کتاب اتقان فی علوم قرآن:سیوطی
نوعی پنجاه و ششم:
ایجاز و اطناب
قاعدهای در حذف مفعول اختصاراً و اقتصاراً
ابن هشام گفته: عادت نحویین بر این جاری شده که به حذف مفعول برای اختصار و اقتصار رأی دهند، و منظورشان از اختصار، حذف به جهت دلیل است، و از اقتصار حذف بدون دلیل، و برای آن به مثل:
﴿كُلُواْ وَٱشۡرَبُواْ﴾ [الطور: 19].
مثال میآورند، یعنی این دو فعل را ایجاد کنید، و تحقیق مطلب آن است که گفته شود یعنی همانطور که اهل بیان گفتهاند: گاهی غرض فقط خبر دادن و اعلام وقوع فعل است بدون اینکه تعیین گردد چه کسی آن را واقع کرده، و بر چه کسی واقع شده است، پس مصدر آن فعل با اسناد به فعل عام[1] آورده میشود، مانند: حصل حریق أو نهب. و گاهی تنها منظور اعلام به واقع شدن فعل برای فاعل است، پس بر آن دو (فعل و فاعل) اقتصار میشود، و مفعول را نه ذکر میکنند و نه در نیت میآورند؛ زیرا که نیت شده بسان ثبت گردیده است، و به آن محذوف نمیگویند چون فعل در این مقصود به منزله آن است که بدون مفعول باشد، و از این قبیل است:
﴿رَبِّيَ ٱلَّذِي يُحۡيِۦ وَيُمِيتُ﴾ [البقرة: 258].
﴿قُلۡ هَلۡ يَسۡتَوِي ٱلَّذِينَ يَعۡلَمُونَ وَٱلَّذِينَ لَا يَعۡلَمُونَ﴾ [الزمر: 9].
﴿وَكُلُواْ وَٱشۡرَبُواْ وَلَا تُسۡرِفُوٓاْ﴾ [الأعراف: 31].
﴿وَإِذَا رَأَيۡتَ ثَمَّ﴾ [الإنسان: 20].
زیرا که معنی چنین است: پروردگار من است که فعل زنده کردن و میراندن را انجام میدهد، آیا کسی که متصف به علم است با کسی که علم از او نفی میگردد مساوی هستند؟ خوردن و آشامیدن را ایجاد کنید، و اسراف را کنار بگذارید، و اگر دیداری برایت حاصل شد.
و از همین قبیل است:
﴿وَلَمَّا وَرَدَ مَآءَ مَدۡيَنَ﴾ [القصص: 23].
نمیبینی که موسی ÷ بر دختران شعیب رحم کرد که در حال راندن بودند وقومشان در حال آبیاری گلهها، نه اینکه آنچه دختران میراندند گوسفند بوده و آنچه قومشان داشتهاند شتر، و نیز مقصود از «لا نسقی» همان آب دادن است نه آب داده شده. که شخصی بدون تأمل و دقت چنین تقدیر کرده: «یسقون إبلهم = شترانشان را آب میدهند» و «تذودان غنمهما=گوسفندان خود را (آن دو دختر) باز میداشتند» و «لانسقی غنما = گوسفندی را آب ندهیم».
و گاهی اسناد فعل به فاعلش و متعلق نمودن آن به مفعولش درنظر است که در این صورت هر دو ذکر میشوند، مانند:
﴿لَا تَأۡكُلُواْ ٱلرِّبَوٰٓاْ﴾ [آلعمران: 130].
﴿وَلَا تَقۡرَبُواْ ٱلزِّنَىٰٓ﴾ [الإسراء: 32].
و این نوع است که اگر مخدوش ذکر نشود گویند: حذف شده.
و گاهی در لفظ مقتضی وجود مفعول هست، پس به وجود تقدیر آن جزم حاصل میگردد، مانند:
﴿أَهَٰذَا ٱلَّذِي بَعَثَ ٱللَّهُ رَسُولًا﴾ [الفرقان: 41].
﴿وَكُلّٗا وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾ [النساء: 95].
و گاهی امر مشتبه میشود که آیا حذف شده یا نه، مانند:
﴿قُلِ ٱدۡعُواْ ٱللَّهَ أَوِ ٱدۡعُواْ ٱلرَّحۡمَٰنَ﴾ [الإسراء: 110].
که تصور میشود معنی آن (نادوا) باشد، پس حذفی در کار نیست، و محتمل است (سموا) باشد که حذف واقع است.
شروط آن
و آن هشت شرط دارد:
یکی: وجود دلیل، یا حالی مانند:
﴿قَالُواْ سَلَٰمٗا﴾ [هود: 69].
یعنی: سلمنا سلاماً، یا مقالی مانند:
﴿وَقِيلَ لِلَّذِينَ ٱتَّقَوۡاْ مَاذَآ أَنزَلَ رَبُّكُمۡۚ قَالُواْ خَيۡرٗا﴾ [النحل: 3].
یعنی: أنزل خیراً،
﴿قَالَ سَلَٰمٞ قَوۡمٞ مُّنكَرُونَ﴾ [الذاریات: 25].
یعنی: سلام علیکم أنتم قوم منکرون. و از دلایل عقل است در جایی که صحت سخن بدون تقدیر محذوف محال است عقلاً.
البته گاهی فقط بر اصل حذف دلالت میکند بدون اینکه آن را تعیین بنماید، بلکه تعیین آن از دلیل دیگری استفاده میشود مانند:
﴿حُرِّمَتۡ عَلَيۡكُمُ ٱلۡمَيۡتَةُ﴾ [المائدة: 3].
که عقل دلالت میکند که آن حرام نیست؛ زیرا که تحریم به خود حرام کردن تعلق نمیگیرد، بلکه حرام و حلال به أفعال تعلق میگیرند، پس به عقل دانسته شد که در اینجا چیزی حذف شده، و اما تعیین آن یعنی خوردن آن از شرع استفاده شده، و آن فرموده رسول خدا ص: «إنما حرم أکلها = همانا خوردن آن تحریم شده» زیرا که عقل موارد حلال و حرام را نمیفهمد، و اما سخن مؤلف التلخیص که گفته: آن هم از باب دلالت عقل است، و سکاکی بدون تأمل از او پیروی کرده، بر مبنای اصول معتزله است.
و گاهی بر تعیین آنچه حذف شده نیز عقل دلالت میکند، مانند:
﴿وَجَآءَ رَبُّكَ﴾ [الفجر: 22].
یعنی: امر او که عذابش باشد؛ زیرا که عقل دلالت میکند بر محال بودن آمدن خداوند، چون این از نشانههای حادث است، و بر اینکه آنچه میآید امر او است.
﴿أَوۡفُواْ بِٱلۡعُقُودِ﴾ [المائدة: 1].
﴿وَأَوۡفُواْ بِعَهۡدِ ٱللَّهِ﴾ [النحل: 91].
یعنی: به مقتضای عقدها و عهد الهی وفا کنید؛ زیرا که عقد و عهد دو قول هستند که داخل در وجود شده و منقضی گشتند، پس در آنها وفا یا نقض تصور نمیشود، بلکه وفا و نقض در مقتضای آنها و احکامی که بر این دو مترتب است میباشد.
و گاهی عادت بر تعیین دلالت میکند، مانند:
﴿فَذَٰلِكُنَّ ٱلَّذِي لُمۡتُنَّنِي فِيهِ﴾ [یوسف: 32].
که عقل دلالت میکند بر حذف، چون صحیح نیست یوسف ظرف ملامت باشد، و محتمل است که چنین تقدیر شود: «لمتننی فی حبه = مرا ملامت کردید در محبت او» به جهت فرموده خداوند:
﴿قَدۡ شَغَفَهَا حُبًّا﴾ [یوسف: 30].
«محبت یوسف او (زلیخا) را شیدا کرده بود».
و احتمال دارد که «لمتننی فی مراودته = در کام جستنم از او ملامتم کردید» تقدیر گردد، و شاهد بر این است:
﴿تُرَٰوِدُ فَتَىٰهَا﴾ [یوسف: 30].
«از جوانی که در خانه او است کام میجوید».
ولی عادت فرض دوم را دلالت دارد، چون محبت شدید اختیاری نیست، و صاحب آن را معمولا ملامت نمیکنند، برخلاف مراوده و کام خواستن چون قدرت بر دفع آن است.
و گاهی بر آن دلالت میکند تصریح به آن در جای دیگر، و این قویترین دلالتهای آن است، مانند:
﴿هَلۡ يَنظُرُونَ إِلَّآ أَن يَأۡتِيَهُمُ ٱللَّهُ﴾ [البقرة: 210].
«آیا انتظار دارند که خداوند برای آنان بیاید».
یعنی: أمر خداوند، به دلیل اینکه جای دیگر آمده:
﴿أَوۡ يَأۡتِيَ أَمۡرُ رَبِّكَ﴾ [النحل: 33].
«یا أمر پروردگارت برای آنان بیاید».
﴿وَجَنَّةٍ عَرۡضُهَا ٱلسَّمَٰوَٰتُ﴾ [آلعمران: 133].
«و بهشتی که عرض آن آسمانهاست».
یعنی: همچون عرض، به دلیل تصریح به آن در آیه دیگر، و نیز در سورهی البینه آمده:
﴿رَسُولٞ مِّنَ ٱللَّهِ﴾ [البینة: 2].
یعنی: از نزد خداوند، به دلیل اینکه جای دیگر فرموده:
﴿وَلَمَّا جَآءَهُمۡ رَسُولٞ مِّنۡ عِندِ ٱللَّهِ﴾ [البقرة: 101].
«و چون فرستادهای از نزد خداوند به سوی آنان آمد».
و از جمله دلایل بر أصل حذف عادت است، به اینکه عقل مانعی نداشته باشد از اجرای لفظ بر ظاهر آن بدون اینکه حذفی انجام گیرد، مانند:
﴿لَوۡ نَعۡلَمُ قِتَالٗا لَّٱتَّبَعۡنَٰكُمۡ﴾ [آلعمران: 167].
یعنی: جای جنگ، و منطور جای مناسب و شایسته برای جنگ کردن است چونکه آنها خبرهترین مردم به جنگ بودند، و بر خود ننگ میدانستند که از ندانستن جنگ سخن بگویند، پس عادت مانع از این است که منظورشان «اگر حقیقت جنگ را میدانستیم» باشد، لذا مجاهد چنین تقدیر برگرفته: «مکان قتال = جای جنگ». و دلیلش آن است که به پیغمبر ص پیشنهاد کردند از مدینه بیرون نرود و در خود شهر بماند.
و از جمله شروع در فعل است، مانند: «بسم الله» که آنچه به خاطر آن تسمیه شده تقدیر میگردد؛ اگر هنگام شروع در خواندن «بسم الله» گفته شده، « أقرأ= به نام خدا میخوانم» تقدیر میگردد، و اگر برای خوردن بوده «میخورم» تقدیر میشود همه اهل بیان این نظر را دارند، برخلاف گفته علمای نحو که: «ابتدأت» یا «ابتدائی کائن بسم الله = آغاز کردم، یا آغاز کردنم به نام خداست» تقدیر میکنند، و دلیل صحت قول أول آن است که در فرموده خداوند:
﴿وَقَالَ ٱرۡكَبُواْ فِيهَا بِسۡمِ ٱللَّهِ مَجۡرٜىٰهَا وَمُرۡسَىٰهَآ﴾ [هود: 41].
«و (نوح) گفت: سوار شوید در آن به نام خداست روان شدن و به ساحل نجات رسیدن آن».
به آن تصریح شده؛ و نیز در حدیث: «باسمک ربی و ضعت جنبی = به نام تو ای پروردگارم پهلو بر زمین گذاردم».
و از جمله صناعت نحوی است، مانند اینکه درباره:
﴿لَآ أُقۡسِمُ﴾ [القیامة: 1].
گفتهاند: تقدیرش «لأناأقسم» است چون بر فعل حال سوگند یاد نمیشود، و درباره:
﴿تَٱللَّهِ تَفۡتَؤُاْ﴾ [یوسف: 85].
گفتهاند: تقدیر «لاتفتأ» میباشد، چون اگر جواب مثبت بود لام و نون تأکید بر آن داخل میشد، چنانکه در:
﴿وَتَٱللَّهِ لَأَكِيدَنَّ﴾ [الأنبیاء: 57].
و گاهی صناعت موجب تقدیر است هر چند که معنی متوقف بر آن نباشد، چنانکه درباره:
﴿لَآ إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ﴾ [محمد: 19].
گفتهاند: خبرش محذوف؛ و تقدیرش: موجود میباشد. ولی این را امام فخرالدین انکار کرده و گفته است: این جمله نیازی به تقدیر ندارد، و تقدیر گرفتن نحویان فاسد است، چون نفی حقیقت مطلق أعم از نفی مقیّد آن است؛ چون اگر به طور مطلق نفی گردد دلیل بر سلب ماهیت با قید میباشد، ولی هرگاه با قید مخصوصی نفی گردد لازمهاش نیست که با قید دیگر هم نفی شود، و در رد او گفته میشود: اینکه «موجود» تقدیر میگیرند قطعاً مستلزم نفی هر خدای جز الله است، چون درباره عدم که هیچ بحثی نیست؛ بنابراین نفی حقیقت مطلق است نه مقید. و باید که خبری تقدیر گردد، چون محال است مبتدا بودن خبر باشد خواه ظاهر یا مقدر. و نحوی بدین جهت تقدیر میکند تا حق قواعد را ادا نماید، هر چند که معنی فهمیده شده باشد.
توجه
ابن هشام گفته: در صورتی دلیل شرط است که تمام جمله، یا یکی از دو رکن آن حذف شده باشد، یا معنایی را برساند که جمله بر آن مبتنی باشد، مانند:
﴿تَٱللَّهِ تَفۡتَؤُاْ﴾ [یوسف: 85].
و اما آنچه اضافه بر اینهاست برای حذفش شرط نیست دلیلی یافت گردد، بلکه در حذف آن شرط است که ضرر معنوی یا صناعی (فنی) نباشد. گفته: و در دلیل لفظی شرط است که مطابق محذوف باشد، و سخن فراء را در مورد:
﴿أَيَحۡسَبُ ٱلۡإِنسَٰنُ أَلَّن نَّجۡمَعَ عِظَامَهُۥ ٣ بَلَىٰ قَٰدِرِينَ﴾ [القیامة: 3-4].
که: تقدیر «بلی لیحسبنا قادرین» است رد کرده، به دلیل اینکه یحسب به معنی گمان است و تقدیر به معنی علم؛ چون تردید در بازگردانیدن مردگان کفر است بنابراین نمیتواند مأمور به باشد. وی گفته: درست سخن سیبویه است اینکه: «قادرین» حال است، یعنی: بل نجمعها قادرین؛ زیرا که فعل جمع از فعل حسب، و برای اینکه «بلی» برای ایجاب نفی شده است که در اینجا فعل جمع میباشد.
شرط دوم: اینکه محذوف مانند جزء نباشد، و از اینجاست که حذف فاعل و نایب فاعل و اسم کان و اخوات آن جایز نیست؛ ابن هشام گفته: و اما سخن ابن عطیه در:
﴿بِئۡسَ مَثَلُ ٱلۡقَوۡمِ﴾ [الجمعة: 5].
که تقدیر آن: «بئس المثل مثل القوم» است، اگر منظورش بیان اعراب است و اینکه فاعل لفظ (المثل) میباشد که حذف شده مردود است و اگر منظور تفسیر معنی است و اینکه در (بئس) ضمیر (المثل) مستتر است که امر سهل میباشد.
شرط سوم: اینکه تأکید نشده باشد؛ زیرا که حذف با تأکید منافات دارد، چون حذف مبنی بر اختصار است، و تأکید مبنی بر طولانی شدن میباشد، و از همین روی فارسی، زجاج را رد کرده در گفتهاش که:
﴿إِنۡ هَٰذَٰنِ لَسَٰحِرَٰنِ﴾ [طه: 63].
تقدیرش: «إن هذان لهما ساحران» میباشد، فارسی گفته: حذف و تأکید با لام منافات دارند، و اما حذف کردن شیء به جهت دلیلی خاص و تأکید آن با هم منافات ندارند، چون محذوف از جهت دلیل همانند ثبت شده است.
چهارم: اینکه حذف آن به اختصار مختصر منتهی نشود، و از همین روی اسم فعل حذف نمیشود چون مختصر شده فعل است.
شرط پنجم: اینکه عامل ضعیفی نباشد، پس حرف جر، و عامل نصب فصل و جزم آن حذف نمیشود مگر در جاهایی که دلالت در آنها قوی و استعمال آن عوامل بسیار باشد.
شرط ششم: اینکه محذوف عوض از چیزی نباشد، و از همین روی ابن مالک گفته: حرف نداء عوض از (ادعو) نیست؛ زیرا که عرب آن را جایز دانستهاند، و لذا نیز حذف تاء اقامه و استقامه جایز نیست، و (اقام الصلاة) بر آنها قیاس نمیشود، و باز حذف خبر کان جایز نیست، چونکه آن عوض و یا به منزله عوض از مصدر آن است.
شرط هفتم: اینکه حذف آن به فراهم کردن عامل قوی منجر نشود، و از همین روی بر قرائت:
﴿وَكُلّٗا وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾ [الحدید: 10].
قیاس نگردد.
فایده
أخفش در حذف تدریج را تا آنجا که ممکن باشد معتبر شمرده، و لذا درباره فرموده خداوند تعالی:
﴿وَٱتَّقُواْ يَوۡمٗا لَّا تَجۡزِي نَفۡسٌ عَن نَّفۡسٖ شَيۡٔٗا﴾ [البقرة: 48].
گفته: اصل آن «لا تجزی فیه» بوده که حرف جر حذف و «تجزیه» شده، و سپس ضمیر نیز حذف گردیده و «تجزی» شده؛ و این ملاطفت در صناعت است، و مذهب سیبویه آن است که هر دو (حرف جر و ضمیر) باهم حذف شدهاند، ابن جنی گفته: و سخن أخفش دلچسبتر و مأنوستر است از اینکه دو حرف در یک وقت با هم حذف گردند.
قاعده
اصل آن است که شیء در جای اصلی خودش تقدیر گردد، تا مخالفت با اصل از دو جهت نشود: حذف، و قرار دادن شیء در غیر جای خودش، بنابراین فعل تفسیر کننده را در مانند: «زیداً رأیته» پیش از آن تقدیر میگیرند، ولی علمای بیان تقدیر پس از آن را جایز شمردهاند تا اختصاص را برساند، چنانکه نحویین گفتهاند، و اگر مانعی بر سر راه آن پیش آمد نیز میتوان مؤخر تقدیر کرد، مانند:
﴿وَأَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيۡنَٰهُمۡ﴾ [فصلت: 17].
چونکه پس از (أما) فعل واقع نمیشود.
قاعده
شایسته است تا آنجا که میشود تقدیر کمتر گردد، تا کمتر با اصل مخالفت شود، از همین روی سخن فارسی درباره:
﴿وَٱلَّٰٓـِٔي لَمۡ يَحِضۡنَ﴾ [الطلاق: 4].
تضعیف شده که: تقدیر «فعدّتهن ثلاثة أشهر» باشد و بهتر آن است که «کذلک» تقدیر شود. شیخ عزالدین گفته: و از محذوفات تقدیر نشود جز آنکه موافقتش با مقصود شدیدتر و فصیحتر باشد؛ زیرا که عربها تقدیر نمیگیرند مگر آن را که اگر تلفظ میکردند در آن سخن زیباتر و مناسبتر بود، چنانکه این امر را در آنچه به لفظ آید نیز رعایت میکنند، مانند:
﴿جَعَلَ ٱللَّهُ ٱلۡكَعۡبَةَ ٱلۡبَيۡتَ ٱلۡحَرَامَ قِيَٰمٗا لِّلنَّاسِ﴾ [المائدة: 97].
ابوعلی چنین تقدیر کرده: «جعل الله نصب الکعبة» و دیگری: «حرمة الکعبه» تقدیر گرفته، و این أولی است؛ زیرا که تقدیر حرمت در هدی و قلائد و شهرالحرام بدون تردید فصیح است، ولی تقدیر نصب از فصاحت بدور است، گفته: و هر کجا محذوف بین خوب و خوبتر مردد باشد، تقدیر خوبتر لازم است،؛ زیرا که خداوند کتابش را به عنوان أحسن الحدیث معرفی نموده، پس باید که محذوف آن نیز خوبترین محذوفات باشد، همچنان که ملفوظ آن خوبترین ملفوظات است. گفته: و هرگاه مردد شد بین اینکه مجمل باشد یا مبین، پس تقدیر مبین بهتر است، مانند:
﴿وَدَاوُۥدَ وَسُلَيۡمَٰنَ إِذۡ يَحۡكُمَانِ فِي ٱلۡحَرۡثِ﴾ [الأنبیاء: 78].
میتوانی «فی أمر الحرث» تقدیر بگیری یا «فی تضمین الحرث» و این دومی أولی است؛ زیرا که مطلب تعیین شده، به خلاف أمر که مجمل است و انواع مختلفی دارد.
قاعده
اگر أمر دایر باشد بین اینکه محذوف فعل و باقیمانده فاعل باشد، و اینکه محذوف مبتدا و باقی خبر باشد، دومی بهتر است؛ زیرا که مبتدا عین خبر است، و در این صورت محذوف همان باقی است، پس مثل آن است که حذفی صورت نگرفته، ولی فعل غیر از فاعل است، مگر اینکه فرض اول با روایت دیگری پشتوانه شود در همان مورد یا مورد دیگری که مشابه آن باشد، گونه اول مانند قرائت:
﴿يُسَبِّحُ لَهُۥ فِيهَا﴾ [النور: 36].
به فتح باء:
﴿كَذَٰلِكَ يُوحِيٓ إِلَيۡكَ وَإِلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِكَ ٱللَّهُ﴾ [الشوری: 3].
به فتح حاء که تقدیر: «يُسَبِّحُهُ رِجَالٌ» و «يُوحِيهِ اللَّهُ» میباشد و دو مبتدائی که خبرشان حذف شده باشد تقدیر نمیگردند؛ زیرا که فاعل بودن هر دو اسم در روایت معلوم خواندن فعل ثابت است.
قسم دوم آن که در مورد مشابه دیگری آمده باشد ـ مانند:
﴿وَلَئِن سَأَلۡتَهُم مَّنۡ خَلَقَهُمۡ لَيَقُولُنَّ ٱللَّهُ﴾ [الزخرف: 87].
که تقدیر «خَلَقَهُمُ اللَّهُ» اولی است از تقدیر «اللَّهُ خَلَقَهُمْ» چون در جای دیگر:
﴿خَلَقَهُنَّ ٱلۡعَزِيزُ ٱلۡعَلِيمُ﴾ [الزخرف: 9].
آمده.
قاعده
هر گاه امر دایر باشد بین اینکه محذوف اول باشد یا دوم، دوم قرار دادنش اولی است، و از اینجاست که ترجیح داده شده که محذوف در مانند:
﴿أَتُحَٰٓجُّوٓنِّي﴾ [الأنعام: 80].
نون وقایه باشد نه نون رفع، و در:
﴿نَارٗا تَلَظَّىٰ﴾ [اللیل: 14].
تاء دوم را محذوف دانستهاند نه تاء مضارع را، و در:
﴿وَٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ أَحَقُّ أَن يُرۡضُوهُ﴾ [التوبة: 62].
گفتهاند: خبر دومی حذف شده نه اولی، و در مانند:
﴿ٱلۡحَجُّ أَشۡهُرٞ﴾ [البقرة: 197].
محذوف مضاف دوم است نه اولی یعنی: حج أشهر، نه أشهرالحج. و گاهی واجب است از اولی تقدیر شود، مانند:
﴿إِنَّ ٱللَّهَ وَمَلَٰٓئِكَتَهُۥ يُصَلُّونَ عَلَى ٱلنَّبِيِّ﴾ [الأحزاب: 56].
بنا به قراءت «ملائکته» به رفع؛ زیرا که خبر به دومی اختصاص دارد چون به صیغه جمع وارد شده است، و گاهی به عکس واجب است از دومی تقدیر گردد، مثل:
﴿أَنَّ ٱللَّهَ بَرِيٓءٞ مِّنَ ٱلۡمُشۡرِكِينَ وَرَسُولُهُۥ﴾ [التوبة: 3].
یعنی: ورسوله بریئٌ ایضاً، چونکه خبر بر دومی مقدم است.
[1]- افعال عموم نزد ارباب عقول + کون است و وجود است و ثبوت است و حصول.
برچسبها: عربی, قواعدعربی, صرف ونحو, حروف


