تقسيمكردن خبر، به جمله فعليّه و اسميّه است.
جمله فعليّه از فعل و فاعل يا فعل و نائب فاعل، تركيب يافته است. و وضع شده تا با اختصار، تجدد و پديد آمدن در زمان مشخصى را بفهماند.
مانند: خسيس، چون بىچيزان زيست مىكند و در روز واپسين، مثل ثروتمندان، محاسبه مىشود.
در اينجا «يعيش البخيل» جمله فعليّه است. (يعيش فعل و البخيل فاعل) و «يحاسب» نيز جمله فعليه شكل يافته از فعل و نائب فاعل است.
|
اشرقت الشّمس و قد |
ولّى الظّلام هاربا |
|
و مثل اين شعر: خورشيد درخشيد و تيرگى، گريزمندانه پشت كرد.
از اين خبر، تنها ثبوت درخشش براى خورشيد و رفتن تاريكى در زمان ماضى استفاده مىشود.
گاهى جمله فعليه، استمرار نوبهنو و لحظهبهلحظه را مىفهماند و اين، بر اساس موقعيت و به كمك قرينههاست نه اينكه فعل مضارع وضعا چنين چيزى را بفهماند. فهماندن استمرار تجددى مشروط به اين است كه فعل، مضارع باشد.
توضيح: استمرار دائم مانند اينكه بگوييم: اين كوه، پيوسته سربلند و باوقار است و استمرار تجددى مثل اينكه بگوييم: اين آبشار، پيوسته فرو مىريزد يعنى ريزش آن، لحظهبهلحظه و نوبهنو است.
|
تدبّرّ شرق الارض و الغرب كفّه |
و ليس لها يوما عن المجد شاغل |
|
مانند اين شعر متنبّى: دست او خاور و باختر زمين را اداره مىكند و روزى نيست كه چيزى آنرا از بزرگوارى باز دارد.
در اينجا چون شعر، براى ستايش و مدح سروده شده است. قرينه مدح نشان مىدهد كه؛ سياستگذارى و حكمرانى بر مملكتها عادت آن ممدوح و پست دائمى او بوده است به گونهاى كه از آن، دل برنمىگرفته و آن تدبير، پىدرپى و لحظهبهلحظه پديد مىآمده است.
و جمله اسميّه از مبتدا و خبر، تركيب مىشود و وضعا تنها ثبوت چيزى بر چيز ديگرى را مىفهماند و نظرى به پديد آمدن نوبهنو يا دوام ندارد؛ مانند: «الارض متحركة» كه فقط ازآن، ثبوت حركت براى زمين استفاده مىشود و توجهى به پديد آمدن لحظهبهلحظه آن حركت ندارد.
و گاهى جمله اسميه از اين اصل (عدم افاده استمرار يا تجدد) خارج مىگردد و بر اساس قرينهها افاده دوام و استمرار مىكند اگر در خبر فعل مضارع نباشد و اين زمانى است كه سخن، براى ستايش يا نكوهش ايراد گردد.
مانند سخن خدا: وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ
يعنى: مسلّم تو داراى خوى بزرگى هستى. جريان اين سخن چون در قلمرو ستايش بوده است، اراده استمرار و دوام را نشان مىدهد.
|
لا يألف الدّرهم المضروب صرّتنا |
لكن يمرّ عليها «و هو منطلق» |
|
|
لا يألف الدّرهم المضروب صرّتنا |
لكن يمرّ عليها «و هو منطلق» |
|
و از جاهايى كه جمله اسميه، دوام و استمرار را مىفهماند سخن نضر بن جؤبه است كه خودش را به دارايى و بخشش ستوده و گفته است:
درهم نقش زده شده با هميان ما انس نمىگيرد لكن در حاليكه رونده است، بر آن مىگذرد.
شاعر خواسته بگويد؛ درهمهايش در هميان، پايدار و باقى نيست پيوسته از هميان مىگذرد چونان تيرها كه از كمانها مىگذرد. اين درهمها در گذر است تا بر بىچيزان و نيازمندان تقسيم گردد.
توضيح: در اين شعر، «هو منطلق» جمله اسميّه است و چون شاعر، آنرا در مقام
ستايش از خويش سروده، دلالت بر دوام و استمرار مىكند.
بدانكه جمله اسميه وضعا مفيد ثبوت و دوام نيست.
و به كمك قرينهها هم استمرار را نمىفهماند مگر هنگامى كه خبرش مفرد باشد، مثل: الوطن عزيز يا زمانى كه خبرش جمله اسميّه باشد، چون: الوطن هو سعادتى (كه هو سعادتى جمله اسميّه و خبر است). و امّا اگر خبر جمله اسميّه، فعل باشد.
بىترديد آن جمله، مثل جمله فعليّه نوبهنو شدن و پديد آمدن در زمان خاص را مىفهماند.
بسان: الوطن يسعد بابنائه (وطن به كمك پسرانش خوشبخت مىگردد). در اينجا «يسعد بابنائه» خبر است.
|
تعيب الغانيات علىّ شيبى |
و من لى ان امتّع بالمشيب |
|
زنان زيباچهره، پيريم را بر من عيب مىگيرند. اكنون با چه كسى در پيرى كامجويى كنم؟
در اين شعر، متعلق «لى» خبر «من» قرار گرفته ولى چون جمله فعليّه است دلالت بر حدوث در زمان آينده دارد.
|
نروح و نغدو لحاجاتنا |
و حاجة من عاش لا تنقضى |
|
شاعر ديگرى گفته: عصرگاهان و صبحگاهان براى نيازهايمان مىرويم و نياز آنكه زيست مىكند پايان نمىپذيرد. در اين شعر، «لا تنقضى» جمله فعليّه و خبر «حاجة من عاش» است و دلالت بر حدوث و تجدد در زمان آينده دارد.
ترجمه و شرح جواهر البلاغة ؛ ج1 ؛ ص-122-119//استادحسن عرفان
- قم - ايران، چاپ: 10، 1388 ه.ش


