دین،اخلاق،ادبیات عرب
 
آگاهی وبصیرت

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم شهریور ۱۳۹۵ توسط جعفرکارگزار

غزل شماره 11: ساقی به نور باده برافروز جام ما

ساقی به نور باده برافروز جام ما****مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم****ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق****ثبت است بر جریده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان****کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری****زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری****خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است****زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما
ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست****نان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان****باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دریای اخضر فلک و کشتی هلال****هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

غزل شماره 12: ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما****آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده****بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت****به که نفروشند مستوری به مستان شما
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر****زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ای****بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم****گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما
دل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنید****زینهار ای دوستان جان من و جان شما
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند****خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری****کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو****کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست****بنده شاه شماییم و ثناخوان شما
ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی****تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما
می‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو****روزی ما باد لعل شکرافشان شما

حرف ب

غزل شماره 13: می‌دمد صبح و کله بست سحاب

می‌دمد صبح و کله بست سحاب****الصبوح الصبوح یا اصحاب
می‌چکد ژاله بر رخ لاله****المدام المدام یا احباب
می‌وزد از چمن نسیم بهشت****هان بنوشید دم به دم می ناب
تخت زمرد زده است گل به چمن****راح چون لعل آتشین دریاب
در میخانه بسته‌اند دگر****افتتح یا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمک****هست بر جان و سینه‌های کباب
این چنین موسمی عجب باشد****که ببندند میکده به شتاب
بر رخ ساقی پری پیکر****همچو حافظ بنوش باده ناب

غزل شماره 14: گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب****گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار****خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم****گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست****خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت****همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت****گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو****در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند****دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

حرف ت

غزل شماره 15: ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت****و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز****کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد****اندیشه آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خماری****پیداست از این شیوه که مست است شرابت
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت****تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی****پیداست نگارا که بلند است جنابت
دور است سر آب از این بادیه هش دار****تا غول بیابان نفریبد به سرابت
تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل****باری به غلط صرف شد ایام شبابت
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی****یا رب مکناد آفت ایام خرابت
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد****صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

غزل شماره 16: خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت****به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود****زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد****فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن****که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم****چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد****صبا حکایت زلف تو در میان انداخت
ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم****سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش****هوای مغبچگانم در این و آن انداخت
کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم****نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت
مگر گشایش حافظ در این خرابی بود****که بخشش ازلش در می مغان انداخت
جهان به کام من اکنون شود که دور زمان****مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

غزل شماره 17: سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت****آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت****جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع****دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است****چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد****خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست****همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم****خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی****که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

غزل شماره 18: ساقیا آمدن عید مبارک بادت

ساقیا آمدن عید مبارک بادت****وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق****برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی****که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست****جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت****بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد****طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح****ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

غزل شماره 19: ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست****منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش****آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد****در خرابات بگویید که هشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند****نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است****ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست
بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش****کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو****دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست
ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی****عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج****فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

غزل شماره 20: روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست****می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت****وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد****این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود****بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق****آن که او عالم سر است بدین حال گواست
فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم****وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم****باده از خون رزان است نه از خون شماست
این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود****ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست

 


برچسب‌ها: حافظ, شعر, غزل, غزلیات
.: Weblog Themes By Pichak :.





در اين وبلاگ
در كل اينترنت
چاپ این صفحه
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک