نوع چهلم:کتاب اتقان فی علوم قرآن سیوطی-قسمت هفتم
در شناخت أدواتی که مفسر به آنها نیاز دارد
ثم
حرفی است که مقتضی سه امر است:
شرکت در حکم، و ترتیب، و مهلت و تأخیر، و در هر یک از اینها اختلاف است.
اما شرکت در حکم: کوفیون و أخفش معتقدند که گاهی تخلف مییابد که زائد واقع میشود، پس به هیچ وجه عطف نمیکند، و این آیه را بر همین مبنی دانستهاند که:
﴿حَتَّىٰٓ إِذَا ضَاقَتۡ عَلَيۡهِمُ ٱلۡأَرۡضُ بِمَا رَحُبَتۡ وَضَاقَتۡ عَلَيۡهِمۡ أَنفُسُهُمۡ وَظَنُّوٓاْ أَن لَّا مَلۡجَأَ مِنَ ٱللَّهِ إِلَّآ إِلَيۡهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيۡهِمۡ﴾ [التوبة: 118].
«تا اینکه زمین با همه فراخی بر آنها تنگ شد، و از خود نیز در رنج گشتند و دانستند که از خدا جز به سوی خودش ملجأ و پناهی نیست، سپس خداوند برای آنها توفیق توبه داد».
ولی جواب دادهاند که: جواب در آن مقدر است.
و اما ترتیب و اهمال: عدهای در اقتضای ثم ترتیب و اهمال را مخالفت کردهاند، و به این آیات تمسک جستهاند:
﴿خَلَقَكُم مِّن نَّفۡسٖ وَٰحِدَةٖ ثُمَّ جَعَلَ مِنۡهَا زَوۡجَهَا﴾ [الزمر: 6].
«شما را از یک نفس (انسان) آفرید سپس از آن زوج (و همسر) او را قرار داد».
﴿وَبَدَأَ خَلۡقَ ٱلۡإِنسَٰنِ مِن طِينٖ ٧ ثُمَّ جَعَلَ نَسۡلَهُۥ مِن سُلَٰلَةٖ مِّن مَّآءٖ مَّهِينٖ ٨ ثُمَّ سَوَّىٰهُ﴾ [السجدة: 7-9].
«و خلقت انسان را از خاک آغاز کرد، سپس نوع او را از آب بیمقدار قرار داد، سپس او را نیکو بیاراست ...».
﴿وَإِنِّي لَغَفَّارٞ لِّمَن تَابَ وَءَامَنَ وَعَمِلَ صَٰلِحٗا ثُمَّ ٱهۡتَدَىٰ﴾ [طه: 82].
«و حقا که من بسیار آمرزندهام کسی را که توبه کند و ایمان آرد و عمل صالح انجام دهد سپس هدایت شود».
و حال آنکه هدایت شدن پیش از آن امور است،
﴿ذَٰلِكُمۡ وَصَّىٰكُم بِهِۦ لَعَلَّكُمۡ تَتَّقُونَ ١٥٣ ثُمَّ ءَاتَيۡنَا مُوسَى ٱلۡكِتَٰبَ﴾ [الأنعام: 153-154].
«آن است که خداوند شما را به آن سفارش کرده باشد که پرهیزکار شوید، سپس به موسی کتاب را دادیم ...».
از همه اینها جواب داده شده که: ثم برای ترتیب خبر دادن نه ترتیب حکم.
ابن هشام گفته: اگر به غیر این جواب داده شود سودمندتر است، زیرا که این جواب تنها برای ترتیب میتواند باشد نه مهمله را، زیرا که بین دو خبر فاصلهای نیست و جوابی که هر دو قسم (ترتیب و اهمال) را تصحیح کند اینکه: درباره نخستین آیه گفته شده: عطف بر مقدر است، یعنی: من نفس واحده انشاها ثم جعل منها زوجها، و درباره دومین آیه گفتهاند: (سواه) بر جمله اول عطف شده نه بر جمله دوم، و درباره آیهی سوم گفته شده: منظور آن است که سپس بر هدایت ثابت بماند.
فائده
کوفیون ﴿ثُمَّ﴾ را همردیف واو و فاء شمردهاند، در جواز نصب مضارع مقرون به آن بعد از فعل شرط و این آیهی شریفه را ـ به قراءت حسن ـ از این باب دانستهاند: ﴿وَمَن يَخۡرُجۡ مِنۢ بَيۡتِهِۦ مُهَاجِرًا إِلَى ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ ثُمَّ يُدۡرِكۡهُ ٱلۡمَوۡتُ﴾ [النساء: 100]. به نصب ﴿يُدۡرِكۡهُ﴾.
ثمّ
به فتح ثاء: اسمی است که به آن به جای دور اشاره میشود، مانند:
﴿وَأَزۡلَفۡنَا ثَمَّ ٱلۡأٓخَرِينَ﴾ [الشعراء: 64].
«و نزدیک کردیم آنجا آنها (فرعونیان) را»
و ثم ظرف است و صرف نمیشود، لذا اشتباه کرده آن کس که آن را به عنوان مفعول رأیت معرب دانسته در این آیه: ﴿وَإِذَا رَأَيۡتَ ثَمَّ﴾ [الإنسان: 20]. و این آیه چنین خوانده شده: ﴿فَإِلَيۡنَا مَرۡجِعُهُمۡ ثُمَّ ٱللَّهُ﴾ [یونس: 46]. یعنی: آنجا خداوند شاهد است، به دلیل: ﴿هُنَالِكَ ٱلۡوَلَٰيَةُ لِلَّهِ ٱلۡحَقِّۚ﴾ [الکهف: 44].
و طبری درباره فرمودهی خداوند:
﴿أَثُمَّ إِذَا مَا وَقَعَ ءَامَنتُم بِهِ﴾ [یونس: 51].
«آیا پس از آنکه واقع شد به آن ایمان آورید».
گفته: «یعنی: آنجا وقتی که واقع شد ... و ثم عاطفه نیست».
و این توهم است که مضموم به مفتوح بر او مشتبه شده است.
و در التوشیح خطاب آمده: ثم ظرفی است که در آن معنی اشاره به حیث هست، چون در معنی همان است.
جعل
راغب گفته: این لفظ در تمام افعال عام است، و از فعل و صنع و اخوات آنها اعم است، و بر پنج وجه صرف میشود:
- همچون صار و طفق [برای شروع در کار] و متعدی نمیشود. مثل: جعل زید یقول کذا = زید شروع کرد چنین گفت.
- به معنی أوجد (ایجاد فعل) که در این صورت یک مفعول میگیرد، مثل:
﴿وَجَعَلَ ٱلظُّلُمَٰتِ وَٱلنُّورَ﴾ [الأنعام: 1].
«و تاریکیها و نور را ایجاد کرد».
- در ایجاد چیزی از چیز دیگر و درست کردنش از آن، مانند:
﴿جَعَلَ لَكُم مِّنۡ أَنفُسِكُمۡ أَزۡوَٰجٗا﴾ [النحل: 72].
«از برای شما از جنس خودتان جفتهایی ایجاد کرد».
﴿وَجَعَلَ لَكُم مِّنَ ٱلۡجِبَالِ أَكۡنَٰنٗا﴾ [النحل: 81].
«و برای شما از کوهها وسائل آرامش آفرید».
- تصییر شیء از حالتی به حالت دیگر، مانند:
﴿ٱلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ ٱلۡأَرۡضَ فِرَٰشٗا﴾ [البقرة: 22].
«آن (خدایی) که زمین را برای شما فرش قرار داد».
﴿وَجَعَلَ ٱلۡقَمَرَ فِيهِنَّ نُورٗا﴾ [النوح: 16].
«و ماه را در آسمانها نور قرار داد».
- حکم به چیزی بر چیزی، خواه حق باشد، مثل:
﴿وَجَاعِلُوهُ مِنَ ٱلۡمُرۡسَلِينَ﴾ [القصص: 7].
«و او را از فرستادگان قرار دهیم».
و خواه باطل باشد، مانند:
﴿وَيَجۡعَلُونَ لِلَّهِ ٱلۡبَنَٰتِ﴾ [النحل: 57].
«و برای خدا دخترانی قرار میدهند (مشرکان) ...»
﴿ٱلَّذِينَ جَعَلُواْ ٱلۡقُرۡءَانَ عِضِينَ﴾ [الحجر: 91].
«آنان که قرآن را جزء جزء و پارهپاره کردند».
حاشا
اسمی است که معنی تنزیه را دارد در فرمودهی خدای تعالی:
﴿حَٰشَ لِلَّهِ مَا عَلِمۡنَا عَلَيۡهِ مِن سُوٓءٖ﴾ [یوسف: 51].
«سبحانالله، ما بر یوسف بدی ندانستیم».
﴿حَٰشَ لِلَّهِ مَا هَٰذَا بَشَرًا﴾ [یوسف: 31].
«تبارکالله این بشر نیست».
نه فعل است و نه حرف، به دلیل قرائت بعضی از قراء: (حاشاءالله) ـ به تنوین ـ چنانکه گفته میشود: (براءه من الله، و به دلیل قراءت ابن مسعود: (حاشاءالله) به اضافه مانند: معاذالله، و سبحانالله، و داخل شدن آن بر لام در قرائت قراء سبعه، باتوجه به اینکه جار بر جار داخل نمیشود، و بدین جهت تنوین در قرائت آنها ترک شده که مبنی است، چون لفظاً به حاشای حرفی شباهت دارد.
و عدهای پنداشتهاند که: اسم فعل است به معنی: أتبرا و تبرأت، چون مبنی است.
ولی این گفته را رد کردهاند به اینکه: در بعضی از لغتها (لهجهها) معرب است.
و مبرد و ابن جنی بر این نظر بودهاند که: فعل است، و معنی آیه چنین: یوسف برای خدا از معصیت دوری کرد، ولی این تأویل در آیه دیگر نمیآید.
و فارسی گفته: حاشا فعل است از حشا، که ناحیه است، یعنی: در جهتی دش، یعنی دور شد از آنچه به او تهمت زده شد و از آن برکنار ماند، پس هیچگونه تماسی با گناه نداشت، و حاشا جز به صورت استثناء در قرآن نیامده است.
حتی
حرفی است برای انتهای غایت مثل (إلی) ولی در چند امر با هم فرق دارند:
حتی اختصاص دارد به اینکه جز ظاهر را مجرور نمیسازد، و نیز جز آخرین بخش از چیزی که دارای اجزاء، یا ملاقی آن باشد را جر نمیدهد، مانند: ﴿سَلَٰمٌ هِيَ حَتَّىٰ مَطۡلَعِ ٱلۡفَجۡرِ﴾ [القدر: 5].
و چنین میفهماند که فعل قبل از آن به تدریج و کمکم منقضی میشود و ابتدای غایت در مقابل آن قرار نمیگیرد.
و پس از آن مضارع منصوب به (أن) مقدر واقع میشود، و هر دو (فعل مضارع و حتی) در تأویل مصدر مجرور میگردند. و در این صورت سه معنی برای آن خواهد بود:
- مرادف الی، مانند: ﴿لَن نَّبۡرَحَ عَلَيۡهِ عَٰكِفِينَ حَتَّىٰ يَرۡجِعَ إِلَيۡنَا مُوسَىٰ﴾ [طه: 91]. یعنی: إلی رجوعه.
- مرادف کی تعلیلیه، مانند: ﴿وَلَا يَزَالُونَ يُقَٰتِلُونَكُمۡ حَتَّىٰ يَرُدُّوكُمۡ﴾ [البقرة: 217]. و ﴿لَا تُنفِقُواْ عَلَىٰ مَنۡ عِندَ رَسُولِ ٱللَّهِ حَتَّىٰ يَنفَضُّواْۗ﴾ [البقرة: 217]. و هر دو را محتمل است در مثل: ﴿فَقَٰتِلُواْ ٱلَّتِي تَبۡغِي حَتَّىٰ تَفِيٓءَ إِلَىٰٓ أَمۡرِ ٱللَّهِ﴾ [الحجرات: 9].
- و مرادف الا در استثناء که ابن مالک و غیر او این آیه را از این قسم دانستهاند: ﴿وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنۡ أَحَدٍ حَتَّىٰ يَقُولَآ﴾ [البقرة: 102].
مسأله
هرگاه دلیلی دلالت کند که غایتی که بعد از الی و حتی است در حکم ماقبل آن داخل است یا داخل نیست، واضح است که به آن دلیل عمل میشود.
قسم اول مثل:
﴿وَأَيۡدِيَكُمۡ إِلَى ٱلۡمَرَافِقِ﴾ [المائدة: 6].
«و دستهایتان را تا مرفقها بشویید».
﴿وَأَرۡجُلَكُمۡ إِلَى ٱلۡكَعۡبَيۡنِۚ﴾ [المائدة: 6].
«پاها را تا کعبین [مسح کنید]»
سنت دلالت دارد که مرفقها و کعبین را نیز باید شست [و مسح نمود].
قسم دوم مانند:
﴿ثُمَّ أَتِمُّواْ ٱلصِّيَامَ إِلَى ٱلَّيۡلِۚ﴾ [البقرة: 187].
«سپس روزه را تا شام تمام کنید».
نهی از روزه وصال (متصل کردن شب به روز) دلالت دارد که شب در روزه داخل نیست.
﴿فَنَظِرَةٌ إِلَىٰ مَيۡسَرَةٖ﴾ [البقرة: 280].
«اگر [بدهکار شما] تنگدست باشد مهلتش دهید تا توانگر شود».
که در اینجا غایت نیز داخل باشد، واجب خواهد بود که هنگام توانگری نیز به بدهکار مهلت داده شود، و این باعث میشود که مطالبه نکند و حق او تضییع گردد.
و اگر دلیلی بر یکی از این دو معنی نباشد، در آن چهار قول است:
اول ـ که اصح اقوال است ـ اینکه: با (حتی) داخل میباشد برخلاف (الی) به جهت حمل بر غالب در دو باب؛ چون بیشتر موارد ـ با قرنیه ـ با الی داخل نمیشود، ولی با حتی داخل است، پس واجب است هنگام تردید بر آن حمل نماییم.
دوم: با هر دو غایت داخل است.
سوم: در هیچ کدام داخل نیست، و برای هر دو قول استدلال کردهاند به فرمودهی خدای تعالی: ﴿وَمَتَّعۡنَٰهُمۡ إِلَىٰ حِينٖ﴾ [یونس: 98]. و ابن مسعود (حتی حین)[1] خوانده است.
توجه
حتی به صورت ابتدائیه نیز وارد میشود، یعنی حرفی است که پس از آن جمله آغاز میگردد، یعنی استئناف میشود، و در این صورت بر جملههای اسمیه و فعلیه مضارع و ماضی داخل میگردد، مانند: ﴿حَتَّىٰ يَقُولَ ٱلرَّسُولُ﴾ [البقرة: 214]. ـ به رفع ـ ، ﴿حَتَّىٰ عَفَواْ وَّقَالُواْ﴾، ﴿حَتَّىٰٓ إِذَا فَشِلۡتُمۡ وَتَنَٰزَعۡتُمۡ فِي ٱلۡأَمۡرِ﴾ [آلعمران: 153].
و ابن مالک ادعا کرده که (حتی) در این آیات إذا و أن مقدر را جر داده است، ولی بیشتر علمای نحو برخلاف او نظر دادهاند.
فائده
در لهجه هذیل حاء (حتی) بدل به عین میشود، و به همین نحو ابن مسعود قرائت کرده.
حیث
ظرف مکان است. اخفش گفته: و برای زمان نیز میآید مبنی بر ضم به جهت تشبیه آن به غایات [قبل و بعد] زیرا که اضافه به جمله همچون لا اضافه است، لذا زجاج درباره فرمودهی خداوند: ﴿مِنۡ حَيۡثُ لَا تَرَوۡنَهُمۡۗ﴾ [الأعراف: 27]. گفته: مابعد حیث صله آن است نه مضاف الیه، یعنی به جمله مابعدش اضافه نشده، لذا مانند پیوست یعنی زیادتی برای آن است نه جزئی از آن. فارسی اینطور فهمیده بود که منظور زجاج آن است که حیث موصول است که او را رد کردهاند.
و بعضی از عربها آن را معرب میدانند، و برخی مبنی بر کسر گفتهاند به جهت التقاء ساکنین، و مبنی بر فتح به جهت تخفیف، و بر قرائت کسی که چنین خوانده: ﴿مِّنۡ حَيۡثُ لَا يَعۡلَمُونَ﴾ [الأعراف: 182]. ـ به کسر ـ و: ﴿ٱللَّهُ أَعۡلَمُ حَيۡثُ يَجۡعَلُ رِسَالَتَهُۥۗ﴾ [الأنعام: 124]. ـ به فتح ـ این دو قول را محتمل است و مشهور آن است که صرف نمیشود.
و عدهای در آیه اخیر احتمال دادهاند که مفعول به باشد ـ بنابر توسعه ـ گفتهاند: ظرف نیست؛ زیرا که خدای متعال در جایی عالمتر از جای دیگر نیست، و چون معنی چنین است: خداوند میداند جایی که شایسته قرار دادن رسالت است، و بنابراین نصب دهنده (حیث) (یعلم) میباشد که محذوف است و (اعلم) بر آن دلالت دارد، زیرا که افعل التفضیل مفعول به را نصب نمیدهد مگر در صورتی که به (عالم) تأویل ببری.
و ابوحیان گفته: ظاهراً بر همان ظرفیت مجازی باقی میماند، و (اعلم) معنایی که به ظرف متعدی شود در بر میگیرد، تقدیر آن چنین است: خداوند علمش نافذتر است که کجا قرار دهد، یعنی: او در اینجا نافذ العلم است.
دون
ظرف نقیض (فوق) میآید، پس بنابر مشهور صرف نمیشود.
و گفتهاند: منصرف میشود، و به هر دو وجه خوانده شده: ﴿وَمِنَّا دُونَ ذَٰلِكَ﴾ [الجن: 11]. ـ به رفع و نصب.
و به صورت اسم به معنی (غیر) نیز وارد میشود، مانند: ﴿أَمِ ٱتَّخَذُواْ مِن دُونِهِۦٓ ءَالِهَةٗۖ﴾ [الأنبیاء: 24]. یعنی: غیر او خدایانی برگرفتند.
و زمخشری گفته: معنایش این است: پایینترین جای از شیء.
و در تفاوت در حال به کار میرود، مانند: زید دون عمرو = زید پایینتر از عمرو است، یعنی در شرف و علم.
و توسعه داده شده که در تجاوز حدی به حد دیگر نیز به کار میرود، مانند: ﴿لَا تَتَّخِذُواْ ٱلۡكَٰفِرِينَ أَوۡلِيَآءَ مِن دُونِ ٱلۡمُؤۡمِنِينَۚ﴾ [النساء: 144]. یعنی تجاوز نکنید ولایت مؤمنین را به ولایت کافرین.
ذو
اسمی است به معنی صاحب، وضع شده برای دست یافتن به توصیف ذوات به وسیله اسمهای جنس، همانطور که (الذی) وضع شده برای توصیف معارف به وسیله جملهها، و دائمالاضافه است، و به ضمیر و مشتق اضافه نمیشود، و بعضی آن را جایز دانستهاند، و بر همین اساس شمردهاند قرائت ابن مسعود را که: ﴿وَفَوۡقَ كُلِّ ذِي عِلۡمٍ عَلِيمٞ﴾ [یوسف: 76].
ولی بیشتر علماء جواب دادهاند که: عالم در اینجا مصدر است مانند باطل، یا به اینکه (ذی) زائده است.
و سهیلی گفته: وصف به (ذو) از وصف به صاحب بلیغتر و اضافه به آن بهتر است، که (ذو) به تابع اضافه میشود و صاحب به متبوع، میگویی: ابوهریره صاحب النبی، و نمیگویی: النبی صاحب ابیهریره. و اما ذو چنین میگویی: ذوالمال و ذوالفرس، که اسم اول متبوع است نه تابع، و بر همین فرق بنا نهاده که خداوند متعال در سوره الانبیاء فرموده: ﴿وَذَا ٱلنُّونِ﴾ [الأنبیاء: 87]. که ذو را به حوت = ماهی بزرگ اضافه کرده، و در سوره (ن) فرموده: ﴿وَلَا تَكُن كَصَاحِبِ ٱلۡحُوتِ﴾ [القلم: 48]. گوید: هر دو معنی یکی است، ولی بین دو لفظ در زیبایی اشاره به دو حالت تفاوت بسیار است، چه اینکه وقتی خواسته او را مدح کند (ذو) آورد چون اضافه به آن بهتر است، و لفظ (نون) را آورد که از لفظ حوت بهتر است، چون در اوایل سورهها آمده، ولی در لفظ حوت چنین شرافتی نیست، لذا در موقع نهی از متابعت او این لفظ و لفظ صاحب را ذکر کرد.
رویدا
اسمی است که جز به تصغیر و با امر به آن نمیآید، و آن تصغیر (رود) یعنی مهلت است.
[1]- قول چهارم را ذکر نکرده است.
برچسبها: عربی, قواعدعربی, صرف ونحو, حروف


