ستاره شناسی،نجوم
- افسانه های صورت های فلکی
بره (حمل)
یکی از شیرینترین افسانهها دربارهی حمل، داستان قوچ پشم طلایی است که از مردم یونان سرچشمه میگیرد. در زمانهای دور پادشاهی به نام آتاماس در یونان زندگی میکرد. او با نفله، بانوی ابرها ازدواج کرد و از او دو فرزند به نامهای فریکسوس و هله حاصل شد. اما مدتی بعد آتاماس، نفله را طلاق داد و با زنی به نام اینو ازدواج کرد. اینو نامادری بد جنس و ظالمی برای هله و فریکسوس بود و آنان را به شدت آزار و اذیت میکرد. روزی اینو زنان سرزمین خودش را قانع کرد که دانههای گندم را برشته کنند و در خاک بکارند تا گندمها رشد نکند و مردم با خطر قحطی رو به رو شوند. هنگامی که آتاماس اوضاع را این گونه دید دستور داد دو پیک پیش راهبه پیتیا در معبد دلفی بروند و از او راه حل مشکل قحطی را بپرسند؛ اما اینو دو پیک را تطمیع کرد و به آنها گفت که به شاه آتاماس بگویند که مشکل حل نمیشود مگر با قربانی کردن فریکسوس در محراب خدای خدایان زئوس. شاه برای نجات قومش از قحطی و گرسنگی با قربانی کردن پسرش موافقت کرد ولی کار به آنجا نرسید.
هنگامی که فریکسوس در غل و زنجیر بر قربانگاه دراز شده بود، قوچی با پشم طلایی از سوی نفله، بانوی ابرها ظاهر شد. این قوچ میتوانست سخن بگوید. این حیوان باشکوه فریکسوس و هله را بر پشت خود سوار کرد و به آسمان پرواز کرد. سفر از اروپا به آسیا بود اما در بین راه هله که کودکی بیش نبود از پشت قوچ سقوط کرد و در دریا غرق شد. قوچ همراه فریکسوس به پرواز ادامه داد تا به دورترین قسمت جهان به نام کلوخیس رسید. پادشاه کلوخیس قوچ را قربانی کرد و پشم او را بر درختی انداخت که اژدهایی خطرناک از آن محافظت میکرد. بعدها دریانوردی به نام لاسون با کشتی خود به نام آرگو، قوچ را به یونان بازگرداند که به پاس کار وی روح قوچ به آسمان رفت.
هرکول
قهرمان کبیر یونانی هرکول مأموریت داشت یک اژدهای آبی چند سر را بکشد. این نبرد نخست ناامید کننده به نظر میرسید. به جای هر سری که هــرکول از بدن اژدها قطع میکرد، دو سر میروئید. تمام جانــوران از هرکول پشتیبانی میکردند، مگر یک خرچنگ که از سوی الههی هرا که از هرکول نفرت داشت فرستاده شده بود. اگر چه خرچنگ مرتب پاشنهی پای قهرمان را گاز میگرفت، ولی بالاخره او موفق شد بر اژدهای بزرگ پیروز شود. شیر نیمیا را از پای در آورد. گراز وحشی اریمانت را زنده به دام انداخت. او استیمفالید پرندهی آهنین بال شکمباره و حریص را، که مانع تابش خورشید شده بود، با نیزههای خود به زیر کشید. گوزن کرینیا را که جانوری با شاخ طلایی بود، یک سال تمام تعقیب کرد و بالاخره او را به چنگ آورد. او تنها در یک روز اصطبل آگیا را، که در آن سه هــزار گاو یک سال تمام نگاهداری شده بودند، تمیز و پاکیزه کــرد. او گاومیش وحشی پادشاه مینو و هیولای اسب پیکر آدمخوار دیومد را به چنــگ آورد. او در جنگ با ملکهی آمازونها پیروز شــد و گاوهای سرخ ارغوانی رنگ گریونوی را به دست آورد. بالاخره بر اژدهای لادون غلبه یافت و با دستان خالی زربروس سگ جهنمی را خفه کرد.
وقتی انسان به تمام این عملیات قهرمانانه نظر میافکند، صورت فلکی هرکول متواضعتر و بیتکلفتر در نظرش جلوه میکند. هرکول، با کهکشان راه شیری نیز ارتباط داده میشود. میگویند خداوند هرمس در مأموریتی از جانب زئوس هرکول نوزاد را بر سینهی الههی هرا که خفته بود گذاشت. نوزاد با تغذیه از این شیر خدایی چنان قوی و قدرتمند شد که در میان فناپذیران مثل و مانند نداشت. وقتی که هرا از خواب بیدار شد، هرکول کوچک را با شدت و سرعت از سینهی خود جدا کرد، شیر او تا دوردستهای آسمان پاشید و راه شیری را به وجود آورد.
آندرومدا
یکی از زیباترین افسانههای ستارگان آسمان به طور حتم افسانهی ذات الکرسی و آندرومدا است. کفوس پادشاه اتیوپی و همسر خودپسندش کاسیوپیا، دختر بسیار زیبایی به نام آندرومدا داشتند. روزی کاسیوپیا ملکهی خدایان را از خود رنجاند و آنها را آزرده خاطر کرد، به این ترتیب که ادعا کرد دخترش زیباتر از نرایدین دختر نرویس خداوند دریاها است.
آنها نزد پوزیدون حکمران دریاها، که ما امروزه اغلب او را نپتون مینامیم، شکایت و ادعای خود را مطرح کردند. پوزایدون از این امر بسیار خشمگین شد و هیولای دریایی ترسناکی را به اتیوپی فرستاد، که امروزه به شکل صورت فلکی نهنگ در آسمان قرار دارد. این هیولای وحشتناک که از دهانش آتش میبارید تمام آن سرزمین را ویران کرد. مردم که از این امر مأیوس و ناامید شده بودند بالاخره به پادشاه خود روی کردند. کفوس از غیبگویان راه چاره خواست و آنها راه حل وحشتناکی را به او گفتند. او دریافت که هیولای بی رحم تنها در صورتی از سرزمین او دست خواهد برداشت که او یگانه دخترش آندرومدا را به هیولا تحویل دهد. شاه ابتدا این کار را به تأخیر انداخت، ولی هیولای دریایی هر روز خشمگینتر میشد و سرزمین او را بدتر ویران میکرد. بالاخره شاه دستور داد شاهزاده خانم را در غل و زنجیر کنند و بر صخرهای در دریا محکم ببندند.
هیولای دریایی به زودی پدیدار شد و میخواست آندرومدا را در چنبره بگیرد، ولی درست در همان لحظه برساوش پهلوان، که او نیز به شکل صورت فلکی در آسمان قرار دارد، از راه رسید. برساوش، که صندلیهای بالداری در پا داشت و میتوانست با آنها پرواز کند، دختر بیچاره را که برای کمک فریاد میکشید، دید. او بی درنگ به هیولا حملهور شد، اما نتوانست با شمشیر خود بر هیولا غلبه کند. خوشبختانه او در ماجرای دیگری، سر گورگون را به دست آورده بود، سری که هر موجودی به آن نگاه میکرد، بلافاصله تبدیل به سنگ میشد. او این سر را در برابر صورت هیولا گرفت، به نحوی که هیولای دریایی در یک چشم بر هم زدن به سنگ تبدیل شد و بدین ترتیب برساوش، شاهزاده خانم را که بعدها همسر او شد، نجات داد.
عقرب (کژدم)
بر اساس افسانهای یونانی عقرب به فرمان الههی آرتیمیس جبار را نیش زد و به قتل رساند. میگویند از آن زمان که جبار به شکل صورتهای فلکی به آسمان انتقال یافته است، از تمام عقربها چنان نفرت دارد، که به محض طلوع صورت فلکی عقرب در شرق، بلافاصله در زیر خط افق غربی آسمان ناپدید میشود.
برای ساکنان نیمکرهی شمالی زمین، صورت فلکی عقرب بلااستثناء صورتی تیره و ظلمانی و نشانهی بداقبالی و بیماریآور بوده است. بر خلاف آن ساکنان نیمکرهی جنوبی این صورت فلکی را نشانهی رویدادهای نیک و خوش اقبالی میدانند و در دم نیش مانند این جانور یک قلاب ماهیگیری بزرگ را مجسم میکنند. در یک افسانهی پولینزیایی آمده است که مردی جوان با این قلاب ماهی بسیار بزرگی گرفت. جوان هنگامی که خواست ماهی را به خشکی بکشد، متوجه شد که قطعه زمینی بزرگ با کوهها، درختان و پرندگان رنگارنگ در قلاب خود دارد. او با نیروی زیادی قلاب را یکباره بالا کشید و به این ترتیب جزیرهای جدید ایجاد شد. این افسانهی قدیمی ناظر بر این واقعیت است که بسیاری از جزیرهها در اثر فرایندهای آتشفشانی سر از آب برآوردهاند.
ارابهران
بنابر افسانهها، ارابهران همان اریختونیوس است که موجودی با بدن انسان و پاهایی به صورت دم مار بود. این جوان از آتنه، الههی دانش و خرد، متولد شد و نمو کرد. او، این کودک عجیب الخلقه را که به جای پا، دم مار داشت، در یک سبد گذاشت و به دو راهبه تحویل داد و به آنها گفت که هرگز اجازه ندارند سبد را باز کنند، اما آنها از روی کنجکاوی این کار را انجام دادند و هنگامی که کودک را دیدند، از وحشت و هراس پا به فرار گذاشتند و خود را از ساختمان اکروپولیس آتن به زیر انداختند و به کام مرگ فرو رفتند. چندی بعد اریختونیوس پادشاه آتن شد و ارابههای چهار چرخ مسابقهی ارابهرانی را اختراع کرد؛ خدایان به خاطر این اختراع او را به شکل صورت فلکی به آسمان انتقال دادند.
دربارهی صورت فلکی ارابهران افسانهها و داستانهای زیاد دیگری هم وجود دارد. نکتهی جالب و عجیب این است که او را همیشه به همراه بزها و بزغالهها نمایش میدهند. در یکی از داستانها، ارابهران همان هفستوس، پسر لنگ زئوس و هرا است. هفستوس، خدای آتش و حامی هنرمندانی بود که با فلز و آهن کار میکردند. او، به دلیل این که پیمودن مسافتهای طولانی با پای لنگ برایش دشوار بود، ارابه را اختراع کرد!
گاو (ثور)
صورت فلکی ثور یکی از زیباترین صور فلکی است و در عهد بابل باستان هم شناخته شده بود.
افسانههای بابلی حکایت از این دارند که ثور به خواهش ایشتار، الههی عشق بابل به آسمان رفت تا قهرمان اسطورهای گیلگمش را که به ندای عشق او پاسخ نداده بود نابود سازد.
افسانههای یونانی میگویند زئوس نیرومندترین خدای یونانیان، خود را به صورت گاوی درآورد و دختر پادشاه را که اروپا نام داشت با خود ربود و به جزیرهی کرت در دریای مدیترانه برد. اروپا از زئوس صاحب پسری به نام مینوس شد که تمدن مینویی مدیون اوست. هنگامی که مینوس بزرگ شد، به پادشاهی رسید. در کنار قصر مینوس ساختمانی با راه پلههای پیچ در پیچ بود که لابیرینت نامیده میشد. در این ساختمان هیولایی به نام مینوتاروس بود که از گوشت انسان تغذیه میکرد و به دست قهرمان بزرگ یونان تزوس به قتل رسید. تزوس پس از کشتن هیولا به کمک گلولهی نخ باز شدهای که آریادنه دختر پادشاه به او داده بود از راهروهای پیچ در پیچ لابیرینت خارج شد.
مصریان باستان در این صورت فلکی، گاو مقدس آپیس را میدیدند که در آغاز سال صفحهی خورشید را میان شاخهایش میگرفت و آن را به بالاترین وضعیتش در آسمان میبرد.
همچنین در صورت فلکی ثور میتوان خوشهی پروین را دید که به هفت خواهر نیز مشهور است. افسانهها میگویند که آنان هفت دختر اطلس کبیر بودند. اطلس خدایی بود که جهان را بر دوش خود داشت. جبار شهوت پرست همواره به دنبال این هفت دختر بود تا آن که زئوس همهی این خواهران را به آسمان منتقل کرد.
اسب بزرگ
در افسانهای گفته میشود که بر قلهی کوه پارناس چشمهای وجود داشت که هر کس از آب آن مینوشید دارای نبوغ و استعداد شعرپردازی و قدرت خلاقه میشد. به هر حال رسیدن به این چشمهی جادویی امکان پذیر نبود، مگر با کمک اسب بزرگ.
در افسانهی دیگری میگویند که چشمهای به نام هیپوکرنه از جای سم اسب بزرگ جوشیده است. این چشمه در اختیار الهههای شعر و موسیقی، هنر و دانش به نام موزه قرار گرفت.
صورت فلکی اسب بزرگ اغلب وارونه نمایش داده میشود. این امر شاید از آنجا ناشی میشود که قهرمان افسانهای بلروفون که به اسب بالدار لجام زده بود، میخواست با او تا ژرفای آسمان پرواز کند تا در آنجا با خدایان زندگی کند. این موضوع چنان زئوس را خشمگین کرد که اسب و سوار کار را از هستی ساقط کرد و آنها را بر زمین پرتاب کرد.
بزماهی (جدی)
پیشینیان ما، در منطقهی دریای مدیترانه و خاورمیانه علاقهی زیادی به موجودات افسانهای داشتند؛ موجوداتی خیالی که از ترکیب اعضای موجودات واقعی و معمولی شکل میگرفتند از قبیل مینوتاروس (هیولای آدم خوار با سر گاومیش) و انسانهای اسب پیکر. عجیبتر از آنها بزماهی است، که قبلاً در بابل قدیم نقش مهمی را بازی میکرد. یونانیان باستان بر این باور بودند که پان خدای جنگل در نبردی که خدایان علیه غولهای افسانهای در پیش گرفتند، برای آن که بتواند از چنگ دشمنان فرار کند، خود را به رودخانهای انداخت. او میخواست مانند شماری از دیگر خدایان برای استتار، خود را به شکل ماهی در آورد. چون او دیر به داخل آب پرید، تنها نیمهی پایینی او تبدیل به دم ماهی شد و سر شاخدارش به شکل بز در آمد. به این ترتیب موجود عجیب و خیالی بزماهی خلق شد، که بعد زئوس خدای خدایان او را به آسمان انتقال داد.
صورت فلکی بزماهی را امروزه بیشتر جدی میخوانند. برای این اسم نیز افسانهای وجود دارد. میگویند زمانی که زئوس نبرد بر سر قدرت را با پدرش کرونوس آغاز کرد، آیجیپان، پسر خدای جنگل به شکل یک بز کوهی در کنار او قرار گرفت و از او حمایت کرد. زئوس خدای پیروزمند، برای قدردانی از کمک آیجیپان بعداً او را به یک صورت فلکی تبدیل کرد.
برساووش
برساووش، پسر زئوس، قهرمان ماندگارترین افسانهی یونانی، یعنی برساووش و آندرومدا است. ماجرای او از آن جا آغاز میشود که عزم کشتن مدوسا را میکند. مدوسا یکی از سه هیولای عفریتهی بالدار بود که هرکس به موهای مار مانند او نگاه میکرد سنگ میشد. برساووش هنگامی که مدوسا در خواب بود، دزدانه بر او غلبه یافت و تنها به تصویر منعکس کردهی آن در سپر خود نگاه کرد تا از سنگ شدن در امان بماند. او سر مدوسا را از تن جدا کرد و در کیسهای گذاشت. زمانی که به طرف خانه پرواز میکرد، دوشیزه آندرومدای زیبا را دید که با زنجیر به صخرهای بسته شده بود تا قربانی هیولای دریا شود. برساووش، هیولا را کشت و آندرومدا را به عنوان عروس خود انتخاب کرد.
ترازو (میزان)
سابقهی تاریخی این صورت فلکی به سال 2000 قبل از میلاد باز میگردد. مردم با این صورت فلکی حتی در دوران بابلیان نیز آشنا بودهاند. این صورت، زمانی را نشان میدهد که در آن، در نوعی قضاوت پس از مرگ، روح مردگان وزن میشود. میزان، در مصر باستان نیز اهمیت و معنای مشابهی داشت. میگویند آنوبیس یکی از خدایان مصر باستان که صورتی چون صورت سگ داشته، از ترازوی آسمانی برای توزین روح مردگان استفاده میکرده است. تنها زمانی که وزن روح سبکتر از یک پر پرنده بود، مرده اجازه مییافت به قلمرو خدایان راه یابد و در آن جا پذیرفته شود.
برچسبها: نجوم, ستاره, نجوم شناسی, ستاره شناسی


