نوع چهلم:کتاب اتقان فی علوم قرآن سیوطی-قسمت هشتم در شناخت أدواتی که مفسر به آنها نیاز دارد
رُب
حرف است، و در معنی آن هشت قول گفته شده:
اول: همیشه برای کم شمرده است، بیشتر علماء بر این قول هستند.
دوم: همیشه برای بسیار شمردن است، مانند فرمودهی خدای تعالی: ﴿رُّبَمَا يَوَدُّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لَوۡ كَانُواْ مُسۡلِمِينَ﴾ [الحجر: 2]. که بسیار آرزو کنند کافران ای کاش مسلمان بودند. ولی آنها که قول اول را اختیار کردهاند گویند: کافران در اهوال قیامت غوطهورند، و از آن حالت بیرون نمیآیند که این آرزو را داشته باشند مگر اندکی از آنها.
سوم: به طور مساوی در هر دو معنی به کار میرود.
چهارم: غالباً برای تقلیل است، و بسیار شمردن کم است و این اختیار من است.
پنجم: عکس قول سابق.
ششم: برای هیچ یک از این دو معنی وضع نشده، بلکه حرف اثبات است که نه بر تقلیل دلالت میکند و نه بر تکثیر، و این معانی را از خارج میفهمیم.
هفتم: هنگام مباهات و افتخار برای تکثیر است، و در غیر اینها برای تقلیل.
هشتم: برای مبهم عدد است، هم برای تقلیل میآید و هم برای تکثیر، و (ما) بر آن داخل میشود و عمل جر را از آن میگیرد و آن را بر جملهها داخل میکند، و در این صورت غالباً بر جمله فعلیه ماضی لفظاً و معنی داخل میگردد، و از مواردی که بر استقبال داخل شده آیه سابق است که گفتهاند: همچون این آیه میباشد: ﴿وَنُفِخَ فِي ٱلصُّورِ﴾ [الکهف: 99].
سین
حرفی است که اختصاص به مضارع دارد و آن را ویژه استقبال قرار میدهد، و همچون جزئی از آن قرار میگیرد، لذا در آن عمل نمیکند، به گفته بصریون مدت استقبال با سین تنگتر از سوف است، و عبارت چنین است: حرف تنفیس است، یعنی: توسعه بخشیدن، زیرا که مضارع را از زمان تنگ ـ که حال است ـ به زمان وسیع ـ که استقبال است ـ منتقل میسازد.
و بعضی گفتهاند: برای استمرار میآید نه استقبال، مانند فرموده خدای تعالی: ﴿سَتَجِدُونَ ءَاخَرِينَ....﴾ [النساء: 91]. ﴿سَيَقُولُ ٱلسُّفَهَآءُ﴾ [البقرة: 142]. زیرا که این آیه پس از گفته آنها: (ماولاّهم) نازل شد، لذا سین استمرار را میرساند نه استقبال را.
ابن هشام گفته: این سخن را نحویون نمیشناسند، بلکه استمرار از مضارع استفاده میشود، و سین بر استقبال باقی است، چون که استمرار در مستقبل میباشد.
گفته: زمخشری گفته: اگر (سین) بر فعل محبوب یا مکروهی وارد شود، میرسیاند که حتماً آن فعل واقع میگردد؛ ولی من ندیدهام کسی وجه این گفتار را فهمیده باشد؛ وجهش این است که آن وعده حاصل شدن فعل را میرساند، و چون بر فعلی که متضمن وعده یا وعید است داخل شود زمینه تأکیدش را فراهم میسازد و معنی آن فعل را تثبیت میکند، و به همین معنی اشاره است در سوره البقره که فرموده: ﴿فَسَيَكۡفِيكَهُمُ ٱللَّهُۚ﴾ [البقرة: 137]. معنی سین آن است که حتماً خداوند پیامبرش را از آسیب و شر معاندانش محفوظ میدارد هرچند که مدتی به تأخیر افتد، و در سوره براءه به این معنی تصریح کرده که فرموده: ﴿أُوْلَٰٓئِكَ سَيَرۡحَمُهُمُ ٱللَّهُۗ﴾ [التوبة: 71]. سین میفهماند که حتما رحمت خواهد بود، یعنی وعده را تأکید میکند همچنان که وعید و تهدید را نیز تأکید مینماید، گویی: سأنتقم منك = البته از تو انتقام خواهم گرفت.
سوف
مانند سین و زمانش از آن وسیعتر است ـ به نظر بصریین ـ زیرا که کثرت حروف بر زیادتی معانی دلالت دارد، و به نظر دیگران مرادف سین است، و فرقش با سین آن است که لام بر وی داخل میشود، مانند: ﴿وَلَسَوۡفَ يُعۡطِيكَ﴾ [الضحی: 5].
ابوحیان: علت ممتنع شدن دخول لام بر سین: ناخوشایندی پیاپی بودن حرکات در: (لسید حرج) میباشد، سپس شامل تمام ابواب شده است.
ابن بابِشاذ گفته: غالباً (سوف) در وعید و تهدید، و سین در وعده به کار میرود، ولی گاهی سوف در وعده و سین در وعید استعمال میشود.
سواء
به معنی مستوی است که هنگام کسر به قصر خوانده میشود مانند: ﴿مَكَانٗا سُوٗى﴾ [طه: 58][1] یعنی: تماماً.
و شاید که از همین قبیل باشد: ﴿وَٱهۡدِنَآ إِلَىٰ سَوَآءِ ٱلصِّرَٰطِ﴾ [ص: 22].
و در قرآن به معنی غیر نیامده. و به قولی آمده، و در البرهان این آیه را مثال زده: ﴿فَقَدۡ ضَلَّ سَوَآءَ ٱلسَّبِيلِ﴾ [المائدة: 12]. ولی این توهّم است، و بهتر از این گفته کلبی است که درباره فرمودهی خدای تعالی: ﴿وَلَآ أَنتَ مَكَانٗا سُوٗى﴾ [طه: 58]. گفته: استثنائیه است، و مستثنی محذوف میباشد، یعنی: مکاناً سوی هذا المکان = جایگاهی غیر از این مکان. کرمانی در عجایب خود این قول را حکایت کرده و گفته است: بعید است چون غیر به اضافه بکار نمیآید.
ساء
فعلی است برای مذمت که صرف نمیشود:
سبحان
مصدری است به معنی تسبیح که ملازم نصب و اضافه به مفرد ظاهر است، مانند: ﴿وَسُبۡحَٰنَ ٱللَّهِ﴾ [یوسف: 108]. ﴿سُبۡحَٰنَ ٱلَّذِيٓ أَسۡرَىٰ﴾ [الإسراء: 1]. یا به ضمیر اضافه میشود مانند: ﴿سُبۡحَٰنَهُۥٓ أَن يَكُونَ لَهُۥ وَلَدٞۘ﴾ [النساء: 171]. ﴿سُبۡحَٰنَكَ لَا عِلۡمَ لَنَآ﴾ [البقرة: 32]. و سبحان از مصادری است که فعلی برایش نیست.
و در عجائب کرمانی آمده: عجیب است که مفضل گفته: سبحان مصدر (سبح) به معنی بلند کردن صدا به دعا و ذکر میباشد، و این بیت را شاهد آورده:
قبّح الإله وجوهَ تغلب کلما
سبح الحجیج وکبروا إهلالا
یعنی: خداوند روی قبیلهی تغلب را زشت (سیاه) کند هرگاه که حاجیان تسبیح و تکبیر و تهلیل گویند.
ابن ابی حاتم از ابن عباس آورده که درباره﴿وَسُبۡحَٰنَ ٱللَّهِ﴾ گفت: تنزیه کردن خداوند خودش را از بدی میباشد.
ظن
اصل آن برای اعتقاد راجح و گمان قوی است، مانند فرمودهی خدای تعالی:
﴿إِن ظَنَّآ أَن يُقِيمَا حُدُودَ ٱللَّهِۗ﴾ [البقرة: 230].
«هرگاه زن و مرد گمان کردند حدود الهی را به پا خواهند داشت».
و گاهی به معنی یقین نیز به کار میرود مانند فرموده خداوند متعال:
﴿ٱلَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَٰقُواْ رَبِّهِمۡ﴾ [البقرة: 46].
«آنان که یقین دارند پروردگارشان را ملاقات خواهند کرد».
ابن ابی حاتم و بعضی دیگر از مجاهد آوردهاند که گفت: هر جا در قرآن واژه ظن هست به معنی یقین میباشد. ولی پذیرفتن این سخن با اینکه در بسیاری از آیات به معنی یقین نیست مشکل به نظر میرسد از جمله در آیه اولی که ذکر کردیم.
و زرکشی در البرهان گفته: فرق بین این دو معنی در قرآن به دو ضابطه است.
اول: هرکجا ظن پسندیده و ثواب بر آن بود یقین است، و هرجا که مذمت شده و وعدهی عقوبت بر آن باشد شک است.
دوم: هرجا که بعد از ظن (ان) بدون تشدید متصل باشد به معنی شک است، مانند:
﴿بَلۡ ظَنَنتُمۡ أَن لَّن يَنقَلِبَ ٱلرَّسُولُ﴾ [الفتح: 12].
«بلکه پنداشتید که پیامبر باز نخواهد گشت».
و هرجا کلمه ظن به (أن) با تشدید متصل باشد به معنی یقین است، مثل:
﴿إِنِّي ظَنَنتُ أَنِّي مُلَٰقٍ حِسَابِيَهۡ﴾ [الحاقة: 20].
«حقا که یقین داشتم که به حساب خودم میرسم».
﴿وَظَنَّ أَنَّهُ ٱلۡفِرَاقُ﴾ [القیامة: 28].
«و یقین دانست که هنگام فراق رسیده».
این آیه چنین هم خوانده شده: «وأیقن أنه الفراق»، جهتش آن است که (انّ) مشدده برای تأکید است، و لذا بر یقین داخل شده، ولی (ان) خفیفه برخلاف آن بر شک داخل گردیده، به همین خاطر است که اولی بر علم داخل شده مانند: ﴿فَٱعۡلَمۡ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ﴾ [محمد: 19]. ﴿وَعَلِمَ أَنَّ فِيكُمۡ ضَعۡفٗا﴾ [الأنفال: 66]. و دومی بر حسبان = تصور آمده، مثل: ﴿وَحَسِبُوٓاْ أَلَّا تَكُونَ فِتۡنَةٞ﴾ [المائدة: 71].
این مطلب را راغب در تفسیرش آورده، ولی بر این ضابطه ایراد گرفته است که: ﴿وَظَنُّوٓاْ أَن لَّا مَلۡجَأَ مِنَ ٱللَّهِ﴾ [التوبة: 118]. أن ـ بدون تشدید ـ بر ظن به معنی یقین آمده است. ولی در جواب او گفتهاند: در اینجا أن به اسم متصل شده در صورتی که در مثالهای سابق به فعل متصل شده است.
پس از بیان این امور در البرهان گفته: به این ضابطه تمسک جوی که از اسرار قرآن است.
و ابن الانباری گفته: ثعلب گوید: عرب ظن را در علم و شک و دروغ به کار میبرد، هرگاه دلایل علم (یقین) اقامه شود و از نشانههای شک بزرگتر باشد، در آنجا ظن به معنی یقین است، و اگر براهین یقین معادل براهین شک باشد، ظن به معنی شک است، و هرگاه براهین شک بیش از دلایل یقین باشد دروغ است، خداوند تعالی میفرماید: ﴿إِنۡ هُمۡ إِلَّا يَظُنُّونَ﴾ [الجاثیة: 24]. یعنی دروغ میگویند.
علی
حرف جر است و چند معنی دارد که مشهورترین آنها: استعلاء و بالا قرار گرفتن است ـ حساً یا معنی ـ مانند: ﴿وَعَلَيۡهَا وَعَلَى ٱلۡفُلۡكِ تُحۡمَلُونَ﴾ [المؤمنون: 22]. ﴿كُلُّ مَنۡ عَلَيۡهَا فَانٖ﴾ [الرحمن: 26]. ﴿فَضَّلۡنَا بَعۡضَهُمۡ عَلَىٰ بَعۡضٖۘ﴾ [البقرة: 253]. ﴿وَلَهُمۡ عَلَيَّ ذَنۢبٞ﴾ [الشعراء: 14].
دوم: برای مصاحبت میآید مانند: مع = با، مثل:
﴿وَءَاتَى ٱلۡمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ﴾ [البقرة: 177].
«و مال را با محبت خدا انفاق کرد».
﴿وَإِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغۡفِرَةٖ لِّلنَّاسِ عَلَىٰ ظُلۡمِهِمۡۖ﴾ [الرعد: 6].
«و به تحقیق که خداوند برای مردم آمرزنده است با (وجود) ظلم آنها».
سوم: برای ابتداء مانند من، مثل:
﴿إِذَا ٱكۡتَالُواْ عَلَى ٱلنَّاسِ﴾ [المطلففین: 2].
«هرگاه چیزی به کیل از مردم بستانند».
﴿لِفُرُوجِهِمۡ حَٰفِظُونَ ٥ إِلَّا عَلَىٰٓ أَزۡوَٰجِهِمۡ﴾ [المؤمنونک 5-6].
«فرجهایشان را حفظ میکنند مگر بر جفتهایشان».
یعنی: از آنها به دلیل: احفظ عورتک إلا من زوجتک.
چهارم: برای تعلیل مانند لام، مثل:
﴿وَلِتُكَبِّرُواْ ٱللَّهَ عَلَىٰ مَا هَدَىٰكُمۡ﴾ [البقرة: 185].
«و برای اینکه خدای را به عظمت یاد کنید بر آنچه هدایت کرد شما را».
یعنی: به خاطر اینکه شما را هدایت کرد.
پنجم: برای ظرفیت مانند فی، مثل:
﴿وَدَخَلَ ٱلۡمَدِينَةَ عَلَىٰ حِينِ غَفۡلَةٖ مِّنۡ أَهۡلِهَا﴾ [القصص: 15].
«و داخل شهر شد در هنگامی که اهل آن در حال غفلت و خواب بودند».
﴿وَٱتَّبَعُواْ مَا تَتۡلُواْ ٱلشَّيَٰطِينُ عَلَىٰ مُلۡكِ سُلَيۡمَٰنَۖ﴾ [البقرة: 102].
«و پیروی کردند آنچه را که شیاطین بر ملک سلیمان میخواندند».
یعنی: در زمان ملک او.
ششم: معنی باء، مانند:
﴿حَقِيقٌ عَلَىٰٓ أَن لَّآ أَقُولَ﴾ [الأعراف: 105].
«سزاوار است که نگویم».
یعنی: بأن لا اقول، همچنان که أبی نیز قرائت کرده.
فائده
(علی) در مانند:
﴿وَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱلۡحَيِّ ٱلَّذِي لَا يَمُوتُ﴾ [الفرقان: 58].
«و توکل کن بر زندهای که هیچگاه نخواهد مرد».
به معنی اضافه و اسناد است، یعنی: توکل خود را به خدا اضافه کن و به او نسبت ده، اینطور گفتهاند ولی به نظر من به معنی باء استعانت است.
و در مثل
﴿كَتَبَ عَلَىٰ نَفۡسِهِ ٱلرَّحۡمَةَۚ﴾ [الأنعام: 12].
«[خداوند] بر خودش رحمت را نوشته است».
برای تأکید تفضل است نه ایجاب و استحقاق، و همینطور در:
﴿ثُمَّ إِنَّ عَلَيۡنَا حِسَابَهُم﴾ [الغاشیة: 26].
«سپس به تحقیق که بر ماست حساب آنها».
برای تأکید مجازات است.
بعضی گفتهاند: و هرگاه نعمت یا حمد ذکر شود غالباً با (علی) نمیآید، ولی اگر منظور از حمد نعمت باشد با (علی) ذکر میگردد، به همین جهت رسول خدا ص هرگاه چیزی که خوشایندش بود میدید میگفت: «الحمدالله الذی بنعمته تتم الصالحات» و اگر چیز ناخوشایندی میدید میگفت: «الحمدلله علی کل حال».
توجه
(علی) اسم هم خواهد بود ـ به طوری که اخفش گفته ـ به شرط اینکه: مجرور و فاعل متعلق آن دو ضمیر برای یک مسمی باشد، مانند: ﴿أَمۡسِكۡ عَلَيۡكَ زَوۡجَكَ﴾ [الأحزاب: 37]. به همان جهتی که در الی اشاره شد، و نیز فعل از ماده علو میآید، و از همین قبیل است: ﴿إِنَّ فِرۡعَوۡنَ عَلَا فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾ [القصص: 4].
عن
حرف جری است که چند معنی دارد:
مشهورترین معانی آن: مجاوزه است، مانند: ﴿فَلۡيَحۡذَرِ ٱلَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنۡ أَمۡرِهِۦٓ﴾ [النور: 63]. یعنی از امر او تجاوز میکنند و از آن دور میشوند.
دوم: بدل است، مانند:
﴿لَّا تَجۡزِي نَفۡسٌ عَن نَّفۡسٖ شَيۡٔٗا﴾ [البقرة: 48].
«هیچ کس به جای دیگری چیزی جزا نمیبیند».
سوم: تعلیل مانند:
﴿وَمَا كَانَ ٱسۡتِغۡفَارُ إِبۡرَٰهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَن مَّوۡعِدَةٖ﴾ [التوبة: 114].
«و نبود استغفار ابراهیم برای پدرش مگر به علت وعدهای».
﴿وَمَا نَحۡنُ بِتَارِكِيٓ ءَالِهَتِنَا عَن قَوۡلِكَ﴾ [هود: 53].
«و ما خدایانمان را به خاطر گفتار تو رها نمیکنیم».
چهارم: به معنی علی، مانند:
﴿فَإِنَّمَا يَبۡخَلُ عَن نَّفۡسِهِۦۚ﴾ [محمد: 38].
«به تحقیق که بر خودش بخل میورزد».
پنجم: به معنی من، مانند: ﴿يَقۡبَلُ ٱلتَّوۡبَةَ عَنۡ عِبَادِهِۦ﴾ [التوبة: 104]. یعنی: من عباده: (اوست که توبه را از بندگانش میپذیرد) به دلیل: ﴿فَتُقُبِّلَ مِنۡ أَحَدِهِمَا﴾ [المائدة: 27].
ششم: به معنی بعد، مانند:
﴿يُحَرِّفُونَ ٱلۡكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِۦ﴾ [المائدة: 13].
«تغییر دهند کلمات را از جایی که برای آنها مقرر گشته».
به دلیل اینکه در آیه دیگر فرموده: ﴿مِنۢ بَعۡدِ مَوَاضِعِهِۦۖ﴾ [المائدة: 41].
﴿لَتَرۡكَبُنَّ طَبَقًا عَن طَبَقٖ﴾ [الانشقاق: 19].
«حقا که حالتی بعد از حالتی خواهید گرفت».
توجه
هرگاه (من) بر آن داخل شود اسم خواهد بود؛ ابن هشام برای این معنی این آیه را مثال زده:
﴿ثُمَّ لَأٓتِيَنَّهُم مِّنۢ بَيۡنِ أَيۡدِيهِمۡ وَمِنۡ خَلۡفِهِمۡ وَعَنۡ أَيۡمَٰنِهِمۡ وَعَن شَمَآئِلِهِمۡ﴾ [الأعراف: 17].
«سپس از پیش روی و از پشت سر و از سمت راست و از سمت چپ آنها درمیآیم».
گفته: عطف شده بر مجرور مِن تقدیر گرفته میشود، نه بر من و مجرور آن.
عسی
فعل جامد است که صرف نمیشود، به همین جهت بعضی ادعا کردهاند که حرف است، و معنی آن امید داشتن در امر خوشایند و ترحم در مورد ناخوشایند میباشد، و هر دو معنی در این آیه جمع شده است:
﴿وَعَسَىٰٓ أَن تَكۡرَهُواْ شَيۡٔٗا وَهُوَ خَيۡرٞ لَّكُمۡۖ وَعَسَىٰٓ أَن تُحِبُّواْ شَيۡٔٗا وَهُوَ شَرّٞ لَّكُمۡۚ﴾ [البقرة: 216].
«بسا که چیزی را کراهت دارید و حال آنکه برای شما خیر است، و شاید که چیزی را دوست دارید که برایتان شر است».
ابن فارس گفته: برای نزدیکی و قرب نیز میآید مانند:
﴿قُلۡ عَسَىٰٓ أَن يَكُونَ رَدِفَ لَكُم﴾ [النمل: 72].
«بگو شاید که به زودی شما را فرا رسد».
و کسائی گفته: هر جای قرآن (عسی) به صورت خبر آمده مفرد[2] است، مانند آیه سابق، به معنی اینکه امر باید که چنین باشد، و آنچه به صورت استفهام آمده جمع میگردد، مانند:
﴿فَهَلۡ عَسَيۡتُمۡ إِن تَوَلَّيۡتُمۡ﴾ [محمد: 22].
«پس آیا امید دارید هرگاه امور مردم را به دست بگیرید».
ابوعبیده گوید: معنایش این است که: آیا از آن تعدی و تجاوز کردهاید؟
و ابن ابی حاتم و بیهقی و بعضی دیگر از ابن عباس آوردهاند که گفت: هر کجای قرآن عسی باشد واجب است.
و امام شافعی گفته: گویند: عسی از سوی خداوند واجب است.
و ابن الانباری گفته: عسی در قرآن واجب است مگر در دو جا.
یکی:
﴿عَسَىٰ رَبُّكُمۡ أَن يَرۡحَمَكُمۡ﴾ [الإسراء: 8].
«باشد که پروردگارتان شما را رحم کند».
یعنی بنیالنضیر را، که خداوند آنان را رحم نکرد بلکه رسول خدا ص با آنان جنگ نمود و آنها را کیفر داد.
دوم:
﴿عَسَىٰ رَبُّهُۥٓ إِن طَلَّقَكُنَّ أَن يُبۡدِلَهُۥٓ أَزۡوَٰجًا﴾ [التحریم: 5].
«باشد که پروردگارش اگر شما را طلاق دهد به جای شما همسرانی برایش قرار دهد».
که تبدیل واقع نشد.
ولی بعضی استثناء را باطل دانسته و قاعده را عمومیت دادهاند، به دلیل اینکه رحمت مشروط بر این بوده که دوباره خلاف نکنند، چنانکه فرموده:
﴿وَإِنۡ عُدتُّمۡ عُدۡنَاۚ﴾ [الإسراء: 8].
«اگر باز گردید (به خلاف) ما نیز (به عقوبت شما) باز گردیم».
و چون بازگشته بودند پس عقوبت بر آنها واجب شده بود، و نیز تبدیل همسران رسول خدا ص مشروط به طلاق دادنشان بود، و چون طلاق نیامد واجب نشد.
و در کشاف در سورهی التحریم گفته: (عسی) امیدوار ساختن خداوند است بندگانش را و در آن دو وجه است:
یکی اینکه: همانند عادت جباران باشد که با لعلّ و عسی جواب میدادهاند، ولی به طور قطع و حتم آنچه میگفتند واقع میشد.
دوم اینکه: برای آموزش بندگان باشد که میان ترس و امید باشند.
و در البرهان آمده: عسی و لعل از خداوند واجب است، هرچند که در سخنان مخلوق امید و طمع میباشد؛ زیرا که خلایق هستند که شکها و گمانها برایشان پیش میآید، و خداوند منزه از این امور است، و جهت به کار بردن این کلمات آن است که چون مردم در امور ممکن شک میکنند و بر آنچه شدنی است یقین نمیدارند، و خداوند آن را که به طور صحیح واقع خواهد شد میداند، این الفاظ دو نسبت یافتهاند: نسبتی به خداوند که: نسبت قطع و یقین نامیده میشود، و نسبتی به مخلوق که نسبت شک و گمان خوانده میشود، لذا گاهی این امور با لفظ قطعی میآید به حسب واقعیتی که نزد خداوند دارد، مانند:
﴿فَسَوۡفَ يَأۡتِي ٱللَّهُ بِقَوۡمٖ يُحِبُّهُمۡ وَيُحِبُّونَهُۥٓ﴾ [المائدة: 54].
«پس به زودی خداوند قومی که دوستشان دارد و آنها او را دوست دارند خواهد آورد».
و گاهی به حسب آنچه نزد مخلوق است به لفظ شک بیان مینماید، مانند:
﴿فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأۡتِيَ بِٱلۡفَتۡحِ أَوۡ أَمۡرٖ مِّنۡ عِندِهِۦ﴾ [المائدة: 52].
«باشد که خداوند فتح یا امری دیگر پیش آرد».
و مانند:
﴿فَقُولَا لَهُۥ قَوۡلٗا لَّيِّنٗا لَّعَلَّهُۥ يَتَذَكَّرُ أَوۡ يَخۡشَىٰ﴾ [طه: 44].
«[خطاب به موسی و هارون است] پس با او (فرعون) به نرمی سخن بگویید شاید که متذکر و بیدار شده یا از خدا بترسد».
خداوند در همان هنگام که آنها را میفرستاد میدانست که عاقبت کار فرعون چه خواهد شد، ولی لفظ آن را به صورتی که در دل موسی و هارون بود ـ امید و طمع ـ آورد و چون قرآن به لغت عرب نازل شد به همان روشی که داشتند آمد، و عرب گاهی سخن یقینی را برای منظورهایی به صورت مشکوک میآورد.
و ابن الدهان گفته: عسی فعلی است ماضیاللفظ و المعنی، زیرا امیدی است که نسبت به امر آیندهای حاصل شده است.
و عدهای گفتهاند: عسی ماضی اللفظ و مستقبل المعنی میباشد؛ زیرا که خبر دادن از امیدی است که میخواهد واقع شود.
تذکر
عسی در قرآن به دو وجه آمده است:
اول: اسم صریحی که بعد از آن فعل مضارع مقارن به (أن) باشد را رفع میدهد، و در این صورت اشهر ـ در اعراب آن ـ این است که: فعل ماضی ناقل است که عمل کان را انجام میدهد، مرفوع اسم آن و مابعدش خبر آن میباشد. و گفتهاند: متعدی است که از لحاظ معنی و عمل به منزلهی (قارب) میباشد، یا لازم است همچون: قرب من أن یفعل، و حرف جر به جهت توسعه حذف شده است، این رأی سیبویه و مبرد است. و به قولی: لازم است همچون قرب و أن یفعل بدل اشتمال از فاعل آن است.
دوم: اینکه پس از آن فعل توأم با (أن) واقع شود که از سخنان علماء میفهمیم که در این صورت تامه است و ابن مالک گفته: به نظر من همیشه ناقص است، و أنّ با صلهاش به جای دو جزء نشسته است همچنانکه در: ﴿أَحَسِبَ ٱلنَّاسُ أَن يُتۡرَكُوٓاْ﴾ [العنکبوت: 2].
عند
ظرف مکان است که در حضور و قرب به کار میرود، چه حسی باشند مانند:
﴿فَلَمَّا رَءَاهُ مُسۡتَقِرًّا عِندَهُۥ﴾ [النمل: 40].
«پس هنگامی که (سلیمان) سریر (بلقیس) را نزد خود دید ...».
﴿عِندَ سِدۡرَةِ ٱلۡمُنتَهَىٰ ١٤ عِندَهَا جَنَّةُ ٱلۡمَأۡوَىٰ﴾ [النجم: 14-15].
«نزد سدرة المنتهی که کنارش بهشت مسکن متقیان است».
یا معنوی مانند:
﴿قَالَ ٱلَّذِي عِندَهُۥ عِلۡمٞ مِّنَ ٱلۡكِتَٰبِ﴾ [النمل: 40].
«آنکه علمی از کتاب نزدش بود گفت».
﴿وَإِنَّهُمۡ عِندَنَا لَمِنَ ٱلۡمُصۡطَفَيۡنَ﴾ [ص: 47].
«و آنان نزد ما از برگزیدگان هستند».
﴿فِي مَقۡعَدِ صِدۡقٍ عِندَ مَلِيكٖ﴾ [القمر: 55].
«در منزلگاه صدق و حقیقت نزد پروردگار عزت ...»
﴿أَحۡيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمۡ﴾ [آلعمران: 169].
«زندهاند نزد پروردگارشان».
﴿ٱبۡنِ لِي عِندَكَ بَيۡتٗا فِي ٱلۡجَنَّةِ﴾ [التحریم: 11].
«در بهشت برایم نزد خودت خانهای بساز».
که منظور در این آیات نزدیکی تشرف و قرب و بلندی منزلت است.
و جز به صورت ظرف یا مجرور به (من) به کار نمیرود، مثل:
﴿فَمِنۡ عِندِكَۖ﴾ [القصص: 27].
«پس از نزد تو است».
﴿وَلَمَّا جَآءَهُمۡ كِتَٰبٞ مِّنۡ عِندِ ٱللَّهِ﴾ [البقرة: 89].
«و هنگامی که کتابی از نزد خداوند برایشان آمد».
لدی ولدن نیز در پی عند به همین گونهاند، مانند:
﴿لَدَى ٱلۡحَنَاجِرِ﴾ [غافر: 18].
«نزد حنجرهها».
﴿لَدَا ٱلۡبَابِۚ﴾ [یوسف: 25].
«کنار درب».
﴿وَمَا كُنتَ لَدَيۡهِمۡ إِذۡ يُلۡقُونَ أَقۡلَٰمَهُمۡ أَيُّهُمۡ يَكۡفُلُ مَرۡيَمَ﴾ [آلعمران: 44].
«و نبودی نزد آنان هنگامی که قلمهای قرعه خود را در جوی آب میافکندند که کدامشان مریم را تکفل کند».
﴿وَمَا كُنتَ لَدَيۡهِمۡ إِذۡ يَخۡتَصِمُونَ﴾ [آلعمران: 44].
«و نبودی نزد آنان هنگامی که مخاصمه میکردند».
عند و لدن در این آیه جمع شدهاند:
﴿ءَاتَيۡنَٰهُ رَحۡمَةٗ مِّنۡ عِندِنَا وَعَلَّمۡنَٰهُ مِن لَّدُنَّا عِلۡمٗا﴾ [الکهف: 45].
«به او رحمت خاصی از پیش خود عطا نموده و از نزد خود علمی به او آموختیم».
و اگر هر دو با عند یا لدن بیان میشد درست بود، ولی برای دفع تکرار چنین نیامد، ولی در ﴿وَمَا كُنتَ لَدَيۡهِمۡ﴾ تکرار نیکو است؛ زیرا که از هم دورند.
و در شش جهت عند و لدی با لدن فرق دارند:عند ولدی هم در محل ابتدای غایت و هم در غیر آن میآیند، ولی لدن جز در ابتدای غایت نمیآید.عند ولدی فضله و زیادی واقع میشوند، مانند: ﴿وَعِندَنَا كِتَٰبٌ حَفِيظُۢ﴾ [ق: 4]. ﴿وَلَدَيۡنَا كِتَٰبٞ يَنطِقُ بِٱلۡحَقِّ﴾ [المؤمنون: 62]. ولی لدن چنین نیست.مجرور شدن لدن با من بیش از نصب آن است، به طوری که در قرآن منصوب نیامده، ولی جرّ عند بسیار و جرّ لدی ممتنع است.عند ولدی اعراب میپذیرند، و لدن ـ در بیشتر لغات عرب ـ مبنی است:لدن گاهی اضافه نمیشود، و گاهی به جمله اضافه میگردد، به خلاف عند ولدی.راغب گفته: لدن از عند أخص و ابلغ است؛ زیرا که بر ابتدای نهایت فعل دلالت دارد.و عند از لدن از دو وجه وسیعتر است: یکی اینکه برای اعیان و معانی (هر دو) ظرف واقع میشود، به خلاف لدن و دوم اینکه: عند در حاضر و غایب هر دو استعمال میشود در صورتی که لدن جز در حاضر به کار نمیرود. این نکته را ابن الشجری و دیگران ذکر کردهاند.
غیر
اسمی است ملازم اضافه و ابهام، تا بین دو ضد واقع نشود معرفه نمیگردد، و از همین روی جایز شده که معرفه به آن وصف گردد، در فرمودهی خدای تعالی: ﴿غَيۡرِ ٱلۡمَغۡضُوبِ عَلَيۡهِمۡ﴾ [الفاتحة: 7]. ولی اصل آن است که وصف نکرده باشد، مثل: ﴿فَنَعۡمَلَ غَيۡرَ ٱلَّذِي كُنَّا نَعۡمَلُۚ﴾ [الأعراف: 53].
