دین،اخلاق،ادبیات عرب
 
آگاهی وبصیرت

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم مهر ۱۴۰۱ توسط جعفرکارگزار

آغاز وحى‏ گوشه گيريها «تحنّث»

چند سالى پيش از بعثت، هر چند گاه يكبار چند شب و يا به هر سالى يكماه را در غار حراء مجاور و معتكف مى‏گشت‏.

اين شهادت قرآن است :

«ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏ از آن پيش كه وحى به تو رسد تو نمى‏دانستى كه كتاب چيست و ايمان كدام است و ليكن ما آن را نورى گردانيديم تا هر كه را از بندگان خود بخواهيم بدان نور هدايت كنيم. و اينك تو خلق را به راه راست هدايت مى‏كنى.»«وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ‏ و تو از اين پيش نمى‏توانستى كتابى خواند و خطى بدست خود نوشت تا مبطلان در نبوت تو شك كنند.»

پس، پيش از وحى، او نه كتاب مى‏دانست و نه هدايت خلق را مى‏خواست. او بهيچوجه آمادگى دريافت وحى را نداشت و به همين جهت نخستين وحى را با نگرانى و هراس دريافت. چه، نزول وحى ناگهانى بود و انتظار آن را نداشت. خود اميد اينكه مورد نزول وحى قرار گيرد نداشت.:

«وَ ما كُنْتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقى‏ إِلَيْكَ الْكِتابُ، إِلَّا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ، فَلا تَكُونَنَّ ظَهِيراً لِلْكافِرِينَ «اى رسول! تو خود اميد آن كه اين كتاب بر تو نازل شود نداشتى، جز اينكه رحمتى از پروردگارت بود، پس هيچگاه به كافران يارى مكن.»بنابراين كوچكترين اميدى به دعوت مردم نداشت، نه قبل از عزلتش و نه در خلال آن، و اين اخلاص مطلق نبى را مى‏رساند و بس.

باز شهادتى روشن‏تر داريم آنجا كه فرمود:«وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ، قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ، قُلْ ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِي، إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما يُوحى‏ إِلَيَّ إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ. قُلْ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أَدْراكُمْ بِهِ، فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ، أَ فَلا تَعْقِلُونَ‏

پيامبر (ص) پيش از آن به يچوجه به دعوت مردم فكر نمى‏كرد و اگر فرمان الهى نبود آيات قرآن را حتى به روزهاى بعد، بر آن مردم نمى‏ خواند. تمام آنچه بود در آن روزها، استغراق در خدا و آثار عظمت و نعمتهاى او بود. انديشه درباره آفرينش و آفريدگار و يگانگى او و نظام دستگاه خلقت مى ‏توانست وجود او را پر كند. - وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ جز اين بود كه كوهها و پرندگان، هم آواى داود مى‏شدند؟ (34: 10).

ظاهرا پس از بعثت بايد پيامبر ص) «تحنّث» در غار حراء را ترك كرده باشد. چون اين سنّت ‏شرعى نبود و از آن به بعد هر سال دهه اوّل‏ و يا اواسط و يا آخر ماه رمضان‏ را در مسجد اعتكاف مى‏كرد در آن موقع اين گوشه گيريها، دورى از جامعه جاهلى و پرهيز از رسوم و عادات آنها بود، ولى در دوره اسلامى، آن «اعتكاف» بود و در مسجد انجام مى‏شد. زيرا دوره دعوت جامعه به حق و مقاومت در راه حق بود كه فرار از معركه به خلوت و غار، شيوه انبياء و مسلمين نيست‏.

اين گوشه‏ گيري ها را قريش «تحنّث» مى‏ خواند و در بعضى از روايات آمده كه عبد المطلب نياى پيامبر (ص) براى نخستين بار در غار حراء، ماه رمضان را تحنّث گزيد. چون ماه رمضان مى‏ رسيد، وى به حراء مى‏رفت و مساكين را غذا مى ‏داد. از آن پس ديگرانى چون ورقة بن نوفل و ابو اميّة بن مغيرة از او پيروى كرده و تا پايان ماه در آنجا مى‏ماندند. شايد هم كه آنها در يك نقطه مثل حراء جمع نمى‏شدند، اما در ماه رمضان بود كه انزوا مى‏گرفتند. اين انزواى يك ماهه حاكى از احترام آن مردم به ماه رمضان بوده‏ و شايد نشانه‏اى از آن باشد كه اين عادت سابقه و ريشه قديم ترى داشته است. آنها كه چنين روشى برگزيده بودند و به طور كلى آنها كه با بت پرستى مخالفتى داشتند آنها را حنفاء و يا احناف (جمع حنيف) مى‏خواندند.اما اينها كه بودند و جريان از چه قرار بود؟

حنيف‏

1-عده ‏اى معتقد به عربى بودن كلمه حنيف و اصيل بودن جريان حنيفيّت در عرب پيش از اسلام بوده و 2-برخى نيز اين كلمه را از اصلى سريانى يا عبرى يا حبشى ... دانسته و جريان حنيف بودن را تحت تأثير روشهاى يهودى- مسيحى دانسته‏اند.

3- بعضى هم اعتقاد به تشكّل و سازمان داشتن اين جريان داشته ‏اند و دسته‏اى هم بر خلاف آن هستند.

حنيف در آثار اسلامى به معنى پيرو دين توحيدى اصيل و درست است.

در قرآن: اين كلمه ده بار و جمع آن «حنفاء» دو بار در قرآن مجيد آمده است:

حنيف بخصوص در مورد حضرت ابراهيم (ع) به كار رفته كه حنيف و مسلم بود. نه يهودى بود و نه نصرانى. در پرستش خالصانه خدا فردى نمونه بود به اهل كتاب و به رسول خدا و پيروانش نيز امر شده كه خداوند را مانند حنفاء پرستش نمايند، نه چون مشركان و بت پرستان پهلوى هم قرار گرفتن ساده حنيف و مسلم (در آيه 67 آل عمران) كافى است كه نشان دهد اين كلمه نام خاص دسته مذهبى معيّنى نبوده، چنانكه «حنفاء للّه» نيز آنرا تأييد مى‏ كند. پس وجود حنيفيّت به عنوان يك سازمان متشكّل، پيش از اسلام (چنانكه اسپرنگر مدعى است) در قرآن تأييد نمى ‏شود. آيه سى‏ام روم از اين جهت اهميّت خاصى دارد. وقتى گفته مى‏شود: «پس تو (اى رسول) روى به دين حنيفى آور كه خداوند فطرت خلق را بر آن نهاده، تبديلى در خلق خدا نيست. اين است دين استوار» (هم چنين روشنگر آن خواهد بود كه حنيفيّت در برابر بت پرستى و مذاهبى است كه بعدها به وجود آمده و دچار تحريف شده‏اند و خود مذهب اصيل، ذاتى، فطرى و خالص اوّلى است. اين آيه مسلّما مكّى است و در حدود سال نهم بعثت و چهار سال پيش از هجرت نازل شده و كاملا نظر آنهائى را ردّ مى‏كند كه مى‏گويند بعد از اين كه نبىّ‏

اكرم در مدينه از ايمان يهود مدينه نااميد شد، آيات مربوط به حنيفيّت ابراهيم نازل گرديد. مى‏بينيد كه سالها پيش از هجرت امر به پيروى از دين فطرى حنيف تأكيد شده است. البته آيات ديگرى هم اين نظر را تأييد مى‏كنند.

ضمنا در آيه‏ «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ» گفته‏اند كه عبد اللّه بن مسعود از صحابه آنرا به صورت انّ الدّين عند اللّه الحنيفية قرائت مى‏كرده است‏. يعنى دين در نزد خداوند حنيفيّت است. اين، يعنى از اسلام به نام حنيفيت ياد كرده است و نمى‏توان فرض كرد كه ابن مسعود اين نام را خود وضع كرده باشد.. حنيف گاهى معادل كلمه مسلم به كار رفته‏ و حنيفيّت (و گاهى حنيفيّت) براى دين ابراهيم و يا اسلام خيلى رواج بيشترى داشته‏. در احاديث آمده كه پيامبر فرمود: «بعثت بالحنيفيّة السّمحة» مبعوث شدم به دين حنيف آسان‏. يعنى به دين آسانى در برابر آن جنبشهاى زاهدانه.

در شعر عرب نيز اين نام به همين معنى به كار مى‏رفته است. شعرى از شاعر و حكيم و رئيس قبيله «أوس»، ابو قيس بن الأسلت انصارى (م 1 ه.) نقل كرده‏اند كه دعوتى است براى تأسيس دينى حنيف با ايمانى خالص‏

در شعر صخر، عيسويانى كه شراب مى‏نوشند، در اطراف يك حنيف جنجال به پا مى‏كنند. شارح، حنيف رامسلم معنى مى‏كند. هر چند «بوهل» اصرار دارد كه عبارت را مناسب زاهدى بداند كه از شرب شراب خوددارى مى‏كند

اما تطبيقش با يك مسلمان پاك اعتقاد روشن به نظر مى‏رسد.

ياقوت و ديگران‏ » نيز اشعارى نقل كرده ‏اند كه حنيف را مقابل كشيش عيسوى و حاخام يهودى قرار مى‏دهد و اصطلاحى است كه درست معنى مسلمان مى‏دهد.

اميّة بن ابى الصّلت (م 5 ه.) شاعر جاهلى طائف نيز سخن از دين حنيف گفته كه تنها دين رستگار روز رستاخيز است‏

اما ارزش بيشتر را شعر جران العود، شاعر كافر قبيله هوازن در نجد دارد. او در شعر از عابدى متحنّف سخن مى‏گويد كه نماز مى‏خواند. ذو الرّمه (م 117 ه.) هم شعرى درباره حنيفى دارد كه به هنگام نماز به جانب غرب بر مى‏گردد. بالاخره، نتيجه بررسى اين مى‏شود كه كلمه حنيف به طور كلى مسلمان معنى مى‏دهد.

در مورد ريشه كلمه «حنيف» :

در ميان دانشمندان اسلامى، مسعودى (م 346 ه.) صابئين را جزء حنفاء به شمار مى‏ آورد و ريشه اين كلمه را از سريانى حنيفو مى‏داند. اما در سريانى‏HanPo )جمعش‏HanPe ( معمولا كافر و يا فردى است كه داراى فرهنگ يونانى باشد. شايد اين مطلب از طريق ثابت بن قره (م 288) به مسعودى رسيده باشد، ولى اصولا مطالب و مواد سريانى را خيلى با احتياط بايد بررسى كرد. علت اصلى هم اين است كه اينها مربوط به صابئين حرّان مى‏شود و آنها تلاش داشتند كه خود را اهل كتاب معرفى كنند و در اين راه از چيزى خوددارى نمى‏كردند. اين كلمه در آرامى- كنعانى حنف بوده و معنى منافق و كافر داشته است. مسيحيان نيز آنرا به همين معنى به كار مى‏بردند. حتى پادشاه عيسوى اسپانيا در حدود سال 590 در نامه‏اى كه به سلطان المهاد نوشته همين اصطلاح را به كار برده است. تصادفا يعقوبى نيز در داستان شاؤل (طالوت) و داود، فلسطينى‏ها را حنفاء ستاره پرست مى‏خواند. ابن العبرى (م 685 ه) هم حنفه سريانى را در مورد صابئين به كار مى‏برد.

هرشفلد :. تحنّث عربى شده تحينوت‏Tehinnot و يا تحينوث به معنى نماز خدا عبرانى است‏

. ليال و داچ : مشتق از عبرى. از حبشى هم گفته‏اند. و لهاوزن يك عيسوى زاهد، دخويه به معنى كافر، مارگليوث به معنى يك مسلمان

نولد كه و بوهل مشتقّ از تحنّف و ريشه عبرى آنرا بكلى رد مى‏كنند.

علماى اسلامى

طبرى آبه معنى «تبرّر- فرمان بردارى كردن» حج، ختان، مخلص، و استقامت بر دين ابراهيم را هم حنيف خوانده‏اند. كسى را هم كه از دين باطل به اسلام تمايل كند حنيف گفته‏اند

. راغب اصفهانى (502 ه.) حنيف كسى است كه از ضلالت به استقامت (استوارى و هدايت) ميل كند.

ابن هشام تحنّث را از تحنّف مى‏گيرد. در تلفّظ عربى زياد اتفاق مى‏افتد كه حرف «ث» به «ف» تبديل شود. چنانكه «جدث» به معنى قبر «جدف» هم گفته مى‏شود. يا اينكه گاهى عرب به جاى ثمّ مى‏گويد: فمّ‏. بنابراين تحنث همان تحنف به معنى حنيف شدن و از حنفاء قرار گرفتن است.

ابوذر خشنى اين نظر را ردّ مى‏كند و مى‏گويد: إثم به معنى گناه است و تأثّم خروج از گناه را معنى مى‏دهد، زيرا گاهى باب تفعّل براى خروج از معناى فعل مى‏آيد. از اين جا حنث هم كه به معنى گناه است در باب تفعّل مى‏شود تحنّث و معنيش از گناه بيرون شدن خواهد بود و احتياجى به ابدال نخواهد بود

. مرحوم سيد محمّد فرزان (م 1390) ولى او هم همين نظر را داشت و مى‏گفت بنابراين در توجيه هرشفلد و همفكرانش نقطه ضعف آشكار است.

، از نظر تعيين اشخاص معيّنى كه چنين روشى داشته ‏اند

1-چهار نفر (ورقة بن نوفل و عبيد اللّه بن جحش و عثمان بن حويرث و زيد بن عمرو) انحراف مردم و پرستش بتان را سرزنش كردند و در جستجوى دين حقّ برخاستند. اينان تنها نبودند. از كسان زيادى‏ «27» با چنين روشى، بنام حنفاء، در

نام اين اشخاص جزء حنفاء آمده است: قسّ بن ساعدة الإيادى، زيد بن عمرو بن نفيل، اميّة بن ابى الصّلت، ارباب بن رئاب، سويد بن عامر المصطلقى، اسعد ابو كرب الحميرى، وكيع بن سلمة بن زهير الإيادى، عمير بن جندب الجهنّى، عدىّ بن زيد العبادى، ابو قيس صرمة بن ابى انس، سيف بن ذى يزن، ورقة بن نوفل القرشى، عامر بن الظّرب العدوانى، عبد الطانجة بن ثعلب، علاف بن شهاب، المتلمّس بن اميّه، زهير بن ابى سلمى، خالد بن سنان، عبد اللّه القضاعى، عبيد بن الابرص، كعب بن لؤى، ابو قيس صيفى بن الأسلت.

حنفاء مردمى‏بودند كه رسوم زمانه را قبول نداشتند، امّا قيام و اقدامى هم عليه آن نكرده‏اند حنفاء آئينى داشتند كه تنها براى خود برگزيده بودند. تكليف به ابلاغ در كار نبود. اگر هم از طرف آنها گاهى دعوتى شده باشد همراه با سخنى نرم و آرام و مهربان بوده، و اگر پيروانى هم داشته‏اند در حدود همان دوستان و همفكران خودشان بوده است.

رؤياى صادقه‏

نخستين چيزى كه بر رسول خدا آمد، رؤياى صالحه بود. در خواب چيزى نمى‏ديد جز اينكه چنان بود كه مى‏ديد و امير مؤمنان على (ع) فرمود: «رؤياى انبياء وحى است».

آغاز پيامبرى او كه خداوند خواست به او كرامت كند «رؤياى صادقه، صالحه» بود.

در احاديث از اين رؤيا به رؤياى صادقه، رؤياى حسنه‏ و يا رؤياى صالحه تعبير كرده‏. رؤيا در ميان خيل انبياء نقشى مؤثر داشته است. در كتب يهود هم با همه دست كاريها، هنوز اثر اين رؤيا را مى‏بينيم. در كتاب مقدس، اصطلاح بيننده خواب و ياKolem نيز در مورد نبى و يا معادل آن بكار رفته است‏ ، زيرا يكى از طرق درك وحى و الهام، رؤيا بود. يهوه صبايوت بر پاره‏اى از انبياء در رؤيا ظاهر شده و در خواب با ايشان سخن مى‏گفت‏. خداوند در رؤيا بر ابيملك ظاهر شد تا ساره را به ابراهيم برگرداند و در رؤياى شب بود كه به يعقوب خطاب رسيد. در روزگارى كه كلام خداوند نادر بود و رؤيا مكشوف نمى‏شد ، شبى براى نخستين بار خداوند با او سخن گفت‏. حزقيال و عاموس نيز در رؤيا نبوت خود را يافتند. يكى از تهديداتى كه‏بر فريبكاران و انبياء گمراه كننده بكار مى‏رود اين است كه رؤيا نبينند زيرا متقدّمان، رؤيا را اعلانى از اعلانات الهى مى‏دانستند و تفسير و تعبير آن طريقه‏ها داشت‏. در اين رؤياها، پيامبران حوادث آينده را مشاهده مى‏كردند. گاهى اين مشاهده صريح و روشن است و زمانى بدون تميز زمان است. چنانكه زمان حادثه روشن نيست‏.

در قرآن مجيد نيز به رؤياى پيامبران اشارتهاست.

ابراهيم (ع) در يكى از همين رؤياها بود كه فرمان ذبح پسر خود را دريافت داشت. يوسف سجده شمس و قمر و يازده كوكب را به خواب ديد (12: 4).

از رؤياهاى رسول خدا (ص) نيز در قرآن ياد شده، چنانكه او (ص) به خواب ديد كه با صحابه خود به مسجد الحرام رفته، بعضى سر تراشيده‏اند و برخى تقصير كرده‏اند، و خداوند صدق و حقيقت خواب رسول خدا را بعد آشكار ساخت (48: 27) و هم چنين رؤيائى كه براى آزمايش مردم بدو نموده شد (17: 60).

علقمه (م 62) مى‏گفت: انبياء قلوبشان نخست در خواب آماده مى‏شود تا بعد، وحى نزول يابد. در حديث آمده كه بعضى از رؤياها جزئى از نبوت‏ و يا نوعى از وحى و يا دوره آمادگى است.

وقتى عايشه مورد اتّهام قرار گرفت، خود را بسيار كوچكتر از آن يافت كه درباره او وحيى نزول يابد، تنها اميدش اين بود كه رسول خدا رؤيائى بيند كه خداوند او را از آن اتّهام تبرئه كرده باشد «».

اما اين كه وحى در خواب بر پيامبر اكرم نازل شده باشد مورد اختلاف نظر است.

مثلا بعضى نزول سوره كوثر را در خواب مى‏دانند كه رسول خدا پيش همه در مسجد بود كه رؤيائى ديد و خندان چشم گشود و مژده نزول سوره كوثر را داد همه اين را قبول ندارند. چه، سوره كوثر از آن پيش نازل شده بود و گذشته از آن، اگر هم حالى شبيه رؤيا دست داده باشد، يكى از حالات مخصوص وحى بوده است‏ ، نه رؤيائى كه در آن وحى نازل شده باشد. ولى ظهورات شبانه وحى‏ها در قرآن مورد گواهى است (مثلا إِنَّا أَنزَلْنَهُ فىِ لَيْلَةٍ مُّبَرَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنذِرِينَ(3) و إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فىِ لَيْلَةِ الْقَدْرِ(1)) و در اخبار نيز اشارات زيادى بدانها شده است‏.

به هر صورت، رؤياى صادقه از نوع وحى در خواب نبوده و اين همان دوره‏اى است كه رسول خدا بايد آماده مى‏شد تا وحى الهى را توسط جبريل امين دريافت دارد. و اين روشنى رؤيا را كنايه از تشعشع نورانى دانسته‏اند كه بر روح مقدسش منكشف مى‏گشت تا إفاضه روح القدس را بر او ممهّد نمايد. مدت اين احوال پيش از بعثت را سه سال و يا شش ماه و يا سه ماه دانسته ‏اند.

خواب پيامبر (ص) نيز از خوابها جداست كه فرمود:«تنام عينى و لا ينام قلبى» چشمم بخواب و دلم بيدار است‏

سنّ پيامبر (ص)

چهل سالگى سنّى است كه كمال انسانى و عقلانى شمرده شده و در آن سن عقل به نهايت صفا و اوج كمال خود مى‏رسد. در قرآن حكيم هم بدين مرحله از رشد اشاره‏اى است (وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَة). در حدود يك چنين سنّى وحى الهى بر پيامبر خدا نازل شده و او (ص) مأمور به تبليغ رسالتش گرديده‏ است‏

رسول خدا به روز دوشنبه‏اى‏ در هفدهم رمضان و يا 27 رجب (12 سال پيش از هجرت مطابق ششم اگوست و يا اول فوريه سال 610 ميلادى) به هنگامى كه چهل سال و شش ماه و هشت روز قمرى- سى و نه سال و سه ماه و هشت روز شمسى از عمر شريفش مى‏گذشت‏ ، مبعوث شد.

بعثت پيامبر اكرم (ص) پنج سال پس از بنيان مكه، بيست سال پس از سلطنت خسرو پرويز ساسانى، دويست سال پس از «يوم التّحالف» در ربذه‏ و به هنگام حكومت إياس بن قبيصه طائى بر حيره بود

بيشتر اخبار چهل سالگى را گفته‏اند، ولى در آن ميان 37 سالگى و از 41 تا 43 سالگى هم ديده مى‏شود

. در ماه بعثت نيز رمضان و رجب و ربيع الاول را هم ذكر كرده‏ اند.

هم چنانكه نخستين نزول جبرئيل را در 7، 14، 17، 18 و 24 رمضان و 3، 8 و 12 ربيع الاول و 27 رجب هم گفته ‏اند «8»، به روز شنبه يا يكشنبه و يا دوشنبه‏ «9». البته اقوال ديگرى هم هست.

ابن اسحاق با استناد به آيه شريفه:

«إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (8: 41) مى‏گويد: چون رسول خدا، صبح روز جمعه هفدهم رمضان در بدر با مشركان روبرو شد، بنابراين آغاز بعثت نيز چنين روزى بوده است‏.

اين احتمال البته پسنديده هست، ولى كافى نيست. چه، بيشتر ليلة القدر را كه قرآن در آن نازل شده و بعد باز بدان اشاره مى‏شود، در دهه آخر رمضان گرفته‏اند و آنرا شب 21 و يا 23 رمضان دانسته‏اند و اين قبيل احاديث با شب قدر بودن‏

هفدهم رمضان منافات دارد. گذشته از آن، آيه مورد استناد در اين مورد نصّ صريحى نيست كه نشان دهد يوم الفرقان و ليلة القدر كه قرآن در آن نازل شده هر دو يكى است. بلكه ظاهر آيه چنين مى‏نمايد: و آنچه فرو فرستاديم بر بنده خويش، از وحى و فرشتگان و پيروزى، در اين روزى كه به يارى خدا ميان حق و باطل، ميان اسلام و كفر براى نخستين بار جدائى پيدا شد، و پايه نيرومندى اسلام گذاشته شد.

علماى شيعه بعثت رسول اكرم را در 27 ماه مبارك رجب مى‏دانند

اختلاف اصلى هم بر سر احتساب ايام فترت وحى است. درست است كه قرآن در ماه رمضان نزولش آغاز شد، اما بعثت و نبّوت در 27 رجب بود. بعضى هم خواسته ‏اند ميان روايتهاى مختلفه جمع كنند كه وحى پيش از رمضان در خواب بوده و در رمضان در بيدارى‏ يك راه ديگر را هم گفته‏ اند كه نزول جمعى و كلى قرآن در ماه رمضان و آغاز بعثت در 27 رجب بوده است.

غار حراء

در اطراف مكّه بلندى‏هاى متعددى قرار گرفته كه اعراب آنها را «جبل» مى‏نامند.

يكى از آنها «ثبير» است و همانجاکه ابراهيم مى‏خواست فرزند خود اسماعيل را به فرمان خدا قربانى كند. هرمى شكل است و بلند. در مقابل آن كوه «نور» قرار گرفته. «جبل النور» كه از مكه همچون قلّه مخروطى تيزى در افق شمال شرقى مشاهده مى‏شود، طرف دست چپ كسى است كه به عرفات مى‏رود. در دو فرسخى مكه است. دويست گز ارتفاع دارد.. فضاى مسطّحى است تقريبا چهل گز كه از آنجا مسجد الحرام و خانه‏ هاى مكه پيداست. بر دامنه جنوب غربى كوه و به فاصله 160 متر از قله، غار كوچكى است كه به نام «غار حراء» (به كسرح) شناخته مى‏شود. اين غار به طرف شمال قرار گرفته و تا پنجاه گز مسافت دارد. در نزديكى غار دو تخته سنگ بزرگى چسبيده بهم است كه بايد به زحمت از گشادگى اندك ميان آن دو گذشت. اين غار بر اثر فرو ريختن مقدارى از تخته سنگها به وجود آمده، ديوارها و سقف آن سنگى و خوش تراش است. ارتفاع آن به اندازه يك قامت متوسط و فضاى آن به قدرى است كه يكنفر مى‏تواند در آن بخوابد. غار طورى قرار گرفته كه وقتى انسان در آن مى‏نشيند يا دراز مى‏كشد كعبه را مى‏بيند. خلوت در حراء سه امتياز دارد: خلوت است و تعبّد و نظر به خانه خدا. كف غار برخلاف ديوارها و سقف آن، مسطّح است و از شن نرم طلائى رنگ پوشيده شده. دشتى كه در سايه اين دو كوه قرار دارد بوته ‏هاى خار دار سنگواره ‏اى دارد و در امتداد افق، بيابان برهنه حجاز و رشته‏اى از قلّه‏هاى سنگى قرار گرفته است. پيامبر (ص) پس از بعثت نيز گاهى بدين غار مى‏رفت واز جمله در برگشتن از طائف بود كه سرى به اينجا زد و در اين غار مكثى فرمود.

آغاز وحى

«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ. خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ، الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ‏ (96: 1- 5)

(3) گفته ‏اند: چه بسا حكمت تكرار «اقرأ» اشاره به انحصار ايمان در سه امر است: گفتار، كردار، نيّت (انديشه). وحى نيز شامل سه چيز مى‏گردد: توحيد، احكام، قصص. (شرح المواهب) و سه بار فشار اشاره است به شدائد سه گانه‏اى كه بر رسول خدا انجام گرفت و بعد از آن فرج رخ داد. اوّلى فشار قريش و رفتن حضرتش به شعب بود. دومى اجتماع قريش براى قتل او بود و سومى خروج از ولايتى بود كه بيش از همه جا دوست مى‏داشت. سهيلى.

مى‏گويند: اين حادثه سحر روز دوشنبه هفدهم و يا چهاردهم ماه رمضان سيزده سال پيش از هجرت.

واقعا نمى‏توان گفت كه در آن حديث، اين نخستين وحى به خواب است و يا بيدارى و اگر هم بخواهيم به اصطلاح، جمع بين دو حديث بكنيم لا بد بايد بگوئيم كه نزول جبرئيل در آغاز در خواب پيامبر بوده و ابلاغ وحى در بيدارى‏

احادیث نقل شده دراین باره

1-اين حديث را عبيد بن عمير براى عبد اللّه بن زبير (1- 73 ه.) نقل مى‏كند. وهب بن- كيسان (م 127 ه.) كه در آنجا حضور داشته بعد براى ديگران مى‏گويد. عبيد از اكابر تابعين مكّى است. در عهد رسول خدا (ص) زاده شد و در 68 ه. وفات يافت. از رسول خدا مستقيما چيزى نشنيده و بيشتر از ابىّ و عمر و ساير صحابه نقل مى‏كند. اما اين حديث را سند نمى‏دهد. مى‏گويد پيامبر فرمود، اما نمى‏گويد خود او از كه شنيده؟ در نتيجه اين حديث «مرسله» است. يعنى حديثى است كه نام صحابئى كه از شخص پيامبر شنيده باشد در آن نيامده. البته عبيد از روات‏شش گانه است‏ ، او را «ثقه» دانسته‏اند ، ولى گاهى هم مورد سرزنش قرار گرفته است‏

2-روايت صحيحين كه از عايشه (9 ق. ه.- 58 ه.) نقل شده، مسند و مرفوع است و معتبرتر مى‏باشد. البته عايشه به هنگام نزول وحى هنوز زاده نشده بود و خود شاهد نبوده (در سال دوم هجرت زوجه رسول خدا شد)، ولى لا بد از رسول خدا و يا از يكى از صحابه شنيده است‏ فرق اساسى كه با اين روايت عبيد دارد يكى همان عدم ذكر خواب يا بيدارى است و ديگر اينكه از رؤيت جبرئيل در آسمان چيزى نمى‏گويد.

3-روايت ديگرى را هم طبرى از عبد اللّه بن شداد بن الهاد نقل مى‏كند كه تقريبا تلخيص روايت عايشه است. عبد اللّه از اكابر تابعين و روات ستّه؛ ثقه، فقيه و كثير الحديث است‏. او از خواص اصحاب امير مؤمنان على بود و در جنگ نهروان كشته شد (82 ه.). به هر صورت، آن حديث هم مرسله است و نام صحابى را ندارد.

4- ابو موسى اشعرى (21- 44 ه.)، مجاهد (102 ه.) و زهرى (124 ه.) هم در اين باره چيزى نقل كرده‏اند. در ميان محدّثان شيعه، ابن- شهرآشوب (588 ه.) «17» و مجلسى (1111 ه.) «18» هم اين حديث را نقل كرده‏اند ولى سند آنرا بدست نداده‏اند.

در مورد كلمه «إقرأ» : برخی«بخوان» ترجمه مى‏كنند و اين مطلب موجب سوء استفاده بعضى از مستشرقان شده كه مى‏خواهند ناخوانا بودن پيامبر (ص) را طرد كنند در صورتى كه، برخى : إقرأ را بلّغ معنى مى‏كنند، يعنى تبليغ كن، ابلاغ كن، كه در بحث «امّى» بودن پيامبر دوباره بدان مى‏رسيم‏

جبرئيل امين‏

يكى از چهار فرشته مقّرب است كه عبارتند از جبرائيل، ميكائيل، اسرافيل و عزرائيل و هر يك وظيفه‏اى خاصّ دارند. نامش در عربى ده گونه تلفّظ شده است‏ معمولا مفسّران اسلامى جبرئيل را به معنى عبد اللّه مى‏ گيرند امّا در ميان‏ يهوديان و مسيحيان «گابريل‏Gabriel ­ به معنى مرد خدا و مظهر قدرت خداست.

او دو بار بر دانيال نبى (حدود 167 ق. م.) فرستاده شده، يكبار رؤيائى را تعبير مى‏كند و بار دوم تا هفتاد هفته (سال) را براى او پيشگوئى مى‏كندمژده تولد يحيى‏ (ع) را به زكريا مى‏دهد و تولّد عيسى (ع) را به مريم بشارت مى‏گويد. او خود را چنين معرفى مى‏كند: «من جبرائيل هستم كه در حضور خدا مى‏ايستم». در ميان فرشتگان بزرگترين پيام آور خداوند و دومين چهار فرشته بزرگ است‏. غالبا همراه ميكائيل به نام بزرگترين فرشتگان ياد مى‏شود. با دو فرشته ديگر به ديدار ابراهيم رفت‏ و مى‏خواست او را از آتش نجات دهد. در ضمائم تورات (آپو كريفا) تنها در رساله خنوخ نام او با سه فرشته ديگر مى‏آيد ...و خداوند او را براى مجازات مردم گمراه مى‏فرستد. او در اين رساله يكى از شش و يا هفت فرشته نگهبان بهشت است‏.

اما در قرآن مجيد، فرشته وحى، پيك محترمى است كه در نزد خداوند امين است و مكانتى دارد و در ميان فرشتگان مطاع و فرمانرواست. طبق بيان قرآن فرشته‏اى است داراى وجود و شعور و اراده مستقل.

در آغاز به نام «رسول كريم». سفير بزرگوار و «روح الامين» «روح» و «رسول ربّ» «روح القدس» و بالاخره نام «جبريل» در آخر سوره بقره (حدود سال دهم هجرت)همان نام «روح القدس» تكرار مى‏گردد.

رسول خدا دوبار او را به صورت اصلى مى‏بيند (تکویروَ لَقَدْ رَءَاهُ بِالْأُفُقِ المُْبِينِ(23)والنجموَ لَقَدْ رَءَاهُ نَزْلَةً أُخْرَى‏(13))او مأمور آوردن وحى (الشعراعَلىَ‏ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ(194)) و حامى رسول خدا بود (تحریموَ الْمَلَئكَةُ بَعْدَ ذَالِكَ ظَهِيرٌ(4)).

سوگند كه اين «رسول كريم»، «ذى قوه» است و نزد خدا جاه و منزلتى دارد. از مقربان نزديك خداست. فرشتگان ديگر از او پيروى مى‏كنند و او خود امين است، امين وحى است. پيامبر او را در افق آشكارا ديده ... اين پيام آور الاهى، گاهى به روح، گاهى به «رسول رب» و يا «روح القدس» ياد شده، و وقتى هم نامش «جبرئيل» ذكر گشته، و بالاخره باز همان «روح القدس» تكرار شده ... (تکویر: 15- 23).

پس اگر در دوران مكّه، نامش به صورت «جبرئيل» نيامده و در دوره مدينه دو بار بدين نام خوانده شده،

در آخر سوره بقره و به حدود سال دهم هجرت باز از او به نام «روح القدس» ياد شده، همان نامى كه در حدود سال هفتم بعثت و شش سال مانده به هجرت از او ياد شده بود؟

يهود (يا لااقل يهود مدينه) جبرئيل را دشمن مى‏داشتند، زيرا به عقيده آنها او عذاب مى‏آورد، و به همين دليل، چون او حامل وحى بوده نه ميكائيل، پس آنها حاضر نشدند كه مسلمان شوند (بقره :قُلْ مَن كاَنَ عَدُوًّا لِّجِبرِْيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلىَ‏ قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقًا لِّمَا بَينْ‏َ يَدَيْهِ وَ هُدًى وَ بُشْرَى‏ لِلْمُؤْمِنِينَ(97)مَن كاَنَ عَدُوًّا لِّلَّهِ وَ مَلَئكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبرِْيلَ وَ مِيكَئلَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِّلْكَافِرِينَ(98)).

آيا روح الامين و روح القدس، هر دو يكى و همان جبرئيل است يا نه؟

برخى قائل به تميز بودند و روح القدس را در عالم ملكوتى داراى مرتبتى بزرگتر از جبرئيل مى‏دانستند. در صورتى كه فيلسوفان اسلامى، فرشتگان را تجسّمى از قوه مدركه عالم دانند كه در اولين مرحله تكوين كائنات از مبدء الهى صادر شده‏اند. و بالاخره به اعتقاد متكلمان، روح الامين و روح القدس، القاب جبرئيل هستند و همه اين اسامى يك مسمّى دارند.

جبرئيل، روح الامين، امين وحى، روح و روح القدس همه اسم فرشته حامل وحى است. در ميان اين فيلسوفان، فارابى نيز روح الامين و روح القدس را يكى گرفته و هر دو را همان «عقل فعّال» مى‏نامد. به عقيده او كسى كه به مرتبه اعلاى روحانى و معنوى مى‏رسد مى‏تواند ميان روح خويش و عقل فعّال جمع كند يعنى بى‏واسطه به عقل فعال اتصال يابد و چون عقل فعّال از «علت اولى» فيض مى‏گيرد، پس چنين كسى بواسطه عقل فعّال از «مبدء اولى» فيض خواهد گرفتاصولا جبرئيل در نبوّت پيامبران نقشى مهمّ و اساسى داشته است. خداوند هرگز پيامبرى نفرستاد جز اينكه جبرئيل «ولىّ» او بود. به آدم پس از هبوط 21 صحيفه وحى كرد. كشاورزى و كار با آهن و حروف الفباء و مناسك حجّ را به او آموخت. او را به توبه امر فرمود. به نوح كشتى سازى آموخت. ابراهيم را از آتش نجات داد. قوم لوط را او هلاك كرد. مبارزه با ساحران را به موسى آموخت.خروج از مصر را او رهبرى كرد. (در خروج از مصر او بر روى اسب سپيد پائى ظاهر شد و مصريان را وارد درياى سرخ كرد تا غرق شدند. قبضه‏اى از اثر او در گوساله سامرى به كار رفت). فلاخن اندازى و زره سازى را به داود آموخت تا شاؤول را شكست دهد. مزامير را او به داود آموخت.

در مورد رسول خدا در روايات و اخبار، بخصوص در مورد وحى، تصريح شده كه واسطه وحى او بوده است. (جبرئيل در كودكى سينه پيغمبر را به آب زمزم شستشو داده‏ ، وضو گرفتن‏ و اوقات نماز و تعداد ركعات آنرا او به نبى تعليم داد. در شب معراج همراه پيامبر بود، تا به جائى رسيدند كه ديگر جبرئيل اظهار عجز كرد و از رفتن واماند و گفت: اگر گامى ديگر بردارم خواهم سوخت‏.اما پيامبر از آنجا هم گذشت تا به مرتبه «قاب قوسين او ادنى» رسيد. از آن هم در گذشت و مقام تدلّى پيش آمد.

جبرئيل هميشه با رسول خدا بوده، تنها سه سال را گفته‏اند كه اسرافيل قرين وى بوده است‏. هر شب ماه رمضان به ديدار نبى (ص) مى‏آمد و قرآن را تا جائى كه نازل شده بود با پيامبر اكرم مقابله مى‏كرد. پيامبر دو سه بار او را به صورت اصلى خود رؤيت كرده است‏. قرآن نيز رؤيت فرشته وحى را در دو جا شهادت مى‏دهد: « (نجم3-15) جاى ديگرى فرمود: تکویرذِى قُوَّةٍ عِندَ ذِى الْعَرْشِ مَكِينٍ(20)مُّطَاعٍ ثمَ‏َّ أَمِينٍ(21)وَ مَا صَاحِبُكمُ بِمَجْنُونٍ(22)وَ لَقَدْ رَءَاهُ بِالْأُفُقِ المُْبِينِ(23)).

اما بيشتر اوقات وحى شنيده مى‏شد و خود جبرئيل ديده نمى‏شد. قیامت(لَا تحَُرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ(16)إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَ قُرْءَانَهُ(17)

فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْءَانَهُ(18)ثمُ‏َّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ(19)كلاََّ بَلْ تحُِبُّونَ الْعَاجِلَةَ(20)اضافه بر آن، در تمام آياتى كه با «قل» «بگو» شروع مى‏شود، توان گفت كه وحى شفاهى و شنيدنى بوده، يعنى‏فرشته وحى ديده نمى‏شده اما وحى شنيده شده و ضبط گرديده است. قسمتى ديگر از اين نوع وحى‏ها را در سيره رسول خدا و يا كتب حديث باز گفته‏اند كه از آنجا مى‏شود آنها را استخراج كرد.

گفتيم كه جبرئيل حامى و نگهبان حضرتش بود. وقتى يهود در طعامش سحر كردند، اين جبرئيل بود كه از او دفع بلا مى‏خواست‏ هر وقت رسول خدا شكايتى داشت، او دلدارى مى‏داد و بدى را دور مى‏كرد. در محضر رسول، حضورى چون بندگان داشت‏ مى‏گويند

اشعار چندى از ورقة بن نوفل، عمران بن حطّان، ابو العباس و حسّان درباره جبرئيل (بخصوص در غزوه بدر) نقل كرده ‏اند.


برچسب‌ها: علوم قرآن, تاریخ قرآن, علوم قرآنی
.: Weblog Themes By Pichak :.





در اين وبلاگ
در كل اينترنت
چاپ این صفحه
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک