نوع چهلم:کتاب اتقان فی علوم قرآن سیوطی-قسمت دهمدر شناخت أدواتی که مفسر به آنها نیاز دارد
لام
چهار قسم است: جاره، و ناصبه، و جازمه، و مهمله که عمل نمیکند.
جاره با ظاهر مکسور است، و اما اینکه بعضی: ﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ﴾ [الفاتحة: 2]. قرائت کردهاند، ضمه برای اتباع و عارضی است. و با ضمیر ـ به جز یاء ـ مفتوح میباشد و آن را چند معنی است:استحقاق، در وقتی که بین معنی و ذاتی واقع گردد، مانند: ﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ﴾، ﴿لِلَّهِ ٱلۡأَمۡرُ﴾ [الروم: 4]. ﴿وَيۡلٞ لِّلۡمُطَفِّفِينَ﴾ [المطنففین: 1]. ﴿لَهُمۡ فِي ٱلدُّنۡيَا خِزۡيٞ﴾ [البقرة: 114].اختصاص، مثل: ﴿إِنَّ لَهُۥٓ أَبٗا﴾ [یوسف: 78]. ﴿فَإِن كَانَ لَهُۥٓ إِخۡوَةٞ﴾ [النساء: 11].ملک، مانند: ﴿لَّهُۥ مَا فِي ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾ [البقرة: 255].تعلیل، مانند: ﴿وَإِنَّهُۥ لِحُبِّ ٱلۡخَيۡرِ لَشَدِيدٌ﴾ [العادیات: 8]. یعنی: و او به خاطر محبت مال بخیل است، ﴿وَإِذۡ أَخَذَ ٱللَّهُ مِيثَٰقَ ٱلنَّبِيِّۧنَ لَمَآ ءَاتَيۡتُكُم مِّن كِتَٰبٖ وَحِكۡمَةٖ....﴾ [آلعمران: 81]. در قرائت حمزه، یعنی: به خاطر اینکه قسمتی از کتاب و حکمت را به شما دادم، و سپس برای آمدن محمد ص از شما پیمان گرفتم ﴿مُّصَدِّقٞ لِّمَا مَعَكُمۡ لَتُؤۡمِنُنَّ بِهِۦ﴾ [آلعمران: 81]. که (ما) مصدریه است و لام برای تعلیل، و نیز فرمودهی خدای تعالی: ﴿لِإِيلَٰفِ قُرَيۡشٍ﴾ [القریش: 1]. لام برای تعلیل و متعلق به (یعبدوا) میباشد، و به قولی: متعلق به ماقبلش است یعنی: ﴿فَجَعَلَهُمۡ كَعَصۡفٖ مَّأۡكُولِۢ﴾ [الفیل: 5]. و ﴿لِإِيلَٰفِ قُرَيۡشٍ﴾ [القریش: 1]. این قول را ترجیح میدهد اینکه: در مصحف أبی این دو به صورت یک سوره آمدهاند.و موافق (الی) مانند: ﴿بِأَنَّ رَبَّكَ أَوۡحَىٰ لَهَا﴾ [الزلزلة: 5]. ﴿كُلّٞ يَجۡرِي لِأَجَلٖ مُّسَمّٗىۚ﴾ [الرعد: 2].
و (علی)، مانند: ﴿وَيَخِرُّونَ لِلۡأَذۡقَانِ﴾ [الإسراء: 109]. ﴿دَعَانَا لِجَنۢبِهِۦٓ﴾ [یونس: 12]. ﴿وَتَلَّهُۥ لِلۡجَبِينِ﴾ [الصافات: 103]. ﴿وَإِنۡ أَسَأۡتُمۡ فَلَهَا﴾ [الإسراء: 7]. ﴿لَهُمُ ٱللَّعۡنَةُ﴾ [الرعد: 25]. یعنی: علیهم، چنانکه امام شافعی گفته.
و (فی)، مثل: ﴿وَنَضَعُ ٱلۡمَوَٰزِينَ ٱلۡقِسۡطَ لِيَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِ﴾ [الأنبیاء: 47]. ﴿لَا يُجَلِّيهَا لِوَقۡتِهَآ إِلَّا هُوَۚ﴾ [الأعراف: 187]. ﴿يَٰلَيۡتَنِي قَدَّمۡتُ لِحَيَاتِي﴾ [الفجر: 24]. یعنی: فی حیاتی، و به قولی: لام در اینجا برای تعلیل است یعنی به خاطر زندگیم در آخرت.
و (عند) مانند قرائت جحدری: ﴿بَلۡ كَذَّبُواْ بِٱلۡحَقِّ لَمَّا جَآءَهُمۡ﴾ [ق: 5].
و (بعد) مثل: ﴿أَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ لِدُلُوكِ ٱلشَّمۡسِ﴾ [الإسراء: 78].
و (عن) نظیر: ﴿وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ لَوۡ كَانَ خَيۡرٗا مَّا سَبَقُونَآ إِلَيۡهِۚ﴾ [الأحقاف: 11]. یعنی: دربارهی آنها، نه اینکه به مؤمنین خطاب کرده باشند، وگرنه میگفتند: ﴿مَّا سَبَقُونَآ﴾.ابلاغ، و آن جر دهنده نام شنونده قول یا به معنی آن ـ مانند اذن ـ میباشد.صیرورت = شدن، لام عاقبت نیز نامیده میشود، مانند: ﴿فَٱلۡتَقَطَهُۥٓ ءَالُ فِرۡعَوۡنَ لِيَكُونَ لَهُمۡ عَدُوّٗا وَحَزَنًاۗ﴾ [القصص: 8]. که عاقبت گرفتن موسی از روی آب این بود که دشمن و مایه اندوه فرعونیان شد، نه اینکه علت باشد، چون علت بر گرفتن او این بود که او را فرزند قرار دهند. ولی عدهای این را منع کرده و گفتهاند: برای تعلیل است مجازاً، چون دشمن بودن آن جناب از گرفتنش از آب ناشی میشد ـ هرچند که غرض آنها این نبود ـ لذا به منزله غرض فرض شد به صورت مجاز.
و ابوحیان گفته: به نظر من در اینجا حقیقتاً برای تعلیل است، که مضاف آن حذف شده و تقدیرش این است: ﴿لـمخافة أن یکون﴾، مانند آیه دیگر: ﴿يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمۡ أَن تَضِلُّواْۗ﴾ [النساء: 176]. یعنی : کراهة أن تضلوا.تأکید که زائد یا تقویتکننده عاملی است که به جهت فرعی بودن یا تأخیر ضعیف میباشد، مانند: ﴿رَدِفَ لَكُم﴾ [النمل: 72]. ﴿يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمۡ﴾ [النساء: 26]. ﴿وَأُمِرۡنَا لِنُسۡلِمَ﴾ [الأنعام: 71]. ﴿فَعَّالٞ لِّمَا يُرِيدُ﴾ [هود: 107]. ﴿إِن كُنتُمۡ لِلرُّءۡيَا تَعۡبُرُونَ﴾ [یوسف: 43]. ﴿وَكُنَّا لِحُكۡمِهِمۡ شَٰهِدِينَ﴾ [الأنبیاء: 78].تبیین برای فاعل یا مفعول، مانند: ﴿فَتَعۡسٗا لَّهُمۡ﴾ [محمد: 8]. ﴿هَيۡهَاتَ هَيۡهَاتَ لِمَا تُوعَدُونَ﴾ [المؤمنون: 36]. ﴿هَيۡتَ لَكَۚ﴾ [یوسف: 23].
و ناصبه: همان لام تعطیل است، کوفیون ادعا کردهاند که نصب با خود آن میباشد، ولی دیگران (أن) را در محل جر به وسیه لام مقدر میدانند.
و جازمه: لام طلب است و حرکت آن کسره است، ولی قبیله سلیم آن را مفتوح میخواند و ساکن کردن آن بعد از واو و فاء بیش از حرکت دادن آن است، مانند: ﴿فَلۡيَسۡتَجِيبُواْ لِي وَلۡيُؤۡمِنُواْ بِي﴾ [البقرة: 186]. و گاهی بعد از (ثم) ساکن میگردد مثل: ﴿ثُمَّ لۡيَقۡضُواْ﴾ [الحج: 29]. و خواه طلب امر باشد مانند: ﴿لِيُنفِقۡ ذُو سَعَةٖ﴾ [الطلاق: 7]. یا دعا باشد مثل: ﴿لِيَقۡضِ عَلَيۡنَا رَبُّكَۖ﴾ [الزخرف: 77].
و همچنین اگر به جانب خبر درآید، مانند: ﴿فَلۡيَمۡدُدۡ لَهُ ٱلرَّحۡمَٰنُ﴾ [مریم: 75]. ﴿وَلۡنَحۡمِلۡ خَطَٰيَٰكُمۡ﴾ [العنکبوت: 12].
و یا تهدید مانند: ﴿وَمَن شَآءَ فَلۡيَكۡفُرۡۚ﴾ [الکهف: 29].
و بسیار میشود که فعل غائب را جزم میدهد، مانند: ﴿فَلۡتَقُمۡ طَآئِفَةٞ مِّنۡهُم مَّعَكَ وَلۡيَأۡخُذُوٓاْ أَسۡلِحَتَهُمۡۖ فَإِذَا سَجَدُواْ فَلۡيَكُونُواْ مِن وَرَآئِكُمۡ وَلۡتَأۡتِ طَآئِفَةٌ أُخۡرَىٰ لَمۡ يُصَلُّواْ فَلۡيُصَلُّواْ مَعَكَ﴾ [النساء: 102]. ولی فعل مخاطب کم است، و از جمله: ﴿فَبِذَٰلِكَ فَلۡيَفۡرَحُواْ﴾ [یونس: 58]. ـ بنا به قراءت با تاء ـ و فعل متکلم کمتر است، و از جمله: ﴿وَلۡنَحۡمِلۡ خَطَٰيَٰكُمۡ﴾ [العنکبوت: 12].
و غیر عامله (مهمله) چهار است:
1- لام ابتداء که دو امر را فائده میرساند: 1- تأکید مضمون جمله، لذا در باب ان آن را از صدر جمله برکنار کردهاند که دو تأکید پشت سر هم ناخوشایند است، 2- اختصاص مضارع به حال.
این لام بر مبتدا داخل میشود مانند: ﴿لَأَنتُمۡ أَشَدُّ رَهۡبَةٗ﴾ [الحشر: 13].
بر خبر إن نیز داخل میشود مانند: ﴿إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ ٱلدُّعَآءِ﴾ [ابراهیم: 39]. ﴿وَإِنَّ رَبَّكَ لَيَحۡكُمُ بَيۡنَهُمۡ﴾ [النحل: 124]. ﴿وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٖ﴾ [القلم: 4]. و همچنین بر اسم مؤخر ان هم داخل میگردد، مثل: ﴿إِنَّ عَلَيۡنَا لَلۡهُدَىٰ ١٢ وَإِنَّ لَنَا لَلۡأٓخِرَةَ وَٱلۡأُولَىٰ﴾ [اللیل: 12-13].
2- لام زائد در خبر (أن) مفتوحه، مانند قراءت سعیدبن جبیر: ﴿إِلَّآ إِنَّهُمۡ لَيَأۡكُلُونَ ٱلطَّعَامَ﴾ [الفرقان: 20]. و زائد در مفعول مثل: ﴿يَدۡعُواْ لَمَن ضَرُّهُۥٓ أَقۡرَبُ مِن نَّفۡعِهِۦۚ﴾ [الحج: 13].
3- لام جواب قسم یا (لو) یا (لولا)، مانند: ﴿تَٱللَّهِ لَقَدۡ ءَاثَرَكَ ٱللَّهُ﴾ [یوسف: 91]. ﴿وَتَٱللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصۡنَٰمَكُم﴾ [الأنبیاء: 57]. ﴿لَوۡ تَزَيَّلُواْ لَعَذَّبۡنَا﴾ [الفتح: 25]. ﴿وَلَوۡلَا دَفۡعُ ٱللَّهِ ٱلنَّاسَ بَعۡضَهُم بِبَعۡضٖ لَّفَسَدَتِ ٱلۡأَرۡضُ﴾ [البقرة: 251].
4- لام موطئه، که مؤذنه نیز نامیده میشود و آن بر ادات شرط داخل میشود که اعلام کند جواب بعد از آن با خودش بر قسم مقدری مبتنی است مانند: ﴿لَئِنۡ أُخۡرِجُواْ لَا يَخۡرُجُونَ مَعَهُمۡ وَلَئِن قُوتِلُواْ لَا يَنصُرُونَهُمۡ وَلَئِن نَّصَرُوهُمۡ لَيُوَلُّنَّ ٱلۡأَدۡبَٰرَ﴾ [الحشر: 12]. و این آیه شریفه را از همین قبیل دانستهاند: ﴿لَمَآ ءَاتَيۡتُكُم مِّن كِتَٰبٖ وَحِكۡمَةٖ﴾.
لا
بر چند وجه است:
وجه اول: نافیه است که چند نوع میباشد:
1- عمل ان را انجام میدهد، و این در صورتی است که به طور تنصیص جنس را نفی کند، و در این هنگام تبرئه نامیده میشود، و نصب آن در صورتی ظاهر میگردد که اسم آن مضاف یا شبه مضاف باشد، وگرنه با آن ترکیب میشود، مانند: ﴿لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ﴾ [البقرة: 255]. ﴿لَا رَيۡبَۛ فِيهِۛ﴾ [البقرة: 2]. و اگر تکرار گردد ترکیب و رفع (هر دو) جایز است، مانند: ﴿فَلَا رَفَثَ وَلَا فُسُوقَ وَلَا جِدَالَ﴾ [البقرة: 197]. ﴿لَّا بَيۡعٞ فِيهِ وَلَا خُلَّةٞ وَلَا شَفَٰعَةٞۗ﴾ [البقرة: 254]. ﴿لَّا لَغۡوٞ فِيهَا وَلَا تَأۡثِيمٞ﴾ [الطور: 23].
2- عمل لیس را انجام میدهد، مثل: ﴿وَلَآ أَصۡغَرَ مِن ذَٰلِكَ وَلَآ أَكۡبَرَ إِلَّا فِي كِتَٰبٖ مُّبِينٍ﴾ [یونس: 61].
3 و 4- عاطفه یا جوابیه واقع میگردد، ولی این دو نوع در قرآن نیامده.
5- غیر از انواع یاد شده باشد، پس اگر مابعدش جمله اسمیهای که در اول آن معرفه یا نکره هست باشد و در آن عمل نکند، یا فعل ماضی لفظی یا تقدیری باشد، تکرار آن لازم است مانند: ﴿لَا ٱلشَّمۡسُ يَنۢبَغِي لَهَآ أَن تُدۡرِكَ ٱلۡقَمَرَ وَلَا ٱلَّيۡلُ سَابِقُ ٱلنَّهَارِۚ﴾ [یس: 40]. ﴿لَا فِيهَا غَوۡلٞ وَلَا هُمۡ عَنۡهَا يُنزَفُونَ﴾ [الصافات: 47]. ﴿فَلَا صَدَّقَ وَلَا صَلَّىٰ﴾ [القیامة: 31]. و اگر مضارع باشد تکرار لازم نیست مثل: ﴿لَّا يُحِبُّ ٱللَّهُ ٱلۡجَهۡرَ﴾ [النساء: 148]. ﴿قُل لَّآ أَسَۡٔلُكُمۡ عَلَيۡهِ أَجۡرًا﴾ [الشوری: 23].
و گاهی این (لا) بین ناصب و منصوب واقع میشود، مانند: ﴿لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ﴾ [النساء: 165]. و بین جازم و مجزوم، مثل: ﴿إِلَّا تَفۡعَلُوهُ﴾ [الأنفال: 73].
وجه دوم: اینکه برای طلب ترک باشد که اختصاص به مضارع مییابد و مقتضی جزم و استقبال آن است، خواه نهی باشد، مانند: ﴿لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّي﴾ [الممتحنة: 1]. ﴿لَّا يَتَّخِذِ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ ٱلۡكَٰفِرِينَ﴾ [آلعمران: 28]. ﴿وَلَا تَنسَوُاْ ٱلۡفَضۡلَ بَيۡنَكُمۡۚ﴾ [البقرة: 237]. یا دعا باشد، مثل: ﴿لَا تُؤَاخِذۡنَآ﴾ [البقرة: 286]..
وجه سوم: تأکید، که زائد است، مانند: ﴿مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسۡجُدَ﴾ [الأعراف: 12]. ﴿مَا مَنَعَكَ إِذۡ رَأَيۡتَهُمۡ ضَلُّوٓاْ ٩٢ أَلَّا تَتَّبِعَنِۖ﴾ [طه: 92-93]. ﴿لِّئَلَّا يَعۡلَمَ أَهۡلُ ٱلۡكِتَٰبِ﴾ [الحدید: 29]. یعنی: لأن یعلم. ابن جنی گفته: (لا) در اینجا تأکید کننده است به جای تکرار جمله نشسته است.
و درباره: ﴿لَآ أُقۡسِمُ بِيَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِ﴾ [القیامة: 1]. اختلاف شده، بعضی گفتهاند: زائد است، و فائده آن با تأکید زمینهسازی برای نفی جواب است، تقدیر آن چنین میباشد: ﴿لا اقسم بیوم القیامة لا یترکون سدی﴾ نظیر: ﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤۡمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ﴾ [النساء: 65]. و قراءت ﴿لَآ أُقۡسِمُ﴾ این قول را تأیید میکند و به قولی: نافیه است به جهت آنچه پیشتر از ایشان نقل گردیده که قیامت را انکار داشتند که به آنها گفته شده مطلب چنین نیست، سپس قسم استیناف گردیده است، گفتهاند: صحت این بیان بدین جهت است که تمام قرآن همچون یک سوره است، لذا یک شیء در سورهای ذکر میشود و جواب آن در سوره دیگر، مانند: ﴿وَقَالُواْ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِي نُزِّلَ عَلَيۡهِ ٱلذِّكۡرُ إِنَّكَ لَمَجۡنُونٞ﴾ [الحجر: 6]. ﴿مَآ أَنتَ بِنِعۡمَةِ رَبِّكَ بِمَجۡنُونٖ﴾ [القلم: 2].
و گفته شده: منفی آن (اقسم) میباشد بنابر اینکه اخبار باشد نه انشاء، زمخشری این قول را اختیار کرده وی گفته: معنایش این است که او جز برای اعظام یک شیء به آن قسم نمیخورد، به دلیل: ﴿فَلَآ أُقۡسِمُ بِمَوَٰقِعِ ٱلنُّجُومِ ٧٥ وَإِنَّهُۥ لَقَسَمٞ لَّوۡ تَعۡلَمُونَ عَظِيمٌ﴾ [الواقعة: 75-76]. مثل این است که گفته باشد: تعظیم آن با سوگند یاد کردن به آن مانند تعظیم نکردن آن است، یعنی شایسته تعظیم بالاتری است.
و در مورد آیه شریفه: ﴿قُلۡ تَعَالَوۡاْ أَتۡلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمۡ عَلَيۡكُمۡۖ أَلَّا تُشۡرِكُواْ﴾ [الأنعام: 151]. که گفتهاند: لانافیه است و گویند: ناهیه است، و به قولی زائد است. و نیز درباره فرمودهی خدای تعالی: ﴿وَحَرَٰمٌ عَلَىٰ قَرۡيَةٍ أَهۡلَكۡنَٰهَآ أَنَّهُمۡ لَا يَرۡجِعُونَ﴾ [الأنبیاء: 95]. که گویند: زائده، و به قولی نافیه است، و معنی آن این است که: محال است باز نگشتن آنها به آخرت.
تذکر
(لا) به صورت اسم به معنی غیر میآید، پس اعراب آن در مابعدش ظاهر میگردد، مانند: ﴿غَيۡرِ ٱلۡمَغۡضُوبِ عَلَيۡهِمۡ وَلَا ٱلضَّآلِّينَ﴾ [الفاتحة: 7]. ﴿لَّا مَقۡطُوعَةٖ وَلَا مَمۡنُوعَةٖ﴾ [الواقعة: 33]. ﴿لَّا فَارِضٞ وَلَا بِكۡرٌ﴾ [البقرة: 68].
فائده
گاهی الف (لا) حذف میشود، و ابن جنی این مثال را آورده: ﴿وَٱتَّقُواْ فِتۡنَةٗ لَّا تُصِيبَنَّ ٱلَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنكُمۡ خَآصَّةٗۖ﴾ [الأنفال: 25].
لات
مورد اختلاف است، عدهای گفتهاند: فعل ماضی است به معنی نقص، و به قولی: اصل آن لیس است که یاء به جهت حرکت یافتن قلب به الف شده ـ چون ماقبلش مفتوح است ـ و سین به یاء تبدیل گشته، و به قول دیگر: دو کلمه است (لا)ی نافیه که به جهت تأنیث کلمه تاء بر آن افزوده شده و به خاطر التقاء ساکنین متحرک گردیده است، جمهور بر این قول هستند و گویند: (لا)ی نافیه است و تاء در اول حین زیاد شده، ابوعبیده برای این قول استدلال کرده که: در مصحف عثمان خط آن را مخلوط و متصل به (حین) یافته است.
و درباره عمل آن نیز اختلاف شده، اخفش گفته: هیچ عمل نمیکند، اگر مرفوعی پس از آن واقع شود مبتدا و خبر خواهند بود، و اگر بعد از آن منصوب باشد، به وسیله فعل محذوفی منصوب گردیده، پس فرموده خدای تعالی: ﴿وَّلَاتَ حِينَ مَنَاصٖ﴾ [ص: 3]. به رفع یعنی: کائن لهم (= هیچ راه خلاصی برای آنان وجود ندارد) و به نصب یعنی لا أری حین مناص (= نمیبینم آن هنگام خلاصی را). و به قولی: عمل ان را انجام میدهد.
و جمهور گفتهاند: عمل لیس را انجام میدهد، و در همه اقوال معتبر است که جز یکی از دو معمول بعد از آن ذکر نمیگردد، و بجز در لفظ حین عمل نمیکند، و به قولی: و یا آنچه مرادف آن است، فراء گفته: و گاهی برای خصوص اسمهای زمان به صورت حرف جر به کار میرود، و بر این قول برآورده: ﴿وَّلَاتَ حِينَ﴾ به جر.
لا جرم
پنج بار در قرآن آمده که در همه موارد أن و اسمش در پی آن درآمده، و پس از آن فعلی نیامده[1] است و درباره آن اختلاف شده که گویند: لانافیه است و جرَم فعلی است به معنی حق و أن و آنچه در حیز آن است در محل رفع میباشد. و به قولی: لا زائد و جرم به معنی کسب میباشد، یعنی: عمل آن هم پشیمانی برایشان کسب کرد، و آنچه در حیز آن است در محل نصب میباشد.
و به قولی: دو کلمه است که ترکیب یافته و معنی آن دو (حقاً) شده است.
و به قولی: معنی آن دو (لابد) است، و مابعد آن در محل نصب است به اسقاط حرف جر.
لکن
به تشدید نون: حرفی است که اسم را نصب و خبر را رفع میدهد، و معنی آن استدراک است که چنین تفسیر شده: به مابعدش حکمی مخالف حکم ماقبلش نسبت میدهد، و لذا باید پیش از آن سخنی مخالف یا نقیض مابعدش بوده باشد، مانند: ﴿وَمَا كَفَرَ سُلَيۡمَٰنُ وَلَٰكِنَّ ٱلشَّيَٰطِينَ كَفَرُواْ﴾ [البقرة: 102].
و گاهی برای تأکید میآید مجزا از استدراک، این را مؤلف البسیط گفته، و استدراک را تفسیر کرده به اینکه: آنچه ثبوتش توهم میشود رفع مینماید، مانند: ما زید شجاعاً لکنه کریم، زیرا که شجاعت و کرم کمتر از هم جدا میشوند، پس نفی یکی از آنها موهم نفی دیگری نیز هست.
و تأکید را چنین مثال زده: لو جاءنی أکرمته لکنه لم یجیء، که امتناعی که (لو) میرساند تأکید کرده است.
و ابن عصفور اختیار کرده که (لو) و (لکن) با هم برای هر دو معنی هستند، و همین منتخب ماست، همچنان که کأن برای تشبیه مؤکد است، لذا برخی گفتهاند: از دو کلمه (لکن أن) ترکیب یافته، پس همزه را برای تخفیف، و نون (لکن) را برای التقاء ساکنین حذف کردهاند.
لکن
به تخفیف، دو نوع است:
اول: مخففه از ثقیله، و آن حرف ابتداء است عمل نمیکند، بلکه فقط برای استدراک میباشد و عاطفه نیست چون در فرموده خداوند متعال: ﴿وَلَٰكِن كَانُواْ هُمُ ٱلظَّٰلِمِينَ﴾ [الزخرف: 76]. با حرف عطف مقترن شده است.
دوم: عاطفه است در صورتی که مفردی پس از آن واقع گردد، و نیز برای استدراک میباشد، مانند: ﴿لَّٰكِنِ ٱللَّهُ يَشۡهَدُ﴾ [النساء: 166]. ﴿لَٰكِنِ ٱلرَّسُولُ﴾ [التوبة: 88]. ﴿لَٰكِنِ ٱلَّذِينَ ٱتَّقَوۡاْ رَبَّهُمۡ﴾ [آلعمران: 198].
لدی و لدن
در عند بحث آنها گذشت.
لعل
حرفی است که رفع به اسم و نصب به خبر میدهد، و برای آن چند معنی است:
مشهورترین آنها: توقع و آن انتظار امیدوارکننده نسبت به امر مورد علاقه میباشد، مانند: ﴿لَعَلَّكُمۡ تُفۡلِحُونَ﴾ [البقرة: 189]. و شفقت ورزیدن در امر ناخوشایند است، مانند: ﴿لَعَلَّ ٱلسَّاعَةَ قَرِيبٞ﴾ [الشوری: 17]. تنوخی گفته: آن را تأکید میکند.
دوم: تعلیل، و بر این معنی مثال زده شده: ﴿فَقُولَا لَهُۥ قَوۡلٗا لَّيِّنٗا لَّعَلَّهُۥ يَتَذَكَّرُ أَوۡ يَخۡشَىٰ﴾ [طه: 44].
سوم: استفهام، و بر این معنی برآوردهاند: ﴿لَا تَدۡرِي لَعَلَّ ٱللَّهَ يُحۡدِثُ بَعۡدَ ذَٰلِكَ أَمۡرٗا﴾ [الطلاق: 1]. ﴿وَمَا يُدۡرِيكَ لَعَلَّهُۥ يَزَّكَّىٰٓ﴾ [عبس: 3]. لذا (یدری) تعلیق شده است.
در البرهان گفته: بغوی از واقدی حکایت کرده که تمام جاهایی که در قرآن (لعل) هست برای تعلیل میباشد، مگر فرموده خدای تعالی: ﴿لَعَلَّكُمۡ تَخۡلُدُونَ﴾ [الشعراء: 129]. که برای تشبیه است، و دیگری ذکر کرده که برای رجاء محض است نسبت به آنها.
میگویم: ابن ابی حاتم از طریق سدی از ابی مالک آورده که گفت: در قرآن (لعلکم) به معنی (کی) میباشد، مگر آیهای که در سورهی الشعراء است: ﴿لَعَلَّكُمۡ تَخۡلُدُونَ﴾ یعنی: کأنکم تخلدون.
و از قتاده آورده که گفت: در یکی از قراءتها آمده: ﴿وَتَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ لَعَلَّكُمۡ تَخۡلُدُونَ﴾.
لم
حرف جزمی است برای نفی مضارع و قلب کردن آن به ماضی، مانند: ﴿لَمۡ يَلِدۡ وَلَمۡ يُولَدۡ﴾ [الإخلاص: ]. و نصب به آن در لهجهای آمده که لحیانی حکایت کرده است، و بر این برآورده قراءت ﴿أَلَمۡ نَشۡرَحۡ﴾ [الشرح: 1]. را.
لما
بر چند وجه است:
یکی: اینکه حرف جزم باشد که اختصاص به مضارع دارد، و آن را نفی نموده و قلب به ماضی میسازد مانند: (لم) ولی از چند وجه با آن فرق دارد: اینکه با ادات شرط نمیآید، و نفی آن تا زمان حال و نزدیکی آن استمرار دارد، و تحقق یافتنش متوقع است، ابن مالک در مورد فرموده خدای تعالی ﴿لَّمَّا يَذُوقُواْ عَذَابِ﴾ [ص: 8]. گفته: معنایش این است که: عذاب را نچشیدهاند و چشیدنش برای آنان متوقع است، و زمخشری درباره فرمودهی خدای تعالی: ﴿وَلَمَّا يَدۡخُلِ ٱلۡإِيمَٰنُ فِي قُلُوبِكُمۡ﴾ [الحجرات: 14]. گفته: معنی توقعی که در لما هست دلالت میکند که اینها پس از آن موقع ایمان آوردهاند، و نفی آن از نفی لم مؤکدتر است، که لما برای نفی (قد فعل) است و لم برای نفی (فعل)، لذا زمخشری در الفائق به پیروی از ابن جنی گفته: از لم و ما ترکیب یافته است، و چون در اثبات (قد) را افزودهاند، در نفی هم (ما) را اضافه کردهاند و منفی (لما) اختیاراً حذفش جایز است، به خلاف (لم) و آن بهترین وجهی است که این آیه بر آن برآورد شود: ﴿وَإِنَّ كُلّٗا لَّمَّا﴾ (یعنی متوقع است که اهمال یا رها شوند. ابن الحاجب این سخن را گفته است.
و ابن هشام گفته: بهتر از این وجه درباره این آیه نمیشناسم هرچند که طبعها آن را دور میشمارند، به خاطر اینکه مانند آن در قرآن واقع نشده است. وی گفته: و حق آن است که بعید شمرده نشود، ولی شایستهتر است که ﴿لَّمَّا لَيُوَفِّيَنَّهُمۡ رَبُّكَ أَعۡمَٰلَهُمۡ﴾ تقدیر گرفته شود، یعنی: آنها تاکنون نتایج اعمالشان دریافت نکردهاند و به زودی دریافت خواهند کرد.
دوم: اینکه بر ماضی داخل شود پس زمینه دو جمله را فراهم آورد که با وجود یافتن اولی، جمله دوم نیز وجود مییابد، مانند: ﴿فَلَمَّا نَجَّىٰكُمۡ إِلَى ٱلۡبَرِّ أَعۡرَضۡتُمۡۚ﴾ [الإسراء: 67]. و دربارهاش گفتهاند: حرف وجود است برای وجود دیگر و عدهای برآنند که در این صورت ظرف خواهد بود به معنی حین.
و ابن مالک گفته: به معنی إذ میباشد؛ زیرا که به ماضی و اضافه به جلسه اختصاص دارد.
و جوابش ـ چنان که گذشت ـ ماضی خواهد بود، و جمله اسمیه با فاء یا با اذا فجائیه، مانند: ﴿فَلَمَّا نَجَّىٰهُمۡ إِلَى ٱلۡبَرِّ فَمِنۡهُم مُّقۡتَصِدٞۚ﴾ [لقمان: 32]. ﴿فَلَمَّا نَجَّىٰهُمۡ إِلَى ٱلۡبَرِّ إِذَا هُمۡ يُشۡرِكُونَ﴾.
و ابن عصفور جایز دانسته که مضارع باشد، مانند: ﴿فَلَمَّا ذَهَبَ عَنۡ إِبۡرَٰهِيمَ ٱلرَّوۡعُ وَجَآءَتۡهُ ٱلۡبُشۡرَىٰ يُجَٰدِلُنَا﴾ [هود: 74]. ولی دیگری آن را به (جادلنا) تأویل کرده است.
سوم: اینکه حرف استثناء باشد، پس بر جمله اسمیه و ماضیه داخل میشود، مانند: ﴿إِن كُلُّ نَفۡسٖ لَّمَّا عَلَيۡهَا حَافِظٞ﴾[الطارق: 4]. به تشدید، یعنی (الا) ﴿وَإِن كُلُّ ذَٰلِكَ لَمَّا مَتَٰعُ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَاۚ﴾ [الزخرف: 35].
لن
حرف نفی و نصب و استقبال است، و نفی با آن از نفی با «لا» بلیغتر میباشد، بنابر این «لن» برای تأکید نفی است چنانکه زمخشری و ابن الخباز ذکر کردهاند، تا آنجا که برخی گفته است: منع آن زورگویی است، و آن برای نفی «انی افعل»، و «لا» برای نفی «أفعل» میباشد چنانکه در «لم» و «لما».
بعضی گفتهاند: عربها مظنون (= گمان) را با «لن» و مشکوک را با «لا» نفی میکنند. این را ابن الزملکانی در تبیان ذکر کرده است.