و هرگاه بشود به جای آن (لا) قرار گیرد، حال است، و اگر قرار دادن (إلا) به جایش امکان داشته باشد، هر استثناء خواهد بود، و به اعراب مابعد إلا در آن کلام اعراب میشود، و در این آیه شریفه: ﴿لَّا يَسۡتَوِي ٱلۡقَٰعِدُونَ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ غَيۡرُ أُوْلِي ٱلضَّرَرِ﴾ [النساء: 95]. (غیر) به رفع خوانده شده بنابر اینکه صفت (القاعدون) باشد، یا استثناء باشد که تبدیل شده مانند: ﴿مَّا فَعَلُوهُ إِلَّا قَلِيلٞ﴾ [النساء: 66]. و به نصب نیز خوانده شده بنابر اینکه استثناء باشد، و از غیر قراء سبعه به جر خواندهاند بنابر اینکه صفت مؤمنین باشد.
و در مفردات راغب آمده: غیر به چند وجه به کار میرود:
اول: اینکه برای نفی مجرد باشد بدون اینکه معنایی به آن اثبات گردد، مانند: مررت برجل غیرقائم: یعنی لاقائم، خدای تعالی فرموده: ﴿وَمَنۡ أَضَلُّ مِمَّنِ ٱتَّبَعَ هَوَىٰهُ بِغَيۡرِ هُدٗى﴾ [القصص: 50]. ﴿وَهُوَ فِي ٱلۡخِصَامِ غَيۡرُ مُبِينٖ﴾ [الزخرف: 18].
دوم: به معنی (إلا) که به آن استثناء میشود و نکره توصیف میگردد، مثل: ﴿مَا لَكُم مِّنۡ إِلَٰهٍ غَيۡرُهُۥۖ﴾ [الأعراف: 85]. ﴿هَلۡ مِنۡ خَٰلِقٍ غَيۡرُ ٱللَّهِ﴾ [فاطر: 3].
سوم: برای نفی صورت جدای از ماده، مانند: «الماء إذا کان حاراً غیره إذاً کان بارداً» و از همین قبیل است فرموده خدای تعالی: ﴿كُلَّمَا نَضِجَتۡ جُلُودُهُم بَدَّلۡنَٰهُمۡ جُلُودًا غَيۡرَهَا﴾ [النساء: 56].
چهارم: اینکه شامل ذاتی بشود، مانند: ﴿بِمَا كُنتُمۡ تَقُولُونَ عَلَى ٱللَّهِ غَيۡرَ ٱلۡحَقِّ﴾ [الأنعام: 93]. ﴿أَغَيۡرَ ٱللَّهِ أَبۡغِي رَبّٗا﴾ [الأنعام: 164]. ﴿ٱئۡتِ بِقُرۡءَانٍ غَيۡرِ هَٰذَآ﴾ [یونس: 15]. ﴿يَسۡتَبۡدِلۡ قَوۡمًا غَيۡرَكُمۡ﴾ [محمد: 38].
فاء
بر چند وجه میآید:
یکم: اینکه عاطفه باشد که سه امر را میرساند:
1- ترتیب، چه معنوی باشد مانند: ﴿فَوَكَزَهُۥ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَيۡهِۖ﴾ [القصص: 15]. و چه ذکری باشد و آن عطف مفصل بر مجمل است، مثل: ﴿فَأَزَلَّهُمَا ٱلشَّيۡطَٰنُ عَنۡهَا فَأَخۡرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِۖ﴾ [البقرة: 36]. ﴿سَأَلُواْ مُوسَىٰٓ أَكۡبَرَ مِن ذَٰلِكَ فَقَالُوٓاْ أَرِنَا ٱللَّهَ جَهۡرَةٗ﴾ ﴿سَأَلُواْ مُوسَىٰٓ أَكۡبَرَ مِن ذَٰلِكَ فَقَالُوٓاْ أَرِنَا ٱللَّهَ جَهۡرَةٗ﴾ [النساء: 153]. ﴿وَنَادَىٰ نُوحٞ رَّبَّهُۥ فَقَالَ رَبِّ....﴾ [هود: 45]. فراء ترتیب را انکار کرده به استناد این آیه: ﴿أَهۡلَكۡنَٰهَا فَجَآءَهَا بَأۡسُنَا﴾ [الأعراف: 4].
ولی به او جواب دادهاند که معنی آیه آن است که: خواستیم هلاک کنیم.
2- تعقیب و پی در پی بودن، و این معنی در هر چیزی به حسب خودش میباشد، و با این بیان فرق بین تعقیب و تراخی معلوم میگردد، در مثل: ﴿أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءٗ فَتُصۡبِحُ ٱلۡأَرۡضُ مُخۡضَرَّةً﴾ [الحج: 63]. ﴿خَلَقۡنَا ٱلنُّطۡفَةَ عَلَقَةٗ فَخَلَقۡنَا ٱلۡعَلَقَةَ مُضۡغَةٗ فَخَلَقۡنَا ٱلۡمُضۡغَةَ﴾ [المؤمنون: 14].
3- سببیت غالباً، مانند: ﴿فَوَكَزَهُۥ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَيۡهِۖ﴾ [القصص: 15]. ﴿فَتَلَقَّىٰٓ ءَادَمُ مِن رَّبِّهِۦ كَلِمَٰتٖ فَتَابَ عَلَيۡهِۚ﴾ [البقرة: 37]. ﴿لَأٓكِلُونَ مِن شَجَرٖ مِّن زَقُّومٖ ٥٢ فَمَالُِٔونَ مِنۡهَا ٱلۡبُطُونَ ٥٣ فَشَٰرِبُونَ عَلَيۡهِ مِنَ ٱلۡحَمِيمِ﴾ [الواقعة: 52-54].
و گاهی فقط برای ترتیب میآید، مانند: ﴿فَرَاغَ إِلَىٰٓ أَهۡلِهِۦ فَجَآءَ بِعِجۡلٖ سَمِينٖ ٢٦ فَقَرَّبَهُۥٓ إِلَيۡهِمۡ قَالَ أَلَا تَأۡكُلُونَ﴾ [الذاریات: 26-27]. ﴿فَأَقۡبَلَتِ ٱمۡرَأَتُهُۥ فِي صَرَّةٖ فَصَكَّتۡ﴾ [الذاریات: 29]. ﴿فَٱلزَّٰجِرَٰتِ زَجۡرٗا ٢ فَٱلتَّٰلِيَٰتِ ذِكۡرًا﴾ [الصافات: 2-3].
وجه دوم: اینکه فقط برای سببیت باشد، بدون عطف، مانند: ﴿إِنَّآ أَعۡطَيۡنَٰكَ ٱلۡكَوۡثَرَ ١ فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَٱنۡحَرۡ﴾ [الکوثر: 1-2]. زیرا که انشاء بر خبر یا به عکس عطف نمیشود.
وجه سوم: اینکه رابط جواب گردد، در جایی که صلاحیت ندارد شرط باشد، که جمله اسمیه باشد مانند: ﴿إِن تُعَذِّبۡهُمۡ فَإِنَّهُمۡ عِبَادُكَ﴾ [المائدة: 118]. ﴿وَإِن يَمۡسَسۡكَ بِخَيۡرٖ فَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيۡءٖ قَدِيرٞ﴾ [الأنعام: 17]. یا جمله فعلیهای که فعل آن جامد باشد، مثل: ﴿إِن تَرَنِ أَنَا۠ أَقَلَّ مِنكَ مَالٗا وَوَلَدٗا ٣٩ فَعَسَىٰ رَبِّيٓ أَن يُؤۡتِيَنِ﴾[الکهف: 39-40] ﴿وَمَن يَفۡعَلۡ ذَٰلِكَ فَلَيۡسَ مِنَ ٱللَّهِ فِي شَيۡءٍ﴾ [آلعمران: 28]. ﴿إِن تُبۡدُواْ ٱلصَّدَقَٰتِ فَنِعِمَّا هِيَ﴾ [البقرة: 271]. ﴿وَمَن يَكُنِ ٱلشَّيۡطَٰنُ لَهُۥ قَرِينٗا فَسَآءَ قَرِينٗا﴾ [النساء: 38]. یا جمله انشایی باشد مانند: ﴿قُلۡ إِن كُنتُمۡ تُحِبُّونَ ٱللَّهَ فَٱتَّبِعُونِي﴾ [آلعمران: 31]. ﴿فَإِن شَهِدُواْ فَلَا تَشۡهَدۡ مَعَهُمۡۚ﴾ [الأنعام: 150]. و در این آیه اسمیت و انشائیت هر دو جمع شده: ﴿إِنۡ أَصۡبَحَ مَآؤُكُمۡ غَوۡرٗا فَمَن يَأۡتِيكُم بِمَآءٖ مَّعِينِۢ﴾ [الملک: 30]. یا فعل ماضی باشد لفظاً و معنی مثل: ﴿إِن يَسۡرِقۡ فَقَدۡ سَرَقَ أَخٞ لَّهُۥ مِن قَبۡلُۚ﴾ [یوسف: 77]. یا مقرون به حرف استقبال باشد، مانند: ﴿مَن يَرۡتَدَّ مِنكُمۡ عَن دِينِهِۦ فَسَوۡفَ يَأۡتِي ٱللَّهُ بِقَوۡمٖ﴾ [المائدة: 54]. ﴿وَمَا يَفۡعَلُواْ مِنۡ خَيۡرٖ فَلَن يُكۡفَرُوهُۗ﴾ [آلعمران: 115].
و همانطور که جواب را به شرطش ربط میدهد همچنین شبیه جواب را به شبیه شرط ربط میدهد، مانند: ﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ يَكۡفُرُونَ بَِٔايَٰتِ ٱللَّهِ وَيَقۡتُلُونَ ٱلنَّبِيِّۧنَ بِغَيۡرِ حَقّٖ وَيَقۡتُلُونَ ٱلَّذِينَ يَأۡمُرُونَ بِٱلۡقِسۡطِ مِنَ ٱلنَّاسِ فَبَشِّرۡهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ﴾ [آلعمران: 21].
وجه چهارم: اینکه زائده باشد، زجاج بر همین وجه حمل کرده: ﴿هَٰذَا فَلۡيَذُوقُوهُ﴾ را، ولی در رد او گفتهاند: خبر آن ﴿حَمِيمٞ﴾ است و آنچه در میان فاصله است جمله معترضه میباشد، و فارسی این آیه را مثال زده: ﴿بَلِ ٱللَّهَ فَٱعۡبُدۡ وَكُن﴾ [الزمر: 66]. و دیگری این آیه را: ﴿وَلَمَّا جَآءَهُمۡ كِتَٰبٞ مِّنۡ عِندِ ٱللَّهِ مُصَدِّقٞ لِّمَا مَعَهُمۡ وَكَانُواْ مِن قَبۡلُ يَسۡتَفۡتِحُونَ عَلَى ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ فَلَمَّا جَآءَهُم مَّا عَرَفُواْ﴾ [البقرة: 89].
وجه پنجم: اینکه برای استیناف باشد، و این مثال را ذکر کردهاند: ﴿كُن فَيَكُونُ﴾ [البقرة: 117]. ـ به رفع ـ .
في
حرف جری است که چند معنی دارد:
مشهورترین معانی آن ظرفیت است، مکان یا زمان، مانند: ﴿غُلِبَتِ ٱلرُّومُ ٢ فِيٓ أَدۡنَى ٱلۡأَرۡضِ وَهُم مِّنۢ بَعۡدِ غَلَبِهِمۡ سَيَغۡلِبُونَ ٣ فِي بِضۡعِ سِنِينَۗ﴾ [الروم: 2-4]. خواه حقیقت باشد مثل همین آیه، یا مجاز باشد مانند: ﴿وَلَكُمۡ فِي ٱلۡقِصَاصِ حَيَوٰةٞ﴾ [البقرة: 179]. ﴿لَّقَدۡ كَانَ فِي يُوسُفَ وَإِخۡوَتِهِۦٓ ءَايَٰتٞ لِّلسَّآئِلِينَ﴾ [یوسف: 7]. ﴿إِنَّا لَنَرَىٰكَ فِي ضَلَٰلٖ مُّبِينٖ﴾ [الأعراف: 6].
معنی دوم: مصاحبت مانند مع، مثل:
﴿ٱدۡخُلُواْ فِيٓ أُمَمٖ﴾ [الأعراف: 38].
«با امتهایی داخل شوید».
﴿فِي تِسۡعِ ءَايَٰتٍ﴾ [النمل 12].
سوم: تعلیل، مانند: ﴿فَذَٰلِكُنَّ ٱلَّذِي لُمۡتُنَّنِي فِيهِ﴾ [یوسف: 32]. ﴿لَمَسَّكُمۡ فِي مَآ أَفَضۡتُمۡ فِيهِ﴾ [النور: 14].
چهارم: استعلاء، مانند: ﴿وَلَأُصَلِّبَنَّكُمۡ فِي جُذُوعِ ٱلنَّخۡلِ﴾ [طه: 71]. یعنی: علی جذوع النخل.
پنجم: به معنی باء، مانند: ﴿يَذۡرَؤُكُمۡ فِيهِۚ﴾ [الشوری: 11]. یعنی: به سبب آن.
ششم: به معنی (إلی) مانند: ﴿فَرَدُّوٓاْ أَيۡدِيَهُمۡ فِيٓ أَفۡوَٰهِهِمۡ﴾ [ابراهیم: 9]. یعنی: الی افواههم.
هفتم: معنی (من) مانند: ﴿وَيَوۡمَ نَبۡعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٖ شَهِيدًا﴾ [النحل: 89]. یعنی: من کل امة، به دلیل آیه دیگر.
هشتم: معنی (عن) مانند: ﴿فَهُوَ فِي ٱلۡأٓخِرَةِ أَعۡمَىٰ﴾ [الإسراء: 72]. یعنی: عنها و عن محاسنها.
نهم: مقایسه، و آن هنگامی است که داخل شود بین مفضول سابق و فاضل لاحق، مثل: ﴿فَمَا مَتَٰعُ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا فِي ٱلۡأٓخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ﴾ [التوبة: 38].
دهم: تأکید و آن زائده است، مانند: ﴿وَقَالَ ٱرۡكَبُواْ فِيهَا﴾ [هود: 41]. یعنی: وقال ارکبوها.
قد
حرفی است که به فعل متصرف خبری مثبت مجرد از عوامل نصب و جزم و حرف تنفیس اختصاص دارد، خواه ماضی باشد یا مضارع، و آن را چند معنی است:
اول: تحقیق با ماضی، مانند: ﴿قَدۡ أَفۡلَحَ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ﴾ [المؤمنون: 1]. ﴿قَدۡ أَفۡلَحَ مَن زَكَّىٰهَا﴾ [الشمس: 9]. و آن در جمله فعلیهای که در جواب قسم واقع میشود از لحاظ تأکید نظیر ان و لام است در جمله اسمیهای که در جواب قسم باشد.
دوم: تقریب که نیز با ماضی میآید و آن را به زمان حال نزدیک مینماید، میگویی: قام زید، احتمال ماضی بعید و قریب هر دو میرود، و اگر بگویی: قد قام، به نزدیک اختصاص مییابد، نحویون گفتهاند: و بر اساس همین اثر احکامی مترتب است، از جمله:
1- منع دخول آن بر لیس و عسی و نعم و بئس؛ زیرا که اینها برای حال میباشند، پس معنی ندارد کلمهای را ذکر کنیم که آنچه حاصل است نزدیک نماید، و چون اینها زمان را نمیرسانند.
2- وجوب دخول آن بر ماضیای که حال واقع شده باشد، یا به طور ظاهر، مانند: ﴿وَمَا لَنَآ أَلَّا نُقَٰتِلَ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ وَقَدۡ أُخۡرِجۡنَا مِن دِيَٰرِنَا﴾ [البقرة: 246]. یا مقدر باشد مثل: ﴿هَٰذِهِۦ بِضَٰعَتُنَا رُدَّتۡ إِلَيۡنَا﴾ [یوسف: 65]. ﴿أَوۡ جَآءُوكُمۡ حَصِرَتۡ صُدُورُهُمۡ﴾ [النساء: 90]. ولی کوفیون و أخفش در این مورد مخالفت کرده و گفتهاند: نیازی به تقدیر قد نیست؛ زیرا که بسیار میشود بدون قد حال واقع گردد.
و سیّد جرجانی و شیخ ما علامه کافیجی گفتهاند: گفتهی بصریها در این باره غلط است، سبب آن مشتبه شدن لفظ حال بر آنها میباشد، چون حالی که (قد) آن را نزدیک مینماید حال زمان است، و حال بیان کننده هیأت حال صفات میباشد، و این دو در معنی متغایر هستند.
معنی سوم: تقلیل با مضارع. در مغنی گفته: و آن دو قسم است: تقلیل وقوع فعل مانند: «قد یصدق الکذوب»، و تقلیل متعلق آن مانند: ﴿قَدۡ يَعۡلَمُ مَآ أَنتُمۡ عَلَيۡهِ﴾ [النور: 64]. یعنی: آن حالی که آنها در آن هستند کمترین معلومات پروردگار متعال است. و گفته: بعضی بر این عقیدهاند که قد در این آیه و امثال آن برای تحقیق است.
و از کسانی که این نظر را داشتهاند زمخشری است که گفته: قد برای تأکید دانستن آورده شده، که به تأکید تهدید باز میگردد.
معنی چهارم: تکثیر است، سیبویه و دیگران این معنی را ذکر کردهاند، زمخشری این آیه را از همین قبیل دانسته: ﴿قَدۡ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجۡهِكَ فِي ٱلسَّمَآءِۖ﴾ [البقرة: 144]. گفته: یعنی: ربما نری که منظور بسیار دیدن است.
معنی پنجم: توقع و انتظار مانند: قد یقدم الغائب = چه بسا غائب بیاید، برای کسی که انتظار آمدنش را دارند و قد قامت الصلاة؛ زیرا که جماعت منتظر آن هستند، و بعضی این آیه را بر همین معنی حمل کردهاند: ﴿قَدۡ سَمِعَ ٱللَّهُ قَوۡلَ ٱلَّتِي تُجَٰدِلُكَ....﴾ [المجادلة: 1]. زیرا که آن زن متوقع بود که خداوند دعایش را مستجاب خواهد کرد.
کاف
حرف جری است که چند معنی دارد:
مشهورترین معانی آن تشبیه است، مانند: ﴿وَلَهُ ٱلۡجَوَارِ ٱلۡمُنشََٔاتُ فِي ٱلۡبَحۡرِ كَٱلۡأَعۡلَٰمِ﴾ [الرحمن: 24].
و تعلیل مانند: ﴿كَمَآ أَرۡسَلۡنَا فِيكُمۡ رَسُولٗا مِّنكُمۡ يَتۡلُواْ عَلَيۡكُمۡ ءَايَٰتِنَا وَيُزَكِّيكُمۡ وَيُعَلِّمُكُمُ ٱلۡكِتَٰبَ وَٱلۡحِكۡمَةَ وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمۡ تَكُونُواْ تَعۡلَمُونَ ١٥١ فَٱذۡكُرُونِيٓ أَذۡكُرۡكُمۡ﴾ [البقرة: 151-152]. اخفش گفته: یعنی: به خاطر فرستادنمان در میان شما پیامبری را ﴿وَٱذۡكُرُوهُ كَمَا هَدَىٰكُمۡ﴾ [البقرة: 198]. یعنی: به جهت اینکه شما را هدایت کرد: ﴿وَيۡكَأَنَّهُۥ لَا يُفۡلِحُ ٱلۡكَٰفِرُونَ﴾ [القصص: 82]. یعنی: تعجب میکنم که کافران رستگار نشوند، ﴿ٱجۡعَل لَّنَآ إِلَٰهٗا كَمَا لَهُمۡ ءَالِهَةٞۚ﴾ [الأعراف: 138].
و تأکید، و آن زائده است، اکثر علما این آیه را از همین قبیل دانستهاند: ﴿لَيۡسَ كَمِثۡلِهِۦ شَيۡءٞۖ﴾ [الشوری: 11]. که اگر زائد نباشد اثبات مثل لازم میآید که محال است، و در این سخن مقصود نفی آن است، ابن جنی گفته: برای تأکید نفی مثل کاف زیاد شده است؛ زیرا که زیاد کردن حرف به منزله تکرار جمله است.
و راغب گفته: بدین جهت بین کاف و مثل جمع شده که نفی تأکید گردد، و به جهت تذکر این نکته که استعمال هیچ یک از کاف و مثل درست نیست، پس با (لیس) هر دو را نفی کرد.
و ابن فورک گفته: زائد نیست، و معنی آیه چنین است: لیس مثله شیء و چون تماثل از مثل نفی شد، پس در حقیقت برای خداوند مثلی نیست.
و شیخ عزالدین بن عبدالسلام گفته: مثل اطلاق میشود و منظور از آن ذات است، چنانکه گویی: مثلك لایفعل کذا = چون تو ای این کار را نمیکند، یعنی تو چنین کاری نمیکنی، شاعر گوید:
ولم أقل مثلك أعنی به
سواك یا فرداً بلا مشبه
و نگفتم مثل تو منظورم از آن غیر تو بود ای یکتایی که شبیه نداری.
و خدای تعالی فرموده: ﴿فَإِنۡ ءَامَنُواْ بِمِثۡلِ مَآ ءَامَنتُم بِهِۦ فَقَدِ ٱهۡتَدَواْۖ﴾ [البقرة: 137]. یعنی: اگر ایمان آورند به آنچه شما ایمان آوردهاید، چون ایمانشان مثل ندارد، بنابراین تقدیر در آیه مورد بحث آن است که: مثل ذات او چیزی نیست.
و راغب گفته: مثل در اینجا به معنی صفت است، معنایش این است: لیس کصفته صفه، برای تنبیه بر اینکه: هر چند خداوند به بسیاری از آنچه بشر به آنها وصف گردند وصف شده است، ولی آن صفات برای خداوند به همانگونه که در افراد بشر به کار میرود نیست، ولله المثل الاعلی.
توجه
کاف به معنی (مثل) به صورت اسم نیز میآید، که محلی از اعراب خواهد داشت و ضمیر به آن برمیگردد.
زمخشری درباره فرمودهی خداوند متعال: ﴿كَهَيَۡٔةِ ٱلطَّيۡرِ فَأَنفُخُ فِيهِ﴾ [آلعمران: 49]. گفته: ضمیر در (فیه) به کاف در (کهیئه) بر میگردد، یعنی: من در آن شیء مماثل پرندگان میدمم، پس مانند سایر پرندگان میشود.
مسأله:
کاف در (ذلک) یعنی در اسم اشاره و فروع و مانند آن حرف خطاب است که محلی از اعراب ندارد، و در (ایاک) گفتهاند: حرف است، و گفته میشود: اسمی است مضاف الیه، و در (أرأیتک) گفتهاند: حرف است، و گویند: اسم در محل رفع و به قولی نصب است، ولی قول اول بهتر است.
کاد
فعل ناقصی است که فقط ماضی و مضارع از آن آمده، اسمی مرفوع و خبر مضارع مجرد از أن برای آن است، و معنی آن قارب میباشد، پس نفی آن نفی نزدیک بودن، و اثبات آن اثبات نزدیک بودن است، و بر زبان بسیاری مشهور شده که نفی آن اثبات و اثبات آن نفی است، پس اگر بگویی: کاد زید یفعل یعنی: انجام نداده، به دلیل: ﴿وَإِن كَادُواْ لَيَفۡتِنُونَكَ﴾ [الإسراء: 73]. وما کاد یفعل، یعنی انجام داد، به دلیل: ﴿وَمَا كَادُواْ يَفۡعَلُونَ﴾ [البقرة: 71].
ابن أبی حاتم از طریق ضحاک، از ابن عباس آورده که گفت: هر جای قرآن کاد، و أکاد و یکاد هست، یعنی أبداً نخواهد بود. و گویند: میرساند که فعل به دشواری واقع میگردد، و گفته میشود: نفی ماضی اثبات است به دلیل: ﴿وَمَا كَادُواْ يَفۡعَلُونَ﴾ [البقرة: 71]. و نفی مضارع نفی است، به دلیل ﴿لَمۡ يَكَدۡ يَرَىٰهَا﴾ [النور: 40]. با اینکه چیزی ندیده است و قول صحیح همان اول است که همچون غیر آن: نفی آن نفی، و اثبات آن اثبات است، پس معنی کاد یفعل این است که نزدیک شد که انجام دهد ولی انجام نداد، و معنی ما کاد یفعل آن است که: نزدیک هم نیست فعل واقع گردد، پس نفی فعل عقلاً لازمه نفی نزدیک بودن آن است.
و اما آیه: ﴿فَذَبَحُوهَا وَمَا كَادُواْ يَفۡعَلُونَ﴾ خبر از وضع و حال بنیاسرائیل در اول امر است که در اول از سر بریدن گاو دور بودند، و اثبات فعل از دلیل دیگری فهمیده میشود، و آن: ﴿فَذَبَحُوهَا﴾ میباشد.
و اما در ﴿لَقَدۡ كِدتَّ تَرۡكَنُ﴾ [الإسراء: 74]. با این که رسول خدا ص نه کم و نه زیاد تمایلی به کافران ننموده، این معنی از ﴿لَوۡلَآ﴾ که مقتضی ممتنع بودن تمایل آن حضرت است استفاده میشود.
فائده
گاهی کاد به معنی (اراد) میآید، و از همین قبیل است:
﴿كَذَٰلِكَ كِدۡنَا لِيُوسُفَۖ﴾ [یوسف: 76].
«اینچنین برای یوسف خواستیم».
﴿أَكَادُ أُخۡفِيهَا﴾ [طه: 15].
«خواهم که آن را مخفی بدارم».
و عکس آن نیز آمده ـ یعنی أراد به معنی کاد به کار رفته ـ مانند:
﴿جِدَارٗا يُرِيدُ أَن يَنقَضَّ﴾ [الکهف: 77].
«دیواری نزدیک است خراب شود».
کان
فعل ناقص منصرف است؛ اسم را رفع و خبر را نصب میدهد، و معنی آن در اصل گذشتن و قطع شدن فعل است، مانند:
﴿كَانُوٓاْ أَشَدَّ مِنكُمۡ قُوَّةٗ وَأَكۡثَرَ أَمۡوَٰلٗا وَأَوۡلَٰدٗا﴾ [التوبة: 69].
«چنین بودند که قوتشان از شما شدیدتر و اموال و فرزندانشان بیشتر بود».
و به معنی دوام و استمرار نیز میآید مانند:
﴿وَكَانَ ٱللَّهُ غَفُورٗا رَّحِيمًا﴾ [النساء: 96].
«و خداوند آمرزنده مهربان است».
﴿وَكُنَّا بِكُلِّ شَيۡءٍ عَٰلِمِينَ﴾ [الأنبیاء: 81].
«و ما به همه چیز آگاه هستیم».
و بر همین معنی برآورد میشوند تمام صفات ذاتی که مقترن به کان باشند.
ابوبکر رازی گفته: کان در قرآن بر پنج وجه است:به معنی ازل و أبد، ﴿وَكَانَ ٱللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمٗا﴾ [النساء: 17].به معنی ماضی منقطع ـ که اصل در معنی آن است ـ مانند:
﴿وَكَانَ فِي ٱلۡمَدِينَةِ تِسۡعَةُ رَهۡطٖ﴾ [النمل: 48].
«و در آن شهر نه تن (از رؤسای قبائل) بودند ...».به معنی حال، مانند:
﴿كُنتُمۡ خَيۡرَ أُمَّةٍ أُخۡرِجَتۡ لِلنَّاسِ﴾ [آلعمران: 110].
«شما (مسلمانان) بهترین امتی هستید که برای مردم برآمده»
﴿إِنَّ ٱلصَّلَوٰةَ كَانَتۡ عَلَى ٱلۡمُؤۡمِنِينَ كِتَٰبٗا مَّوۡقُوتٗا﴾ [النساء: 103].
«حقا که نماز بر مؤمنین واجب و لازم است».
و به معنی استقبال، مانند:
﴿وَيَخَافُونَ يَوۡمٗا كَانَ شَرُّهُۥ مُسۡتَطِيرٗا﴾ [الإنسان: 7].
«و میترسند از روزی که شرّ آن همه اهل محشر را فرا خواهد گرفت».و به معنی صار = شد، مثل:
﴿وَكَانَ مِنَ ٱلۡكَٰفِرِينَ﴾ [البقرة: 34].
«و از کافران شد».
میگویم: ابن ابی حاتم از سدی آورده که عمربن الخطاب س گفت: اگر خداوند میخواست میفرمود: انتم [یعنی به جای کنتم خیر امه ...] که همهی ما را شامل میشد، ولیکن فرمود: کنتم، درخصوص اصحاب محمد ص.
و کان به معنی (ینبغی = شایسته است) نیز میآید، نظیر:
﴿مَّاكَانَ لَكُمۡ أَن تُنۢبِتُواْ شَجَرَهَآۗ﴾ [النمل: 60].
«نشاید که شما درختان آن را برویانید».
﴿مَّا يَكُونُ لَنَآ أَن نَّتَكَلَّمَ بِهَٰذَا﴾ [النور: 16].
«شایسته نبود برای ما که چنین سخنی بگوییم».
و به معنی حضر و وجد هم میآید، مثل:
﴿وَإِن كَانَ ذُو عُسۡرَةٖ﴾ [البقرة: 280].
«و اگر (بدهکار را) تنگدست یابد».
﴿إِلَّآ أَن تَكُونَ تِجَٰرَةً﴾ [البقرة: 282].
«مگر آنکه تجارت حاضر و نقد باشد».
﴿وَإِن تَكُ حَسَنَةٗ﴾ [النساء: 40].
«و اگر حسنهای باشد».
و برای تأکید نیز میآید، و آن زائد است، و از همین قبیل دانستهاند:
﴿وَمَا عِلۡمِي بِمَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ﴾ [الشعراء: 112].
«[نوح گفت]: من چه میدانم که چکار میکنند».
کأنّ
به تشدید: حرفی است برای تشبیه مؤکد، چون اکثر برآنند که آن مرکب از کاف تشبیه و أن مؤکده است، و اصل در: کأنّ زیداً أسد «أن زیداً کأسد» میباشد، که حرف تشبیه ـ به جهت اهتمام به آن جلو آورده شده، پس همزه أن مفتوح گشته به خاطر دخول حرف جر بر آن.
حازم گفته: در مواردی که شباهت قوی است به کار میرود، تا جایی که بیننده به تردید میافتد که مشبه همان مشبه به است یا غیر آن، لذا بلقیس گفت:
﴿كَأَنَّهُۥ هُوَۚ﴾ [النمل: 42].
«انگار همین است».
گویند: برای شک و ظن نیز میآید در جایی که خبر آن جامد نباشد.
و گاهی تخفیف میشود، مانند:
﴿كَأَن لَّمۡ يَدۡعُنَآ إِلَىٰ ضُرّٖ مَّسَّهُۥۚ﴾ [یونس: 12].
«گویی که هیچ برای رنجی ما را نخوانده است».
کأیّن
اسمی است مرکب از کاف تشبیه و ای منونه، برای تکثیر عدد است، مثل:
﴿وَكَأَيِّن مِّن نَّبِيّٖ قَٰتَلَ مَعَهُۥ رِبِّيُّونَ﴾ [آلعمران: 146].
«و چه بسیار پیغمبر که پیروانش در کنارش جنگیدند».
و در آن چند لهجه هست، از جمله: کائن بر وزن (بائع که ابن کثیر ـ هر جا که واقع شود ـ به همین شکل خوانده ـ و کأین بر وزن کعین ، و به همین نحو خوانده شده: ﴿وَكَأَيِّن مِّن نَّبِيّٖ قَٰتَلَ﴾ و آن مبنی و صدارت طلب و ملازم ابهام و محتاج به تمییز است، و تمییز آن غالباً مجرور به من میباشد، و ابن عصفور گفته: لازم است.
کذا
در قرآن جز برای اشاره نیامده، مانند: ﴿أَهَٰكَذَا عَرۡشُكِۖ﴾ [النمل: 42].
[1]- و در مصحف به ضم سین آمده است.
[2]- منظور مفرد اصطلاحی نیست. ـ م.
برچسبها: عربی, قواعدعربی, صرف ونحو, حروف


