دین،اخلاق،ادبیات عرب
 
آگاهی وبصیرت

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ توسط جعفرکارگزار

چيستي حديث و مطالعه تاريخي آن

. در جريان تاريخ حديث ما نبايد دچار مكرر گويي بشويم مانند آن كسي كه در مقابل كوه جمله‌اي را مي گويد و انعكاس صدا پيدا مي كند و خيال مي كند كه 40 نفر آدم اينجا هستند، گاهي اوقات ما با اين توهمات مواجه مي شويم، يعني يك مطلبي مطرح مي شود كه وقتي نگاه مي كنيد متوجه مي شويد كه اولين بار كه يك شخصي اين مطلب را گفته است خيلي هم جدي نگفته است ولي چون مكرراً اين مطلب گفته شده است و در منابع آمده است حالت جدي به خود مي گيرد ممكن است كسي خيال كند كه اين تاريخ مسلم است. اين مطلب را گفتم كه ذهنيت دوستان را آماده كنم كه گاهاً بعضي از مطالبي كه در كتابهاي تاريخي به عنوان تاريخ رخ داده ثبت شده است را خيلي جدي نگيرند.

در مورد تاريخ حديث كه ما درگير آن هستيم نيز همينطور است. مثلاً شما در تاريخ سياسي نمي توانيد كسي را پيدا كنيد كه بگويد بنيان گذار سلسله صفوي شاه اسماعيل نبوده است، چرا كه هر كسي كه مي خواهد در مورد تاريخ صفوي صحبت كند اجمالاً اين مطلب را قبول دارد و يا اينكه كسي ادعا كند كه مثلاً جنگ چالدران بين ايران و عثماني نبوده است، معمولاً مطالبي در اين سطح در تاريخ سياسي ديده نمي شود لكن در تاريخ حديث ويژگي هست كه باعث مي شود امثال چنين ادعاهايي ديده شود و آن اينست كه تاريخ حديث شعبه اي از شعبه‌هاي تاريخ فرهنگي است. تاريخ فرهنگي از مشكلترين قسمتهاي تاريخ است و اجمالاً عرض كنم كه كساني كه رشته‌شان تاريخ است اين را خوب مي دانند كه همه از تاريخ فرهنگي فرار مي كنند، براي اينكه خيلي سخت است، ميزان تناقض آراء در آن زياد، اطلاعات ثبت شده خيلي كم و نحوه استدلال درآن مشكلتر است. اما در حوزه تاريخ سياسي ما تعداد زيادي گزارش داريم همچون تاجگذاري پادشاهان، مرگ آنها، عزل و نصبها، جنگها و ... كه چون مهم بوده است مورخين آنها را ثبت كرده اند و هنگامي كه به كتب تاريخي مراجعه مي كنيد مي بينيد كه دقيقاً مشخص كرده اند هنگامي كه پادشاه ازبكستان يك سفير فرستاده پيش شاه طهماسب، آن روز شاه طهماسب دستور داده كه خورشت فسنجان درست كنند، يعني تا اين حد مسائل ريز تاريخ سياسي را بيان كرده اند ولي در حوزه مطالعات فرهنگي به دليل اينكه مباحث فرهنگي خيلي مورد توجه مورخين نبوده، خيلي علاقه‌اي نشان نمي دادند كه اطلاعاتي را در اين مورد ثبت كنند.

در هيچ كدام از كتابهاي تاريخي اين مساله مهم نيامده است كه عمر در تاريخ فلان دستور داده باشد كه هيچ كس حديث پيامبر را ننويسد و همچنين هيچكسي نگفته است كه عمربن عبد العزيز در تاريخ 100هـ .ق دستور داده باشد كه از اكنون حديث پيامبر را بنويسيد. اين جريانها در كتب تاريخي نيامده است. اينكه عمربن‌عبدالعزيز نامه اي نوشته به عبدا...بن‌اباض، رئيس اباضيه كه شما به عنوان خوارج مشكلتان با ما چيست و بعد عبدا...بن‌اباض جواب داده و مواردي را مطرح كرده، همه اينها به صورت ريز آمده است ولي در هيچ كتاب تاريخي نيامده است كه عمربن‌عبدالعزيز دستور داده كه حديث رسول‌ا... را بنويسيد.

سوال:

در بعضي از كتابها حتي جمله عمربن‌عبدالعزيز را نقل كرده اند كه من ترسم از اين است كه حديث و سخن رسول خدا نابود گردد پس بياييد و بنويسيد؟

ج:

نه، شما عنايت به عرض بنده نكرديد، من مي گويم در كتب تاريخي اين ها را نمي نويسند نه اينكه در هيچ جايي ننوشته باشند. يعني مورخين به نوشتن اينگونه مسائل اهتمام نداشته اند و صحبت من راجع به مورخين و كتب آنها مثل تاريخ طبري، تاريخ يعقوبي، انساب الاشراف بلاذري، مروج الذهب مسعودي و كساني كه تاريخ صدر اسلام را نوشته اند مي باشد. ايشان هنگامي كه احوال عمربن‌الخطاب يا عمربن‌عبدالعزيز را مي گويند چنين مواردي را ذكر نمي كنند. حتي يك موضوع مهمي مثل توحيد مصاحف كه عثمان يا ابوبكر گفته اند كه مصحف را در نسخه اي جمع كنيد،  در كتابهاي تاريخي نيامده است.

علت آن اين بوده كه براي مورخين ما تاريخ سياسي اهميت بيشتري داشته است و شايد اين يك كج فكري باشد ولي به هر حال اين روشي است كه وجود داشته است و فكر غالب بوده است. اگر مثلاً در كتاب كامل ابن اثير شما مي خوانيد كه عضد الدوله دستور داد كه مراسم عاشورا برگزار كنند اين از استثنائات است و به اين دليل آمده كه او مي خواسته است يك دهن كجي بكند به بني عباس و اين عزاداري چون ارزش سياسي داشته و در مناسبات سياسي آل بويه با بني عباس نقش داشته است، ذكر شده و اگر اين جنبه سياسي را نداشت اين مساله را نمي آوردند چنانكه بسياري از موارد مشابه ديگري مانند اين وجود دارد كه در كتابهاي تاريخ سياسي نيامده است.

حال چه كساني به اين مسائل علاقه نشان مي دهند؟ كساني كه در آن حوزه بخصوص از علم مشغول فعاليت هستند و مايلند كه مروري داشته باشند بر پيشينه علمشان و مثلاً سيوطي كه مي خواهد در زمينه علوم قرآني كتاب بنويسد، در كتاب خود اشاره مي كند كه يك همچين داستاني وجود دارد كه ابوبكر دستور داد قرآن را در بين الدفتين جمع كنند و يا عثمان زيد بن ثابت را مامور كرد تا مصاحف را جمع كند و مصحف واحدي را تهيه كند. اين مطالب از طريقي سيوطي علوم قرآن نويس نقل مي شود نه از طريق طبري تاريخ سياسي نويس كه در يك سير تاريخي به وقايع اشاره مي كند.

به عنوان نمونه يك محدثي به نام «دارمي» در كتاب السنن خود كه راجع به كتابت حديث صحبت مي كند يك بابي را در مقدمه كتابش باز مي كند با عنوان «من يري كتابه الحديث»، كساني كه قبول دارند كتابت حديث را و بعد يك فهرستي مي دهد از صحابه و تابعيني كه با كتابت حديث موافق بودند  و در ضمن آنها يك خبري هم نقل مي كند راجع به اينكه عمربن‌عبدالعزيز دستور داد كه كتابت حديث انجام شود. همچنين كليني در كتاب كافي خود بابي را باز مي كند با عنوان «فضل العلم» و در آنجا در ذيل عنوان «كتابه العلم» توصيه هايي دارد مثلاً قيدوا العلم بالكتابه و ... و در آنجا احاديثي مي آورد از ائمه اطهار كه بايد حديث را نوشت و خيلي لازم است كه احاديث نوشته شوند و  اصلاً نگاه كليني يك نگاه تاريخي نيست بلكه بيشتر به دنبال بيان فضيلت كتابت حديث است و در آنجاست كه مساله كتابت و منع آن در زمان عمر را مطرح مي كند.

گاهي اوقات در بيان شرح حال افراد در كتب رجالي اهل سنت مثلاً با فردي به نام " ابوبكر بن محمد بن حزم" آشنا مي شويد كه يكي از تابعين مدينه است. ابن سعد  زماني كه مي خواهد در كتاب طبقات الكبير در جلد پنجم  خود ابوبكر بن محمد بن حزم را معرفي كند مي گويد كه: وي خيلي آدم عالم و دانشمندي بود و خيلي حديث مي دانست و  عمربن‌عبدالعزيز از وي خواسته بود كه حديث پيامبر را در يك مجموعه اي جمع كند و او جزء اولين كساني است كه حديث را جمع آوري كرده است. اصلاً هدف ابن سعد چيز ديگري بوده است، يعني او مي خواسته شرح حال علما را بنويسد و رسيده به شرح حال علماي مدينه و از ميان آنها به ابوبكر بن محمد بن حزم  و اين ماجرا را تعريف كرده است. ممكن است شما بگوييد چه فرقي مي كند در كتب حديثي بيايد يا كتب تاريخي؟ دقيقا نكته اي كه وجود دارد اين است كه زماني كه سخن از يك واقعه اي در سير اطلاعاتي كه راجع به مجموعه‌اي از وقايع تاريخي داده مي شود آن واقعه دقيقاً جايگاه مشخص خودش را در تاريخ پيدا مي كند ولي زماني كه اطلاعاتي از يك واقعه در يك جايي داده مي شود كه اصلاً خارج از موضوع است و كاملاً به صورت استطرادي و تصادفي آن واقعه نقل مي شود، امكان خطاهاي بسيار زيادي وجود دارد. ممكن است افراد با يكديگر اشتباه شوند و همچنين امكان آن هست كه وقايع ذكر شده به اين محكمي نباشند كه او نقل مي كند چرا كه او مورخ نيست و صرفاً مي خواهد پيشينه علم خودش را بيان كند. اين نكته اي است كه بايد خيلي به آن توجه كرد. همين مساله باعث مي شود كه تاريخ حديث كار مشكلي باشد و لذا معمولاً روش كار ساده در تاريخ حديث اين است كه اين موارد را از كتب مختلف شكار كنيم و بعد كنار هم بچينيم و اين مي شود تاريخ حديث.

در يك جايي گفته شده ابوبكر بن محمد بن حزم  و در يك جاي ديگر گفته شده ابن شهاب زهري، اينها كساني هستند كه عمربن‌عبدالعزيز به آنها نامه نوشته كه حديث بنويسيد و آنها هم نوشته اند.

و آنوقت ما خيلي راحت مي گوييم اولين كسي كه كتابت حديث  كرد ابوبكر بن محمد بن حزم  و ابن شهاب زهري بوده اند و چند تا ماخذ هم در پاورقي مي آوريم و هر كس نگاه مي كند مي گويد عجب محققي و چه تحقيق جديي، اما به مشكلات خاص آن توجه نمي كنيم.

در آن روايت كه بحث ابن شهاب مطرح است آمده كه عمربن‌عبدالعزيز نامه اي نوشته به ابن شهاب و از وي خواسته كه كتابي بنويسد در حديث رسول ا... و اينكه نبايد اين سنت از بين برود و غيره اما هيچ صحبتي از اين نيست كه عمربن‌عبدالعزيز به كس ديگري هم نامه نوشته باشد. در آن روايت فقط سخن از اين است كه عمربن‌عبدالعزيز فقط به ابن شهاب نامه نوشته است، چرا؟ اگر جناب عمربن‌عبدالعزيز واقعاً به اين نتيجه رسيده كه خوف اين است كه حديث رسول ا... از بين برود، بايد از كسان ديگري نيز مي خواست كه اين احاديث را جمع آوري كند، چرا فقط بايد به يك نفر نامه بنويسد، حتي اگر شما علماي ديگر بلاد را قبول نداريد و فقط علماي مدينه را قبول داريد، در مدينه كه فقط ابن شهاب زهري نيست،‌ خيلي از احاديث ممكن است وجود داشته باشد كه ابن شهاب نشنيده باشد ولي ديگران شنيده باشند. با توجه به اينكه اين مطالب خيلي هم با آن نتيجه حاصله تطبيق نمي كند چرا كه در عمل مي بينيم كه افرادي ديگر هستند كه اولين آثار را به وجود آورده‌اند. نامه را عمربن‌عبدالعزيز به ابن شهاب نوشته ولي اولين كتاب حديثي توسط ابوبكر بن محمد بن حزم  نوشته شده است!. آيا ابوبكر بن محمد بن حزم مي خواسته روي دست ابن شهاب بلند شود و نور چشم خليفه بشود و لذا سريعاً يك كتاب در حديث نوشته است. از آنطرف ما در ديگر كتب حديثي مطالبي را مي بينيم كه خلاف اين مطلب است براي اينكه محدثين ديگري مي آيند و مي گويند كه «اول من كتب الحديث ربيع بن حبيب في البصره» اولين كسي كه كتابت حديث  كرده اولاً در بصره بوده نه مدينه و ثانياً ربيع بن حبيب بوده نه ابن شهاب و نه ابوبكر بن محمد بن حزم. از آنطرف شيعه مي گويد كه اگر هم برفرض اهل سنت به حرف عمربن خطاب گوش كرده باشند و حديث نمي نوشته اند، شيعيان و اصحاب اميرالمومنين مثل ابن ابي رافعه در اين زمينه كتاب دارند و نسخه كتابهايشان رواج داشته است، حتي خود اميرالمومنين كتاب داشته است كه احاديث رسول ا... را جمع كرده است و بعد از آن ما حدود هفت يا هشت كتاب داريم تا زمان خلافت عمربن‌عبدالعزيز.

يك مستشرق آلماني به نام فؤاد سزگين كتابي مي نويسد به نام تاريخ التراث العربي و در آنجا ثابت مي كند كه شصت و اندي كتاب قبل از خلافت عمربن‌عبدالعزيز نوشته شده است. بنابراين به نظر مي رسد يك جاي قضيه مشكل دارد كه نشان مي دهد ما با خوش باوري يك روايتي را در يك جايي ديده ايم و آن را زيادي جدي كرده ايم كه باعث شده تمام مباحث تاريخ حديث را تحت الشعاع قرار دهد. اينكه برويم چند روايت پراكنده در كتب مختلف را شكار كنيم براي اينكه فكر كرده ايم اين روايت به درد مباحث تاريخ حديثي مي خورد و بعد با چيدن آنها كنار همديگر مي خواهيم تاريخ حديث درست كنيم. اين تاريخ حديث نيست اين مي شود تاريخ تخيلي.

اينكه پيامبر تاكيد دارد بر نوشتن احاديث ولي در زمان خليفه دوم يكدفعه از آن منع مي شود و بعد دوباره در سال 100 اين نگارش مجدداً شروع مي شود، اين چه داستاني است؟ آيا در اين امت مسلمان يك نفر پيدا نمي شود بگويد چرا نبايد بنويسيم و چرا نبايد احاديث پيغمبر را حفظ كنيم؟ اصلاً شما اگر به تاريخ نگاه كنيد و بتوانيد شخصيت عمربن‌عبدالعزيز را شناسايي كنيد كه چه تيپ آدمي بوده است خيلي به شما كمك مي كند. او ادعايش اين بوده كه من عمر خطاب دوم هستم و آمده ام كه سنتهاي او را زنده كنم، حال چگونه ممكن است يكدفعه 180 درجه مخالف روش او كار كند. اگر به كتاب سيره عمربن‌عبدالعزيز و يا تاريخ طبري مراجعه كنيد مي توانيد اطلاعات دقيقي در مورد او بدست بياوريد. بعد از عمر بن خطاب، 10 خليفه بدعت گذار روي كار آمدند و هيچ كدام جرأت نكردند دستور عمر را نقض كنند، حال عمربن‌عبدالعزيز بعد از 80 سال مي آيد و شعار عمر دوم بودن را سر مي دهد و دستور عمر را نقض مي كند. حال بر فرض كه عمربن‌عبدالعزيز اين دستور را نقض كرده باشد، چرا فقط براي ابن شهاب نامه مي نويسد؟ چرا اين نامه را براي ديگر علما و صحابه نمي فرستد كه بياييد و حديث رسول خدا را نجات بدهيد؟ اين در حالي است كه ما دركتب تاريخي تنها دو مورد سراغ داريم كه عمربن‌عبدالعزيز براي علماي بلاد ديگر نامه نوشته باشد. يك مورد اينكه مردم هر سرزميني بايد بر طبق فتواي علماي همان سرزمين عمل كنند و مورد دوم اينكه به همه بلاد اعلام كرد كه تمام كساني كه مخالف حكومت هستند و خروج كرده اند بيايند با هم مناظره كنيم و مسائلمان را حل كنيم.

اين مطالب كه چرا فقط براي ابن شهاب نامه نوشته و نه همه، به ما نشان مي دهد كه مساله يك گيري دارد و آن اينكه ما اصلاً نبايد اين جريان نامه نگاري را اينقدر بزرگش مي كرديم و همچنين از آنطرف نهي عمربن خطاب را هم سوال نمي كنيم كه چه جور نهيي بوده است كه اين همه اهل سنت خودشان در اين 80 سال كه ما فكر مي كنيم هيچ حديثي نوشته نشده است، حديث نوشته اند.

واقعيت قضيه اين است كه شيعيان در اين مورد به قاعده «الزموهم بما الزموا به انفسهم» عمل كرده اند و نوع برخوردشان برخورد احتجاجي بوده است، يعني اينكه چون خودشان مي گويند كه خليفه ما گفته ننويسيد پس ما هم ننوشتيم و اعتراف العقلا علي انفسهم جائز،‌ لذا ما هم همين را اخذ كرده ايم و نرفته ايم از نظر تاريخي بررسي كنيم كه آيا واقعا اين اتفاقي كه مي گويند يعني نهي خليفه و ننوشتن حديث آنها آيا واقعاً صحت دارد يا نه؟

نوع برخورد اهل سنت هم در اين مورد برخورد تاريخي نبوده است بلكه برخورد شعاري بوده است، لذا نرفته اند تحقيق كنند در اين مورد كه آيا واقعاً اين حرف درست است يا نه؟ تا اينكه چند نفر پيدا شدند امثال فؤاد سزگين و ديگران كه كار تحقيقي انجام دادند و تازه معلوم شده كه نه اصلاً قضيه به اين شكلي كه ما تا به حال فكر مي كرده ايم نيست.

مجموعه اي از اين كم كاري ها و اين شرايط و فريفته شدن ها كه چند تا حكايت جسته، گريخته از اينطرف و آنطرف كه اصلاً قبل و بعدش معلوم نيست، خطر بسيار ناجوري است كه ما را تهديد مي كند و ما را به مسيري اشتباه هدايت مي كند كه نمي توانيم بفهميم رابطه فيما بين اين جريانها چه بوده است و باعث مي شود كه تلقي نادرستي از وضعيت تاريخ حديث يا هر تاريخ ديگري پيدا كنيم و خيلي خطرناك است كه به دنبال شكار كردن اين گونه روايتها باشيم. آنوقت مجبوريم همانها را استفاده كنيم و آنوقت است كه بعد از تكرار اين شرايط بوجود مي آيد كه حتماً همين است و همه هم اين را نوشته اند و شما الآن به هر كتابي كه در حوزه تاريخ حديث هست مراجعه كنيد مي بينيد كه همين را نوشته است.

اكنون پس از بيان اين مقدمه به سراغ موضوع اصلي خودمان مي رويم كه قرار بود راجع به مضاف‌اليه موضوع بحث كنيم، يعني حديث. در هفته گذشته مفصلاً راجع به واقعه ها و جريانها صحبت كرديم و اكنون مشخص است كه مي خواهيم راجع به واقعه ها و جريانهاي مربوط به حوزه حديث صحبت كنيم. اما اينكه حديث چيست؟ از موضوعات سهل ممتنع است‌، از آنچيزهايي كه در نگاه اول به نظر خيلي واضح مي رسد ولي وقتي به مساله يك كمي عمقي تر نگاه مي كنيم تازه ابهامات خودش را نشان مي دهد.

ما به چه چيزي مي گوييم حديث؟ آنچه كه الآن ما داريم يك پيام است در قالب يك بيان با انتقال سينه به سينه، مكتوب شده و موضوع يابي شده. به نظر مي رسد كه ما الآن وقتي كه با حديث مواجه مي شويم، اين كارها همه اش در مورد حديث صورت گرفته است. شما يك حديث را در نظر بگيريد، آن يك پيام است، پيامي از طرف ائمه يا پيامبر، بعد يك بياني وجود دارد، پيامش اين است كه مثلاً فرض كنيد محاسبه نفس و اينكه آدمي راجع به اعمال خودش محاسبه داشته باشد دائماً. اين مطلب را مي شود با الفاظ مختلفي بيان كرد. اين بيان قيدوا انفسكم بالمحاسبه توسط اميرالمومنين انتخاب شده است و اين چيزي است كه مخاطبين شنيده اند، يعني به آن قالب داده اند. يعني اينكه قبلي داشته و بعدي و آن را از يك جايي برش داده اند و در يك قاب قرار داده‌اند. من دقيقاً روي اين كلمه قاب تاكيد دارم. آن پيام بياني بعد از اينكه در قاب جاي گرفت مي شود حديث.

اگر شما الآن با ماژيك روي ديوار يك چارچوب قاب مانند بكشيد ولو اينكه خالي باشد، به يك قاب تبديل مي شود در حالي كه تا الان بخشي از ديوار بوده است. بواسطه اين قاب آن آجر داخل آن برجسته مي شود. هر چيزي تا زماني كه بيرون است، بخشي از بيرون مي باشد ولي به محض اينكه رفت داخل قاب يكدفعه به يك تابلو تبديل مي شود و موضوعيت پيدا مي كند چون در قاب رفته است. اين قاب اهميت زيادي دارد چون بعد از اينكه يك سخني از معصوم رفت داخل قاب مي شود حالت حديث، حديثي كه قابل شمارش است مثلاً مي گويد من پنج حديث مي دانم چرا كه در پنج قاب جداگانه رفته است. اين تقطيع سخنان ائمه و در قاب بردن آنها يك مساله مهم است و اصلاً طبيعت حديث تقطيع است چون قبل و بعدي داشته و خيلي حرفها زده شده است كه آن را حذف كرده ايم.

بعد از اينكه يك سخن رفت داخل قاب و حديث شد مرحله بعد اين  است كه انتقال پيدا كند. مثلاً مي گويند قال اميرالمومنين: قيدوا انفسكم بالمحاسبه. اين انتقال سينه به سينه براي اينكه بهتر نگهداري شود لازم است مكتوب شود. مكتوب كردن حديث يعني چه؟ اينكه ما يك سري كاغذ در صدر اسلام داريم كه هر كسي يك دانه حديث كه مي دانسته روي آنها نوشته است و در يك محلي به عنوان دارالحديث جمع مي كرده است كه شامل مجموعه اي از كاغذهايي باشد كه روي هر كدامشان يك حديث نوشته شده باشد. فكر نمي كنم هيچ وقت اين كار را كرده باشند و به  نظر هم كار منطقي نيست. چرا كه به محض اينكه شما تصميم مي گيريد احاديث را روي كاغذ بياوريد معمولا به اين نتيجه مي رسيد كه يك جنگ حديثي بنويسيد شامل 30، 40تا حديث و معمولا نسخه هاي حديثي چنين حالتي داشته اند. به اين ترتيب بحث مكتوب شدن حديث اين نيست كه فقط يك تك حديث روي كاغذ آورده شود، بلكه معمولاً با مجموعه شدن حديث همراه است.

گام بعدي بحث بازيابي است. گذشتگان ما احاديث را در مجموعه هايي نوشته اند، اما اگر من بخواهم در زمينه محاسبه نفس حديثي را پيدا كنم كجا را بايد ببينم، يك منبعي وجود دارد لكن موضوع بندي و تبويب نشده است. اينجاست كه بحث موضوع يابي مطرح مي شود، براي يك حديث موضوعي در نظر گرفته مي شود و لذا آن را در محل مخصوص خود قرار مي دهند. هنگامي كه كتب حديثي مُبَوَب مي شوند، امكان بازيابي موضوعي حديث به وجود مي آيد.

نكته مهم اينست كه تا قبل از موضوع يابي رابطه يك طرفه است و آنهم از طرف گوينده نسبت به شنونده، همچون راديويي كه براي خودش برنامه پخش مي كند و شنوندگان بايد هرآنچه پخش مي شود را گوش بدهند. لكن بعد موضوع بندي كردن كتب حديثي رابطه از اينطرف برقرار مي شود و اين مراجعه كننده است كه مي گويد من دنبال چه چيزي هستم. به اين ترتيب به يك مرحل تكامل مي رسيم.

اكنون سوالي كه براي ما مطرح است اين است كه آيا واقعاً همه اين مراحل در قرن يك پيموده شده؟ آيا رشد هر كدام از اين مراحل به يك فاصله زماني نياز نداشته است؟ براي تك تك اين مراحل بايد يك نيازي احساس مي شده، تا اين مرحله بوجود بيايد و لازم است كه ما در اينجا به يك برآوردي برسيم كه چقدر زمان لازم داشته است براي اينكه كليه اين مراحل طي بشود.

مفرض ما اين است كه تقريبا تا سال 20ق. تاريخ حديث تا مرحله كتابت پيش رفته است به گونه اي كه آنقدر افراط صورت گرفت كه خليفه دستور داده براي جلوگيري از اختلاط با قرآن ديگر ننويسيد. توجه داشته باشيد چطور ممكن است در ظرف چند سال يك همچين تحولي تا اين حد صورت گرفته باشد كه حتي اسباب مزاحمت فراهم كرده باشد.

اجازه بدهيد يك مرور منطقي داشته باشيم و ببينيم اين اتفاقات چطور مي توانسته رخ داده باشد و چه مدت زماني نياز داشته است.

در اينكه پيامي در خود اسلام هست فكر نمي كنم بحثي باشد. از خود قرآن گرفته كه «ذلك الكتاب،لا ريب فيه، هدي للمتقين» كه مجموعه اي از پيام است تا وجود رسول خدا كه تمام زندگيش اين بوده كه پيامهايي را به مخاطبين انتقال دهد. هيچ مدت زماني هم نياز نبوده كه اين پيام  توليد شود. اينكه دائماً پيامبر اين پيام را مي رسانده است مطلبي است واضح چون اصلاً وظيفه پيامبر اين است، ولي آيا در تبديل شدن آن به يك سلسله بيانات قاب بندي شده و تبديل شده به حديث نيز پيامبر نقشي داشته است يا نه؟

به نظر مي رسد كه اين يك مرحله اي است بعد از رحلت رسول خدا و مسلمانان در يك مرحله اي احساس كردند كه بايد بعضي از اين عبارات را قاب بزنند. مثلاً فرض كنيد زماني كه در سقيفه بني ساعده بين مهاجر و انصار دعوا شد، عمر مي گويد كه من از پيامبر شنيدم كه فرمودند: "الائمه من قريش". اين دقيقا يك عبارت برش زده شده و داخل قاب رفته است و آنها هم نمي پرسند كه قبل و بعدش پيامبر چه چيزي گفته است، اصلاً پيامبر براي چه امري اين مطلب را گفته است. آيا شما مي توانيد باور كنيد كه پيامبر بيايد و مردم را دور خودش جمع كند كه من با شما كار دارم و بعد يك حديث قاب بندي شده براي آنها بخواند كه اي مردم "الائمه من قريش" و تمام و حالا برگرديد خانه هايتان.

قطعاً اين واقعه نمي توانسته به اين صورت اتفاق افتاده باشد. آنچه كه مي دانيم اين است كه پيامبر مشغول صحبت بوده در موضوعي و در حين بحث اين جمله را گفته است كه با مطالب قبل و بعد ايشان ارتباط داشته است.

اينكه كلام ايشان برش زده شده است و اينكه كسي تعجب نمي كند و كلام او را قبول مي كنند نشان مي دهد كه در زمان وفات پيامبر اين مطلب جا افتاده است كه مي توان بعضي از سخنان پيامبر را برش زد و در مواردي مورد استناد قرار داد. در جريان ماجراي فدك هنگامي كه حضرت زهرا(س) مراجعه مي كنند به ابوبكر كه قباله فدك را بگيرند يك نمونه ديگر از اين احاديث برش زده شده و قاب بندي شده بيان مي شود. ابوبكر مي گويد كه پيامبر فرمودند: «نحن معاشر الانبياء، لانورث ما تركناه سبق». باز هم نمي گويد كه قبل و بعدش چه بوده كه حال پيامبر اين حرف را زده است ولي اين نشان مي دهد كه با توجه به نزديكي اين مساله با رحلت پيامبر يعني حدود سال 11هـ ، اين مساله جا افتاده است. تقريباً ما با نمونه هاي متعددي مي توانيم استناد كنيم كه در سال 11هـ يعني زمان وفات پيامبر مساله تقطيع سخنان حضرت و قاب بندي كردن آنها مطرح بوده است و جاي خودش را باز كرده است ولي تعداد اين احاديث زياد نبوده است. يعني اين گفتمان باز شده ولي تازه به وجود آمده است.

سوال دقيقاً اين است كه در سال 11هـ كه در آغاز آن پيامبر اكرم از دنيا رفته اند و تا پايان سال (كه حدود 10ماه مي شود) ما هم در سقيفه و هم در ماجراي فدك مواردي از اين دست داريم كه سخنان پيامبر برش زده شده است و مي توان به آن استناد كرد لكن ادعاي ما اين است كه تعداد اين موارد كم بوده است، علت آن چيست؟

بيشترين چيزي كه در ذهن صحابه بوده است خاطراتي است كه از پيامبر داشته اند و مطالبي كه از پيامبر شنيده بودند اما نه به صورت برش زده شده و احتمالاً خيلي از اين برشها بعد از وفات پيامبر اتفاق افتاده است، يعني افراد پيرامون موضوعاتي از صحابه سوال مي كردند و آنها از ميان خاطراتشان، جملاتي را انتخاب مي كردند و اينها را مورد استناد قرار مي دادند و لذا اينكه ما مي گوييم باب اين گفتمان باز شده است و مدت زيادي از آن نمي گذرد همين است و حال اگر شما بخواهيد از سندي براي اين مطلب بيان كنيد و از بنده دفاع كنيد، فكر مي كنيد چه دفاعي مي شود از اين مساله كرد؟

  • شايد بهترين دفاع اين باشد كه چون مدت زيادي از رحلت رسول خدا نمي گذشته      است و مسائلي پيش مي آمد، اگر اين مسائل در زمان حيات رسول خدا پيش مي آمد كه      خود حضرت بودند و جواب مي دادند ولي در اينجا افراد مجبور مي‌شوند براي اينكه      كار خود را توجيه كنند به قسمتي از سخنان پيامبر استناد كنند و لذا برش مي      زنند.

توجه داشته باشيد كه ما در اينجا 2 استدلال اصلي داريم. يكي از استدلالهاي اصلي اين است كه اساساً چنين كاري در زمان حيات رسول خدا چندان موضوعيتي نداشته كه بخواهد صورت بگيرد بدليل ارتباطي كه افراد دائماً با پيامبر داشته اند و امكان دسترسي به ايشان. اما استدلال دومي هم اينجا وجود دارد كه تا اندازه اي هم قاطع است و آن اين است كه اگر ما معتقديم در زمان رحلت پيامبر هنوز اين كار رواج پيدا نكرده و رواج اين كار براي مدتي بعد است، اين است كه افراد در واقع خاطراتشان را از سالهاي گذشته برش زده اند و در قاب قرار داده اند، نه سخناني كه همان موقع مي شنيدند.

به عنوان مثال مواردي كه در آن يك عبارت مشخص با تشخيص افراد مختلف با يك آغاز و انجام مشخص، يعني با يك قاب، وجود داشته باشد بسيار محدود و اندك است. فرض كنيد همين جمله الائمه من قريش، با قابي خاص لكن اينكه ما اين قاب مشخص را از تعدادي صحابي داشته باشيم بسيار نادر و محدود است. اما به دو شكل زياد داريم؛ اول به شكل مفهومي ، يعني يك مفهوم واحد را صحابه مختلف به شكلها و عبارات مختلف ولي با معناي واحد مي آوردند كه ما اصطلاحاً به اين مي گوييم نقل به معنا. نمونه هاي اين مطلب زياد است و اين دقيقاً نشان ميدهد كه خاطرات هستندكه در اصل برش زده شده اند و در بسياري از موارد عبارات ممكن است عبارت پيامبر نباشند.

شكل دوم اين است كه اين برشها و تقطيعها و قاب زدنها توسط صحابه گاهي تو در تو برش زده شده اند. يعني يكي از يك جايي شروع مي كند و ديگري از جايي ديگر، يعني دو تكه را گاهي با هم مي آورند و گاهي جدا از هم. حتي ممكن است عبارت مشترك باشد، كليد واژه‌هاي اصلي باشند ولي شروع و انجامش متفاوت باشد. اين نشان مي دهد كه تقطيع ها در يك مقاطع زماني مختلف با نگاههاي متفاوت صورت گرفته است.

يكي از بهترين نمونه هايي كه مي توانيم به آن اشاره كنيم، آن حديث معروف "الائمه من بعدي اثنا عشر" است. در اين حديث بعضي از كلمات كليد واژه اي وجود دارد و در جايي ديگر در اين كلمات تصرف شده است و گاهي محلهاي برش متفاوت است. از جمله كساني كه اين حديث را نقل كرده است و خيلي از طرق حديث به او بر مي گردد، فردي است به نام جابربن‌سمره سوايي، كه جزء صغار صحابه است، معناي صغار نيز روشن است يعني جزء آندسته از صحابي كه در زمان حيات رسول خدا در سن نوجواني بودند. اصلي ترين راوي اين حديث ايشان است. ايشان يك حديثي دارد كه مي گويد: كنت عند الرسول ا... ، فقال رسول ا...، الائمه من بعدي اثناعشر،ثم قال شيء، فكان هَمهَمه، كه من بقيه كلام حضرت را نشنيدم لكن پدرم يعني سَمُره نزديك پيامبر نشسته بود از او پرسيدم كه پيامبر چه چيزي گفتند آنجايي كه همهمه شد، قال، يعني پدرم گفت كه پيامبر فرمودند، كلهم من قريش. پس متن حديث اين است كه الائمه من بعدي اثنا عشر كلهم من قريش. اين برشي است كه جابربن‌سمره سوايي زده است. در صحاح سته و ديگر متون اهل سنت و شيعه به نقل از جابر اين حديث آمده است و گاهي به اين نكته اشاره شده كه خود جابر كل اين حديث را نشنيده است و گاهي هم راوي تعارفات را كنار گذاشته و مستقيماً مي گويد عن جابربن‌سمره سوايي، قال رسول ا...: الائمه من بعدي اثنا عشر كلهم من قريش، و هيچ توضيحي نداده كه اصل ماجرا چيست. به هر حال اين برشي است كه جابر زده است. بعد يكدفعه شما مي بينيد كه در سقيفه يك حديثي مورد تمسك قرار مي گيرد به نام الائمه من قريش، يك حديث سه كلمه‌اي. اين حديث يك چيزي است و حديث الائمه من بعدي اثنا عشر كلهم من قريش يك چيز ديگر. آن حديث برشي بوده است از اين حديث با توجه به اقتضاي شرايط جلسه سقيفه.

اين دو نفر داستان يعني عمر و جابربن‌سمره سوايي را كه كنار بگذاريم، فردي ديگر هست به نام عبدا...‌بن مسعود كه بعد از فتح كوفه، براي تبليغ دين خدا به آنجا مي رود و تبديل مي شود به شيخ كوفه. يكروز يك شخصي به عبدا...‌بن مسعود مراجعه مي كند و مي پرسد كه آيا پيامبر در مورد خلفاي بعد از خودش با شما صحبتي نكرد؟ ابن مسعود نيز برش خودش را تعريف مي كند كه "الخلفاء من بعدي اثنا عشر بعدد نقباء بني اسرائيل". اين برش ابن مسعود از لحاظ تطابق كلمات خيلي قابل توجه است و هم اينكه قست پاياني آن خيلي متفاوت است. اولاً نمي گويد الائمه من بعدي بلكه تعبيري كه به كار مي برد خلفاء است و اينجا احتمال هست كه نقل به معنا صورت گرفته باشد در اينكه آنكسي كه سوال كرده بود، از خلفا سوال كرده است.

ثانياً احتمال مي رود كه اصلاً عبارت بعدد نقباء بني اسرائيل جمله پيامبر نباشد، يعني اين يك مثالي است كه خود ابن مسعود به روايت اضافه كرده است و چه بسا ابن مسعود مي خواسته فهم خودش را از تعداد خلفا و جانشينان پيامبر بيان كند، كه اگر اينطور باشد به اين ترتيب معناي اين دوازده نفر مي شود، دوازده نفر در عرض همديگر نه در طول يكديگر. چون نقباء بني اسرائيل دوازده نفر در عرض هم بودند. از هر سبطي از اسباط بني اسرائيل يك نفر انتخاب شد براي حضرت موسي كه اينها شدند دوازده تا نقيب، ضمناً ما مي دانيم كه زماني كه پيامبر اسلام با اهل مدينه بيعت كردند در بيعت عقبه، دوازده نماينده و نقيب انتخاب كردند براي انصار و اين تا حدي خاطره دوازده نقيب انصار را هم به خاطر مي آورد ولي آنها هيچ ارتباطي با مهاجرين نداشتند و فقط مربوط به انصار بودند. به اين ترتيب ابن مسعود اولاً برش خودش را، يعني خاطره و برداشت خودش را مي گويد و ثانياً به جاي ائمه مي گويد خلفا به خاطر سوالي كه از او پرسيده شده است. در حالي كه نمي توان قبول كرد كه پيامبر فرموده باشند الخلفاء من بعدي... چون اصلاً اصطلاح خليفه از زمان ابوبكر مطرح شده است و قبل از او چنين بحثي نبوده است. اگر مكالمات سقيفه را نيز بررسي كنيد، در آنجا تنها دو اصطلاح مطرح مي شود؛ امير و امام. انصار مي گويند: منّا امير و منكم امير، كه عمر مي گويد: هَيهات، سِيفان في غَمَدٍ واحد، قال رسول ا... الائمه مِن قُريش. آنها مي گويند امير و عمر مي گويد امام.

هنگامي كه با ابوبكر بيعت مي كنند اين بحث پيش مي آيد كه ما تو را با چه لقبي صدا بزنيم و او مي گويد من جانشين رسول خدا هستم، من را خليفه رسول ا... صدا بزنيد. از آن زمان است كه اصطلاح خليفه رايج شده است.

كوفه در زمان عمر فتح شد و ابن مسعود در زمان عمر به كوفه مي رود و لذا اصطلاح خليفه رايج بوده است. اگر كسي اين موارد را كنار هم بچيند و بررسي كند، خيلي از مسائل و مشكلات شفاف مي شود.

همچنين جالب است بدانيد كه اين حديث به صورت الامراء من بعدي اثنا عشر هم در بعضي متون ثبت شده است. من ليست صحابه اي را كه اين حديث را نقل كرده اند جمع كرده ام و تك تك الفاظشان را نيز نوشته ام. در مجموع چيزي حدود 20 نفر از صحابه اين حديث را نقل كرده اند كه نشان مي دهد قطعا اين اتفاق افتاده است و پيامبر چنين گفتگويي داشته اند لكن هر كسي از ظن خود شد يار من.

15 سال بعد از رحلت رسول خدا وقتي در كوفه يك شخصي از ابن مسعود سوالي راجع به خلفاي پيامبر مي پرسد، ابن مسعود به خاطراتش رجوع مي كند و حتي اولين جمله اش اين است كه من چندين سال در كوفه هستم و كسي تا به حال اين سوال را از من نپرسيده است و بعد كه حديث را نقل مي كند كاملاً مشخص است كه نقل به معنا مي كند چون آن الفاظ رسول خدا را به كار نمي برد و با زبان عصر خودش صحبت مي كند.

نتيجه اي كه من مي خواهم از اين بحث بگيرم اين است كه گفتم 2 استدلال وجود دارد، استدلال دوم اين بود كه احاديثي كه با برش يكسان و با عبارتي يكسان توسط صحابه مختلف نقل شده باشد، بسيار نادر است و اين نشان دهنده اين است كه اساساً اين تلقي‌اي كه بايد حديث را به اين شكل قاب كرد و برش زد در كار نبوده است و ابن مسعود  وقتي با چنين سوالي مواجه مي شود به عنوان يك قاب با آن برخورد نمي كند بلكه خاطراتش را با پيامبر مرور مي كند و شايد خيلي هم به اين ماجرا فكر نمي كرده است كه خوب است من عبارت را از اينجا شروع كنم و اينجا تمام كنم. لذا دقيقاً به اين دليل است كه نقطه هاي شروع و پايان برش در احاديث مختلف با هم متفاوت است.

سوال:

  1. پس اين همه تحريك و دعوت پيامبر بران نوشتن احاديث چه مي شود؟ چرا شما مي گوييد صحابه خاطرات خود را بيان مي كردند، يعني هيچكس آن زمان احاديث را نمي نوشته است؟

ج:   شما چه مدركي داريد كه پيامبر چنين حرفي زده اند و چنين كاري انجام داده اند. اصلاً فرض هم كنيد كه مي نوشته اند و پيامبر دستور داده اند كه بنويسيد و حتي بالاتر از اينها، پيامبر خودشان مي آمدن و مي گفتند كه حديث از اينجا شروع مي شود واينجا تمام مي شود و تمام عبارت حديث را پيامبر مشخص مي كردند، خوب كجاست؟ چرا ما نتيجه آن را نمي بينيم؟ پس چرا بين اين همه حديثي كه براي ما نقل شده و ما داريم اين نتيجه مشهود نيست؟.

  1. آيا نمي شود كتاب وحي را به كتاب حديث تسري داد و بگوييم همان كساني كه قرآن را مي نوشتند، حديث را نيز مي نوشته‌اند؟

ج:   ما قرآن را مي بينيم كه همه نوشته اند و همه هم مثل هم نوشته اند ولي در مورد حديث ما چنين چيزي نداريم چرا كه اصلاً بنا نبوده كه اين كار به اينصورت انجام شود.

  1. طبق اين آيه كه مي فرمايد: ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهكم عنه فانتهو، و يا ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي، هر آدم عاقلي كه باشد مي فهمد كه بايد همه حرفهاي پيامبر را حفظ كرد؟

ج:   اين نكته را توجه داشته باشيد كه شما در مورد جامعه اي بحث مي كنيد كه اصلاً گفتمانش نوشتن نيست، شما الآن داريد آن جامعه را با جامعه خودتان مقايسه مي كنيد كه حتي نكات ريز اساتيد را نيز يادداشت مي كنند. اصلاً چنين گفتماني در آن زمان وجود نداشته است. اينها با پيامبر زندگي مي كرده اند و اين مطلبي است كه لازم است شما با تمام وجود آن را حس كنيد. يك فرد الهي، يك پيامبر خدا كه ما با او زندگي مي كنيم، اين خيلي فرق مي كند با اينكه شما با يك معلمي سروكار داريد كه چند سالي با شماست و مي خواهد هر چه را كه مي داند در طول اين چند سال به شما انتقال بدهد. حال شما فرض كنيد چهار نفر هم در آن زمان يك سواد مختصري داشتند، آيا واقعاً آنها پيش خودشان اينگونه فكر مي كردند كه ما در مقابل نسلهاي آينده مسئوليم؟ اصلاً اين حرفها نبوده است.

  1. برداشتي كه از صحبتهاي شما كرده ايم اين چنين است كه ما بحثي به عنوان بحث حديث به اين شيوه نداريم كه پيامبر  يك سري صحبتهاي موضوعي با توجه به اقتضاي اتفاقاتي كه افتاده داشته باشند، بلكه يك سري افراد و صحابه حضرت كه به حضرت نزديك بوده اند و با ايشان زندگي مي كرده اند مطالبي را از پيامبر ديده و شنيده اند و در زمانهاي بعد افرادي پيدا مي شوند كه سوالاتي از صحابه مي پرسند و آنها در جواب اين سوالها، خاطرات خودشان را از پيامبر نقل مي كنند و اينجاست كه بخشي از سخنان داخل قاب قرار مي گيرند و ما چيزي به عنوان كتابت حديث يا تدوين حديث نداريم و جمع آوري اين خاطرات در زمانهاي بعدي است كه كتب حديثي را تشكيل مي دهد، آيا اين برداشت درست است؟

ج:   تقريبا فرمايشهاي شما درست است البته يك جاهايي عبارتها، عبارتهاي شما بود و عبارتهاي من نبود، اما اين قسمت لا اله حرف من است نه قسمت الا ا... . نفي آن را من گفته ام ولي اثبات آن را نه، چرا كه اگر مساله به اين صورت باشد كه ما زيرآب خودمان را زده ايم و كلا بايد تعطيل كنيم اين مباحث را. بحثهاي بنده يك قسمت ثبوتي هم دارد و فقط سلبي نيست.

براي اينكه ما بتوانيم واقعا تصور درستي از فضاي قرن 1هـ داشته باشيم كه چه اتفاقاتي افتاده است، بايد بدانيم كه اصلا چه نوع انتقال پيامي قرار بوده است صورت بگيرد. اين كه مي گوييد ما آتاكم الرسول فخذوه يعني چگونه آتاكم؟

اگر منظور از آتاكم فقط خود قرآن است كه اين مطلب واضح است و حرفي نداريم لكن اگر چيزي اضافه بر قرآن منظور است، آن چيست؟

يك نكته خيلي مهم در اين مبحث وجود دارد كه به فرهنگ مخاطبين بر مي‌گردد. اسلام و پيامبر اسلام دو نوع مخاطب داشته‌اند: يكي مخاطباني كه الي يوم القيامه وجود دارند كه ما هم جزء آنها هستيم و ديگري مخاطبان اوليه يعني آن كساني كه در مكه و مدينه آنزمان مخاطب پيامبر بودند. نخستين تبليغ دين اسلام در خطاب با آنها شكل گرفت و اگر دين اسلامي به ما رسيده است از طريق آنها به ما رسيده است. ما كه پيامبر را درك نكرده‌ايم و در نهايت همين انتقال نسل به نسل است كه تعاليم اسلامي را به دست ما رسانده‌ است.

نمي توان از مخاطبين اوليه انتظار داشته باشيم كه به فكر نسلهاي آينده نيز باشند و تمام سخنان حضرت را به صورت كامل بنويسند و سلسله سند آنرا كامل كنند. اين اتفاقات در نسلهاي بعدي روي داده است. به عنوان مثال اكنون كه شما در دانشگاه هستيد، اگر بحثي را مطرح كنيد و بگوييد كه از آقاي مهدوي كني شنيده ام، كسي از شما نمي پرسد كه شما خودتان مستقيماً استماع كرديد يا اينكه بواسطه شنيده ايد و سلسله سندتان چيست وچه كسي آن را براي شما نقل كرده است؟ چرا ما چنين ضرورتي را در دانشگاه احساس نمي كنيم؟ براي اينكه به اين راحتي نمي شود يك كسي بيايد و يك چنين حرفي را به ايشان نسبت بدهد، چرا كه صد نفر ديگر هم هستند كه با ايشان در ارتباط هستند و اگر كسي ادعاي كرده باشد خيلي زود همه متوجه مي شوند و بنابراين در آن زمان نيز خيلي احساس نمي شده كه چنين اسنادي نياز باشد.

بعد از رحلت حضرت امام يك بحثي مطرح شد كه هيچ كس حق ندارد مطلبي را به حضرت امام نسبت بدهد مگر اينكه مستند به يكي از نوشته هاي ايشان باشد يا اينكه يك مرجع تاييد كننده مثل بنياد امام خميني اين مطلب را تاييد كند، چرا كه مي دانيد اگر اين باب باز مي شد كه هر كسي بيايد يك جمله‌اي را به حضرت امام نسبت بدهد چه اتفاقي مي افتاد، سنگ روي سنگ بند نمي شد. بنابراين معلوم است كه بايد ضابطه‌اي وجود داشته باشد. ما زمان پيامبر را درك نكرده ايم ولي زمان امام خميني را درك كرده ايم و مي دانيم كه زمان زنده بودن ايشان اين ضابطه ها وجود نداشت چرا كه در آن زمان اين مساله خيلي موضوعيتي نداشت و اگر حرفي به ايشان نسبت داده مي شد، صحت و سقم آن به سرعت مشخص مي شد و قابل كنترل بود.

ما براي درك بهتر مساله و جنبه ثبوتي بحثمان بايد بدانيم روش پيامبر براي تبليغ چگونه بوده است؟.

چه در زمان حال و چه در قرنهاي گذشته ما با يك سنت آكادميك سروكار داريم. حال ممكن است دانشگاه امروزي باشد يا سيستم حوزه علميه يا همچون گذشته نظاميه و مكتبخانه، فرقي نمي كند، آنچه كه مهم است اينست كه يك درس و استادي وجود داشته است، شاگرداني بوده‌اند و يك نفر خود به خود در قاب قرار مي گرفته است.  اين رابطه بين معلم و شاگرد رابطه‌اي است تعريف شده در يك فضاي خاص مثل كلاس، لكن اگر اكنون در باغ قدم مي زديم ديگر اين رابطه وجود ندارد و به محض اينكه من در كلاس روي صندلي مخصوص مي نشينم، مي شوم معلم و اينجاست كه شما شروع مي كنيد حرفهاي من را يادداشت كردن. اين نوع ارتباط و شيوه اي كه پيامها به صورت جملات علمي و مسائلي از اين قبيل انتقال پيدا مي كنند يك سنت متاخر است وليكن سنت متقدم كه قبل از اسلام وجود داشته اينگونه نبوده.

آن چيزي كه عمل مي شده، بحث تربيت بوده كه شما يك عده آدم را اطراف خود جمع مي كرده‌ايد و سعي مي كرديد با يك سنتي آنها را تربيت كنيد و آنها مي شوند آدمها و شاگردان شما و از شما خاطراتي دارند كه قابليت اين را دارد كه به نسلهاي بعدي نيز منتقل شود.

  1. اين انتقال به نسلهاي بعد با چه شيوه اي بايد صورت بگيرد؟

ج:   اين شيوه ها مختص به خودشان است و اصلا هنر ما اين است كه اين شيوه ها را كشف كنيم.

  1. يعني ما جملاتي از پيامبر يا امامان نداشتيم ك اين احاديث ما را ضبط كنيد، احاديث ما را اگر مي شنويد به قرآن عرضه كنيد و اگر با آن مخالف بود به ديوار بزنيد يا اينكه وارد شده كه چهل حديث حفظ كنيد و...؟

ج:   اجازه بدهيد يكي يكي پاسخ بدهم. اولاً اين مواردي كه شما مي گوييد توجه داشته باشيد كه ما به مساله تاريخي نگاه مي كنيم و در نگاه تاريخي صحت و سقم مطالب براي ما مهم است. بنابراين هر كدام از اين چيزهايي كه به عنوان حديث ضبط شده اند معنايش اين نيست كه الزاماً بنده آنها را قبول داشته باشم كه ائمه چنين حرفهايي را فرموده باشند. در مورد بعضي از اين احاديث ممكن است من قبول نداشته باشم.

ثانياً ما بحثمان در قرن يك هجري است و شخص پيامبر اكرم. وقتي شما در مورد شخصيتي مثل امام جعفر صادق صحبت مي كنيد، در زمان ايشان محافل آكادميك شكل گرفته و ايشان كلاس درس و شاگرد دارند و رابطه استاد و شاگردي تعريف شده است. لكن در زمان رسول اكرم تعريف نشده و لذا بايد تفاوت قائل شويم بين اين فرهنگ مردم متقدم و متاخر. بسياري از مواردي كه شما بيان كرديد مربوط به ائمه متاخر است نه رسول اكرم. ما بايد تاريخي نگاه كنيم و ببينيم كه هر كدام از ايشان در چه دوره اي هستند.

ادعاي من اينست كه در قرن يك هجري رابطه استاد وشاگردي به معناي امروزي وجود نداشته است و بيشتر به شكل تربيت شاگردي بوده است. صحابه افرادي هستندكه پيامبر آنها را تربيت كرده است البته با تفاوتي كه بين شيعه واهل سنت در معناي صحابه وجود دارد. يعني ما با نگاه شيعي معتقديم در بين كساني كه اسمشان در ليست صحابه آمده، آدمهاي بي تربيت هم پيدا مي شوند. يعني الزاماً ما همه آنها را به عنوان صحابه تربيت يافته قبول نداريم ولي طيفي از آنها كه با تعريف ما به عنوان صحابه شناخته مي شوند مثل عمار و ابوذر و سلمان و ... حال شخص اميرالمومنين كه شانشان اجل از اين حرفهاست. معني تربيت هم اين نيست كه ما مهر معصوميت روي آنها بزنيم ولي در مجموع شخصيت اينها تربيت نبوي پيدا كرده بود و وقتي كه اينها به عنوان شاگردان پيامبر مطرح مي شوند در نسلهاي بعدي تاثير گذار هستند و مي توانند نسلهاي بعدي را پرورش بدهند.

البته اينجا يك اماي بزرگ وجود دارد كه كساني خودشان را براي گروهي شاگرد پيامبر معرفي مي كرده اند كه ممكن است در تعريف شيعه شاگرد خوبي براي پيامبر نبوده باشند. از همين جا است كه خط فكري شيعه و اهل سنت از همديگر جدا مي شود.

به هر حال بايد توجه داشته باشيم كه شيوه انتقال پيام عمدتاً به شكل تربيت شخصي بوده است نه به صورت انتقال جملات و كلمات. بخش عمده اي از قرن يك به اين صورت است و لذا به اين دليل است كه مساله اسناد در قرن يك مطرح نيست و در قرن 2 مطرح مي شود براي اينكه انتقال سنت نبوي از شكل عملي و شخصيتي خودش به شكل كلامي انتقال پيدا مي كند و مدرسه به عنوان يك نهاد شكل مي گيرد و در اين زمان استكه  هر كسي بايد براي حديث خودش سند پيدا كند. البته بعضي از تابعين نسل دوم تا آخر پاي اين مطلب مي ايستند كه من سند ارائه نمي كنم، شخصي مثل حسن بصري با وجود اينكه عالم توانا و دانشمندي است كه مي گويد من خودم سند هستم و من حرفي را از خودم در نمي آورم و همچنين هنگامي كه مردم از تابعين مسائلي را سوال مي كردند و آنها جواب مي دادند كسي از آنها سند نمي خواسته است و كسي نمي پرسيده كه اين مطلبي كه بيان كرديد نظر شخصي شما بود يا حديث پيامبر؟ اينها مفروض بوده است.

در قرن دوم در يك جاهايي مثل بصره بحث اسناد خيلي جدي مي شود لكن هنوز در مدينه به خاطر وجود فضاي سنتي هيچكدام از تابعين زير بار اسناد نمي روند تا قرن دوم.

اگر كتاب موطأ مالك را نگاه كنيد، در بسياري جاها مي گويد كه مسلمين اينگونه عمل مي كنند و اين نشان مي دهد كه از نظر اوعمل مسلمين يعني سنت پيامبر. يا در جايي ديگر مي گويد زهري اين مطلب را گفت، كه نشان مي دهد از نظر مالك وقتي زهري اين را مي گويد يعني سخن پيامبر چرا كه زهري تربيت يافته شاگردان پيامبر است و طبيعي است كه مطلب را از طريق صحابه پيامبر گرفته است. اينها براي مالك مفروض است و سلسله سند معني ندارد.

لكن هنگامي كه به اواخر قرن سوم مي رسيم مي بينيد كه حتي بين الفاظ سمعت و حدثني و حدثنا و يا اخبرني و اخبرنا تفاوت قائل مي شوند. اگر حديثي را كسي گفت و شما شنيديد بايد بگويي حدثني و اگر شما خواندي و ديگري تاييد كرد مي تواني بگويي اخبرني و ... .

در تاريخ حديث ما مهندسي معكوس داريم. يعني هر چه جلوتر مي رويم مسائل خيلي دقيقتر مي شود و به همين دليل است كه در صحاح  به خصوص در صحيح مسلم كه از نسل خودش شروع مي شود خيلي دقت مي كند در احاديث و الفاظي كه به كار مي برد تا جاي كه مي گويد حدث فلانٌ و انا اسمع من وراء الجدار. چرا كه او را از كلاس بيرون كرده بودند و مسلم به صورت پنهاني اين حديث را استماع كرده است و چون مخاطب او نبوده نگفته حدثني و لذا مي گويد حدث.

هر چه شما به قرن يك نزديكتر بشويد مي بينيد كه اين جور حساسيتها وجود ندارد و لذا به همين دليل است كه در كتب حديثي اهل سنت به صراحت مي گويند مراسيل بعضي از تابعين در حكم مسانيد است چون نمي شود كسي مثل حسن بصري را رد كرد. حسن بصري تربيت يافته بيست صحابي بوده است.

اگر ما با نگاه امروزي وبا توقعات امروزي به مساله برخورد كنيم آنوقت بايد به حسن بصري بگوييم كه شما اين حديث را از چه كسي شنيده اي كه موجب ناراحتي او مي شود.

اينكه بعث في الاميين رسولاًمنهم يتلو عليهم آياته و يزكيهم ويعلمهم و... اين تزكيه و تعليم كتاب به همين صورت انجام مي شده است و وظيفه آنها هم انتقال آن به نسل بعد به صورت تربيت تابعين بوده است.

بنابراين من فكر مي كنم به خصوص در مورد قرن اول علاوه بر اينكه ما بايد يك بازنگري تاريخي داشته باشيم، بلكه بايد تا اندازه اي نگاه فلسفي خودمان را هم اصلاح كنيم، يعني يك مقدار ديدگاههاي خودمان را در مورد اينكه اصلا انتظارات ما در مورد پيامبر چيست و تعليماتشان به چه نحوي است و بنا بوده چه كاري انجام بدهند را يك مقداري اصلاح كنيم.


برچسب‌ها: تاریخ حدیث, دکترپاکتچی
.: Weblog Themes By Pichak :.





در اين وبلاگ
در كل اينترنت
چاپ این صفحه
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک