دین،اخلاق،ادبیات عرب
 
آگاهی وبصیرت

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم مرداد ۱۳۹۵ توسط جعفرکارگزار

اعتقاد به‌ خدا در ميان‌ فیزیک دانان‌ غربي‌

 برخي‌  از فیزیک دانان‌، خدا را با قوانين‌ طبيعت‌ يا كل‌ّ جهان‌ تطبيق‌مي‌دهند. به‌ قول‌ بِكِر (Becker؛ فیزیک دان‌ آلماني‌ و استاد فعلي‌ دانشگاه‌ام‌. آي‌. تي‌ آمريكا): «اگر خدا را قانون‌ (فيزيكي‌، شيميايي‌ و... ) بپنداريم‌، همه‌ مسائل‌ جور در مي‌آيد».

به‌ گفته‌ نومَن‌(Naumaann؛ فیزیک دان‌ آمريكايي‌): «من‌ باور مي‌كنم‌ كه‌ خدا مجموعه‌ جهان‌ است‌ كه‌ مشتمل‌ است‌ بر اصول‌ علمي‌، مادّه‌، انرژي‌ و تمام‌ اشكال‌ حيات‌».

از ديد بعضي‌ از كيهان‌شناسان‌، وقتي‌ درباره‌ خداي‌ خالق‌ صحبت‌ مي‌كنيم‌، او به‌ صورت‌ قانوني‌ مطلق‌ كه‌ حاكم‌ بر مِهبانگ‌ است‌ ظاهرمي‌شود. امّا اكثر بيشتر خداباوران‌، او را موجودي‌ متعال‌ و ماوراي ‌طبيعت‌ تلقّي‌ مي‌كنند. در اين‌ بخش‌، منظور ما از اعتقاد به‌ خدا، همين‌معناي‌ اخير است‌.

در اعتقاد به‌ خدايي‌ كه‌ موجودي‌ متعال‌ و فوق طبيعت‌ است‌، سه ديدگاه‌ وجود دارد:

 

1. ديدگاه‌ منكران‌ خدا

منكران‌ براين‌ باورند كه‌:

اولاً: براي‌ اثبات‌ وجود خدا، هيچ‌ شيوه‌اي‌ وجود ندارد. به‌ گفته‌ پَجِلز(Pagels؛ فیزیک دان‌ آمريكايي‌): «هيچ‌ شاهد علمي‌ بر وجود خالق‌ جهان ‌طبيعت‌ و اراده‌ يا غايتي‌ وراي‌ قوانين‌ شناخته‌ شده‌ طبيعت‌ نداريم‌».

دوم‌: علوم‌ به‌ تنهايي‌ مي‌تواند به‌ تمام‌ سؤال هاي‌ ما پاسخ‌ دهد. به‌ قول‌بونر (W. Bonner؛ فیزیک دان‌ انگليسي‌): «كار علم‌ اين‌ است‌ كه‌ براي‌ تمام‌حوادث‌ جهان‌ واقعي‌، تبيين هايي‌ عقلاني‌ فراهم‌ كند. اگر دانشمندي‌ در توضيح‌ چيزي‌، به‌ خدا متوسّل‌ شود، از حرفه‌ علمي‌ خود دور شده‌ است‌. اگر نتواند مسئله‌اي‌ را تبيين‌ كند، بايد از داوري‌ درباره‌ آن‌ بپرهيزد و بايد باور كند كه‌ نهايتاً براي‌ آن‌ تبيين‌ عقلاني‌ خواهد يافت‌».

سوم‌: جهان‌ طبيعت‌، خودكفاست‌ و نيازي‌ به‌ ماوراي‌ طبيعت‌ ندارد. چنان‌ كه‌ وَينبرگ‌ مي‌گويد: «به‌ نظر من‌، اين‌ بسيار مهّم‌ است‌ كه‌ ما مي‌توانيم‌ جهان‌ را ــ هم‌ در زيست‌شناسي‌ و هم‌ در علوم‌ فيزيكي‌ ــبه ‌گونه‌اي‌ تبيين‌ كنيم‌ كه‌ نيازي‌ به‌ دخالت‌ خدا نباشد». (30)

ديدگاه‌ اين‌ فیزیک دانان‌، آن‌ است‌ كه‌ جهان‌ خودبه‌خود پديد آمده‌ است‌ و بايد قوانين‌ طبيعت‌ را با اِعمال‌ اصل‌ خودسازگاري‌ به‌ دست‌ آورد. به‌قول‌ لينده‌ (A. Linde؛ فیزیک دان‌ روسي‌): جهان‌، هويّتي‌ ازلي‌ و خودزاست‌».

به‌ باور هاوكينگ‌ (S. Hawking؛ فیزیک دان‌ انگليسي‌): «اين‌ بدان‌معناست‌ كه‌ مي‌توان‌ جهان‌ را به‌ وسيله‌ الگويي‌ رياضي‌ توصيف‌ كرد كه ‌تنها با قوانين‌ فيزيك‌ تعيين‌ مي‌شود»و وقتي‌ در شرايط‌  ديگري‌ از او مي‌پرسند: «در قرن‌ هفدهم‌، نيوتون‌ و كپلر احساس‌ مي‌كردند كه‌ به‌ آثارمنظّم‌، منطقي‌ و زيباي‌ خداوند نظر مي‌افكنند، ولي‌ حالا وقتي‌ كه‌ ما به‌اين‌ معادلات‌ نگاه‌ مي‌كنيم‌، چه‌ مي‌فهميم‌؟» جواب‌ مي‌دهد: «ماهنوز اعتقاد داريم‌ كه‌ جهان‌ منطقي‌ و زيباست‌، تنها واژه‌ خداوند راحذف‌ كرده‌ايم‌».

وَينبرگ‌ هم‌ همين‌ نظر را دارد: «من‌ به‌ آساني‌، جهان‌ را از نظر زمان‌ و مكان‌، بي‌نهايت‌ فرض‌ مي‌كنم‌ و در مي‌يابم‌ كه‌ كل‌ّ جهان‌، با اصول‌فيزيكي‌ بنيادي‌ سازگار است‌ و اين‌ كه‌ هرچيزي‌ با قوانين‌ فيزيك‌ تبيين‌مي‌شود بدون‌ آن‌ كه‌ از عناصر تاريخي‌ اختياري‌ سود جويد».

 

از نظر آن ها ايده‌ خدا اصلاً مطرح‌ نيست‌ و بُعد روحي‌ انسان‌ را تجلّي‌فرآيندهاي‌ فيزيولوژيكي‌ میدانند كه‌ در مغز انسان‌ رخ‌ مي‌دهد و حتّي‌بعضي‌ آن ها ايده‌ خدا را مانع‌ پيشرفت‌ علمي‌ میدانند. به‌ قول‌ وَينبرگ‌:«تنها هنگامي‌ دانش‌ پيشرفت‌ مي‌كند كه‌ فرض‌ كند هيچ‌ دخالت‌ الهي‌ دركار نيست‌ و نشان‌ دهد كه‌ تا چه‌ حدّ مي‌توان‌ بدون‌ اين‌ فرض‌ موفق‌شد».  و به‌ نظر اَتكينز(P. Atkins؛ شيمي‌ ـ فیزیک دان‌ انگليسي‌): «هدف‌ من‌ اين‌ است‌ كه‌ استدلال‌ كنم‌ جهان‌ مي‌تواند بدون‌ دخالت‌ پديد آيد و نيازي‌ نيست‌ كه‌ به‌ وجودي‌ متعال‌ متوسّل‌ شويم‌».

و نيز: «در پايين ترين‌ سطح‌، تصميم‌گيري ها و تنظيم‌ مواضع‌ اتم ها درمولكول ها، در داخل‌ تعداد زيادي‌ سلول‌ در مغز انجام‌ مي‌شود. اين‌كه‌ اين‌فعاليّت‌ِ بي‌انگيزه‌، بي‌هدف‌ و غيرعقلاني‌، در جهان‌ به‌ صورت‌ انگيزه‌ و هدف‌ بروز مي‌كند و شعور را مي‌سازد، كاملاً، از پيچيدگي‌ نظام‌ آن‌ ناشي‌مي‌شود. همان‌گونه‌ كه‌ سمفوني‌ها، حركات‌ همآهنگ‌ شده‌ اتم ها هستند، شعور نيز از بي‌نظمي‌ نتيجه‌ مي‌شود».

در دو سه‌ دهه‌ اخير، برخي‌ از فیزیک دانان‌، با الهام‌ از نتايج‌ نظريه ‌كوانتوم‌، اين‌ انديشه‌ را مطرح‌ كرده‌اند كه‌ جهان‌ فيزيكي‌ افت‌ و خيزي‌ كوانتومي‌ است‌ كه‌ از خلاــ حالت‌ هيچي‌ ــ نتيجه‌ شده‌ است‌. آنان‌، نظريه ‌مِهبانگ‌ را در انتهاي‌ افت‌ و خيزي‌ در خلا اوّليه‌ مي‌انگارند كه‌ مشتمل‌ برمیدان هاي‌ كوانتومي‌ است‌. اين‌ انديشه‌ در سال‌ 1973 با مقاله‌اي‌ از ادواردتريون‌ (E. Tryon) در مجلّه‌ طبيعت‌ (Nature) شروع‌ شد. وي‌ در آنجاچنين‌ نوشت‌: «من‌ الگوي‌ خاصي‌ّ براي‌ مِهبانگ‌ پيشنهاد مي‌كنم‌. جهان‌ ما يك‌ افت‌ و خيز كوانتومي‌ است‌. در اين‌ الگو، جهان‌ از هيچ‌ پديد آمده‌است‌. چنين‌ حادثه‌اي‌ لزوماً نقض‌ هيچ‌ قانون‌ بقايي‌ را در فيزيك‌ دربر نداشته‌ است‌. ممكن‌ است‌ انرژي‌ خالص‌ جهان‌ صفر باشد. در اين‌صورت‌، جهان‌ مي‌توانسته‌ است‌ از هيچ‌ به‌ وجود آيد، بدون‌ آنكه‌ هيچ ‌قانون‌ بقايي‌ را نقض‌ كند. حال‌ اگر جهان‌، براي‌ همه‌ مقادير حفظ‌ شدني ‌مقدار خالص‌ صفر را دارد، مي‌تواند افت‌ و خيز خلا باشد، خلا فضايي ‌بزرگتر كه‌ در آن‌، جهان‌ ما مندرج‌ است‌». (39)

لينده‌ نيز در دهه‌ 1980، در سمپوزيومي‌ درباره‌ جهان‌ اوّليه‌ چنين‌گفت‌: «امكان‌ خلقت‌ از هيچ‌، جالب‌ است‌ و بايد بيشتر مطالعه‌ شود. سؤال‌ِ حيرت‌انگيز... اين‌ است‌ كه‌ چه‌ چيزي‌ پيش‌ از پيدايش‌ جهان‌ وجود داشت‌؟ چنين‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ اين‌ سؤال‌ مطلقاً متافيزيكي‌باشد. امّا تجربه‌ ما از متافيزيك‌ مي‌گويد كه‌ گاهي‌ چنين‌ پرسش هاي ‌متافيزيكي‌ پاسخ‌ خود را از فيزيك‌ دريافت‌ مي‌كنند».

خلا كوانتومي‌ از خلا مطلق‌ بسيار دور است‌؛ آن‌ حالت‌ كمترين‌ انرژي ‌را دارد. جان‌ بارو(J. Barrow) و فرانك‌ تيپلر (F. Tipler) اين‌ مطلب‌ راخوب‌ بيان‌ كرده‌اند: «تصوير جديد خلا كوانتومي‌، با معناي‌ كلاسيك‌ و هميشگي‌ خلا و هيچي‌، تفاوت‌ اساسي‌ دارد. حالت هاي‌ خلا كوانتومي‌ را حدّاقل هاي‌ موضعي‌ يا سراسري‌ انرژي‌ تعريف‌ مي‌كنند... حالت‌خلا، ساختاري‌ غني‌ دارد كه‌ در متن‌ِ زيرين‌ِ فضا ـ زمان‌ قراردارد كه‌ قبلاً موجود بوده‌ است‌... واضح‌ است‌ كه‌ خلق‌ از عدم‌ واقعي‌ و خلق‌ خودبه‌خود همه‌ چيز ــ فضا، زمان‌، خلا كوانتومي‌ و مادّه‌ ــ در زماني‌ درگذشته‌ صورت‌ گرفته‌ است‌».

امّا، اين‌ نظريه‌ها هرگز به‌ مسئله‌ مبدأ پاسخ‌ نمي‌دهند. به‌ اعتراف‌پَجِلز(Pagles)، كه‌ از فیزیک دانان‌ خداناباور بود، توجّه‌ كنيد: «هيچي‌ قبل‌از خلقت‌ جهان‌، كاملترين‌ خلااي‌ است‌ كه‌ مي‌توانيم‌ تصوّر كنيم‌. نه‌فضايي‌ وجود داشت‌، نه‌ زماني‌ و نه‌ مادّه‌اي‌... آن‌ چيزي‌ كه‌ رياضيدانان‌آن‌ را «مجموعه‌ تهي‌» مي‌نامند. با اين‌ وجود، اين‌ خلا تصوّر ناپذير، در نتيجه‌ قوانين‌ فيزيكي‌، خود را به‌ وجود مبدّل‌ ساخت‌. اين‌ قوانين‌ در آن‌خلادر كجا نوشته‌ شده‌ است‌؟ چه‌ چيزي‌ به‌ آن‌ خلا مي‌گويد كه‌ آبستن ‌يك‌ جهان‌ ممكن‌ باشد؟ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ حتّي‌ خلا در معرض‌ قانون ‌باشد؛ قانوني‌ كه‌ قبل‌ از فضا و زمان‌ وجود داشته‌ است‌».

بعضي‌ از طرفداران‌ الگوهاي‌ افت‌ و خيز خلا، (مثل‌ Spindel, Englert,Brout از دانشگاه‌ آزاد بروكس‌)، آن ها را كنار نهاده‌اند و به‌ الگوي‌هارتل‌ ـ هاوكينگ‌ (1983) بيشتر تمايل‌ پيدا كرده‌اند.

هارتِل‌ (Hartle؛ اختر فیزیک دان‌ آمريكايي‌) و هاوكينگ‌ كوشيدند تا با به‌كارگيري‌ اصول‌ مكانيك‌ كوانتومي‌ در مِهبانگ‌، و وارد كردن‌ مفهوم‌«زمان‌ موهومي‌»، نشان‌ دهند كه‌ فضا ـ زمان‌ محدود است‌ ولي‌ كرانه‌ ندارد، و قوانين‌ فيزيك‌ در اين‌ حوزه‌ ويژه‌ نقض‌ نمي‌شوند. در اين‌الگوها، زمان‌ از امتدادهاي‌ فضايي‌ تميّز پذير نيست‌. به‌ قول‌ هاوكينگ‌: «در نظريه‌ كلاسيك‌ ثقل‌، كه‌ مبتني‌ بر فضا ـ زمان‌ حقيقي‌ است‌، براي‌ رفتار جهان‌، تنها دو امكان‌ وجود دارد: يا در بي‌نهايت‌ زمان‌ وجود داشته ‌است‌ و يا اين‌ كه‌ در وضعيتي‌ استثنايي‌(تكنيكي‌)، درزمان‌ محدودي‌در گذشته‌، ابتدايي‌ داشته‌ است‌. از طرف‌ ديگر در نظريه‌ كوانتومي‌ ثقل‌، امكان‌ سومي‌ مطرح‌ مي‌شود. چون‌ مي‌توان‌ فضا ـ زمان‌ اقليدسي‌ را به‌كار برد، كه‌ در آن‌ امتداد زمان‌ هم‌ارز امتدادهاي‌ فضايي‌ است‌، اين‌ امكان ‌براي‌ فضا ـ زمان‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ از نظر گسترش‌ متناهي‌ باشد ولي‌، هيچ‌ تكنيكي‌ كه‌ مرز يا كرآن هاي‌ را تشكيل‌ بدهد نداشته‌ باشد.

در اين‌ صورت‌، هيچ‌ تكنيكي‌ وجود ندارد كه‌ در آن‌ قوانين‌ علم‌ نقض‌شود و براي‌ فضا ـ زمان‌ كرآن هاي‌ نيست‌ كه‌ به‌ خدا نياز باشد يا قانون‌جديدي‌ بطلبد تا شرايط‌ مرزي‌ را براي‌ فضا ـ زمان‌ وضع‌ كند... جهان‌ كاملاً خودكفاست‌ و متأثر از چيزي‌ خارج‌ از خود نيست‌. نه‌ خلق‌ مي‌شود و نه‌ نابود مي‌شود، بلكه‌، صرفاً هست‌».

هاوكينگ‌، خود نيز اعتراف‌ مي‌كند كه‌ نظريه‌اش‌ صرفاً يك‌ پيشنهاداست‌: «من‌ دوست‌ دارم‌ تأكيد كنم‌ كه‌ اين‌ انديشه‌ كه‌ فضا و زمان‌ بايد متناهي‌ ولي‌ بدون‌ مرز باشد، تنها يك‌ پيشنهاد است‌ كه‌ از اصل‌ ديگري‌استنتاج‌ نمي‌شود و مانند هر نظريه‌ علمي‌ ديگر ممكن‌ است‌ به‌ دلايل‌زيباشناختي‌ يا متافيزيكي‌ پيشنهاد شود ولي‌ آزمون‌ واقعي‌ اين‌ است‌ كه ‌آيا پيش‌بيني‌هايي‌ مي‌كند كه‌ با تجربه‌، سازگاري‌ داشته‌ باشد؟ تعيين‌ اين‌ نكته‌ در  ثقل‌ كوانتومي‌، به‌ دو دليل‌ مشكل‌ است‌: اوّلاً... هنوز مطمئن‌ نيستيم‌ كه‌ كدام‌ نظريه‌، نسبيّت‌ عام‌ّ را مي‌تواند با مكانيك‌ كوانتومي‌ با موفقيت‌ تركيب‌ كند... ثانياً، هر الگويي‌ كه‌ كل‌ّ جهان‌ را به‌ تفصيل ‌توصيف‌ كند، از لحاظ‌ رياضي‌، به‌ قدري‌ پيچيده‌ است‌ كه‌ ما نمي‌توانيم‌ پيش‌بيني‌هايي‌ دقيق‌ ارائه‌ كنيم‌... ».

او متوجّه‌ شده‌ است‌ كه‌ سرگذشت‌ جهان‌ در زمان‌ واقعي‌، با سرگذشت ‌آن‌ در زمان‌ موهومي‌ تفاوت‌ دارد. با اين‌ وصف‌، به‌ صورت‌حيرت‌انگيزي‌ نظرش‌ را اين‌گونه‌ اعمال‌ مي‌كند: «اين‌ الگو ممكن‌ است پيشنهاد كند كه‌ زمان‌ به‌ اصطلاح‌ موهومي‌، زمان‌ واقعي‌ است‌ و آنچه‌ مازمان‌ واقعي‌ مي‌ناميم‌، زاييده‌ تصوّرات‌ ماست‌. در زمان‌ واقعي‌، جهان ‌ابتدايي‌ دارد و به‌ تكنيگي‌هايي‌ منتهي‌ مي‌شود كه‌ كرآن هاي‌ براي‌ فضا ـ زمان‌ مي‌سازند و در آن ها، قوانين‌ علم‌ نقض‌ مي‌شوند. امّا در زمان ‌موهومي‌، هيچ‌ تكنيکي‌ يا مرزي‌ وجود ندارد. لذا، شايد چيزي‌ را كه‌ ما زمان‌ موهومي‌ مي‌ناميم‌، بنيادي‌تر باشد و چيزي‌ را كه‌ ما زمان‌ حقيقي‌مي‌ناميم‌، تنها انديشه‌اي‌ باشد كه‌ ما اختراع‌ مي‌كنيم‌ تا ما را در توصيف‌چگونگي‌ جهان‌ ياري‌ كند.

در جاي‌ ديگري‌ مي‌گويد: «زمان‌ موهومي‌ ممكن‌ است‌ مثل ‌افسانه‌هاي‌ علمي‌ به‌ نظر برسد امّا، در واقع‌، يك‌ مفهوم‌ رياضي‌ خوب ‌تعريف‌ شده‌ است‌».

آن ها مي‌كوشند تا با نفي‌ حدوث‌ زماني‌ جهان‌، آن‌ را بي‌نياز از خدا تلقي‌كنند. به‌ استدلال‌ هاوكينگ‌ توجّه‌ كنيد: «اگر جهان‌ كرآن هاي‌(زماني‌) داشته ‌باشد، بايد كسي‌ تصميم ‌بگيرد كه‌ در آن‌ كرانه‌، چه‌ چيزي‌ رخ‌ دهد. در آنجا، بايد خدا را در نظر بياوريد.

در عصر حاضر، شواهد زيادي‌ در نفي‌ و اثبات‌ اين‌ مطلب‌ وجودندارد. به‌ نظر مي‌رسد كه‌ ما بتوانيم‌ حالت‌ فعلي‌ جهان‌ را بر مبناي‌ اين‌فرض‌ كه‌ كرآن هاي‌ وجود ندارد، توضيح‌ دهيم‌... اين‌ توجيحي‌ آشكاراست‌، زيرا تعداد زيادي‌ از عناصر اختياري‌ را از نظريه‌ حذف‌مي‌كند... ».

او در جاي‌ ديگري‌ از همين‌ مصاحبه‌ مي‌گويد: «اگر ما بتوانيم‌ نشان‌دهيم‌ كه‌ همه‌ چيز را مي‌توان‌ بر اساس‌ فرض‌ بي‌كرانگي‌ توضيح‌ داد، به ‌نظر من‌، نظريه‌اي‌ طبيعي‌تر و اقتصادي‌تر خواهيم‌ داشت‌».و نيز: «اگرجهان‌، ابتدايي‌ مي‌داشت‌ مي‌توانستيم‌ براي‌ آن‌ خالقي‌ فرض‌ كنيم‌. امّا اگر جهان‌ كاملاً خودكفا باشد و مرز يا كرآن هاي‌ نداشته‌ باشد، نه‌ ابتدا دارد و نه ‌انتها؛ بلكه‌ صرفاً وجود دارد. پس‌، در اين‌ حالت‌، چه‌ جايي‌ براي‌ خالق‌هست‌؟».

البته‌ هاوكينگ‌ در سال‌ 1985، در پاسخ‌ به‌ ايراد كه‌ وي‌ مي‌ترسد به‌ وجودي‌ متعال‌ اذعان‌ كند، گفت‌: «من‌ فكر مي‌كردم‌ كه‌ در مسئله‌ هستي‌جاي‌ يك‌ وجود متعال‌ را كاملاً باز گذاشته‌ام‌... اين‌ كه‌ بگوييم‌ موجودي‌مسئول‌ قوانين‌ فيزيك‌ بوده‌ است‌، با همه‌ اطلاّعات‌ ما سازگار است‌».

 

2. افراد تفاوت‌

اين‌ افراد آشكارا اظهار بي‌اعتقادي‌ به‌ خدا نمي‌كنند ولي‌ در نوشته‌ها ياگفتارهايشان‌ هم‌ چيزي‌ كه‌ حاكي‌ از اعتقادات‌ مذهبي‌ باشد، نمي‌بينيم‌. احتمالاً، اكثر فیزیک دانان‌ معاصر غربي‌ از اين‌ گروه‌ هستند. در ميان‌ آن ها افراد خداباور وجود دارد ولي‌ يابه‌ دليل‌ نفع‌ شخصي‌ و یا به‌ اين‌ سبب‌ كه ‌بر خلاف‌ جوّ حاكم‌ برجامعه‌ فیزیک دانان‌ است‌، آن‌ را ابراز نمي‌كنند. به ‌قول‌ وات‌ (W. B. Watt؛ زيست‌شناس‌ آمريكايي‌): «به‌ نظر من‌، بسياري ‌از دانشمندان‌ فعّال‌، دهشت‌ عميقي‌ در برابر عظمت‌ جهان‌ حس ‌مي‌كنند... امّا بعضي‌، احتمالاً، در واكنش‌ در برابر فعّاليت هاي‌ مذهبي هاي‌حرفه‌اي‌،... برحسب‌ چيزي‌ وراي‌ آنچه‌ در جهان‌ تجربي‌ مشاهده‌ كردني ‌است‌، اين‌ دهشت‌ را ابراز نمي‌كنند» چنانكه‌ پاكينگ‌ هورن‌ مي‌گويد: «درحالي ‌كه‌ الهيات‌، پيش‌ از اين‌، امكان‌ يك‌ جهان‌بيني‌ وحدت‌ يافته‌ را نويد مي‌داد، در نگرش‌ قرن‌ بيستمي‌، اين‌ امكان‌ فراهم‌ نيست‌... و شايد صرفاً به‌ همزيستي‌ مسالمت‌آميز اكتفا مي‌شود. هر دانشمندي‌ كه ‌ملاحظات‌ مذهبي‌ يا كلامي‌ را در امور علمي‌ خود در نظر بگيرد، در آستانه‌ تهديد جامعه‌ علمي‌ قرار مي‌گيرد». (53)

بعضي‌ از فیزیک دانان‌، تنها تا جايي‌ پيش‌ مي‌روند كه‌ معماري‌ جهان‌ را با فرض‌ دخالت‌ يك‌ شعور سازگار مي‌بينند. دَيسون‌ (Freeman Dyson؛ فیزیک دان‌ نظريه‌پرداز آمريكايي‌) در اين‌ باره‌ چنين‌ مي‌گويد: «من‌ ازرويدادهاي‌ فيزيك‌ و نجوم‌ نتيجه‌ مي‌گيرم‌ كه‌ جهان‌ غيرمنتظرانه‌ مكاني‌زيستي‌ براي‌ موجودات‌ زنده‌ است‌. چون‌ من‌ بر مبناي‌ انديشه‌ و زبان‌ قرن ‌بيستم‌ و نه‌ هيجدهم‌ پرورش‌ يافته‌ام‌، ادّعا مي‌كنم‌ كه‌ جهان‌، با فرض‌ اين‌كه‌ شعور، نقشي‌ اساسي‌ در آن‌ به‌ عهده‌ دارد، سازگار است‌».

3. معتقدان‌ به‌ خدا

در اينجا، به‌ استدلال‌ خدا باوران‌ در ميان‌ فیزیک دانان‌ غربي‌ معاصر توجه‌ مي‌كنيم‌:

الف‌. عدّه‌اي‌ معتقدند كه‌ علم‌ مي‌تواند با مشاهده‌ حقايق‌ طبيعت‌ و به‌كمك‌ استدلال‌ عقلي‌ نتيجه‌ بگيرد كه‌ شعوري‌ متعال‌ وجود دارد. در بين ‌برهان هايي‌ كه‌ فيلسوفان‌  در اثبات‌ وجود خدا ارائه‌ كرده‌اند، دو برهان ‌بيش‌ از همه‌  مورد نظر دست‌اندركاران‌ علوم‌تجربي‌ بوده‌ است‌: برهان ‌كيهان‌ شناختي‌ و برهان‌ نظم‌.

برهان‌ كيهان‌ شناختي‌ مي‌گويد كه‌ هر چيزي‌ كه‌ در جهان‌ مي‌بينيم‌، مبيّن‌ خودش‌ نيست‌. پس‌ تبيين‌ جهان‌ در خود آن‌ نيست‌؛ بلكه‌ در وجودي‌ خود ـ مبيّن‌ مي‌باشد. به‌ قول‌ استوجر (W. Stoeger؛ اخترفیزیک دان‌ آمريكايي‌): «وجود هر چيزي‌، اعم‌ّ از انرژي‌، ذرّات‌ مادّي‌، و قوانين‌ حاكم‌، مستلزم‌ علّتي‌ است‌ كه‌ يا خودش‌ واجب‌الوجود است‌ و يا به‌ علّت‌ واجب‌الوجود ديگري‌ ـ يعني‌، به‌ علّت‌ نخستين‌ و اوّلين‌ علّتي‌ كه ‌در سلسله‌ علّي‌ براي‌ تبيين‌ خود، به‌ علّت‌ ديگري‌ نياز ندارد ـ منتهي‌شود».

برهان‌ نظم‌ مبتني‌ بر اين‌ واقعيت‌ تجربي‌ است‌ كه‌ در جهان‌، عليرغم‌ همه‌ پيچيدگي ها، درجات‌ زيادي‌ از نظم‌ مي‌بينيم‌ كه‌ به‌ تبيين‌ نياز دارد و با اثبات‌ خداوند اين‌ تبيين‌ فراهم‌ مي‌شود.

هيوم‌ به‌ اين‌ برهان‌ ايراد فلسفي‌ گرفت‌. نظريه‌ انتخاب‌ طبيعي‌ داروين‌ هم‌ به‌ آن‌ اعتراض‌ كرد؛ ادّعا شد كه‌ بدون‌ وجود ناظم‌، انتخاب‌ طبيعي‌مي‌تواند منجر به‌ نظم‌ شود. براي‌ پرهيز از درازگويي‌، وارد تشكيك‌هايي ‌كه‌ در برهان‌ نظم‌ شده‌ است‌، نمي‌شويم‌. همين‌قدر مي‌گوييم‌ كه‌ برهان‌ نظم‌ هنوز طرفداران‌ متعدّدي‌ دارد كه‌ با كمك‌ حساب‌ احتمالات‌، ظهور نظم‌ از بي‌نظمي‌ را بسيار نامحتمل‌ شمرده‌اند. مثلاً، اسلتون (Osselton؛ رياضيدان‌ آمريكايي‌) با استفاده‌ از حساب‌ احتمالات‌ نشان‌ داده‌ است‌ كه ‌براي‌ آنكه‌ دو سطر از يك‌ نمايش‌ شكسپير شانسي‌ نوشته‌ شود بايد 10 به توان15 ضربه‌ روي‌ يك‌ ماشين‌ تايپ‌ پنجاه‌ حرفي‌ زده‌ شود. (56)

همين‌ طور هويل‌ (اخترفیزیک دان‌ انگليسي‌) نشان‌ داده‌ است‌كه ‌احتمال‌ اينكه‌ هزار آنزيم‌ متفاوت‌ در طي‌ّ چندين‌ ميليون‌ سال‌ عمر زمين ‌به‌ نحوي‌ هماهنگ‌ بهم‌ بپيوندند كه‌ يك‌ سلول‌ زنده‌ تشكيل‌ شود، يك‌ در 10 به توان 40000 است‌.

از برهان‌ نظم‌ در دهه‌هاي‌ اخير، به‌ صورت هاي‌ ديگري‌ استفاده‌ شده‌است‌. استدلال‌ مي‌شود كه‌ بعضي‌ از پديده‌هاي‌ مشهود در طبيعت‌، بستگي‌ ظريفي‌ به‌ مقدار ثابت هاي‌ طبيعت‌ دارد. مثلاً :

1. در عمر يك‌ ستاره‌، ميان‌ نيروي‌ ثقلي‌ كه‌ مي‌خواهد ستاره‌ رادر هم ‌فرو ريزد از يك‌ سو و نيروي‌ الكترومغناطيسي‌ كه‌ بر ضدّ آن‌ عمل‌مي‌كند از سوي‌ ديگر، تقابلي‌ مستمر وجود دارد. پس‌، هنگام‌ پيدايش‌ جهان‌، نتيجه‌ اين‌ تعادل‌ ظريف‌ ميان‌ دو نيروي‌ ياد شده‌ وجود داشته ‌است‌.

2. اگر نيروي‌ هسته‌اي‌ كه‌ پروتون ها و نوترون هاي‌ هسته‌ را در كنار هم‌ نگه‌ مي‌دارد، كمي‌ ضعيف تر از فعلي‌ آن‌ بود، هرگز اتمي‌ تشكيل‌ نمي‌شد و بر عكس‌ اگر كمي‌ قويتر بود، پروتون ها به‌ هم‌ نزديك تر مي‌شدند و اتم ها وستارگان‌ و زمين‌ هيچگاه‌ بوجود نمي‌آمدند.

اين‌ مثالها نشان‌ مي‌دهند كه‌ پيدايش‌ حيات‌، منوط‌ به‌ نظم‌ ظريف‌ در ثابتهاي‌ طبيعت‌ است‌. در توضيح‌ اين‌ نظم‌ ظريف‌، برخي‌ از فیزیک دانان‌فرض‌ كرده‌اند كه‌ جهان‌ِ بزرگ‌، مشتمل‌ بر تعداد زيادي‌ جهان‌ كوچك‌است‌، و يا جهان هاي‌ متفاوت‌ متعدّد وجود دارند. در هر يك‌ از اين‌جهان ها، قوانين‌ متفاوت‌  و شرايط‌ مرزي‌ گوناگون‌ حاكم‌ است‌، و تنها در تعداد اندكي‌ از آن ها شرايط‌ جهان‌ ما برقرار است‌ و بخت‌ بروز حيات‌وجود دارد. اين‌ نگرش‌، سبب‌ پيشنهاد اصل‌ آنتروپيك‌ (اصل‌انسان‌مداري‌) شده‌ است‌. اين‌ اصل‌ را ابتدا، اختر فیزیک دان‌ انگليسي‌، براندون‌ كارتربيان‌ كرده‌ است‌ چنان‌ كه‌ معتقد است‌: «جهان‌ بايد چنان ‌باشد كه‌ در مرحله‌اي‌، موجودات‌ با شعور اجازه‌ ظهور يابند».

توضيح‌ ديگر نظم‌ ظريف‌، اين‌ است‌ كه‌ ساختار فعلي‌ جهان‌، كه‌ اين ‌قدر نسبت‌ به‌ دگرگوني هاي‌ ثابت هاي‌ طبيعت‌ حسّاس‌ است‌، نتيجه‌ طرحي‌قبلي‌ است‌. به‌ عبارت‌ ديگر، اين‌ تطابق ها را مي‌توان‌ به‌ خدا نسبت‌ داد. به‌قول‌ هاوكينگ‌: «براساس‌ اين‌ نظريه‌ ( يعني‌ اصل‌ قوي‌ آنتروپيك)، يا تعداد زيادي‌ جهان هاي‌ متفاوت‌ وجود دارند و يا نواحي‌ مختلفي‌ در جهان‌ هستند كه‌ هر كدام‌ آرايش هاي‌ اوّليه‌ خود را دارند. شايد مجموعه‌ قوانين‌ علمي‌... تنها در تعداد كمي‌ از جهان ها، كه‌ مثل‌ جهان‌ ما هستند، در حيات‌ با شعور بروز مي‌كنند و مي‌پرسند: «چرا جهان‌ آن‌ چنان‌ است‌ كه ‌ما مي‌بينيم‌؟» جواب‌ ساده‌ است‌: اگر غير از اين‌ بود، ما اينجا نبوديم‌...

چنان‌ كه‌ اكنون‌ میدانيم‌، قوانين‌ علم‌ ـ شامل‌ تعداد زيادي‌ از اعداد بنيادي‌، مانند بارالكتريكي‌ الكترون‌ و نسبت‌ جرم‌ پروتون‌ به‌ جرم‌الكترون‌ است‌... روشن‌ است‌ كه‌ محدوده‌هاي‌ نسبتاً كوچكي‌ از مقادير اين‌ اعداد هستند كه‌ اجازه‌ بروز نوعي‌ از زندگي‌ ذي‌ شعور را مي‌دهند. بيشتر مجموعه‌هاي‌ مقادير، به‌ جهان هايي‌ منتهي‌ مي‌شوند كه‌ گرچه‌ ممكن‌ است‌ بسيار زيبا باشند، امّا كسي‌ وجود ندارد كه‌ از زيبايي‌ آن ها شگفت‌ زده‌ شود. مي‌توان‌ اين‌ را شاهدي‌ بر اين‌ دو مدّعا گرفت‌ يعني‌، هدف‌ الهي‌ در خلقت‌ و گزينش‌ قوانين‌ علم‌، و ديگري‌، تأكيد براصل‌آنتروپيك‌ قوي‌».

امّا پل‌ديويس‌ در مقايسه‌ اين‌ دو نظم‌، چنين‌ گفته‌ است‌: «اگر نمي‌توانيم‌ از جهان هاي‌ ديگر ديدن‌ كنيم‌ يا آن ها را مستقيماً تجربه‌ كنيم‌، بايد بيانديشيم‌ كه‌ وجود آن ها مانند اعتقاد به‌ خدا، مسئله‌اي‌ ايماني‌ است‌. شايد تحوّلات‌ بعدي‌ در علم‌، گواه‌ مستدلي‌ براي‌ جهان هاي‌ ديگر شود امّا تا آن‌ زمان‌، اين‌ تطابق هاي‌ سحرآميزِ مقادير عددي‌، كه‌ طبيعت‌ براي‌ ثابت هاي‌ بنيادي‌ تعيين‌ كرده‌ است‌، بايد بر وجود يك‌ عنصر نظم‌ كيهاني‌گواهي‌ دهد».

هويل‌ نيز در اين‌ باره‌ چنين‌ گفته‌ است‌: «هيچ‌ چيز به‌ اندازه‌ اين‌ كشف‌، الحاد مرا نلرزانده‌ است‌». (62)

ب. در دهه‌ 1920، منجّمان‌ شواهدي‌ يافتند مبني‌ بر اين‌ كه‌ جهان‌ در حال ‌انبساط‌ است‌ و لذا كهكشان ها از يكديگر دور مي‌شوند. اين‌ كشف‌، دردهه‌ 1940، به‌ پيدايش‌ نظريه‌ مِهبانگ‌ (Big Bang) منجر شد كه‌ براساس‌ آن‌، كل‌ّ جهان‌ از انفجاري‌ بزرگ‌ در 15 بيليون‌ سال‌ پيش‌، نشأت‌ گرفته‌ است‌ كه‌ مهمترين‌ نكته‌ آن‌، كشف‌ اشعه‌ ريز موج‌ زمينه‌ (Microwavebackground radiation) در 1965 بوده‌ است‌.

به‌ باور برخي‌ از مسيحيان‌، كشف‌ انفجار بزرگ‌ اولّيه‌ به‌ سبب‌ تأييدي ‌از كتب‌ مقدس‌ بوده‌ است‌. گفته‌ مي‌شد كه‌ اگر جهان‌ با انفجار بزرگي‌شروع‌ شده‌ است‌، پس‌ خلق‌ آن‌ علّت‌ دارد. پاپ‌ پيس‌ دوازدهم‌ (PopePius XII) از نظريه‌ انفجار بزرگ‌ با بيان‌ زير استقبال‌ كرد:

«پس‌ با استحكامي‌ كه‌ مشخّصه‌ اثبات هاي‌ فيزيكي‌ است‌، آن‌ علم ممكن‌ بودن‌ِ جهان‌ را تأييد كرده‌ است‌ و همين‌طور استنتاجي‌ متقن‌ را درباره‌ زماني‌ كه‌ جهان‌ به‌ وسيله‌ خداوند خلق‌ شد (در حدود پنج‌ بيليون‌ سال‌ پيش‌). خلقت‌ در زمان‌ انجام‌ گرفت‌ و بنابراين‌، خالقي‌ وجود دارد».

ميلن‌ (E. Milne؛ رياضيدان‌ انگليسي‌) نيز در پايان‌ بحثي‌ كه‌ درباره ‌انبساط‌ جهان‌ كرد، چنين‌ گفت‌: «اين‌ برعهده‌ جهان‌ است‌ كه‌ علّت‌ نخستين ‌را درج‌ كند. امّا تصوير ما بدون‌ او ناقص‌ است‌». (64)

اتفاق نظري‌ كه‌ كيهان ‌شناسان‌ دهه‌ پيش‌ درباره‌ آغاز مطلق‌ جهان‌ داشتند، اكنون‌ كم‌ رنگ‌تر شده‌ است‌. گفته‌اند كه‌ تطبيق‌ انفجار بزرگ‌ باعمل‌ خلقت‌، امري‌ معتبر نيست‌، زيرا، هنگام‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ تكنيكي‌(يعني‌ لحظه‌ خلقت‌) همه‌ قوانين‌ فيزيك‌ كلاسيك‌ نقض‌ مي‌شوند. لذا، بعضي‌ به‌ تعميم هاي‌ غيركلاسيك‌ نظريه‌ انفجار بزرگ‌ پرداخته‌اند. مثلاً، برخي‌ از كيهان‌ شناسان‌ كوشيده‌اند كه‌ تكنيكي‌ها را حدف‌ كنند و به‌ تَبَع‌ آن‌ انديشه‌ وجود خالق‌ براي‌ جهان‌ را منتفي‌ كنند. در پاسخ‌ آن ها، بعضي‌ ديگر از كيهان‌ شناسان‌ و عدّه‌اي‌ از متكلّمان‌ گفته‌اند كه‌ جهان‌ِ بدون‌ِ آغازِ زماني‌، با انديشه‌ خالق‌ سازگار است‌. از ديدگاه‌ آنان‌، خلقت‌ از عدم‌، تنها، بيانگر وابستگي‌ جهان‌ به‌ خداوندي‌ متعال‌ است‌ و حاكي‌ از خلقت‌ آن‌ در زمان‌ نيست‌.

ج. برخي‌ نظير كونتين‌ اسميت‌ (Quentin Smith) اذعان‌ دارند(65) كه‌ جهان‌ آغازي‌ دارد ولي‌ معتقدند كه‌ شروع‌ آن‌ بدون‌ علّت‌ است‌. از نظر آنان‌، اصل‌ علّيت‌، اصلي‌ جهان‌ شمول‌ نيست‌ و ممكن‌ است‌ در انفجار بزرگ‌ كارا نباشد. اسميت‌ معتقد است‌ كه‌ لازم‌ نيست‌ براي‌ جهان‌ علّتي‌ در نظر بگيريم‌ زيرا، اصل‌ عدم‌ قطعيت‌ هايزنبرگ‌ نشان‌ داده‌ است‌ كه‌ حوادث‌ مي‌توانند بدون‌ معلول‌ باشند. اما اسميت‌، معلول‌ بودن‌ را با پيش‌بيني ‌پذير بودن‌ خلط‌ مي‌كند، در حالي‌ كه‌ پيش‌بيني‌ ناپذيري‌ از طرف‌ مخلوقات‌، مستلزم‌ اين‌ نيست‌ كه‌ توسّط‌ خدا هم‌ پيش‌بيني‌ پذير نباشد.

عدّه‌اي‌ توضيح‌ علوم‌ درباره‌ مسائلي‌، مثل‌ مبدأ خلقت‌ جهان‌ را كافي ‌نمیدانند و براي‌ تبيين‌ اين‌ مسائل‌ از دين‌ و متافيزيك‌ ياري‌ مي‌گيرند. به‌قول‌ پاكينگ‌ هورن‌: «سؤالاتي‌ وجود دارد كه‌ در علم‌ مطرح‌ مي‌شود و جواب‌ لازم‌ دارد، امّا سرشت‌ آن ها وراي‌ آن‌ است‌ كه‌ علم‌ خودش‌ بتواند جواب‌ گويد. احساس‌ شايعي‌ در ميان‌ دانشمندان‌ِ دست‌اندر كار هست‌، به‌ ويژه‌ آن هايي‌ كه‌ در فيزيك‌ بنيادي‌ كار كرده‌اند، و آن‌ اينكه‌ جهان ‌فيزيكي‌ مشتمل‌ بر بيش‌ از آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ چشم‌ علمي‌ دريافت ‌مي‌كند».

به‌ قول‌ تاونز: «فیزیک دانان‌ اميدوارند به‌ وراي‌ انفجار بزرگ‌ نظر افكنند و منشأ جهان‌ را مثلاً، به‌ عنوان‌ نوعي‌ افت‌ و خيز توضيح‌ دهند، و اينكه ‌به‌ نوبه‌ خود چگونه‌ شروع‌ شد؟ به‌ نظر من‌، اگر از ديدگاه‌ صرفاً علمي‌ نگاه‌ كنيم‌، مسئله‌ مبدأ همواره‌ بي‌ جواب‌ مي‌ماند. پس‌ به‌ عقيده‌ من‌ به ‌نوعي‌ تبيين‌ مذهبي‌ يا متافيزيكي‌ نياز داريم‌».

به‌ عقيده‌  آنان‌، پاسخ‌ به‌ پرسش هايي‌ نظير: «چرا ما وجود داريم‌؟» «ماچگونه‌ اينجا هستيم‌؟» و «چرا جهان‌ منظّم‌ است‌؟» وراي‌ پژوهش هاي‌علمي‌ است‌. به‌ قول‌ جاسترو (Jastrow؛ اختر فیزیک دان‌ آمريكايي‌): «ما هيچ‌ اطّلاعي‌ درباره‌ اينكه‌ وقتي‌ جهان‌ كمتر از سه‌ دقيقه‌ عمر داشت‌، نداريم‌ به‌ ويژه‌ وقتي‌ 10 به توان منفی 43 ثانيه‌ عمر داشت‌ نمیدانيم‌ چه‌ رخ‌ داده‌ است‌. به‌ نظر من‌، اين‌ خامي‌ است‌ كه‌ ما نظريه‌هاي‌ پيچيده‌اي‌ بسازيم‌ و با آن ها و براساس‌ پژوهش هاي‌ حوزه‌اي‌، كه‌ نه‌ به‌ طريق‌ مستقيم‌ و نه‌ به‌طريق‌ غيرمستقيم‌، قابل‌ مشاهده‌ است‌، به‌ سؤالات‌ عميق‌ فلسفي‌، ديني ‌و علمي‌ جواب‌ گوييم‌».

به‌ گفته‌ پاكينگ‌ هورن‌: «من‌ باور دارم‌ كه‌ اصولا" پرسش هايي‌ كه‌ علمي‌طرح‌ مي‌شوند، به‌ صورت‌ علمي‌ نيز پاسخ‌ پذيرند... امّا سؤالات‌ ديگري ‌كه‌ بايد مطمئناً پرسيده‌ شوند، مثل‌ اينكه‌ چرا اصلاً دنيايي‌ وجود دارد؟ علمي‌ نيستند و براي‌ جوابگويي‌ به‌ متافيزيك‌ نياز است‌. به‌ عقيده‌ من‌، مناسب ترين‌ و جامع ترين‌ جواب‌ در خداپرستي‌ نهفته‌ است‌».

پل‌ ديويس‌ مي‌گويد: «دير يا زود بايد چيزي‌ را به‌ عنوان‌ اصل‌ و مبناي ‌وجود بپذيريم‌: خدا، منطق‌، مجموعه‌ قوانين‌ يا مبناي‌ ديگر. پس ‌پرسش هاي‌ نهايي‌، همواره‌، وراي‌ ظرفيت‌ علم‌ تجربي‌... باقي‌ مي‌مانند. من‌ جزء دانشمنداني‌ هستم‌ كه‌ پيرو اديان‌ متداول‌ نيستند، ولي‌ با اين‌همه‌ انكار مي‌كنم‌ كه‌ جهان‌ حادثه‌ بي‌ هدف‌ بوده‌ باشد... به‌ نظر من‌، بايدموردي‌ عميقتر براي‌ توضيح‌ وجود داشته‌ باشد. اينكه‌ كسي‌ بخواهد اين‌ مورد عميق‌ را خدا بنامد، مربوط‌ به‌  ذوق و نوع‌ تعريف‌ اوست‌».

 

د. عدّه‌اي‌ وجود خدا را از راه‌ تجربه‌هاي‌  شخصي‌ پذيرفته‌اند. به‌ قول‌اسميت (Smith؛ رياضيدان‌ آمريكايي‌): «براي‌ من‌، شخصاً، هيچ‌چيزي ‌آشكارتر و يقيني‌تر از وجود يا واقعيت‌ خدا نيست‌. در واقع‌، من‌ به‌ اين ‌ديدگاه‌، كه‌ وجود خدا تنها يقين‌ مطلق‌ است‌، تمايل‌ دارم‌. چون‌ در واپسين‌ تحليل‌، او تنها وجود مطلق‌ يا واقعي‌ است‌».

و به‌ قول‌ تيرينگ (W.Thirring؛ فیزیک دان‌ نظريه‌پرداز اتريشي‌): «من‌اعتقاد ندارم‌ كه‌ مي‌توانم‌  خدا را با منطق‌ انساني‌ بفهمم‌. من‌ فقط‌ مي‌توانم ‌از تجربه‌هاي‌ شخصي‌ام‌ كمك‌ بگيرم‌ و بدانم‌... كه‌ او مرا هدايت‌ مي‌كند چنان‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسد هر جزيي‌ از مخلوقات‌ را هدايت‌مي‌كند».

عدّه‌اي‌، از كشف‌ زيبايي هاي‌ طبيعت‌ و شگفتي هاي‌ خلقت‌، به‌ احساس‌عرفاني‌ دست‌ يافته‌اند. به‌ قول‌ انيشتين‌: «زيباترين‌ و عميق ترين‌ احساسي‌كه‌ ما مي‌توانيم‌ تجربه ‌كنيم‌، احساس‌ عرفاني‌ است‌... كسي‌ كه‌ با اين‌احساس‌ بيگانه‌ است‌ و هنوز مجذوب‌ و شگفت‌زده‌ نشده‌ است‌، مثل‌مرده‌ مي‌ماند. باور من‌ به‌ خدا، اعتقادي‌ شورانگيز به‌ هستي‌ قدرت ‌عقلاني‌ برتري‌ است‌، كه‌ در جهان‌، به‌ گونه‌اي‌ درك‌ناپذير آشكار مي‌شود».

 باشگاه اندیشه


برچسب‌ها: اعتقاد به‌ خدا, فیزیک دانان‌ غربي‌
.: Weblog Themes By Pichak :.





در اين وبلاگ
در كل اينترنت
چاپ این صفحه
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک