معنی فارسی الفاظ خطبه 25 نهج البلاغه ( لارووس و نهج البلاغه آموزشی )
«ضَجِراً»: اَلضًّجِر = دلتنگ و بی قرار . .(جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 125)و (لاروس ج2 ، ص1351)
«تَثَاقُلِ»: [مصدر باب تفاعل ، (ث ق ل) ، سستی و کاهلی کردن] تَثَاقَلَ تَثَاقُلاً عَنهُ = کاهلی کرد و از آن پس ماند . ـ القَومُ = آن قوم هنگامی که در جنگ از ايشان ياری خواسته شد بددلی و گرانی کردند .(جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 125و126)و(لاروس ج1 ،ص524)
«الجِهَادِ»: مصـ و ـ : کارزار کردن با دشمنان در راه خدا . (لاروس ج1 ،ص773)
«مُخَالَفَتِ»: [مصدر باب مفاعلة ، (خ ل ف) ، خلاف کردن] المُخالَفَة : مصـ و ـ قا : جرم از درجه ی خلاف . خلاف . خلاف قانون . و (لاروس ج2 ، ص1847)
«الرَّأيِ»: [اسم مصدر ، (ر ء ی) ، انديشه و پندار]
«أَقْبِضُ»: [فعل مضارع ، ثلاثی مجرد ، صيغه 13 ، (ق ب ض) ، تنگ می گيرم] قَبَضَ ـِـ قَبضاً الشَّیء و عليه : آن چيز را در مشت گرفت. يدَه عنه : از گرفتن آن دست کشيد و باز ايستاد . «و ينهون عن المعروف و يقبضون أيديهم : و از نيکی باز می دارند و خود نيز دست می کشند»(قرآن) . ـ هـ عن الأمر : او را از آن کار بازداشت . هـ اللهُ : خدا او را کشت . ـ هـ : آن را پيچيد و تا کرد ، مقابل بَسطَه : آن را پهن کرد ، است «ثمّ قبضناه إلينا قَبضاً يسيراً : سپس آن را به آسانی به سوی خود درنورديديم»(قرآن) . ـ الطائرُ جناحَه : مرغ بال خود را جمع کرد «أ وَ لم يروا إلی الطَّير فَوقَهم صافّاتٍ و يَقبِضنَ : آيا بر بالای سر خود به پرندگان ننگريستند که بالهای خود را می گسترند و جمع می کنند»(قرآن) . ـ بطنُه : شکم او بند آمد و يبس شد . ـ هـ الاَمرُ آن کار او را خجل و شرمنده کرد . ـ «الله يقبِضُ و يبسط : خدا بر گروهی تنگ می گيرد و بر گروهی فراخ»(قرآن) . و (لاروس ج2 ، ص1611)
«أَبْسُطُ»: [فعل مضارع ، ثلاثی مجرد ، صيغه 13 ، (ب س ط) ، فراخ می گردانم] بَسَطَ ـُـ بَسطاً الشیءَ : آن چيز را گسترانيد و فراخ کرد . ـ يدَه : دست خود را دراز کرد يا باز نمود«لئن بسطتَ إلیّ يَدک لتقتلنی : اگر دستت را به سوی من بگشايي که مرا بکشی»(قرآن) . ـ کفَّه : انگشتان دست را باز کرد و کف دست را گشود . ـ يدَه فی الإنفاق : دست خود را در خرج گشوده کرد و از حدّ اقتصاد و ميانه روي در گذشت . ـ عليه يدَه : او را در حمايتِ خود درآورد . ـ المکانُ القومَ : آنجای گنجايش آن قوم را داشت . ـ النعمةَ : نعمت را فراخ گردانيد «إنّ ربّک يبسط الرِّزقَ لمن يشاء : همانا پروردگارت روزی را برای کسی که بخواهد فراخ می گرداند»(قرآن). ـ الضيفَ : مهمان را شادمان ساخت . ـ العذرَ : عذر و پوزش را آشکار کرد . ـ القولَ : سخن را به درازا کشانيد . (لاروس ج1 ،ص458)
«تَهُبُّ»: [فعل فعل مضارع ، ثلاثی مجرد ، مضاعف ، (ه ب ب ) ، برخاسته است] هَبَّ ـُـ هُبُوباً و هَبِيباً و هَبّاً ت الرِّيحُ = باد وزيد . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 126) هَبَّ ـَـ هِباباً الرَّجلُ : آن مرد مدتی غائب شد . ـ ـُـ هُبُوباً و هَبِيباً و هَبّاً ت الرِّيحُ = باد وزيد . ـ الرَّجلُ من النّوم : مرد از خواب بيدار شد . ـ هـ من النّوم او را از خواب بيدار کرد [لازم و متعدّی است] . ـ النّجمُ : ستاره طلوع کرد . (لاروس ج2 ، ص2105)
«أَعَاصِيرُ»: [جمع مکسر أعصار ، اسم مصدر ، (ع ص ر) ، گِردبادها] اَلاِعصَار = گِردباد که گَرد يا آبِ دريا را برانگيزد و همچون ستونی گِرد بالا بَرَد . ج = اَعَاصِر و اَعَاصِير . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 126)و (لاروس ج 1 ، ص 242)
«قَبَّحَ»: [فعل ماضی ، ثلاثی مزيد ، باب تفعيل ، صيغه1 ، (ق ب ح) ، ناپسند نمود] قَبَّحَ تَقبِيحاً هـ = او را به زشتی نسبت داد . فِعلَهُ = زشتيهای کار او را نمايان ساخت . ـ لَهُ وَجهَهُ = کار او را ناپسند شمرد . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 126) و (لاروس ج2 ، ص 1610)
«تَمَثَّلَ»: [فعل ماضی ، ثلاثی مزيد ، باب تفعُّل ، صيغه1 ، (م ث ل) ، مثال آورد] تَمَثَّلَ تَمَثُّلاً الشیءَ : مثال آن چيز را تصوّر کرد . ـ الأمثالَ : مثل زد و در آن زياده روی کرد . ـ الحديثَ : با حديث مثل آورد . ـ مِثالاً : در آوردن مثال تکلّف ورزيد . ـ له الشیءُ : آن چيز برای او صورت بست . ـ منه : از وی قصاص گرفت . ـ به : به او همانند شد . ـ الغذاءَ : غذا را جذب کرد و با جسم خود آميخت . (لاروس ج1 ،ص 651)
«الشَّاعِرِ»: فا ج : شُعّار و شُعَّر و شَعَرَة و ـ : شاعر . ج : شُعَراء . «شُعرٌ شاعِرٌ» : شعر نيکو . (لاروس ج2 ، ص1239)
«عَمْرُ»: [اسم عَلَم ، عمر ، اسم مصدر ، (ع م ر) ، زندگانی]
«الْخَيْرِ»: [اسم تفضيل ، (خ ي ر) ، بهتر ، بهترين ، نيکتر]
«وَضَرٍ»: اَلوَضَر = چرکِ روغن و چربی ـ آبی که در آن کاسه شسته باشند . ـ باقيمانده ی غذا در کاسه .ج = اَوضَار . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 126) و(لاروس ج2 ، ص2185)
«ذَا»: اين مرد . اسم اشاره ی نزديک برای مفرد مذکّر است که «هاء تنبيه» بر سر آن درمی آيد «هذا» ، مثنّای آن «ذَان» در موقع رفع و «ذَين» در موقع نصب و جرّ ، و جمع آن «أُولاءِ» و مصغّر آن «ذيّا» است . ـ : ذا در صورتيکه پس از ما و مَن استفهام واقع شود به معنی الّذی است و برای اشاره نيست «ماذا فَعَلتَ و مَن ذا فی الدار : چه کار کردی و چه کسی در خانه است» . (لاروس ج2 ، ص1007)
«الْإِنَاءِ»: ظرف . آوند . تنگ . ج : آنية . جج : أوان . ـ : نبـ : قارچی از شاخه ی ريشه داران و تيره ی قارچها که خود گونه های بسيار دارد . ژبرول . (لاروس ج1 ،ص330)
«قَلِيلِ»: قَلَّ ـِـ قِلّاً و قُلّاً و قِلَّةً : ضدّ کثر . القِلَّة : ج قِلَل : ضدّ کثرة . القُلَّی : الجارية القصيرة . القَلِيل : ج قَلِيلُون و أَقِلَّاء و قَُلُل و قُلُلُون ، م قَلِيلَة ج قَلِيلات و قَلَائِل : ضدّ الکثير . (المنجد ص 647و648)
«أُنْبِئْتُ»: [فعل ماضی مجهول ، ثلاثی مزيد ، باب إفعال ، صيغه 13، (ن ب ء) ، آگاه شدم] َنبَأَ اِنبَاءً هـ الخَبَرَ و بِهِ = به او خبر داد . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 126)و (لاروس ج2 ، ص 2017)
«اطَّلَعَ»: [فعل ماضی ، ثلاثی مزيد ، باب افتعال ، صيغه1 ، (ط ل ع) ، آگاهی يافت] اِطَّلَعَ اِطِّلَاعاً الاَمرَ و عَلَيهِ = آن کار را دانست و از آن آگاه شد . ـ عَلَيهِم = ناگهان بر آنان وارد شد . ـ اِطَّلَعَ طِلعَ العَدُوِّ = به رمز کارِ دشمن آگاه شد . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 126) و (لاروس ج1 ، ص 226)
«الْيَمَنَ»: [اسم عَلَم ، يمن]
«أَظُنُّ»: [فعل مضارع ، ثلاثی مجرد ، مضاعف ، صيغه 13 ، (ظ ن ن) ، می پندارم] ظَنَّ ـُـ ظَنّاً الشَّیءَ = در آن چيز گمان برد ، به معنی يقين نيز آمده است . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 126)
«هَؤُلَاءِ»: أُولاءِ: اسم اشاره ی جمع برای نزديک است و مذکّر و مؤنّث در آن يکسان است ، غالباً هاء تنبيه بر اين کلمه داخل می کنند و هوُلاءِ گفته می شود و معنی آن اين مردها و اين زنها است .(لاروس ج1 ،ص399)
«سَ»: [حرف مستقبل]
«سَيُدَالُونَ»: [فعل مضارع مستقبل مجهول ، ثلاثی مزيد ، باب إفعال ، (د و ل) ، صيغه 3 ، چيره و پيروزمند می شوند] أَدَالَ اِدَالَةً الخَبَرَ و نَحوَهَ = خبر يا مانند آن را پراکند و برسرِ زبانها انداخت . ـ هـ مِن اَو عَلیَ عَدُوِّهِ = او را بر دشمن چيره و پيروزمند گردانيد و ياری نمود . [اجوف واوی] . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 126) و (لاروس ج1 ، ص 93)
«اجْتِمَاعِ»: الاجتِماع : مصـ و ـ فلـ : محاق و آن جمع شدن آفتاب و ماه است در محل واحدی از فلک البروج . «علم الاجتماع» : جامعه شناسی و آن دانشی است که ازجوامع بشری ازجهت ترکيب وشکلها و تطوّرات آنها بحث وگفتگومی کند.(لاروس ج1 ،ص46)
«تَفَرُّقِ»: [مصدر باب تفعُّل ، (ف ر ق) ، پراکنده گرديدن] تَفَرَّقَ تَفَرُّقاً الأشياءَ : خواهان از هم جداشدن و پراکنده گرديدن آن چيزها شد . ـ ت الأشياءُ : آن چيزها پراکنده و متفرّق شد . «تفرّقت بهم الطُّرقُ» : هر يک از آنها به راهی رفت .(لاروس ج1 ،ص615)
«مَعْصِيَتِ»: المَعصِيَة : مصـ و ـ : لغزش . ج : مَعاصٍ .(لاروس ج2،ص1930)
«إِمَامَ»: پيشوا . پيشرو . مقتدی . رئيس «امام الصلاة:پيش نماز». ـ : خليفه . جانشةن پيامبر. ـ : فرمانده لشکر . (لاروس ج1 ،ص312)
«طَاعَتِ»: أَطَاعَ إِطَاعَةً و طاعَةً ةُ : انقاد له (المنجد ص475) أَطَاعَ إِطَاعَةً هـ : از او فرمانبرداری کرد .[اجوف واوی] (لاروس ج1 ،ص224) الطّاع : فرمانبردار . ج : أطواع .(لاروس ج2 ،ص1368)
«أَدَائِ»: مصـ و ـ : رسانيدن . پيوند دادن . بجای آوردن . ادا کردن . ج :آدِيَة [ناقص يايي] .(لاروس ج1 ،ص92)
«الْأَمَانَةَ»: مصـ و : درستی . امانت . ضدّ خيانت است . ـ : تکاليفی که خدای تعالی بر خلق تعيين کرده از عبادات و طاعات . ـ : وديعه . هر چيزی که برای نگاهداشتن به کسی سپارند .(لاروس ج1 ،ص313)
«صَاحِبِ»: اَلصَّاحِب = اسمِ فاعل ـ دوست ، همدم . ج = صَحب و أَصحَاب و صُحبَة و صَحابَة و صِحَاب و صُحبَان ."صَاحِب الشَّیءِ = دارنده ی چيزی ، مالک" ـ"صَاحِبُ الدِّيوَانِ = رئيس ديوان ، وزير ". (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 126)و(لاروس ج2 ،ص1300)
«خِيَانَتِ»: مصـ و ـ : پيمان شکنی .(لاروس ج1 ،ص946)
«صَلَاحِ»: الصَّلاح : مصـ و ـ : درستی حال بنابر اقتضای عقل و شرع . صلاح . ـ : نيکويي و خوبی .(لاروس ج2 ،ص1326)
«فَسَادِ»: مصـ و ـ : مالی را به ستم گرفتن . ـ : تباهی . خرابی . ـ : قحطی و خشکسالی .(لاروس ج2 ،ص1573)
«ائْتَمَنْتُ »: [فعل ماضی ، ثلاثی مزيد ، باب افتعال ، صيغه 13 ، (ء م ن) ، اعتماد کردم] اِئتَمَنَ اِئتِمَاناً هـ = او را امين و موردِ اعتماد شمرد . هـ = او را امين گرفت . ـ هـ عَلَی الشَّیءِ = او را بر آن چيز امين داشت يا امين گردانيد . ـ هـ عَلَی مَالِهِ = او را بر مالِ خود امين گردانيد . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 127)و (لاروس ج1 ،ص403)
«قَعْبٍ»: اَلقَعب = قدح درشت و بزرگ ـ کاسه ی بزرگ . ج = اَقعُب و قِعَاب و قِعَبَة . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 127)و(لاروس ج2 ،ص1653)
«خَشِيتُ»: [فعل ماضی ، ثلاثی مجرّد ، صيغه 13 ، (خ ش ی) ، ترسيدم]خَشِیَ ـَـ خَشياً هـ : از او به بزرگداشت وی ترسيد . ـ : ترسيد . (لاروس ج1 ،ص915)
«عِلَاقَتِ»: اَلعِلَاقَة = آنچه از ميوه که به درختان آويزان باشد . ـ دسته ای که با آن ظرف و مانند آن را آويزند . ـ دمبرگ . ج = عَلَائِق . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 127)و(لاروس ج2 ،ص1478)
«اللَّهُمَّ»: ای بار خدا . ندای ذات الهيّت است و اصل آن يا الله است که حرف ندا حذف شده است و در عوض ميم مشدّد به جهت تعظيم در آخرآمده است . اين لفظ در سه مورد به کار می رود : 1. برای ندای محض ـ 2. برای ايراد استثنای نادری که در اثبات آن از خدا ياری خواسته شود ـ 3. برای تمکين و استوار ساختن جواب در نفس شنونده . (لاروس ج1 ،صص306 و 307)
«مَلِلْتُ»: [فعل ماضی ، ثلاثی مجرد ، مضاعف ، صيغه 13 ، (م ل ل) ، دلتنگ شدم] مَلَّ ـِـ مَلَلاً = ملول شد . ـ دلتنگ شد . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 127)و(لاروس ج2 ،ص1966)
«سَئِمْتُ»: [فعل ماضی ، ثلاثی مجرد ، صيغه 13 ، (س ء م) ، ملول شدم] سَئِمَ ـَـ سَأماً و سَأمَةً الشَّیءَ و مِنهُ = از آن چيز ملول و دلتنگ شد . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 127)و(لاروس ج2 ،ص1229)
«أَبْدِلْ»: [فعل امر حاضر ، ثلاثی مزيد ، باب إفعال ، صيغه7 ، (ب د ل) ، دگرگون بساز] اَبدَلَ اِبدَالاً الشَّیءَ = آن چيزرا ديگرگون ساخت و تغيير داد . ـ الشَّیءَ بِغَيرِهِ و مِنهُ = آن چيز را عوضِ آن گرفت . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 127)و(لاروس ج1 ،ص18)
«شَرّاً»: الشَّرّ : بدی . پليدی . تبهکاری . ج : شُرُور . اسم تفضيل است که همزه ی آن به جهت کثرت استعمال حذف شده است . ج : أشرار و شِرار . (لاروس ج2 ،ص1258)
«مِثْ»: [فعل امر حاضر ، ثلاثی مجرد ، صيغه 7 ، (م و ث) ، بِگُداز] مَاثَ ـُـ مَوثاً و مَوَثاً الشَّیءُ بِالشَّیءِ = آن دو چيز در هم آميخته شدند . ـ گداخته شد . ـ الشَّیءَ فِی المَاءِ = آن چيز را در آب حل کرد . ـ مَاثَ ـِـ مَيثاً الشَّیءَ فِی المَاءِ = آن چيز را در آب حل کرد . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 127)و (لاروس ج2 ،ص1801)
«الْمِلْحُ»: نمک . ج : مِلاح و أملاح . و (لاروس ج2 ،ص1961)
«وَدِدْتُ»: [فعل ماضی ، ثلاثی مجرد ، صيغه13 ، مضاعف ، (و د د) ، دوست داشتم ] وَدَّ يَوَدُّ وَُِدّاً و وِداداً و وُدادَةً و مَوَدَّةً و مَودِدَةً و مَودُودَةً هـ : او را دوست داشت . (لاروس ج2 ،ص2169)
«أَلْفَ»: هزار . [مذکّر است ، و اگر گويند هذه ألف ليرة ، مقصود آن است که گفته باشند هذه الليرات الألف : اين هزار ليره است يا اين ليره ها هزار تاست].(لاروس ج1،ص303)
«فَارِسٍ»: [اسم فاعل (ف ر س) ، صاحب اسب و اسب سوار ، سوارکار] الفارِس : فاج : فَرَسَة و فُرّاس و ـ : صاحب اسب و اسب سوار . ج : فَوارِس و فُرسان . «هو فارِسٌ بهذا الأمر» : او به اين کار آگاه و مرد اين ميدان است. «الفُرسان» : سوارکاران جنگجو . جنگندگانی که بر پشت اسب به جنگ پردازند . (لاروس ج2 ، ص 1549)
«فِرَاسِ»: فَرَسَ ـُـ فَرساً الأسدُ فريستَه : شير گردن شکار خود را خرد کرد . ـ الذبيحةَ : نخاع قربانی را بريد . ـ الشَّيءَ : آن چيز را پراکنده کرد. ـ ـِـ فِراسَةً الأمرَ : حقيقت باطن آن امر را با نگريستن به ظاهرش دريافت . (لاروس ج2 ، ص 1566)
«غَنَمٍ »: [اسم عَلَم ، غَنَم] الغَنَم : مصـ و ـ : گوسفند [مفرد از لفظ خود ندارد ، مفرد آن شاة است] ج : أغنام و غُنُوم و أغانِم . (لاروس ج2 ، ص 1540)
«هُنَالِكَ»: هُنا : اينجا . اسم اشاره برای مکان نزديک است و ها تنبيه به آخر آن درمی آيد ، چنانکه گويند «هَهُنا» ، همچنين کاف خطاب ، چنانکه گويند : «هُناک» ، و همچنين لام بُعد همراه با کاف خطاب ، چنانکه گويند : «هُنالِکَ» . (لاروس ج2 ، ص 2137)
«فَوَارِسُ»: [جمع مکسّرالفارِس ، (ف ر س) ، : صاحبان اسب و اسب سواران]
«أَرْمِيَةِ»: اَلرَّمِیّ = ابرِسخت بارنده ـ ريزشِ باران . ج = أَرمَاء و أَرمِيَة و رَمَايَا . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 127) و (لاروس ج2 ، ص 1095)
«الْحَمِيمِ»: اَلحَمِيم = گرما ـ عرق ـ شستشوی بدن ، به گرمابه رفتن ـ باران که پس از گرمای سخت بارد . ـ آبِ گرم . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 127) و (لاروس ج1 ، ص 866)
«جَمعُ»: مصـ و ـ : گروه مردم . ـ : افراد به هم پيوسته . جمعيّت . لشکر . ـ نحـ : کلمه ای است که بر آحادی چند دلالت کند . جمع با تغيير صورت مفرد يا افزودن علامت جمع به آخر مفرد درست می شود .(لاروس ج1 ، ص 765)
«السَّحَابُ»: ابر ، واحد آن سَحابَة . ج : سُحُب . (لاروس ج2 ، ص 1172)
«وَقتُ»: مصـ و ـ : پاره ای از زمان . وقت . ج : أَوقات . (لاروس ج2 ، ص 2194)
«الصَّيفِ»: مصـ و ـ : فصل تابستان . ـ : باران تابستانی . ج : أصيُف و صِيفان . (لاروس ج2 ، ص1341)
«خَصَّ»: [فعل ماضی ، ثلاثی مجرد ، مضاعف ، صيغه1، (خ ص ص) ، برگزيد و يگانه گردانيد] خَصَّ ـُـ خَصّاً و خُصُوصاً و خُصُوصَةً و خُصُوصِيَّةً و تَخِصَّةً و خِصِّيَّةً و خِصِّيصَی هـ بِأَمرٍ = او را در آن کار بر ديگران برگزيد و يگانه گردانيد . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 127) و(لاروس ج1، ص 916)
«أَشَدُّ»: أشَدَّ إشداداً الغلامُ : آن پسر به کمال عقل و سن رسيد و نيک بالغ شد . (لاروس ج1، ص201)
«جُفُولاً»: جَفَلَ ـِـُ جُفُولاً البَعِيرُ = شتر رميد و فرار کرد . ـ النَّعَامَةُ = شترمرغ تند رفت و گريخت و آن هنگامی است که شترمرغ بالهايش را بگسترد و با شتاب بدود . ـ الرِّيحُ = باد تند وزيد . ـ اَلجَفل = مصدر ـ ا بری که بارانش را بريزد و برود . ـ شترمرغِ رمنده از هر چيز . ج = جُفُول . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 128) و (لاروس ج1، ص753)
«أَسرَعُ»: [اسم تفضيل ، (س ر ع) ، شتابان تر ، تندروتر]سَرُعَ ـُـ و سَرِعَ ـَـ سُرعةً و سَِرعاً و سَراعَةً : با شتاب رفت ، مقابل بَطُؤَ است . (لاروس ج2، ص1185)
«خُفُوفاً»: خَفَّ ـِـ خَفّاً و خِفَّةً الشَّیءُ = آن چيز را سبک شد . المَطَرُ و نَحُوهُ = باران و مانند آن کم شد . خُفُوفاً القَومُ = آن قوم کم شدند . ـ عَقلُهُ = سبک عقل و نادان شد . خَفّاً و خِفَّةً و خُفُوفاً = شتاب کرد و شادمانی نمود . ـ عَنِ المَکَانِ = از آنجا به زودی کوچ کرد . (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 128) و (لاروس ج1، ص 926)
«ثَقِيلَ»: گران . سنگين ، ضدّ خفيف (سبک) . ـ : حمل کننده ی اشياء . گرانبار.(لاروس ج1 ، ص 698)
«السَّيرِ»: مصـ و ـ : بند چرمی . دوال . ج : أسيار و سُيُور و سُيُورة . (لاروس ج2، ص 1230)
«امتِلَائِ»: مَلِئَ ـ مَلَأً : پر شد . و (لاروس ج2 ، ص 1968)
«الأَكثَرِ»: بيشتر از نصف . بيشتر و بسيارتر . . زيادتر . (لاروس ج1 ، ص 287)
«زَمَانَ»: مدّت دراز . ـ : وقت ، اندک باشد يا بسيار . ـ : قسمت . فصل . و (لاروس ج1 ، ص 1135)
«الشِّتَاءِ»: فصل زمستان . ـ : نياز و قحطی . ج : أشتِيَة .(لاروس ج2 ، ص 1247)
«وَصفَ»: مصـ و ـ : ادبيات توصيفی . (لاروس ج2 ، ص 2184)
«السُّرعَةِ»: تندی . سرعت . (لاروس ج2 ، ص 1185)
«الإِغَاثَةِ»: أَغَاثَ اِغَاثَةً و مَغُوثَةً هـ = او را کمک کرد و ياری داد ، اسمِ آن غَوث است . [اجوف واوی] (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 128) و (لاروس ج1 ، ص 249)
«استُغِيثُوا»: اِستَغَاثَ اِستِغَاثَةً هـ و بِهِ = از وی فريادرسی و کمک خواست . [اجوف واوی] (جلد اوّل نهج البلاغه آموزشی، ص 128) و (لاروس ج1 ، ص 169)
«الدَّلِيلُ»: راهنما .ج : أدِلّة و أدِلّاء . ـ : آنچه بدان استدلال کنند . حجّت . برهان . ـ : مدرک . (لاروس ج1 ، ص 990)
برچسبها: عربی, قواعدعربی, صرف ونحو, حروف


