کتاب اتقان فی علوم قرآن:سیوطی
نوعی پنجاه و ششم:ایجاز و اطناب:قسمت نهم
گونة یازدهم ـ توضیح بعد از ابهام
أهل بیان گفتهاند: هر گاه بخواهی ابهام نموده و سپس توضیح دهی اطناب کردهای، و فایدهاش یا دیدن معنی در دو شکل مختلف: إبهام و إیضاح است، و یا به جهت واقع شدن معنی در دل به طول مؤثرتر چون بعد از طلب واقع گردیده است، که از معنایی که بیزحمت دانسته می شود عزیزتر است، و یا به خاطر اینکه لذت آگاه شدن از آن کمال یابد؛ زیرا که هر گاه چیزی از یک جهت دانسته شود دل به آگاه شدن از آن از سایر وجوهش شایقتر میگردد، پس هنگامی که علم به آن از بقیه وجوه هم حاصل شد، لذتش شدیدتر است از دست یافتن به آن به طور ناگهانی از تمام وجوه.
و از مثالهایش این است:
﴿رَبِّ ٱشۡرَحۡ لِي صَدۡرِي﴾ [طه: 25-26].
که «اشرح» درخواست باز شدن و فراخی چیزی را میرساند، و «صدری» آن را تفسیر و بیان میکند، و همچنین:
﴿وَيَسِّرۡ لِيٓ أَمۡرِي ٢٦﴾ [طه: 26].
که جای تأکید است به خاطر فرستادن و رسالتی که بر دوش حضرت موسی قرار داده شده بود که سختیها را میرساند، و همینطور:
﴿أَلَمۡ نَشۡرَحۡ لَكَ صَدۡرَكَ ١﴾ [الشرح: 1].
که جای تأکید است چون در مقام امتنان و تفخیم میباشد، و نیز:
﴿وَقَضَيۡنَآ إِلَيۡهِ ذَٰلِكَ ٱلۡأَمۡرَ أَنَّ دَابِرَ هَٰٓؤُلَآءِ مَقۡطُوعٞ مُّصۡبِحِينَ ٦٦﴾ [الحجر: 66].
و از این قبیل تفصیل بعد از اجمال، مانند:
﴿إِنَّ عِدَّةَ ٱلشُّهُورِ عِندَ ٱللَّهِ ٱثۡنَا عَشَرَ شَهۡرٗا﴾ [التوبة: 36].
تا آنجا که فرموده:
﴿مِنۡهَآ أَرۡبَعَةٌ حُرُمٞ﴾ [البقرة: 196].
و عکس آن، مانند فرموده خداوند:
﴿ثَلَٰثَةِ أَيَّامٖ فِي ٱلۡحَجِّ وَسَبۡعَةٍ إِذَا رَجَعۡتُمۡۗ تِلۡكَ عَشَرَةٞ كَامِلَةٞ﴾ [البقرة: 196].
که بار دیگر «عشره» ذکر شده تا این توهم پیش نیاید که واو در «وسبعه» به معنی «أو» میباشد، که ثلاثه در آن داخل گردد، چنانکه در فرموده خداوند:
﴿خَلَقَ ٱلۡأَرۡضَ فِي يَوۡمَيۡنِ﴾ [فصلت: 9].
سپس فرموده:
﴿وَجَعَلَ فِيهَا رَوَٰسِيَ مِن فَوۡقِهَا وَبَٰرَكَ فِيهَا وَقَدَّرَ فِيهَآ أَقۡوَٰتَهَا فِيٓ أَرۡبَعَةِ أَيَّامٖ﴾ [فصلت: 10].
که دو روزی که در اول ذکر گردیده در این چهار روز داخل است، و چهاری غیر از آنها نیست، و این بهترین جوابی است که در مورد آیه گفته شده، زمخشری به آن اشاره نموده، و ابن عبدالسلام آنرا ترجیح داده، و زملکانی در أسرارالتنزیل به آن جزم کرده است، وی گفته: و نظیرش:
﴿وَوَٰعَدۡنَا مُوسَىٰ ثَلَٰثِينَ لَيۡلَةٗ وَأَتۡمَمۡنَٰهَا بِعَشۡرٖ﴾ [الأعراف: 142].
میباشد، که احتمال اینکه آن ده شب بدون وعده بوده است را از بین میبرد. ابن عسکر گفته: فایده وعده به سی شب در اول و سپس به ده شب آن است که نزدیک بودن انقضاء مدت وعده برایش تجدید گردد، و در آن مدت آماده و با حواس جمع و حضور ذهن بوده باشد، چون اگر از اول چهل شب وعده میشد مساوی بود، پس چون فاصله داده شد دل نزدیکی تمام شدن مدت را احساس کرد، و عزمی که پیشتر نبود تجدیدگشت.
و کرمانی در عجایب گفته: درباره فرموده خداوند: (تلک عشرة کامله) هشت جواب هست» دو جواب از تفسیر، و یک جواب از فقه، و یک جواب از نحو، و یک جواب از لغت، و یک جواب از معنی، و دو جواب از حساب، که تمام آنها را در أسرارالتنزیل آوردهام.
گونة دوازدهم ـ تفسیر
اهل بیان گفتهاند: که عبارت است از اینکه در سخن پوشیدگی و خفا بوده باشد پس چیزی که آن را زایل کند و تفسیر نماید آورده شود.
و از مثالهای این نوع است:
﴿إِنَّ ٱلۡإِنسَٰنَ خُلِقَ هَلُوعًا ١٩ إِذَا مَسَّهُ ٱلشَّرُّ جَزُوعٗا ٢٠﴾ [المعارج: 19-20].
«همانا انسان حریص و بیصبر آفریده شده، هر گاه زیانی به او رسد بیتاب گردد، و چون خیری به او رسد منع کرده و بخل میورزد».
که «إذا مسّه» تا آخر تفسیر «هلوع» است، چنانکه ابوالعالیه و دیگران گفتهاند.
﴿ٱلۡقَيُّومُۚ لَا تَأۡخُذُهُۥ سِنَةٞ وَلَا نَوۡمٞ﴾ [البقرة: 255].
بیهقی در شرح الأسماء الحسنی گفته: اینکه فرموده: (لا تأخذه سنه) تفسیر قیوم است.
﴿يَسُومُونَكُمۡ سُوٓءَ ٱلۡعَذَابِ يُذَبِّحُونَ﴾ [البقرة: 49].
که از «یذبحون» به بعد تفسیر «یسومونکم» میباشد.
﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِندَ ٱللَّهِ كَمَثَلِ ءَادَمَۖ خَلَقَهُۥ مِن تُرَابٖ﴾ [آلعمران: 59].
که «خلقه» به بعد تفسیر «مثل» میباشد.
﴿لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمۡ أَوۡلِيَآءَ تُلۡقُونَ إِلَيۡهِم بِٱلۡمَوَدَّةِ﴾ [الممتحنة: 1].
که «تلقون» تفسیر دوست گرفتن دشمنان خدا و دشمنان مسلمین است.
﴿ٱللَّهُ ٱلصَّمَدُ ٢ لَمۡ يَلِدۡ وَلَمۡ يُولَدۡ ٣﴾ [الاخلاص: 2-3].
محمدبن کعب قرظی گفته: از «لم یلد» تا آخر سوره تفسیر و بیان «الصمد» است که در قرآن بسیار میباشد، ابن جنی گفته: وهر گاه جمله تفسیر باشد وقف بر ماقبل آن خوب نیست؛ زیرا که تفسیر شیء پیوسته به آن و متمم و به جای یکی از اجزای آن میباشد.
گونة سیزدهم ـ قرار دادن ظاهر به جای ضمیر
و در این باره تألیف جداگانهای دیدهام که ابن الصائغ انجام داده، و فوایدی دارد از جمله:
1- تقریر وتمکین بیشتر، مانند:
﴿قُلۡ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ ١ ٱللَّهُ ٱلصَّمَدُ ٢﴾ [الاخلاص: 1-2].
﴿وَبِٱلۡحَقِّ أَنزَلۡنَٰهُ وَبِٱلۡحَقِّ نَزَلَ﴾ [الإسراء: 105].
﴿إِنَّ ٱللَّهَ لَذُو فَضۡلٍ عَلَى ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكۡثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَشۡكُرُونَ﴾ [غافر: 61].
﴿لِتَحۡسَبُوهُ مِنَ ٱلۡكِتَٰبِ وَمَا هُوَ مِنَ ٱلۡكِتَٰبِ وَيَقُولُونَ هُوَ مِنۡ عِندِ ٱللَّهِ﴾ [آلعمران: 78].
2- به قصد تعظیم، مانند:
﴿وَٱتَّقُواْ ٱللَّهَۖ وَيُعَلِّمُكُمُ ٱللَّهُۗ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَيۡءٍ عَلِيمٞ﴾ [البقرة: 282].
﴿أُوْلَٰٓئِكَ حِزۡبُ ٱللَّهِۚ أَلَآ إِنَّ حِزۡبَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلۡمُفۡلِحُونَ﴾ [المجادلة: 22].
﴿وَقُرۡءَانَ ٱلۡفَجۡرِۖ إِنَّ قُرۡءَانَ ٱلۡفَجۡرِ كَانَ مَشۡهُودٗا﴾ [الإسراء: 78].
﴿وَلِبَاسُ ٱلتَّقۡوَىٰ ذَٰلِكَ خَيۡرٞ﴾ [الأعراف: 26].
3- به قصد اهانت و تحقیر، مانند:
﴿أُوْلَٰٓئِكَ حِزۡبُ ٱلشَّيۡطَٰنِۚ أَلَآ إِنَّ حِزۡبَ ٱلشَّيۡطَٰنِ هُمُ ٱلۡخَٰسِرُونَ﴾ [المجادلة: 19].
﴿إِنَّ ٱلشَّيۡطَٰنَ يَنزَغُ بَيۡنَهُمۡۚ﴾ [الإسراء: 53].
4- برطرف کردن اشتباه در جایی که ضمیر موهم آن است که غیر از اولی است، مانند:
﴿قُلِ ٱللَّهُمَّ مَٰلِكَ ٱلۡمُلۡكِ تُؤۡتِي ٱلۡمُلۡكَ﴾ [آلعمران: 26].
که اگر میفرمود: «تؤتیه» موهم این بود که همان اولی است، این را ابن الخشاب گفته.
﴿ٱلظَّآنِّينَ بِٱللَّهِ ظَنَّ ٱلسَّوۡءِۚ عَلَيۡهِمۡ دَآئِرَةُ ٱلسَّوۡءِ﴾ [الفتح: 6].
چون اگر میفرمود: «علیهم دائرته» موهم این بود که ضمیر به خدای تعالی بر میگردد:
﴿فَبَدَأَ بِأَوۡعِيَتِهِمۡ قَبۡلَ وِعَآءِ أَخِيهِ ثُمَّ ٱسۡتَخۡرَجَهَا مِن وِعَآءِ أَخِيهِ﴾ [یوسف: 76].
نفرمود: «منه» تا توهم نشود که ضمیر به «أخ= برادر» برمیگردد، و مانند این باشد که به طور مستقیم به بیرون آوردن آن اقدام کرده، در صورتی که چنین نیست؛ چون إقدام مستقیم به جستجوی شیء گمشده برای چنان کسی أذیت هست که طبعهای بلند را ناخوش آید، لذا لفظ ظاهر را تکرار نمود تا این پندار نفی گردد، و نفرمود: «من وعائه» تا گمان نرود که ضمیر به یوسف بر میگردد، چون ضمیر «استخرجها» به او عاید است.
5- قصد پرورش هیبت، و وارد کردن ترس در دل شنونده با آوردن نامی که مقتضی آن است، چنانکه گویی: خلیفه أمیرالمؤمنین تو را چنین أمر میکند، و از این گونه است:
﴿إِنَّ ٱللَّهَ يَأۡمُرُكُمۡ أَن تُؤَدُّواْ ٱلۡأَمَٰنَٰتِ إِلَىٰٓ أَهۡلِهَا﴾ [النساء: 58].
﴿إِنَّ ٱللَّهَ يَأۡمُرُ بِٱلۡعَدۡلِ﴾ [النحل: 90].
6- قصد تقویت انگیزه مأمور، و از این قبیل است:
﴿فَإِذَا عَزَمۡتَ فَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱللَّهِۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلۡمُتَوَكِّلِينَ﴾ [آلعمران: 159].
7- بزرگ شمردن مطلب، مانند:
﴿أَوَ لَمۡ يَرَوۡاْ كَيۡفَ يُبۡدِئُ ٱللَّهُ ٱلۡخَلۡقَ ثُمَّ يُعِيدُهُۥٓۚ إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرٞ ١٩﴾ [العنکبوت: 19].
﴿قُلۡ سِيرُواْ فِي ٱلۡأَرۡضِ فَٱنظُرُواْ كَيۡفَ بَدَأَ ٱلۡخَلۡقَ﴾ [العنکبوت: 20].
﴿هَلۡ أَتَىٰ عَلَى ٱلۡإِنسَٰنِ حِينٞ مِّنَ ٱلدَّهۡرِ لَمۡ يَكُن شَيۡٔٗا مَّذۡكُورًا ١ إِنَّا خَلَقۡنَا ٱلۡإِنسَٰنَ﴾ [الإنسان: 1-2].
8- لذت بردن از یاد آن، مانند:
﴿وَأَوۡرَثَنَا ٱلۡأَرۡضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ ٱلۡجَنَّةِ﴾ [الزمر: 74].
که نفرمود: نمنها» وبه همین جهت از ذکر کلمه «ارض» به «الجنه» عدول نمود.
9- قصد رسیدن از ظاهر به وصف، و از این گونه است:
﴿فََٔامِنُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِ ٱلنَّبِيِّ ٱلۡأُمِّيِّ ٱلَّذِي يُؤۡمِنُ بِٱللَّهِ﴾ [الأعراف: 158].
پس از آنکه فرموده:
﴿إِنِّي رَسُولُ ٱللَّهِ﴾ [الأعراف: 158].
نفرمود: «فآمنوا بالله وبی» تا بتواند صفاتی که ذکر کرده بیان سازد، و برای اینکه دانسته شود که واجب است به کسی ایمان آورده شود و از او پیروی گردد که این صفات را دارد، پس اگر ضمیر میآورد این امکان نبود، چون ضمیر وصف نمیشود.
10- توجه دادن به علت حکم، مانند:
﴿فَبَدَّلَ ٱلَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنۡهُمۡ قَوۡلًا غَيۡرَ ٱلَّذِي قِيلَ لَهُمۡ﴾ [الأعراف: 162].
﴿فَأَنزَلۡنَا عَلَى ٱلَّذِينَ ظَلَمُواْ رِجۡزٗا﴾ [البقرة: 59].
﴿فَإِنَّ ٱللَّهَ عَدُوّٞ لِّلۡكَٰفِرِينَ﴾ [البقرة: 98].
نفرمود: «لهم» تا برساند که هر کس با فرشتگان دشمنی ورزد کافر است، و به جهت کفر او خداوند با او دشمنی میکند،
﴿فَمَنۡ أَظۡلَمُ مِمَّنِ ٱفۡتَرَىٰ عَلَى ٱللَّهِ كَذِبًا أَوۡ كَذَّبَ بَِٔايَٰتِهِۦٓۚ إِنَّهُۥ لَا يُفۡلِحُ ٱلۡمُجۡرِمُونَ١٧﴾ [یونس: 17].
﴿وَٱلَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِٱلۡكِتَٰبِ وَأَقَامُواْ ٱلصَّلَوٰةَ إِنَّا لَا نُضِيعُ أَجۡرَ ٱلۡمُصۡلِحِينَ ١٧٠﴾ [الأعراف: 170].
﴿إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّٰلِحَٰتِ إِنَّا لَا نُضِيعُ أَجۡرَ مَنۡ أَحۡسَنَ عَمَلًا ٣٠﴾ [الکهف: 30].
11- قصد عموم، مانند:
﴿وَمَآ أُبَرِّئُ نَفۡسِيٓۚ إِنَّ ٱلنَّفۡسَ لَأَمَّارَةُۢ بِٱلسُّوٓءِ﴾ [یوسف: 53].
نگفت: «إنها» تا فهمیده نشود که اختصاص به خودش دارد،
﴿أُوْلَٰٓئِكَ هُمُ ٱلۡكَٰفِرُونَ حَقّٗا﴾ [النساء: 151].
﴿وَأَعۡتَدۡنَا لِلۡكَٰفِرِينَ عَذَابٗا﴾ [النساء: 37].
12- قصد خصوص، مانند:
﴿وَٱمۡرَأَةٗ مُّؤۡمِنَةً إِن وَهَبَتۡ نَفۡسَهَا لِلنَّبِيِّ﴾ [الأحزاب: 50].
نفرمود: «لک» به جهت تصریح به اینکه این حکم مخصوص آن حضرت است.
13- اشاره به داخل نبودن جمله در حکم اول، مانند:
﴿فَإِن يَشَإِ ٱللَّهُ يَخۡتِمۡ عَلَىٰ قَلۡبِكَۗ وَيَمۡحُ ٱللَّهُ ٱلۡبَٰطِلَ﴾ [الشوری: 24].
که «ویمح الله» استیناف است نه داخل در حکم شرط.
14- رعایت جناس، و از این گونه است:
﴿قُلۡ أَعُوذُ بِرَبِّ ٱلنَّاسِ...﴾ [الناس: 1].
این را شیخ عزالدین گفته، و ابن الصائغ مثال آورده به فرموده خداوند:
﴿خَلَقَ ٱلۡإِنسَٰنَ مِنۡ عَلَقٍ...﴾ [العلق: 2].
سپس فرموده:
﴿عَلَّمَ ٱلۡإِنسَٰنَ مَا لَمۡ يَعۡلَمۡ ٥ كَلَّآ إِنَّ ٱلۡإِنسَٰنَ لَيَطۡغَىٰٓ ٦﴾ [العلق: 5-6].
که مراد از انسان اولی جنس، و دومی آدم، یا هر کس نوشتن میداند یا إدریس است، و سومی ابوجهل میباشد.
15- رعایت ترصیع و توازن الفاظ در ترکیب. بعضی درباره فرموده خداوند:
﴿أَن تَضِلَّ إِحۡدَىٰهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحۡدَىٰهُمَا ٱلۡأُخۡرَىٰ﴾ [البقرة: 282].
گفتهاند:
16- اینکه بناچار ضمیری را بپذیرد، و از این گونه است:
﴿حَتَّىٰٓ إِذَآ أَتَيَآ أَهۡلَ قَرۡيَةٍ ٱسۡتَطۡعَمَآ أَهۡلَهَا﴾ [الکهف: 77].
که اگر میفرمود: «استطعموهم» باز درست نبود، چون جمله «استطعما» صفت برای قریهای نکره است نه برای «أهل» پس باید که در آن ضمیری باشد که به آن باز گردد، و این امکان ندارد مگر با تصریح به ظاهر. سبکی در جواب سؤالی که صلاح صفدی از او کرده چنین گفته است:
أسیِّدُنا قاضیالقضاة ومن إذا |
| بدا وجهه استحیا له القمران |
ومَن کفه یوم الندی ویراعه |
| علی طِرسه بحران یلتقیان |
ومن إن دَجت في الـمشکلات مسائلٌ |
| جلاها بفکر دائم اللمعان |
رأیت کتاب الله أکبر معجز |
| لأفضل من یهدی به الثقلان |
ومن جملة الإعجاز کون اختصاره |
| بایجاز ألفاظ وبسط معان |
ولکننی في الکهف أبصرت آیه |
| بها الفکر في طول الزمان عنانی |
وماهی إلا «استطعما أهلها» فقد |
| نری استطعماهم مثل ببیان |
فما الحکمة الغراء في وضع ظاهر |
| مکان ضمیر إن ذاك لشان |
فارشد علی عادات فضلك حیرتی |
| فما لی بها عندالبیان یدان |
ترجمه أبیات: 1- ای آقای ما قاضیالقضات و آنکه هر گاه چهرهاش آشکار گردد خورشید و ماه شرمسار شوند. 2- و ای کسی که کف دستش روز بخشش و قلمش بر کاغذش دو دریایی هستند بهم پیوسته. 3- و آنکه هرگاه سیاهی مشکل مسائلی پیش آید آن را با اندیشه همیشه روشن میزداید. 4- کتاب خداوند را بزرگترین معجزه از برای بهترین کسی که جن و انس به او هدایت شوند دیدهام.5- و از جمله جهات اعجاز آن اینکه الفاظش مختصر و معانیش گسترده است. 6- ولی در سورهی الکهف آیهای یافتهام که اندیشه کردن دربارهاش مرا خسته کرده. 7- و آن «استطعما أهلها» میباشد که میبینیم «استطعماهم» همین را بیان میکرد. 8- پس حکمت عمده و روشن در این کار چیست که ظاهر به جای ضمیر قرار داده شود که این حتما برای جهتی است.
9- پس راهنمایی کن چنانکه شیوههای فضیلت تو است حیرتم را برطرف ساز، که مرا در بیان آن دستی نیست.
توجه
إعاده معنی ظاهر بهتر از تکرار لفظ آن است چنانکه در آیات سابق گذشت:
﴿إِنَّا لَا نُضِيعُ أَجۡرَ ٱلۡمُصۡلِحِينَ﴾ [الأعراف: 170].
﴿إِنَّا لَا نُضِيعُ أَجۡرَ مَنۡ أَحۡسَنَ عَمَلًا﴾ [الکهف: 30].
و مانند اینها.
و از این گونه است:
﴿مَّا يَوَدُّ ٱلَّذِينَ كَفَرُواْ مِنۡ أَهۡلِ ٱلۡكِتَٰبِ وَلَا ٱلۡمُشۡرِكِينَ أَن يُنَزَّلَ عَلَيۡكُم مِّنۡ خَيۡرٖ مِّن رَّبِّكُمۡۚ وَٱللَّهُ يَخۡتَصُّ بِرَحۡمَتِهِۦ مَن يَشَآءُ﴾ [البقرة: 105].
«دوست ندارند کسانی که از اهل کتاب کفر ورزیدهاند و مشرکین (دوست ندارند) اینکه خیری از سوی پروردگارتان بر شما نازل شود و خداوند هر کس را بخواهد به رحمت خود اختصاص دهد».
که فرود آوردن خیر با ربوبیّت سازگار است، و اعاده آن با لفظ «الله» به جهت این است که اختصاص دادن خیر به مردم مناسب الهیت است، چون دایره ربوبیت وسیعتر میباشد.
و از این قبیل است:
﴿ٱلۡحَمۡدُ لِلَّهِ ٱلَّذِي خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضَ﴾ [الأنعام: 1].
تا آنجا که فرموده:
﴿بِرَبِّهِمۡ يَعۡدِلُونَ﴾ [الأنعام: 1]
و اعاده آن در جمله دیگر بهتر از اعاده در یک جمله است چون بین آنها فاصله شده، و پس از طولانی شدن بهتر از إضمار است تا ذهن مشغول نماند به سبب آنچه به آن بازمیگردد و آنچه آغاز شده از دستش برود، مانند فرموده خداوند:
﴿وَتِلۡكَ حُجَّتُنَآ ءَاتَيۡنَٰهَآ إِبۡرَٰهِيمَ عَلَىٰ قَوۡمِهِۦ﴾ [الأنعام: 83].
پس از آنکه فرموده:
﴿وَإِذۡ قَالَ إِبۡرَٰهِيمُ لِأَبِيهِ ءَازَرَ﴾ [الأنعام: 74].
برچسبها: عربی, قواعدعربی, صرف ونحو, حروف


