همی برخاست از شخسارها گل

چوپاسی از شب دیرنده بگذشت****برآمد شعریان از کوه موصل

بنات النعش کرد آهنگ بالا****بکردار کمر شمشیر هرقل

رسیدم من فراز کاروان تنگ****چو کشتی کو رسد نزدیک ساحل

به گوش من رسید آواز خلخال****چو آواز جلاجل از جلاجل

جرس دستان گوناگون همی زد****بسان عندلیبی از عنادل

عماری از بر ترکی تو گفتی****که طاوسی ست بر پشت حواصل

جرس مانندهٔ دو ترگ زرین****معلق هر دو تا زانوی بازل

ز نوک نیزه های نیزه داران****شده وادی چو اطراف سنابل

چو دیدم رفتن آن بیسراکان****بدان کشی روان زیر محامل

نجیب خویش را گفتم سبکتر****الا یا دستگیر مرد فاضل

بچر! کت عنبرین بادا چراگاه****بچم! کت آهنین بادا مفاصل

بیابان در نورد و کوه بگذار****منازلها بکوب و راه بگسل

فرود آور به درگاه وزیرم****فرود آوردن اعشی به باهل

به عالی درگه دستور، کو راست****معالی از اعالی وز اسافل

وزیری چون یکی والا فرشته****چه در دیوان، چه در صدر محافل

وزیران دگر بودند زین پیش****همه دیوان به دیوان رسایل

حدیث او معانی در معانی****رسوم او فضایل در فضایل

همی نازد به عدل شاه مسعود****چو پیغمبر به نوشروان عادل

درآید پیش او بدره چو قارون****درآید پیش او سائل چو عایل

شود از پیش او سائل چو بدره****رود از پیش او بدره چو سائل

بلرزند از نهیب او نهنگان****بلرزد کوه سنگین از زلازل

الا یا آفتاب جاودان تاب****اساس ملکت و شمع قبایل

تویی ظل خدا و نور خالص****به گیتی کس شنیده ست این شمایل

یکی ظلی که هم ظلست و هم نور****یکی نوری که هم نورست و هم ظل

گهر داری، هنر داری به هرکار****بزرگی را چنین باشد دلایل

تویی وهاب مال و جز تو واهب****تویی فعال جود و جز تو فاعل

یکی شعر تو شاعرتر ز حسان****یکی لفظ تو کاملتر ز کامل

خداوندا من اینجا آمدستم****به امید تو و امید مفضل

افاضل نزد تو یازند هموار****که زی فاضل بود قصد افاضل

گرم مرزوق گردانی به خدمت****همان گویم که اعشی گفت و دعبل

و گر از خدمتت محروم ماندم****بسوزم کلک و بشکافم انامل

الا تا بانگ دراجست و قمری****الا تا نام سیمرغست و طغرل

تنت پاینده باد و چشم روشن****دلت پاکیزه باد و بخت مقبل

دهاد ایزد مرا در نظم شعرت****دل بشار و طبع ابن مقبل

شماره 43: خوشبوی ملی چون گل، خودروی گلی چون مل

می ده پسرا! برگل، گل چون مل و مل چون گل****خوشبوی ملی چون گل، خودروی گلی چون مل

مل رفت به سوی گل، گل رفت به سوی مل****گل بوی ربود از مل، مل رنگ ربود از گل

در

زیر گل خیری آن به که قدح گیری****بر بادک شبگیری، بانگ و شغب صلصل

هر گه که زند قمری، راه ماورالنهری****گوید به گل حمری باده بستان، بلبل

آن بلبل کاتوره برجسته ز مطموره****چون دستهٔ طنبوره گیرد شجر از چنگل

چون فاخته دلبر برتر پرد از عرعر****گویی که به زیر پر، بربسته یکی جلجل

آن قمری فرخنده با قهقهه و خنده****اندر گلو افکنده، هر فاخته ای یک غل

بوید به سحرگاهان، از شوق بناگاهان****چون نکهت دلخواهان، بوی سمن و سنبل

آن زاغ در آسابر همچون حبشی کاذر****بربسته به شاخ اندر هم سنبل و هم عنصل

آن کرکی با کرکی گوید سخن ترکی****طوطی سخن هندی گوید به که مازل


برچسب‌ها: منوچهری دامغانی, قصیده, معلقه, درون مایه
.: Weblog Themes By Pichak :.





در اين وبلاگ
در كل اينترنت
چاپ این صفحه
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک