آغاز وحى گوشه گيريها «تحنّث»
چند سالى پيش از بعثت، هر چند گاه يكبار چند شب و يا به هر سالى يكماه را در غار حراء مجاور و معتكف مىگشت.
اين شهادت قرآن است :
«ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ از آن پيش كه وحى به تو رسد تو نمىدانستى كه كتاب چيست و ايمان كدام است و ليكن ما آن را نورى گردانيديم تا هر كه را از بندگان خود بخواهيم بدان نور هدايت كنيم. و اينك تو خلق را به راه راست هدايت مىكنى.»«وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ و تو از اين پيش نمىتوانستى كتابى خواند و خطى بدست خود نوشت تا مبطلان در نبوت تو شك كنند.»
پس، پيش از وحى، او نه كتاب مىدانست و نه هدايت خلق را مىخواست. او بهيچوجه آمادگى دريافت وحى را نداشت و به همين جهت نخستين وحى را با نگرانى و هراس دريافت. چه، نزول وحى ناگهانى بود و انتظار آن را نداشت. خود اميد اينكه مورد نزول وحى قرار گيرد نداشت.:
«وَ ما كُنْتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقى إِلَيْكَ الْكِتابُ، إِلَّا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ، فَلا تَكُونَنَّ ظَهِيراً لِلْكافِرِينَ «اى رسول! تو خود اميد آن كه اين كتاب بر تو نازل شود نداشتى، جز اينكه رحمتى از پروردگارت بود، پس هيچگاه به كافران يارى مكن.»بنابراين كوچكترين اميدى به دعوت مردم نداشت، نه قبل از عزلتش و نه در خلال آن، و اين اخلاص مطلق نبى را مىرساند و بس.
باز شهادتى روشنتر داريم آنجا كه فرمود:«وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ، قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ، قُلْ ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِي، إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا ما يُوحى إِلَيَّ إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ. قُلْ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أَدْراكُمْ بِهِ، فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ، أَ فَلا تَعْقِلُونَ
پيامبر (ص) پيش از آن به يچوجه به دعوت مردم فكر نمىكرد و اگر فرمان الهى نبود آيات قرآن را حتى به روزهاى بعد، بر آن مردم نمى خواند. تمام آنچه بود در آن روزها، استغراق در خدا و آثار عظمت و نعمتهاى او بود. انديشه درباره آفرينش و آفريدگار و يگانگى او و نظام دستگاه خلقت مى توانست وجود او را پر كند. - وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ جز اين بود كه كوهها و پرندگان، هم آواى داود مىشدند؟ (34: 10).
ظاهرا پس از بعثت بايد پيامبر ص) «تحنّث» در غار حراء را ترك كرده باشد. چون اين سنّت شرعى نبود و از آن به بعد هر سال دهه اوّل و يا اواسط و يا آخر ماه رمضان را در مسجد اعتكاف مىكرد در آن موقع اين گوشه گيريها، دورى از جامعه جاهلى و پرهيز از رسوم و عادات آنها بود، ولى در دوره اسلامى، آن «اعتكاف» بود و در مسجد انجام مىشد. زيرا دوره دعوت جامعه به حق و مقاومت در راه حق بود كه فرار از معركه به خلوت و غار، شيوه انبياء و مسلمين نيست.
اين گوشه گيري ها را قريش «تحنّث» مى خواند و در بعضى از روايات آمده كه عبد المطلب نياى پيامبر (ص) براى نخستين بار در غار حراء، ماه رمضان را تحنّث گزيد. چون ماه رمضان مى رسيد، وى به حراء مىرفت و مساكين را غذا مى داد. از آن پس ديگرانى چون ورقة بن نوفل و ابو اميّة بن مغيرة از او پيروى كرده و تا پايان ماه در آنجا مىماندند. شايد هم كه آنها در يك نقطه مثل حراء جمع نمىشدند، اما در ماه رمضان بود كه انزوا مىگرفتند. اين انزواى يك ماهه حاكى از احترام آن مردم به ماه رمضان بوده و شايد نشانهاى از آن باشد كه اين عادت سابقه و ريشه قديم ترى داشته است. آنها كه چنين روشى برگزيده بودند و به طور كلى آنها كه با بت پرستى مخالفتى داشتند آنها را حنفاء و يا احناف (جمع حنيف) مىخواندند.اما اينها كه بودند و جريان از چه قرار بود؟
حنيف
1-عده اى معتقد به عربى بودن كلمه حنيف و اصيل بودن جريان حنيفيّت در عرب پيش از اسلام بوده و 2-برخى نيز اين كلمه را از اصلى سريانى يا عبرى يا حبشى ... دانسته و جريان حنيف بودن را تحت تأثير روشهاى يهودى- مسيحى دانستهاند.
3- بعضى هم اعتقاد به تشكّل و سازمان داشتن اين جريان داشته اند و دستهاى هم بر خلاف آن هستند.
حنيف در آثار اسلامى به معنى پيرو دين توحيدى اصيل و درست است.
در قرآن: اين كلمه ده بار و جمع آن «حنفاء» دو بار در قرآن مجيد آمده است:
حنيف بخصوص در مورد حضرت ابراهيم (ع) به كار رفته كه حنيف و مسلم بود. نه يهودى بود و نه نصرانى. در پرستش خالصانه خدا فردى نمونه بود به اهل كتاب و به رسول خدا و پيروانش نيز امر شده كه خداوند را مانند حنفاء پرستش نمايند، نه چون مشركان و بت پرستان پهلوى هم قرار گرفتن ساده حنيف و مسلم (در آيه 67 آل عمران) كافى است كه نشان دهد اين كلمه نام خاص دسته مذهبى معيّنى نبوده، چنانكه «حنفاء للّه» نيز آنرا تأييد مى كند. پس وجود حنيفيّت به عنوان يك سازمان متشكّل، پيش از اسلام (چنانكه اسپرنگر مدعى است) در قرآن تأييد نمى شود. آيه سىام روم از اين جهت اهميّت خاصى دارد. وقتى گفته مىشود: «پس تو (اى رسول) روى به دين حنيفى آور كه خداوند فطرت خلق را بر آن نهاده، تبديلى در خلق خدا نيست. اين است دين استوار» (هم چنين روشنگر آن خواهد بود كه حنيفيّت در برابر بت پرستى و مذاهبى است كه بعدها به وجود آمده و دچار تحريف شدهاند و خود مذهب اصيل، ذاتى، فطرى و خالص اوّلى است. اين آيه مسلّما مكّى است و در حدود سال نهم بعثت و چهار سال پيش از هجرت نازل شده و كاملا نظر آنهائى را ردّ مىكند كه مىگويند بعد از اين كه نبىّ
اكرم در مدينه از ايمان يهود مدينه نااميد شد، آيات مربوط به حنيفيّت ابراهيم نازل گرديد. مىبينيد كه سالها پيش از هجرت امر به پيروى از دين فطرى حنيف تأكيد شده است. البته آيات ديگرى هم اين نظر را تأييد مىكنند.
ضمنا در آيه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ» گفتهاند كه عبد اللّه بن مسعود از صحابه آنرا به صورت انّ الدّين عند اللّه الحنيفية قرائت مىكرده است. يعنى دين در نزد خداوند حنيفيّت است. اين، يعنى از اسلام به نام حنيفيت ياد كرده است و نمىتوان فرض كرد كه ابن مسعود اين نام را خود وضع كرده باشد.. حنيف گاهى معادل كلمه مسلم به كار رفته و حنيفيّت (و گاهى حنيفيّت) براى دين ابراهيم و يا اسلام خيلى رواج بيشترى داشته. در احاديث آمده كه پيامبر فرمود: «بعثت بالحنيفيّة السّمحة» مبعوث شدم به دين حنيف آسان. يعنى به دين آسانى در برابر آن جنبشهاى زاهدانه.
در شعر عرب نيز اين نام به همين معنى به كار مىرفته است. شعرى از شاعر و حكيم و رئيس قبيله «أوس»، ابو قيس بن الأسلت انصارى (م 1 ه.) نقل كردهاند كه دعوتى است براى تأسيس دينى حنيف با ايمانى خالص
در شعر صخر، عيسويانى كه شراب مىنوشند، در اطراف يك حنيف جنجال به پا مىكنند. شارح، حنيف رامسلم معنى مىكند. هر چند «بوهل» اصرار دارد كه عبارت را مناسب زاهدى بداند كه از شرب شراب خوددارى مىكند
اما تطبيقش با يك مسلمان پاك اعتقاد روشن به نظر مىرسد.
ياقوت و ديگران » نيز اشعارى نقل كرده اند كه حنيف را مقابل كشيش عيسوى و حاخام يهودى قرار مىدهد و اصطلاحى است كه درست معنى مسلمان مىدهد.
اميّة بن ابى الصّلت (م 5 ه.) شاعر جاهلى طائف نيز سخن از دين حنيف گفته كه تنها دين رستگار روز رستاخيز است
اما ارزش بيشتر را شعر جران العود، شاعر كافر قبيله هوازن در نجد دارد. او در شعر از عابدى متحنّف سخن مىگويد كه نماز مىخواند. ذو الرّمه (م 117 ه.) هم شعرى درباره حنيفى دارد كه به هنگام نماز به جانب غرب بر مىگردد. بالاخره، نتيجه بررسى اين مىشود كه كلمه حنيف به طور كلى مسلمان معنى مىدهد.
در مورد ريشه كلمه «حنيف» :
در ميان دانشمندان اسلامى، مسعودى (م 346 ه.) صابئين را جزء حنفاء به شمار مى آورد و ريشه اين كلمه را از سريانى حنيفو مىداند. اما در سريانىHanPo )جمعشHanPe ( معمولا كافر و يا فردى است كه داراى فرهنگ يونانى باشد. شايد اين مطلب از طريق ثابت بن قره (م 288) به مسعودى رسيده باشد، ولى اصولا مطالب و مواد سريانى را خيلى با احتياط بايد بررسى كرد. علت اصلى هم اين است كه اينها مربوط به صابئين حرّان مىشود و آنها تلاش داشتند كه خود را اهل كتاب معرفى كنند و در اين راه از چيزى خوددارى نمىكردند. اين كلمه در آرامى- كنعانى حنف بوده و معنى منافق و كافر داشته است. مسيحيان نيز آنرا به همين معنى به كار مىبردند. حتى پادشاه عيسوى اسپانيا در حدود سال 590 در نامهاى كه به سلطان المهاد نوشته همين اصطلاح را به كار برده است. تصادفا يعقوبى نيز در داستان شاؤل (طالوت) و داود، فلسطينىها را حنفاء ستاره پرست مىخواند. ابن العبرى (م 685 ه) هم حنفه سريانى را در مورد صابئين به كار مىبرد.
هرشفلد :. تحنّث عربى شده تحينوتTehinnot و يا تحينوث به معنى نماز خدا عبرانى است
. ليال و داچ : مشتق از عبرى. از حبشى هم گفتهاند. و لهاوزن يك عيسوى زاهد، دخويه به معنى كافر، مارگليوث به معنى يك مسلمان
نولد كه و بوهل مشتقّ از تحنّف و ريشه عبرى آنرا بكلى رد مىكنند.
علماى اسلامى
طبرى آبه معنى «تبرّر- فرمان بردارى كردن» حج، ختان، مخلص، و استقامت بر دين ابراهيم را هم حنيف خواندهاند. كسى را هم كه از دين باطل به اسلام تمايل كند حنيف گفتهاند
. راغب اصفهانى (502 ه.) حنيف كسى است كه از ضلالت به استقامت (استوارى و هدايت) ميل كند.
ابن هشام تحنّث را از تحنّف مىگيرد. در تلفّظ عربى زياد اتفاق مىافتد كه حرف «ث» به «ف» تبديل شود. چنانكه «جدث» به معنى قبر «جدف» هم گفته مىشود. يا اينكه گاهى عرب به جاى ثمّ مىگويد: فمّ. بنابراين تحنث همان تحنف به معنى حنيف شدن و از حنفاء قرار گرفتن است.
ابوذر خشنى اين نظر را ردّ مىكند و مىگويد: إثم به معنى گناه است و تأثّم خروج از گناه را معنى مىدهد، زيرا گاهى باب تفعّل براى خروج از معناى فعل مىآيد. از اين جا حنث هم كه به معنى گناه است در باب تفعّل مىشود تحنّث و معنيش از گناه بيرون شدن خواهد بود و احتياجى به ابدال نخواهد بود
. مرحوم سيد محمّد فرزان (م 1390) ولى او هم همين نظر را داشت و مىگفت بنابراين در توجيه هرشفلد و همفكرانش نقطه ضعف آشكار است.
، از نظر تعيين اشخاص معيّنى كه چنين روشى داشته اند
1-چهار نفر (ورقة بن نوفل و عبيد اللّه بن جحش و عثمان بن حويرث و زيد بن عمرو) انحراف مردم و پرستش بتان را سرزنش كردند و در جستجوى دين حقّ برخاستند. اينان تنها نبودند. از كسان زيادى «27» با چنين روشى، بنام حنفاء، در
نام اين اشخاص جزء حنفاء آمده است: قسّ بن ساعدة الإيادى، زيد بن عمرو بن نفيل، اميّة بن ابى الصّلت، ارباب بن رئاب، سويد بن عامر المصطلقى، اسعد ابو كرب الحميرى، وكيع بن سلمة بن زهير الإيادى، عمير بن جندب الجهنّى، عدىّ بن زيد العبادى، ابو قيس صرمة بن ابى انس، سيف بن ذى يزن، ورقة بن نوفل القرشى، عامر بن الظّرب العدوانى، عبد الطانجة بن ثعلب، علاف بن شهاب، المتلمّس بن اميّه، زهير بن ابى سلمى، خالد بن سنان، عبد اللّه القضاعى، عبيد بن الابرص، كعب بن لؤى، ابو قيس صيفى بن الأسلت.
حنفاء مردمىبودند كه رسوم زمانه را قبول نداشتند، امّا قيام و اقدامى هم عليه آن نكردهاند حنفاء آئينى داشتند كه تنها براى خود برگزيده بودند. تكليف به ابلاغ در كار نبود. اگر هم از طرف آنها گاهى دعوتى شده باشد همراه با سخنى نرم و آرام و مهربان بوده، و اگر پيروانى هم داشتهاند در حدود همان دوستان و همفكران خودشان بوده است.
رؤياى صادقه
نخستين چيزى كه بر رسول خدا آمد، رؤياى صالحه بود. در خواب چيزى نمىديد جز اينكه چنان بود كه مىديد و امير مؤمنان على (ع) فرمود: «رؤياى انبياء وحى است».
آغاز پيامبرى او كه خداوند خواست به او كرامت كند «رؤياى صادقه، صالحه» بود.
در احاديث از اين رؤيا به رؤياى صادقه، رؤياى حسنه و يا رؤياى صالحه تعبير كرده. رؤيا در ميان خيل انبياء نقشى مؤثر داشته است. در كتب يهود هم با همه دست كاريها، هنوز اثر اين رؤيا را مىبينيم. در كتاب مقدس، اصطلاح بيننده خواب و ياKolem نيز در مورد نبى و يا معادل آن بكار رفته است ، زيرا يكى از طرق درك وحى و الهام، رؤيا بود. يهوه صبايوت بر پارهاى از انبياء در رؤيا ظاهر شده و در خواب با ايشان سخن مىگفت. خداوند در رؤيا بر ابيملك ظاهر شد تا ساره را به ابراهيم برگرداند و در رؤياى شب بود كه به يعقوب خطاب رسيد. در روزگارى كه كلام خداوند نادر بود و رؤيا مكشوف نمىشد ، شبى براى نخستين بار خداوند با او سخن گفت. حزقيال و عاموس نيز در رؤيا نبوت خود را يافتند. يكى از تهديداتى كهبر فريبكاران و انبياء گمراه كننده بكار مىرود اين است كه رؤيا نبينند زيرا متقدّمان، رؤيا را اعلانى از اعلانات الهى مىدانستند و تفسير و تعبير آن طريقهها داشت. در اين رؤياها، پيامبران حوادث آينده را مشاهده مىكردند. گاهى اين مشاهده صريح و روشن است و زمانى بدون تميز زمان است. چنانكه زمان حادثه روشن نيست.
در قرآن مجيد نيز به رؤياى پيامبران اشارتهاست.
ابراهيم (ع) در يكى از همين رؤياها بود كه فرمان ذبح پسر خود را دريافت داشت. يوسف سجده شمس و قمر و يازده كوكب را به خواب ديد (12: 4).
از رؤياهاى رسول خدا (ص) نيز در قرآن ياد شده، چنانكه او (ص) به خواب ديد كه با صحابه خود به مسجد الحرام رفته، بعضى سر تراشيدهاند و برخى تقصير كردهاند، و خداوند صدق و حقيقت خواب رسول خدا را بعد آشكار ساخت (48: 27) و هم چنين رؤيائى كه براى آزمايش مردم بدو نموده شد (17: 60).
علقمه (م 62) مىگفت: انبياء قلوبشان نخست در خواب آماده مىشود تا بعد، وحى نزول يابد. در حديث آمده كه بعضى از رؤياها جزئى از نبوت و يا نوعى از وحى و يا دوره آمادگى است.
وقتى عايشه مورد اتّهام قرار گرفت، خود را بسيار كوچكتر از آن يافت كه درباره او وحيى نزول يابد، تنها اميدش اين بود كه رسول خدا رؤيائى بيند كه خداوند او را از آن اتّهام تبرئه كرده باشد «».
اما اين كه وحى در خواب بر پيامبر اكرم نازل شده باشد مورد اختلاف نظر است.
مثلا بعضى نزول سوره كوثر را در خواب مىدانند كه رسول خدا پيش همه در مسجد بود كه رؤيائى ديد و خندان چشم گشود و مژده نزول سوره كوثر را داد همه اين را قبول ندارند. چه، سوره كوثر از آن پيش نازل شده بود و گذشته از آن، اگر هم حالى شبيه رؤيا دست داده باشد، يكى از حالات مخصوص وحى بوده است ، نه رؤيائى كه در آن وحى نازل شده باشد. ولى ظهورات شبانه وحىها در قرآن مورد گواهى است (مثلا إِنَّا أَنزَلْنَهُ فىِ لَيْلَةٍ مُّبَرَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنذِرِينَ(3) و إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فىِ لَيْلَةِ الْقَدْرِ(1)) و در اخبار نيز اشارات زيادى بدانها شده است.
به هر صورت، رؤياى صادقه از نوع وحى در خواب نبوده و اين همان دورهاى است كه رسول خدا بايد آماده مىشد تا وحى الهى را توسط جبريل امين دريافت دارد. و اين روشنى رؤيا را كنايه از تشعشع نورانى دانستهاند كه بر روح مقدسش منكشف مىگشت تا إفاضه روح القدس را بر او ممهّد نمايد. مدت اين احوال پيش از بعثت را سه سال و يا شش ماه و يا سه ماه دانسته اند.
خواب پيامبر (ص) نيز از خوابها جداست كه فرمود:«تنام عينى و لا ينام قلبى» چشمم بخواب و دلم بيدار است
سنّ پيامبر (ص)
چهل سالگى سنّى است كه كمال انسانى و عقلانى شمرده شده و در آن سن عقل به نهايت صفا و اوج كمال خود مىرسد. در قرآن حكيم هم بدين مرحله از رشد اشارهاى است (وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَة). در حدود يك چنين سنّى وحى الهى بر پيامبر خدا نازل شده و او (ص) مأمور به تبليغ رسالتش گرديده است
رسول خدا به روز دوشنبهاى در هفدهم رمضان و يا 27 رجب (12 سال پيش از هجرت مطابق ششم اگوست و يا اول فوريه سال 610 ميلادى) به هنگامى كه چهل سال و شش ماه و هشت روز قمرى- سى و نه سال و سه ماه و هشت روز شمسى از عمر شريفش مىگذشت ، مبعوث شد.
بعثت پيامبر اكرم (ص) پنج سال پس از بنيان مكه، بيست سال پس از سلطنت خسرو پرويز ساسانى، دويست سال پس از «يوم التّحالف» در ربذه و به هنگام حكومت إياس بن قبيصه طائى بر حيره بود
بيشتر اخبار چهل سالگى را گفتهاند، ولى در آن ميان 37 سالگى و از 41 تا 43 سالگى هم ديده مىشود
. در ماه بعثت نيز رمضان و رجب و ربيع الاول را هم ذكر كرده اند.
هم چنانكه نخستين نزول جبرئيل را در 7، 14، 17، 18 و 24 رمضان و 3، 8 و 12 ربيع الاول و 27 رجب هم گفته اند «8»، به روز شنبه يا يكشنبه و يا دوشنبه «9». البته اقوال ديگرى هم هست.
ابن اسحاق با استناد به آيه شريفه:
«إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (8: 41) مىگويد: چون رسول خدا، صبح روز جمعه هفدهم رمضان در بدر با مشركان روبرو شد، بنابراين آغاز بعثت نيز چنين روزى بوده است.
اين احتمال البته پسنديده هست، ولى كافى نيست. چه، بيشتر ليلة القدر را كه قرآن در آن نازل شده و بعد باز بدان اشاره مىشود، در دهه آخر رمضان گرفتهاند و آنرا شب 21 و يا 23 رمضان دانستهاند و اين قبيل احاديث با شب قدر بودن
هفدهم رمضان منافات دارد. گذشته از آن، آيه مورد استناد در اين مورد نصّ صريحى نيست كه نشان دهد يوم الفرقان و ليلة القدر كه قرآن در آن نازل شده هر دو يكى است. بلكه ظاهر آيه چنين مىنمايد: و آنچه فرو فرستاديم بر بنده خويش، از وحى و فرشتگان و پيروزى، در اين روزى كه به يارى خدا ميان حق و باطل، ميان اسلام و كفر براى نخستين بار جدائى پيدا شد، و پايه نيرومندى اسلام گذاشته شد.
علماى شيعه بعثت رسول اكرم را در 27 ماه مبارك رجب مىدانند
اختلاف اصلى هم بر سر احتساب ايام فترت وحى است. درست است كه قرآن در ماه رمضان نزولش آغاز شد، اما بعثت و نبّوت در 27 رجب بود. بعضى هم خواسته اند ميان روايتهاى مختلفه جمع كنند كه وحى پيش از رمضان در خواب بوده و در رمضان در بيدارى يك راه ديگر را هم گفته اند كه نزول جمعى و كلى قرآن در ماه رمضان و آغاز بعثت در 27 رجب بوده است.
غار حراء
در اطراف مكّه بلندىهاى متعددى قرار گرفته كه اعراب آنها را «جبل» مىنامند.
يكى از آنها «ثبير» است و همانجاکه ابراهيم مىخواست فرزند خود اسماعيل را به فرمان خدا قربانى كند. هرمى شكل است و بلند. در مقابل آن كوه «نور» قرار گرفته. «جبل النور» كه از مكه همچون قلّه مخروطى تيزى در افق شمال شرقى مشاهده مىشود، طرف دست چپ كسى است كه به عرفات مىرود. در دو فرسخى مكه است. دويست گز ارتفاع دارد.. فضاى مسطّحى است تقريبا چهل گز كه از آنجا مسجد الحرام و خانه هاى مكه پيداست. بر دامنه جنوب غربى كوه و به فاصله 160 متر از قله، غار كوچكى است كه به نام «غار حراء» (به كسرح) شناخته مىشود. اين غار به طرف شمال قرار گرفته و تا پنجاه گز مسافت دارد. در نزديكى غار دو تخته سنگ بزرگى چسبيده بهم است كه بايد به زحمت از گشادگى اندك ميان آن دو گذشت. اين غار بر اثر فرو ريختن مقدارى از تخته سنگها به وجود آمده، ديوارها و سقف آن سنگى و خوش تراش است. ارتفاع آن به اندازه يك قامت متوسط و فضاى آن به قدرى است كه يكنفر مىتواند در آن بخوابد. غار طورى قرار گرفته كه وقتى انسان در آن مىنشيند يا دراز مىكشد كعبه را مىبيند. خلوت در حراء سه امتياز دارد: خلوت است و تعبّد و نظر به خانه خدا. كف غار برخلاف ديوارها و سقف آن، مسطّح است و از شن نرم طلائى رنگ پوشيده شده. دشتى كه در سايه اين دو كوه قرار دارد بوته هاى خار دار سنگواره اى دارد و در امتداد افق، بيابان برهنه حجاز و رشتهاى از قلّههاى سنگى قرار گرفته است. پيامبر (ص) پس از بعثت نيز گاهى بدين غار مىرفت واز جمله در برگشتن از طائف بود كه سرى به اينجا زد و در اين غار مكثى فرمود.
آغاز وحى
«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ. خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ، الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ (96: 1- 5)
(3) گفته اند: چه بسا حكمت تكرار «اقرأ» اشاره به انحصار ايمان در سه امر است: گفتار، كردار، نيّت (انديشه). وحى نيز شامل سه چيز مىگردد: توحيد، احكام، قصص. (شرح المواهب) و سه بار فشار اشاره است به شدائد سه گانهاى كه بر رسول خدا انجام گرفت و بعد از آن فرج رخ داد. اوّلى فشار قريش و رفتن حضرتش به شعب بود. دومى اجتماع قريش براى قتل او بود و سومى خروج از ولايتى بود كه بيش از همه جا دوست مىداشت. سهيلى.
مىگويند: اين حادثه سحر روز دوشنبه هفدهم و يا چهاردهم ماه رمضان سيزده سال پيش از هجرت.
واقعا نمىتوان گفت كه در آن حديث، اين نخستين وحى به خواب است و يا بيدارى و اگر هم بخواهيم به اصطلاح، جمع بين دو حديث بكنيم لا بد بايد بگوئيم كه نزول جبرئيل در آغاز در خواب پيامبر بوده و ابلاغ وحى در بيدارى
احادیث نقل شده دراین باره
1-اين حديث را عبيد بن عمير براى عبد اللّه بن زبير (1- 73 ه.) نقل مىكند. وهب بن- كيسان (م 127 ه.) كه در آنجا حضور داشته بعد براى ديگران مىگويد. عبيد از اكابر تابعين مكّى است. در عهد رسول خدا (ص) زاده شد و در 68 ه. وفات يافت. از رسول خدا مستقيما چيزى نشنيده و بيشتر از ابىّ و عمر و ساير صحابه نقل مىكند. اما اين حديث را سند نمىدهد. مىگويد پيامبر فرمود، اما نمىگويد خود او از كه شنيده؟ در نتيجه اين حديث «مرسله» است. يعنى حديثى است كه نام صحابئى كه از شخص پيامبر شنيده باشد در آن نيامده. البته عبيد از رواتشش گانه است ، او را «ثقه» دانستهاند ، ولى گاهى هم مورد سرزنش قرار گرفته است
2-روايت صحيحين كه از عايشه (9 ق. ه.- 58 ه.) نقل شده، مسند و مرفوع است و معتبرتر مىباشد. البته عايشه به هنگام نزول وحى هنوز زاده نشده بود و خود شاهد نبوده (در سال دوم هجرت زوجه رسول خدا شد)، ولى لا بد از رسول خدا و يا از يكى از صحابه شنيده است فرق اساسى كه با اين روايت عبيد دارد يكى همان عدم ذكر خواب يا بيدارى است و ديگر اينكه از رؤيت جبرئيل در آسمان چيزى نمىگويد.
3-روايت ديگرى را هم طبرى از عبد اللّه بن شداد بن الهاد نقل مىكند كه تقريبا تلخيص روايت عايشه است. عبد اللّه از اكابر تابعين و روات ستّه؛ ثقه، فقيه و كثير الحديث است. او از خواص اصحاب امير مؤمنان على بود و در جنگ نهروان كشته شد (82 ه.). به هر صورت، آن حديث هم مرسله است و نام صحابى را ندارد.
4- ابو موسى اشعرى (21- 44 ه.)، مجاهد (102 ه.) و زهرى (124 ه.) هم در اين باره چيزى نقل كردهاند. در ميان محدّثان شيعه، ابن- شهرآشوب (588 ه.) «17» و مجلسى (1111 ه.) «18» هم اين حديث را نقل كردهاند ولى سند آنرا بدست ندادهاند.
در مورد كلمه «إقرأ» : برخی«بخوان» ترجمه مىكنند و اين مطلب موجب سوء استفاده بعضى از مستشرقان شده كه مىخواهند ناخوانا بودن پيامبر (ص) را طرد كنند در صورتى كه، برخى : إقرأ را بلّغ معنى مىكنند، يعنى تبليغ كن، ابلاغ كن، كه در بحث «امّى» بودن پيامبر دوباره بدان مىرسيم
جبرئيل امين
يكى از چهار فرشته مقّرب است كه عبارتند از جبرائيل، ميكائيل، اسرافيل و عزرائيل و هر يك وظيفهاى خاصّ دارند. نامش در عربى ده گونه تلفّظ شده است معمولا مفسّران اسلامى جبرئيل را به معنى عبد اللّه مى گيرند امّا در ميان يهوديان و مسيحيان «گابريلGabriel به معنى مرد خدا و مظهر قدرت خداست.
او دو بار بر دانيال نبى (حدود 167 ق. م.) فرستاده شده، يكبار رؤيائى را تعبير مىكند و بار دوم تا هفتاد هفته (سال) را براى او پيشگوئى مىكندمژده تولد يحيى (ع) را به زكريا مىدهد و تولّد عيسى (ع) را به مريم بشارت مىگويد. او خود را چنين معرفى مىكند: «من جبرائيل هستم كه در حضور خدا مىايستم». در ميان فرشتگان بزرگترين پيام آور خداوند و دومين چهار فرشته بزرگ است. غالبا همراه ميكائيل به نام بزرگترين فرشتگان ياد مىشود. با دو فرشته ديگر به ديدار ابراهيم رفت و مىخواست او را از آتش نجات دهد. در ضمائم تورات (آپو كريفا) تنها در رساله خنوخ نام او با سه فرشته ديگر مىآيد ...و خداوند او را براى مجازات مردم گمراه مىفرستد. او در اين رساله يكى از شش و يا هفت فرشته نگهبان بهشت است.
اما در قرآن مجيد، فرشته وحى، پيك محترمى است كه در نزد خداوند امين است و مكانتى دارد و در ميان فرشتگان مطاع و فرمانرواست. طبق بيان قرآن فرشتهاى است داراى وجود و شعور و اراده مستقل.
در آغاز به نام «رسول كريم». سفير بزرگوار و «روح الامين» «روح» و «رسول ربّ» «روح القدس» و بالاخره نام «جبريل» در آخر سوره بقره (حدود سال دهم هجرت)همان نام «روح القدس» تكرار مىگردد.
رسول خدا دوبار او را به صورت اصلى مىبيند (تکویروَ لَقَدْ رَءَاهُ بِالْأُفُقِ المُْبِينِ(23)والنجموَ لَقَدْ رَءَاهُ نَزْلَةً أُخْرَى(13))او مأمور آوردن وحى (الشعراعَلىَ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ(194)) و حامى رسول خدا بود (تحریموَ الْمَلَئكَةُ بَعْدَ ذَالِكَ ظَهِيرٌ(4)).
سوگند كه اين «رسول كريم»، «ذى قوه» است و نزد خدا جاه و منزلتى دارد. از مقربان نزديك خداست. فرشتگان ديگر از او پيروى مىكنند و او خود امين است، امين وحى است. پيامبر او را در افق آشكارا ديده ... اين پيام آور الاهى، گاهى به روح، گاهى به «رسول رب» و يا «روح القدس» ياد شده، و وقتى هم نامش «جبرئيل» ذكر گشته، و بالاخره باز همان «روح القدس» تكرار شده ... (تکویر: 15- 23).
پس اگر در دوران مكّه، نامش به صورت «جبرئيل» نيامده و در دوره مدينه دو بار بدين نام خوانده شده،
در آخر سوره بقره و به حدود سال دهم هجرت باز از او به نام «روح القدس» ياد شده، همان نامى كه در حدود سال هفتم بعثت و شش سال مانده به هجرت از او ياد شده بود؟
يهود (يا لااقل يهود مدينه) جبرئيل را دشمن مىداشتند، زيرا به عقيده آنها او عذاب مىآورد، و به همين دليل، چون او حامل وحى بوده نه ميكائيل، پس آنها حاضر نشدند كه مسلمان شوند (بقره :قُلْ مَن كاَنَ عَدُوًّا لِّجِبرِْيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلىَ قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ مُصَدِّقًا لِّمَا بَينَْ يَدَيْهِ وَ هُدًى وَ بُشْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ(97)مَن كاَنَ عَدُوًّا لِّلَّهِ وَ مَلَئكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبرِْيلَ وَ مِيكَئلَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِّلْكَافِرِينَ(98)).
آيا روح الامين و روح القدس، هر دو يكى و همان جبرئيل است يا نه؟
برخى قائل به تميز بودند و روح القدس را در عالم ملكوتى داراى مرتبتى بزرگتر از جبرئيل مىدانستند. در صورتى كه فيلسوفان اسلامى، فرشتگان را تجسّمى از قوه مدركه عالم دانند كه در اولين مرحله تكوين كائنات از مبدء الهى صادر شدهاند. و بالاخره به اعتقاد متكلمان، روح الامين و روح القدس، القاب جبرئيل هستند و همه اين اسامى يك مسمّى دارند.
جبرئيل، روح الامين، امين وحى، روح و روح القدس همه اسم فرشته حامل وحى است. در ميان اين فيلسوفان، فارابى نيز روح الامين و روح القدس را يكى گرفته و هر دو را همان «عقل فعّال» مىنامد. به عقيده او كسى كه به مرتبه اعلاى روحانى و معنوى مىرسد مىتواند ميان روح خويش و عقل فعّال جمع كند يعنى بىواسطه به عقل فعال اتصال يابد و چون عقل فعّال از «علت اولى» فيض مىگيرد، پس چنين كسى بواسطه عقل فعّال از «مبدء اولى» فيض خواهد گرفتاصولا جبرئيل در نبوّت پيامبران نقشى مهمّ و اساسى داشته است. خداوند هرگز پيامبرى نفرستاد جز اينكه جبرئيل «ولىّ» او بود. به آدم پس از هبوط 21 صحيفه وحى كرد. كشاورزى و كار با آهن و حروف الفباء و مناسك حجّ را به او آموخت. او را به توبه امر فرمود. به نوح كشتى سازى آموخت. ابراهيم را از آتش نجات داد. قوم لوط را او هلاك كرد. مبارزه با ساحران را به موسى آموخت.خروج از مصر را او رهبرى كرد. (در خروج از مصر او بر روى اسب سپيد پائى ظاهر شد و مصريان را وارد درياى سرخ كرد تا غرق شدند. قبضهاى از اثر او در گوساله سامرى به كار رفت). فلاخن اندازى و زره سازى را به داود آموخت تا شاؤول را شكست دهد. مزامير را او به داود آموخت.
در مورد رسول خدا در روايات و اخبار، بخصوص در مورد وحى، تصريح شده كه واسطه وحى او بوده است. (جبرئيل در كودكى سينه پيغمبر را به آب زمزم شستشو داده ، وضو گرفتن و اوقات نماز و تعداد ركعات آنرا او به نبى تعليم داد. در شب معراج همراه پيامبر بود، تا به جائى رسيدند كه ديگر جبرئيل اظهار عجز كرد و از رفتن واماند و گفت: اگر گامى ديگر بردارم خواهم سوخت.اما پيامبر از آنجا هم گذشت تا به مرتبه «قاب قوسين او ادنى» رسيد. از آن هم در گذشت و مقام تدلّى پيش آمد.
جبرئيل هميشه با رسول خدا بوده، تنها سه سال را گفتهاند كه اسرافيل قرين وى بوده است. هر شب ماه رمضان به ديدار نبى (ص) مىآمد و قرآن را تا جائى كه نازل شده بود با پيامبر اكرم مقابله مىكرد. پيامبر دو سه بار او را به صورت اصلى خود رؤيت كرده است. قرآن نيز رؤيت فرشته وحى را در دو جا شهادت مىدهد: « (نجم3-15) جاى ديگرى فرمود: تکویرذِى قُوَّةٍ عِندَ ذِى الْعَرْشِ مَكِينٍ(20)مُّطَاعٍ ثمََّ أَمِينٍ(21)وَ مَا صَاحِبُكمُ بِمَجْنُونٍ(22)وَ لَقَدْ رَءَاهُ بِالْأُفُقِ المُْبِينِ(23)).
اما بيشتر اوقات وحى شنيده مىشد و خود جبرئيل ديده نمىشد. قیامت(لَا تحَُرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ(16)إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَ قُرْءَانَهُ(17)
فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْءَانَهُ(18)ثمَُّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ(19)كلاََّ بَلْ تحُِبُّونَ الْعَاجِلَةَ(20)اضافه بر آن، در تمام آياتى كه با «قل» «بگو» شروع مىشود، توان گفت كه وحى شفاهى و شنيدنى بوده، يعنىفرشته وحى ديده نمىشده اما وحى شنيده شده و ضبط گرديده است. قسمتى ديگر از اين نوع وحىها را در سيره رسول خدا و يا كتب حديث باز گفتهاند كه از آنجا مىشود آنها را استخراج كرد.
گفتيم كه جبرئيل حامى و نگهبان حضرتش بود. وقتى يهود در طعامش سحر كردند، اين جبرئيل بود كه از او دفع بلا مىخواست هر وقت رسول خدا شكايتى داشت، او دلدارى مىداد و بدى را دور مىكرد. در محضر رسول، حضورى چون بندگان داشت مىگويند
اشعار چندى از ورقة بن نوفل، عمران بن حطّان، ابو العباس و حسّان درباره جبرئيل (بخصوص در غزوه بدر) نقل كرده اند.
برچسبها: علوم قرآن, تاریخ قرآن, علوم قرآنی


