الإتقان في علوم القرآن: جلالالدین عبدالرحمن سیوطی
ترجمه: سید مهدی حائری قزوینی
نوع پنجاه و هشتم:بدایع قرآن – قسمت چهارم
جناس
جناس تشابه دو لفظ در کلام است، در کنزالبراعه آمده: و فایدهاش آن است که شنونده به خوب گوش کردن آن تمایل پیدا میکند؛ زیرا که تناسب الفاظ ایجاد میل و توجه مینماید، و چون اگر لفظ مشترک بر یک معنی حمل شود و سپس در حالی که مراد غیر آن باشد بیاید، دل به آن مشتاق میگردد.
و انواع جناس بسیار است از جمله:
1- جناس تام، و آن چنین است که دو لفظ در انواع حروف و تعداد و هیأت آنها با هم متفق و یکسان باشند، مانند فرموده خدای تعالی:
﴿وَيَوۡمَ تَقُومُ ٱلسَّاعَةُ يُقۡسِمُ ٱلۡمُجۡرِمُونَ مَا لَبِثُواْ غَيۡرَ سَاعَةٖ﴾ [الروم: 55].
و گویند: غیر از این مورد در قرآن نیامده، و شیخ الاسلام ابن حجر جای دیگری را استنباط کرده:
﴿يَكَادُ سَنَا بَرۡقِهِۦ يَذۡهَبُ بِٱلۡأَبۡصَٰرِ﴾ [النور: 43].
﴿يُقَلِّبُ ٱللَّهُ ٱلَّيۡلَ وَٱلنَّهَارَۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَعِبۡرَةٗ لِّأُوْلِي ٱلۡأَبۡصَٰرِ ٤٤﴾ [النور: 44].
و بعضی انکار کردهاند که آیه اول از نوع جناس باشد، وی گفته: «الساعة» در هر دو جا به یک معنی است و حال آنکه تجنیس آن است که لفظ یکی و معنی متفاوت باشد، نه اینکه یکی حقیقت و دیگری مجاز باشد، بلکه هر دو حقیقت هستند، و زمان قیامت هر چند که طولانی باشد نزد خداوند در حکم یک ساعت است، پس عنوان ساعت بر قیامت مجاز میباشد، و بر آخرت حقیقت است، و با این بیان آیه مزبور از جناس خارج است، چنانکه گفته باشی: «الاغی سوار شدم و الاغی را دیدم» در حالی که منظورت شخص کودن باشد.
2- جناس مصحف، که جناس خط نیز به آن میگویند، آن است که حروف در نقطهها فرق کنند، مانند:
﴿وَٱلَّذِي هُوَ يُطۡعِمُنِي وَيَسۡقِينِ ٧٩ وَإِذَا مَرِضۡتُ فَهُوَ يَشۡفِينِ ٨٠﴾ [الشعراء: 79-80].
3- جناس محَّرف که در حرکات با هم اختلاف دارند، مانند فرموده خداوند:
﴿وَلَقَدۡ أَرۡسَلۡنَا فِيهِم مُّنذِرِينَ ٧٢ فَٱنظُرۡ كَيۡفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلۡمُنذَرِينَ ٧٣﴾ [الصافات: 72-73].
و تصحیف و تحریف در این آیه جمع شده است:
﴿وَهُمۡ يَحۡسَبُونَ أَنَّهُمۡ يُحۡسِنُونَ صُنۡعًا﴾ [الکهف: 104].
4- جناس ناقص آن است که در تعداد حروف اختلاف حاصل شود، خواه حرف زیاد شده اول کلمه واقع گردد یا وسط و یا آخر، مانند فرموده خداوند:
﴿ وَٱلۡتَفَّتِ ٱلسَّاقُ بِٱلسَّاقِ ٢٩ إِلَىٰ رَبِّكَ يَوۡمَئِذٍ ٱلۡمَسَاقُ ٣٠﴾ [القیامة: 29-20].
﴿ثُمَّ كُلِي مِن كُلِّ ٱلثَّمَرَٰتِ﴾ [النحل: 69].
5- جناس مذیّل، آن است که یکی از دولفظ بیش از یک حرف در آخر یا اولش زیاد شود، و بعضی گونه دوم را متوّج نامیدهاند، مانند فرموده خداوند:
﴿وَٱنظُرۡ إِلَىٰٓ إِلَٰهِكَ﴾ [طه: 97].
﴿وَلَٰكِنَّا كُنَّا مُرۡسِلِينَ﴾ [القصص: 45].
﴿مَنۡ ءَامَنَ بِهِۦ﴾ [الأعراف: 86].
﴿نَارٌ حَامِيَةُۢ ١١﴾ [العادیات: 11].
﴿مُّذَبۡذَبِينَ بَيۡنَ ذَٰلِكَ﴾ [النساء: 143].
6- جناس مضارع، آن است که با یک حرف متقارب در مخرج با هم تفاوت کنند، چه در اول باشد وچه در وسط و چه در آخر، مانند فرموده خدای تعالی:
﴿وَهُمۡ يَنۡهَوۡنَ عَنۡهُ وَيَنَۡٔوۡنَ عَنۡهُ﴾ [الأنعام: 26].
7- جناس لاحق، اینکه با یک حرف غیر مقارب اختلاف داشته باشند، به همان نحو که در قسم سابق گفته شد، مانند فرموده خداوند:
﴿وَيۡلٞ لِّكُلِّ هُمَزَةٖ لُّمَزَةٍ ١﴾ [الهمزة: 1].
﴿وَإِنَّهُۥ عَلَىٰ ذَٰلِكَ لَشَهِيدٞ ٧ وَإِنَّهُۥ لِحُبِّ ٱلۡخَيۡرِ لَشَدِيدٌ ٨﴾ [العادیات: 7-8].
﴿ذَٰلِكُم بِمَا كُنتُمۡ تَفۡرَحُونَ فِي ٱلۡأَرۡضِ بِغَيۡرِ ٱلۡحَقِّ وَبِمَا كُنتُمۡ تَمۡرَحُونَ ٧٥﴾ [غافر: 75].
﴿وَإِذَا جَآءَهُمۡ أَمۡرٞ مِّنَ ٱلۡأَمۡنِ﴾ [النساء: 84].
8- جناس مرفّق، که از یک کلمه و بخشی ازکلمه دیگر ترکیب شده باشد، مانند:
﴿جُرُفٍ هَارٖ فَٱنۡهَارَ﴾ [التوبة: 109].
9- جناس لفظی، چنین است که با حرفی که مناسب با دیگری باشد از نظر لفظ با هم اختلاف داشته باشند، مانند ضاد و ظاء، چنانکه در فرموده خداوند آمده:
﴿وُجُوهٞ يَوۡمَئِذٖ نَّاضِرَةٌ ٢٢ إِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٞ ٢٣﴾ [القیامة: 22-23].
10- جناس قلب، که از لحاظ ترتیب حروف با هم مختلف باشند، مانند:
﴿فَرَّقۡتَ بَيۡنَ بَنِيٓ إِسۡرَٰٓءِيلَ﴾ [طه: 94].
11- جناس اشتقاق، که در اصل اشتقاق (مصدر) با هم مجتمع باشند، این نوع را مقتضب نیز مینامند، مانند:
﴿فَرَوۡحٞ وَرَيۡحَانٞ﴾ [الواقعة: 89].
﴿فَأَقِمۡ وَجۡهَكَ لِلدِّينِ ٱلۡقَيِّمِ﴾ [الروم: 43].
﴿وَجَّهۡتُ وَجۡهِيَ﴾ [الأنعام: 79].
12- جناس اطلاق، که تنها در شباهت با هم یکی باشند، مانند فرموده خداوند:
﴿وَجَنَى ٱلۡجَنَّتَيۡنِ﴾ [الرحمن: 54].
﴿قَالَ إِنِّي لِعَمَلِكُم مِّنَ ٱلۡقَالِينَ ١٦٨﴾ [الشعراء: 168].
﴿لِيُرِيَهُۥ كَيۡفَ يُوَٰرِي﴾ [المائدة: 31].
﴿وَإِن يُرِدۡكَ بِخَيۡرٖ فَلَا رَآدَّ﴾ [یونس: 107].
﴿ٱثَّاقَلۡتُمۡ إِلَى ٱلۡأَرۡضِۚ أَرَضِيتُم﴾ [التوبة: 38].
﴿وَإِذَآ أَنۡعَمۡنَا عَلَى ٱلۡإِنسَٰنِ أَعۡرَضَ﴾ [الإسراء: 83].
تا آنجا که فرموده:
﴿فَذُو دُعَآءٍ عَرِيضٖ﴾ [فصلت: 51].
تذکر
چون جناس از زیباییهای لفظی است نه معنوی، هنگامی که معنی قویتر باشد ترک میگردد، مانند فرموده خدای تعالی:
﴿وَمَآ أَنتَ بِمُؤۡمِنٖ لَّنَا وَلَوۡ كُنَّا صَٰدِقِينَ﴾ [یوسف: 17].
گفتهاند: چه حکمتی در این هست که نفرمود: «بمصدق لنا» در حالی که معنی آن را میرساند تجنیس هم رعایت شده است؟
در جواب گفته شده: در «بمؤمن لنا» معنایی هست که در کلمه «مصدق» نیست؛ زیرا که معنی گفته تو که: «فلان مصدق لی =فلانی تصدیق کننده من است» این است که: او به من گفت: راست میگویی، و اما مؤمن معنایش آن است که اضافه بر تصدیق تأمین هم میدهم، و مقصود برادران یوسف که آیه فوق از زبان آنها آمده این بوده که تصدیق با چیزی اضافه بر آنکه طلب اطمینان و تأمین باشد ـ پدر نسبت به آنها پیدا کند.
و یکی از ادباء لغزیده که درباره فرموده خداوند:
﴿أَتَدۡعُونَ بَعۡلٗا وَتَذَرُونَ أَحۡسَنَ ٱلۡخَٰلِقِينَ ١٢٥﴾ [الصافات: 125].
گفته: اگر( به جای «وتذرون» ) میفرمود: «وتدعون» جناس رعایت میشد.
و امام فخرالدین رازی جواب داده که: فصاحت قرآن از رعایت این تکلفات نیست، بلکه از جهت نیرومندی معانی و پرباری الفاظ میباشد.
و دیگری جواب داده که: رعایت معانی از رعایت الفاظ اولی است، و اگر میفرمود: ﴿أَتَدۡعُونَ﴾ و «تدَعون» برای خواننده اشتباه پیش میآمد، و چنین میپنداشت که هر دو به یک معنی میباشند و تصحیفی در مورد آنها رخ داده است. ولی این جواب ناپخته است.
و ابن الزملکانی جواب گفته که: تجنیس زیباسازی است، و در مورد وعده و احسان بکار میرود نه در مقام ترسانیدن و هشدار.
و الخویی جواب گفته که: «تدع» از «تذر» أخص است؛ زیرا که آن به معنی رها کردن شیء با اعتنای به امر آن میباشد، و اشتقاق بر این گواه است، چنانکه ایداع نیز عبارت است از ترک گفتن سپرده است با اعتنای به حال آن؛ به همین جهت است که یک فرد امانتدار برای آن انتخاب میکنند.
و از همین باب است «دعه» که به معنی راحت میباشد، ولی «تذر» به معنی ترک گفتن است، یا به طور مطلق، و یا ترک با اعراض و نفی کلی.
راغب گفته: گویند: فلان یذرالشیء، یعنی آن را پرتاب میکند چون نسبت به آن کم اهمیت است، و از این باب است: و ذره که تکه گوشت را گویند، چون به آن اعتنایی نیست، و بدون تردید سیاق آیه با این معنی تناسب دارد نه معنی اول، پس در اینجا خواسته شده وضع آنها نکوهش گردد، و اعراض آنها از پروردگارشان سرزنش شود.
جمع
جمع آن است که بین دو یا چندچیز را در حکم جمع کنند، مانند فرموده خداوند تعالی:
﴿ٱلۡمَالُ وَٱلۡبَنُونَ زِينَةُ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا﴾ [الکهف: 46].
که بین مال و فرزندان در حکم زینت جمع کرده است.
و همچنین است فرموده خدای متعال:
﴿ٱلشَّمۡسُ وَٱلۡقَمَرُ بِحُسۡبَانٖ ٥ وَٱلنَّجۡمُ وَٱلشَّجَرُ يَسۡجُدَانِ ٦﴾ [الرحمن: 5-6].
جمع و تفریق
آن است که دوشیء را در معنی واحدی داخل کنی، و بین جهت داخل شدن فرق بگذاری، طیبی از این گونه دانسته فرموده خدای تعالی را:
﴿ٱللَّهُ يَتَوَفَّى ٱلۡأَنفُسَ حِينَ مَوۡتِهَا...﴾ [الزمر: 42].
که بین دو نفس را در حکم وفات جمع نموده و سپس بین دو جهت وفات فرق گذارد با حکم به أمساک و إرسال، یعنی: خداوند با گرفتن و رها کردن جانها وفات میدهد، یعنی: خداوند جانهایی که قبض شده و جانهایی که قبض نشده وفات میدهد، پس نوع اول را نگاه میدارد و دیگری را رها میسازد.
جمع و تقسیم
و آن جمع کردن چندشیء تحت یک حکم، سپس تقسیم آن است، مانند فرموده خدای تعالی:
﴿ثُمَّ أَوۡرَثۡنَا ٱلۡكِتَٰبَ ٱلَّذِينَ ٱصۡطَفَيۡنَا مِنۡ عِبَادِنَاۖ فَمِنۡهُمۡ ظَالِمٞ لِّنَفۡسِهِۦ وَمِنۡهُم مُّقۡتَصِدٞ وَمِنۡهُمۡ سَابِقُۢ بِٱلۡخَيۡرَٰتِ﴾ [فاطر: 32].
جمع با تفریق و تقسیم
مانند فرموده خدای تعالی:
﴿يَوۡمَ يَأۡتِ لَا تَكَلَّمُ نَفۡسٌ إِلَّا بِإِذۡنِهِۦ﴾ [هود: 105].
که جمع در فرموده خداوند:
﴿لَا تَكَلَّمُ نَفۡسٌ إِلَّا بِإِذۡنِهِۦ﴾ [هود: 105].
چون معنایش متعدد است، که نکره در سیاق نفی عموم را میرساند، و تفریق در فرموده خداوند:
﴿فَمِنۡهُمۡ شَقِيّٞ وَسَعِيدٞ﴾ [هود: 105].
و تقسیم در فرموده خداوند:
﴿فَأَمَّا ٱلَّذِينَ شَقُواْ﴾ [هود: 106].
﴿وَأَمَّا ٱلَّذِينَ سُعِدُواْ﴾ [هود: 108].
جمع مؤتلف و مختلف
آن است که بخواهد بین دو ممدوح تساوی برقرار سازد، پس معانی مؤتلفی در مدح آن دو بیاورد، و سپس بخواهد یکی از آنها را بر دیگری ترجیح دهد، بدون اینکه دیگری را منقصت وارد سازد، پس برای این جهت معانیی بیاورد که مخالف معنی تساوی آنها باشد، مانند فرموده خدای تعالی:
﴿وَدَاوُۥدَ وَسُلَيۡمَٰنَ إِذۡ يَحۡكُمَانِ﴾ [الأنبیاء: 78].
که در حکم و علم داود و سلیمان را مساوی نمود، و فضیلت سلیمان را با عنوان فهم افزود.
حسن نسق
آن است که متکلم کلمات پیاپی و عطف به هم و جوش خورده به طور جالب و سالمی بیاورد، بنحوی که اگر هر جمله از آن را جداگانه قرار دهیم معنایش درست و مستقل باشد، و از این گونه است فرموده خدای تعالی:
﴿وَقِيلَ يَٰٓأَرۡضُ ٱبۡلَعِي مَآءَكِ﴾ [هود: 44].
زیرا که جملههایش با واو نسق بر ترتیبی که بلاغت مقتضی است بهم عطف شدهاند، از ابتدا به نامی که کم شدن آب از زمین را میرساند که نهایت خواسته اهل کشتی بر آن متوقف بود، از جهت آزاد شدن از زندان آن، و سپس قطع شدن آب باران که نیز از خواستههای آنان بود؛ زیرا که پس از بیرون آمدن از کشتی میبایست رنج آن از ایشان دفع میگشت، سپس خبر دادن از رفتن آب بعد از قطع شدن دو منبع آن که قطعاً متأخر از آن است، سپس خبر دادن از قضای امر که همان هلاک شدن کسانی که هلاکتشان مقدر شده بود، و نجات یافتن کسانی که وعده نجات آنان داده شده بود، و خروجشان بر آنچه گذشت متوقف. سپس از پهلوگرفتن و استقرار کشتی خبر داد که از میان رفتن ترس و حصول اطمینان را میرساند، سپس با نفرین بر ستمگران مطلب را به پایان برد تا برساند که هر چند غرقاب همه زمین را فرا گرفت، الا اینکه جز به افراد مستحق عقوبت از جهت ظلمشان به دیگران نرسید.
عتاب شخص نسبت به خود
از این نوع است:
﴿وَيَوۡمَ يَعَضُّ ٱلظَّالِمُ عَلَىٰ يَدَيۡهِ يَقُولُ يَٰلَيۡتَنِي﴾ [الفرقان: 27].
و نیز فرموده خداوند:
﴿أَن تَقُولَ نَفۡسٞ يَٰحَسۡرَتَىٰ عَلَىٰ مَا فَرَّطتُ فِي جَنۢبِ ٱللَّهِ﴾ [الزمر: 56].
عکس
عکس آن است که سخنی آورده شود که یک جزء آن مقدم و جزء دیگر مؤخر باشد، سپس مؤخر را پیش بدارد و مقدم را عقب اندازد، مانند فرموده خدای تعالی:
﴿مَا عَلَيۡكَ مِنۡ حِسَابِهِم مِّن شَيۡءٖ وَمَا مِنۡ حِسَابِكَ عَلَيۡهِم مِّن شَيۡءٖ﴾ [الأنعام: 52].
﴿يُولِجُ ٱلَّيۡلَ فِي ٱلنَّهَارِ وَيُولِجُ ٱلنَّهَارَ فِي ٱلَّيۡلِ﴾ [الحج: 61].
﴿وَمَن يُخۡرِجُ ٱلۡحَيَّ مِنَ ٱلۡمَيِّتِ وَيُخۡرِجُ ٱلۡمَيِّتَ مِنَ ٱلۡحَيِّ﴾ [یونس: 31].
﴿هُنَّ لِبَاسٞ لَّكُمۡ وَأَنتُمۡ لِبَاسٞ لَّهُنَّۗ﴾ [البقرة: 187].
﴿لَا هُنَّ حِلّٞ لَّهُمۡ وَلَا هُمۡ يَحِلُّونَ لَهُنَّ﴾ [الممتحنة: 10].
و از حکمت این آیه اخیر سؤال شده که خداوند فرموده: «نه زنهای مؤمن بر کافران حلال هستند و نه مردهای کافر بر زنان مؤمن حلال میباشند» و ابن المنیر جواب داده که فایدهاش اشاره به این است که کافران به فروع شریعت مخاطب و مکلف هستند.
و شیخ بدرالدین بن الصاحب گفته: حق آن است که هر یک از فعل زن مؤمن و کافر حرام میباشد، اما فعل مؤمنه حرام است چون خطاب متوجه او هست، و اما فعل کافر حلال نیست؛ زیرا که نزدیکی با زن مؤمن مشتمل بر مفسده است، پس کفار مورد خطاب نیستند، بلکه پیشوایان و جانشینان ایشان مخاطب به منع آنها میباشند؛ چون که شرع امر فرموده که وجود را از مفاسد خالی کنند، بنابراین واضح شد که به یک اعتبار حلیت از زن مؤمن نفی شده و به اعتبار دیگر از مرد کافر.
ابن أبی الإصبع گفته: و از روشهای غریب این نوع فرموده خدای تعالی است:
﴿وَمَن يَعۡمَلۡ مِنَ ٱلصَّٰلِحَٰتِ مِن ذَكَرٍ أَوۡ أُنثَىٰ وَهُوَ مُؤۡمِنٞ فَأُوْلَٰٓئِكَ يَدۡخُلُونَ ٱلۡجَنَّةَ وَلَا يُظۡلَمُونَ نَقِيرٗا ١٢٤ وَمَنۡ أَحۡسَنُ دِينٗا مِّمَّنۡ أَسۡلَمَ وَجۡهَهُۥ لِلَّهِ وَهُوَ مُحۡسِنٞ﴾ [النساء: 124-125].
زیرا که نظم آیه دوم عکس نظم آیه اول است، چون عمل در آیه اول بر ایمان مقدم آمده، و در آیه دوم پس از اسلام ذکر گردیده است.
و یکی از انواع عکس را قلب، و مقلوب مستوی، و مالایستحیل بالإنعکاس نامند، و آن عبارت است از اینکه کلمهای از آخر به اول همانطور خوانده شود که از اول به آخر آن خوانده میشود، مانند فرموده خدای تعالی:
﴿كُلّٞ فِي فَلَكٖ﴾ [الأنبیاء: 33].
﴿وَرَبَّكَ فَكَبِّرۡ ٣﴾ [المدثر: 3].
و مثال دیگری در قرآن نیامده است.
عنوان
ابن أبیالإصبع گفته: عنوان آن است که متکلم در بیان مطلبی شروع کند، پس به منظور تکمیل و تأکید آن مثالهایی در الفاظی بیاورد که عنوان و تیتر اخبار گذشته و قصههای سابق باشند، و نوعی دیگر از این فن هست که جدّا مهم و ارزنده است و آن عنوان علوم میباشد که در سخن الفاظی ذکر شود که کلیدها و مدخلهایی برای علوم باشند.
از گونه اول فرموده خدای تعالی است:
﴿وَٱتۡلُ عَلَيۡهِمۡ نَبَأَ ٱلَّذِيٓ ءَاتَيۡنَٰهُ ءَايَٰتِنَا فَٱنسَلَخَ مِنۡهَا﴾ [الأعراف: 175].
که عنوان قصه بلعم است.
و از گونه دوم فرموده خداوند متعال است:
﴿ٱنطَلِقُوٓاْ إِلَىٰ ظِلّٖ ذِي ثَلَٰثِ شُعَبٖ ٣٠﴾ [المرسلات: 30].
که عنوان علم هندسه در آن است، چون شکل مثلث اولین شکلهاست، و به هر کدام از اضلاعش باشد اگر در آفتاب گذاشته شود سایه نخواهد داشت تا زاویههای آن مشخص گردد، پس خدای تعالی که اهل جهنم را أمر کرده به سایه چنین شکلی بروید برای مسخره کردن آنهاست.
و فرموده خداوند:
﴿وَكَذَٰلِكَ نُرِيٓ إِبۡرَٰهِيمَ مَلَكُوتَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلۡأَرۡضِ...﴾ [الأنعام: 75].
که عنوان علم کلام، و علم جدل، و علم هیئت در این آیات هست.
فواید
این فن مربوط به فصاحت است نه بلاغت؛ زیرا که عبارت است از آوردن یک لفظ که به منزله قطعهای از عقد ـ یعنی گوهر بیمانند ـ میباشد، که بر عظمت فصاحت آن سخن، و نیرومندی عبارتش، و پرباری منطقش، و أصالت عربیتش دلالت کند، بطوری که اگر از کلام ساقط گردد، بر فصحا گران آید.
و از این گونه است «حصحص» در فرموده خدای تعالی:
﴿ٱلۡـَٰٔنَ حَصۡحَصَ ٱلۡحَقُّ﴾ [یوسف: 51].
و «الرفث» در فرموده خداوند:
﴿أُحِلَّ لَكُمۡ لَيۡلَةَ ٱلصِّيَامِ ٱلرَّفَثُ إِلَىٰ نِسَآئِكُمۡ﴾ [البقرة: 187].
و «فزع» در فرموده خدای تعالی:
﴿حَتَّىٰٓ إِذَا فُزِّعَ عَن قُلُوبِهِمۡ﴾ [سبأ: 23].
و خائنة الاعین» در فرموده خداوند:
﴿يَعۡلَمُ خَآئِنَةَ ٱلۡأَعۡيُنِ﴾ [غافر: 19].
و الفاظ فرموه خداوند:
﴿فَلَمَّا ٱسۡتَيَۡٔسُواْ مِنۡهُ خَلَصُواْ نَجِيّٗا﴾ [یوسف: 80].
و فرموده خداوند:
﴿فَإِذَا نَزَلَ بِسَاحَتِهِمۡ فَسَآءَ صَبَاحُ ٱلۡمُنذَرِينَ ١٧٧﴾ [الصافات: 177].
برچسبها: علوم قرآن, تاریخ قرآن, علوم قرآنی, بلاغت