و زمخشری نیز ادعا کرده که «لن» برای نفی أبد و همیشگی است، مانند فرموده خداوند: ﴿لَن يَخۡلُقُواْ ذُبَابٗا﴾ [الحج: 73]. ﴿وَلَن تَفۡعَلُواْ﴾ [البقرة: 24].
ابن مالک گفته: بدین جهت این را مدعی شده که فرموده خداوند: ﴿لَن تَرَىٰنِي﴾ [الأعراف: 143]. معتقد است که خدای را نمیتوان دید.
و دیگری او را رد کرده به اینکه اگر برای نفی أبد بود منفی آن به یوم مقید نمیشد در فرمودهی خداوند: ﴿فَلَنۡ أُكَلِّمَ ٱلۡيَوۡمَ إِنسِيّٗا﴾ [مریم: 26]. و تعیین وقت برای آن نیز صحیح نبود در: ﴿لَن نَّبۡرَحَ عَلَيۡهِ عَٰكِفِينَ حَتَّىٰ يَرۡجِعَ إِلَيۡنَا مُوسَىٰ﴾ [طه: 91]. و آوردن «أبداً» در: ﴿وَلَن يَتَمَنَّوۡهُ أَبَدَۢا﴾ [البقرة: 95]. تکرار باشد، و حال آنکه اصل عدم تکرار است، و استفاده ابدیت در ﴿لَن يَخۡلُقُواْ ذُبَابٗا﴾ [الحج: 73]. و مانند آن از خارج انجام میگردد.
ابن عطیه در افاده تأیید موافق زمخشری بوده و درباره فرمودهی خداوند: ﴿لَن تَرَىٰنِي﴾ گفته: اگر نفی را باقی بدانیم متضمن آن است که موسی هیچگاه او را نخواهد دید، نه در دنیا و نه در آخرت، ولی در حدیث متواتر ثابت شده که اهل بهشت او را میبینند.
و ابن الزملکانی گفتار زمخشری را عکس کرده و گفته: «لن» برای نفی نزدیک است و نفی در آن امتداد ندارد، و معنی نفی هم دوام نمییابد، وی گفته: و سرّش آن است که الفاظ همشکل معانی میباشند، و آخر «لا» ألف است، و الف را میتوان در تلفظ کشید؛ برخلاف نون، پس هر لفظ مطابق معنایش میباشد. گفته که: لذا «لن» را در مواردی بکار میبرند که نفی مطلق در آنها خواسته نشده، بلکه در دنیا فقط نفی میگردد که فرموده: ﴿لَن تَرَىٰنِي﴾ [الأعراف: 143]. و «لا» را در ﴿لَّا تُدۡرِكُهُ ٱلۡأَبۡصَٰرُ﴾ [الأنعام: 103]. به کار برده که نفی ادراک به طور مطلق خواسته شده و این مغایر رؤیت است.
گفته میشود: «لن» برای دعا هم میآید، و بر این آورده شده: ﴿رَبِّ بِمَآ أَنۡعَمۡتَ عَلَيَّ فَلَنۡ أَكُونَ ظَهِيرٗا لِّلۡمُجۡرِمِينَ﴾ [القصص: 17].
لو
حرف شرطی است در ماضی که مضارع را به سوی آن میکشد، به عکس «ان» شرطیه و در مورد اینکه امتناع را میرساند و چگونگی آن بر چند قول اختلاف کردهاند:
یکی: اینکه به هیچ وجه امتناع را نمیرساند، و نه بر امتناع شرط دلالت میکند نه بر امتناع جواب، بلکه فقط برای ربط جواب به شرط با دلالت بر تعلیق در ماضی میباشد، چنانکه «أن» بر تعلیق در مستقبل دلالت دارد، و به اجماع بر امتناع و یا ثبوت دلالت نمیکند.
ابن هشام گفته: و این قول به انکار ضروریات میماند، چون فهمیدن امتناع از آن شبه بدیهی است، چون هر کس بشنود: «لو فعل» بدون تردید میفهمد که فعل واقع نشده؛ لذا استدراک آن جایز است، که میگویی: لو جاء زید أکرمته لکنه لم یجیء = اگر زید میآمد او را گرامی میداشتم ولی او نیامد.
دوم: گفته سیبویه است که: حرف است برای چیزی که به خاطر وقوع غیر آن واقع میشد، یعنی مقتضی فعلی ماضی است که انتظار میرفت واقع شود چون غیر آن واقع شده، ولی آنچه انتظارش میرفته واقع نگردیده، انگار گفته: حرفی است که مقتضی فعلی است که ممتنع شده به جهت امتناع چیزی که از ثبوتش به ثبوت میرسید.
سوم: که بر زبان نحویین مشهور است و معربان بر آنند اینکه: حرف امتناعی برای امتناع است، یعنی بر ممتنع بودن جواب برای امتناع شرط دلالت میکند، اینکه میگویی: لو جئت لأکرمتک = اگر میآمدی تو را گرامی میداشتم، دلالت میکند بر امتناع گرامی داشتن به جهت امتناع آمدن، و اعتراض شده به عدم امتناع آمدن، و نیز به عدم امتناع جواب در موارد بسیار، مانند فرمودهی خدای تعالی: ﴿وَلَوۡ أَنَّمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ مِن شَجَرَةٍ أَقۡلَٰمٞ وَٱلۡبَحۡرُ يَمُدُّهُۥ مِنۢ بَعۡدِهِۦ سَبۡعَةُ أَبۡحُرٖ مَّا نَفِدَتۡ كَلِمَٰتُ ٱللَّهِۚ﴾ [لقمان: 27]. و ﴿وَلَوۡ أَسۡمَعَهُمۡ لَتَوَلَّواْ﴾ [الأنفال: 23]. که تمام نشدن کلمات خداوند هنگام فقدان آنچه یاد شده و روی گردانیدن هنگام نشنوانیدن اولی است.
چهارم، قول ابن مالک است که: حرفی است مقتضی امتناع پس از خودش و مستلزم بودن آن با تالیش میباشد بدون تعرض به نفی آن تالی، وی گفته: اینکه میگویی: لوقام زید قام عمرو، قیام زید محکوم به انتفاء و مستلزم بودن ثبوت آن. ثبوت قیامی از عمرو میباشد، ولی اینکه آیا قیام دیگری جز آنچه از قیام زید لازم میآید برای عمرو واقع شده یا نه؟ این جمله متعرض آن نشده است. ابن هشام گفته: و این بهترین عبارتهاست.
فایدهي یکم
ابن أبی حاتم از طریق ضحاک از ابن عباس آورده که گفت: هر کجای قرآن «لو» آمده ابدی نیست.
فایدهي دوم
«لو» یاد شده به فعل اختصاص دارد؛ و اما مانند: ﴿قُل لَّوۡ أَنتُمۡ تَمۡلِكُونَ﴾ [الإسراء: 100] بنابر تقدیر آن است.
زمخشری گفته: و اگر پس از آن «أن» واقع شود باید که خبر آن فعل باشد تا عوض از فعل محذوف گردد، ولی ابنالحاجب با آوردن آیه: ﴿وَلَوۡ أَنَّمَا فِي ٱلۡأَرۡضِ﴾ [لقمان: 27]. او را رد کرده و گفته: این در صورتی است که مشتق باشد نه جامد، و ابن مالک او را رد کرده با این بیت:
لو أن حیاً مدرك الفلاح
ادرکه ملاعب الرماح
یعنی: اگر به راستی زندهای به رستگاری رسد، بازیگر نیزهها به او میرسد.
ابن هشام گفته: آیهای در قرآن یافتهام که در آن خبر اسم مشتق واقع شده، و زمخشری به آن توجه نکرده، چنانکه به آیه در سورهی لقمان نیز توجه ننموده، و همینطور ابنالحاجب وگرنه آن را منع نمیکرد، و همچنین ابن مالک وگرنه به شعر استدلال نمینمود، آن آیه فرمودهی خداوند است: ﴿يَوَدُّواْ لَوۡ أَنَّهُم بَادُونَ فِي ٱلۡأَعۡرَابِ﴾ [الأحزاب: 20]. و آیهای یافتهام که خبر در آن ظرف است: ﴿لَوۡ أَنَّ عِندَنَا ذِكۡرٗا مِّنَ ٱلۡأَوَّلِينَ﴾ [الصافات: 168].
و زرکشی در البرهان و ابن الدمامینی آن را رد کردهاند به اینکه: «لو» در آیه اول برای تمنی است، و سخن در ممتنع بودن میباشد، و عجیبتر اینکه پیش از زمخشری سیرافی این سخن را گفته، و این استدراک و آنچه با آن استدراک شده در قدیم در شرح ایضاح ابن الخباز آمده، البته در غیر موردی که گمان میرود، وی در باب ان و اخوات آن گفته: سیرافی گوید: جایز نیست به جای: لو أن زیداً أقام لأکرمته گفته شود: لو أن زیداً حاضراً لأکرمته چون فعلی که جای آن فعل را پر کند نیاوردهای. این سخن او است، و خدای تعالی فرموده: ﴿وَإِن يَأۡتِ ٱلۡأَحۡزَابُ يَوَدُّواْ لَوۡ أَنَّهُم بَادُونَ فِي ٱلۡأَعۡرَابِ﴾ [الأحزاب: 20]. که خبر آن را صفت آورده، و میتوان آن را برای تمنی دانست که به منزلهی «لیت» واقع گردد، همانطور که میگوییم: «لیتهم بادون»: سخن زرکشی پایان یافت.
و جواب «لو» یا مضارع منفی با «لم» میآید، و یا ماضی مثبت یا منفی به وسیله «ما» و غالباً در مثبت لام بر آن داخل میشود، مانند: ﴿لَوۡ نَشَآءُ لَجَعَلۡنَٰهُ حُطَٰمٗا﴾ [الواقعة: 65]. و از مواردی که لام نیامده ﴿لَوۡ نَشَآءُ جَعَلۡنَٰهُ أُجَاجٗا﴾ [الواقعة: 70] و در منفی غالباً بدون لام است، مانند: ﴿وَلَوۡ شَآءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُۖ﴾ [الأنعام: 112].
فایدهي سوم
زمخشری گفته: فرق بین اینکه بگویی: لوجاءنی زید لکسوته، و: لوزید جاءنی لکسوته، و: لو أن زیداً جاءنی لکسوته آن است که در اولی مقصود فقط ربط بین دو فعل و تعلق دادن هر یک به دیگری میباشد، بدون اینکه معنی زیادتری بر این تعلق ساده را متعرض گردد، و در دومی اضافه بر تعلق یکی از دو معنی نیز به آن منضم شده: یا نفی شک و شبهه و اینکه حتماً شخص یاد شده را خواهد پوشانید، و یا بیان اینکه این امر (کسوت دادن) فقط به او اختصاص دارد نه غیر او، و بنابراین میآید: ﴿لَّوۡ أَنتُمۡ تَمۡلِكُونَ﴾ [الإسراء: 100]. و در سومی اضافه بر آنچه در دومی هست تأکید بیشتری که «ان» میرساند میباشد، و اشاره به اینکه حقش این بود که زید بیاید، و با ترک آمدن از قسمت خودش غافل مانده است، و بر این میآید: ﴿وَلَوۡ أَنَّهُمۡ صَبَرُواْ﴾ [الحجرات: 5]. و مانند آن، این نکته را تأمل کن و آنچه در قرآن شده بر یکی از این سه بر آور.
تذکر
«لو» در مستقبل برای شرط میآید، و این همان است که میتوان به جایش «ان» قرار داد، مانند: ﴿وَلَوۡ كَرِهَ ٱلۡمُشۡرِكُونَ﴾ [التوبة: 33]. ﴿وَلَوۡ أَعۡجَبَكَ حُسۡنُهُنَّ﴾ [الأحزاب: 52].
و مصدریه نیز میآید، که میتوان به جایش «ان» مفتوحه را قرار داد، و بیشتر پس از «ودّ» واقع میگردد، مانند: ﴿وَدَّ كَثِيرٞ مِّنۡ أَهۡلِ ٱلۡكِتَٰبِ لَوۡ يَرُدُّونَكُم﴾ [البقرة: 109]. ﴿يَوَدُّ أَحَدُهُمۡ لَوۡ يُعَمَّرُ﴾ [البقرة: 96] ﴿يَوَدُّ ٱلۡمُجۡرِمُ لَوۡ يَفۡتَدِي﴾ [المعارج: 11] یعنی: الرد و التعمیر و الافتداء.
و برای تمنی و این همان است که میشود به جایش «لیت» گذاشت، مانند: ﴿فَلَوۡ أَنَّ لَنَا كَرَّةٗ﴾ [الشعراء: 102]. (شعراء / 102)، و لذا فعل در جواب آن منصوب شده است.
و برای تعلیل نیز میآید، و بر این آورده شده: ﴿وَلَوۡ عَلَىٰٓ أَنفُسِكُمۡ﴾ [النساء: 135].
لولا
بر چند وجه است:
یکی: اینکه حرف امتناع وجود داشته باشد، که بر جمله اسمیه داخل گردد، و جواب آن فعلی است مقرون به «لام» در صورتی که مثبت باشد، مانند: ﴿فَلَوۡلَآ أَنَّهُۥ كَانَ مِنَ ٱلۡمُسَبِّحِينَ ١٤٣ لَلَبِثَ﴾ [الصافات: 143-144]. و بدون لام میآید در صورتی که منفی باشد، مانند: ﴿وَلَوۡلَا فَضۡلُ ٱللَّهِ عَلَيۡكُمۡ وَرَحۡمَتُهُۥ مَا زَكَىٰ مِنكُم مِّنۡ أَحَدٍ أَبَدٗا﴾ [النور: 21]. و هرگاه ضمیری پس از آن بیاید حقش آن است که ضمیر رفع باشد، مانند: ﴿لَوۡلَآ أَنتُمۡ لَكُنَّا مُؤۡمِنِينَ﴾ [سبأ: 31].
دوم: اینکه به معنی «هلا» باشد که برای تحضیض و عرض در مضارع یا آنچه در تأویل آن است میباشد، مانند: ﴿لَوۡلَا تَسۡتَغۡفِرُونَ ٱللَّهَ﴾ [النمل: 46]. ﴿لَوۡلَآ أَخَّرۡتَنِيٓ إِلَىٰٓ أَجَلٖ قَرِيبٖ﴾ [المنافقون: 10]. و برای توبیخ و تندیم در مضارع میآید، مانند: ﴿لَّوۡلَا جَآءُو عَلَيۡهِ بِأَرۡبَعَةِ شُهَدَآءَۚ﴾ [النور: 13]. ﴿فَلَوۡلَا نَصَرَهُمُ ٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُواْ مِن دُونِ ٱللَّهِ﴾ [الأحقاف: 28]. ﴿وَلَوۡلَآ إِذۡ سَمِعۡتُمُوهُ قُلۡتُم﴾ [النور: 16]. ﴿فَلَوۡلَآ إِذۡ جَآءَهُم بَأۡسُنَا تَضَرَّعُواْ﴾ [الأنعام: 43]. ﴿فَلَوۡلَآ إِذَا بَلَغَتِ ٱلۡحُلۡقُومَ﴾ [الواقعة: 83]. ﴿فَلَوۡلَآ إِن كُنتُمۡ غَيۡرَ مَدِينِينَ ٨٦ تَرۡجِعُونَهَآ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ﴾ [الواقعة: 86-87].
سوم: اینکه برای استفهام باشد، این را هروی گفته، و بر این آورده: ﴿لَوۡلَآ أَخَّرۡتَنِيٓ﴾ [المنافقون: 10]. ﴿لَوۡلَآ أُنزِلَ عَلَيۡهِ مَلَكٞۖ﴾ [الأنعام: 8]. ولی ظاهراً در هر دوی اینها به معنی «هلا» است.
چهارم: اینکه برای نفی باشد، این را نیز هروی ذکر کرده، و از اینگونه قرار داده:
﴿فَلَوۡلَا كَانَتۡ قَرۡيَةٌ ءَامَنَتۡ﴾ [یونس: 98]. یعنی: فما آمنت قریة = اهل هیچ آبادی ایمان نیاوردند هنگام آمدن عذاب، که ایمانشان در آن هنگام سودمند باشد. ولی جمهور این را نگفتهاند، بلکه آنها میگویند: منظور در آیه توبیخ بر ترک ایمان است پیش از آمدن عذاب، و مؤید آنها قرائت أبی میباشد: «فهلا»، و در این صورت استنثاء منقطع است.
فایده
از خلیل نقل شده که: آنچه «لولا» در قرآن است به معنی «هلا» میباشد مگر: ﴿فَلَوۡلَآ أَنَّهُۥ كَانَ مِنَ ٱلۡمُسَبِّحِينَ﴾ [الصافات: 143]. و در این قول نظر است به دلیل آیات گذشته.
و همچنین فرمودهی خداوند: ﴿لَوۡلَآ أَن رَّءَا بُرۡهَٰنَ رَبِّهِۦۚ﴾ [یوسف: 24]. لولا در آن امتناعیه است، و جوابش محذوف میباشد، یعنی: لهم بها، یا: لواقعها.
و فرمودهی خداوند: ﴿لَوۡلَآ أَن مَّنَّ ٱللَّهُ عَلَيۡنَا لَخَسَفَ بِنَاۖ﴾ [القصص: 82]. و نیز: ﴿لَوۡلَآ أَن رَّبَطۡنَا عَلَىٰ قَلۡبِهَا﴾ [القصص: 10]. یعنی: لأبدت به، و آیاتی دیگر ... .
و ابن أبی حاتم گفته: موسی الخطمی ما را خبر داد از هارون بن أبی حاتم، از عبدالرحمن بن حماد، از اسباط، از سدی از ابومالک که گفت: هر جای قرآن «فلولا» هست به معنی «هلا» میباشد مگر دو جا: در سورهی یونس: ﴿فَلَوۡلَا كَانَتۡ قَرۡيَةٌ ءَامَنَتۡ فَنَفَعَهَآ إِيمَٰنُهَآ﴾ [یونس: 98]. و دیگری: ﴿فَلَوۡلَآ أَنَّهُۥ كَانَ مِنَ ٱلۡمُسَبِّحِينَ﴾ [الصافات: 143]. و با این روایت واضح میشود که منظور خلیل «لولا» مقترن به فاء میباشد.
لوما
به منزلهی «لولا» میباشد، خدای تعالی فرموده: ﴿لَّوۡ مَا تَأۡتِينَا بِٱلۡمَلَٰٓئِكَةِ﴾ [الحجر: 7]. مالقی گوید: جز برای تحضیض نیامده است.
لیت
حرفی است که نصب به اسم و رفع به خبر میدهد، و معنی آن تمنی است، و تنوخی گفته: تأکید آن را میرساند.
لیس
فعلی جامد است، از همین روی عدهای ادعا کردهاند که حرف است، و معنی آن نفی مضمون جمله در حال، و نفی غیر آن با قرینه میباشد.
و به قولی: برای نفی حال و غیر آن است، ابنالحاجب این قول را با فرمودهی خدای تعالی: ﴿أَلَا يَوۡمَ يَأۡتِيهِمۡ لَيۡسَ مَصۡرُوفًا عَنۡهُمۡ﴾ [هود: 8]. تقویت کرده، چون نفی مستقبل است.
ابن مالک گفته: و برای نفی عام مستغرقی که منظور از آن جنس باشد میآید، بمانند «لا»ی تبرئه، و این از اموری است که از آن غفلت میشود، و بر این آورده: ﴿لَّيۡسَ لَهُمۡ طَعَامٌ إِلَّا مِن ضَرِيعٖ﴾ [الغاشیة: 6].
[1]- این پنج مورد چنین است: هود، 22 و سه مورد در نحل، 23 و 62 و 109، و مورد پنجم در غافر، 23 میباشد.
برچسبها: عربی, قواعدعربی, صرف ونحو, حروف


