حديث در سدة دوم هجري» است، سدة اوّل هجري را با تمام مشکلاتش پشت سر ميگذاريم، نه به اين معنا که مسأله سدة اقل کاملاً براي ما واضح شده و با خيال راحت داريم ميرويم سراغ سدة دوم، علتش اين است که سدة اول هنوز پيچيده است و احتياج کار و تحقيق دارد، و بيشتر مباحثي که در سدة اول مطرح کرديم بيشتر جنبة طرح سؤال داشت تا اينکه بخواهد يک پاسخ روشني به مسأله خاصي باشد.
مسأله سدة دوم به کلي متفاوت است با سدة اوّل، اولاً با در نظر گرفتن اين که آغاز سدة دوّم يعني سال 101 ق، دورهاي است که به هر ترتيب آن فرماني را که ميگويند عمر بن عبدالعزيز صادر کرده، چه بوده باشد، چه نبوده باشد، چه واقعاً ما آن را زيادي جدي گرفته باشيم يا نه – به هر حال در بين مسلمين ديگر هيچ اختلافي وجود ندارد در اينکه در قرن دوّم نوشتن حديث درميانمسلمين رواج پيدا کرده است. شيعيان هم که از قبل مينوشتند، در قرن دوّم هم به نوشتشان ادامه دادند، اهل سنت که ما فکر ميکنيم از قبل مينوشتند در اين دوره گسترش دادند. بنابراين سدة دوّم را ميتوان به حق دورة گسترش کتابت حديث ناميد. آنقدر که در قرن دوّم حديث نوشته شد، در هيچ دورة ديگري شاهد آن نيستيم . در قرنهاي بعدي فقط توليدات قرن 2 را استفادة ميکردند، در قرن 2 توليد بسيار زيادي صورت گرفت،حالا اگر يک مقداري سعي کنم ابعاد اين کار را به شما نشان دهم، شايد شما هم با من هم عقيده شويد. به هر حال روي اين نکته تأکيدميکنيم که قرن 2 قران توليد انبوه کتابتهاي حديثي است. يعني احاديثي که به صورت شفاهي انتقال پيدا کرده، يا به صورت خاطرات بود، احاديثي که حالا بعضاً به صورت کتبي انتقال پيدا کرده بود، در قرن 2 نوشتن اين احاديث بسيار گسترش و رواج پيدا کرد، هم در اهل سنت و هم در شيعه.
با در نظر گرفتن اينکه ما در قرن دوّم اساساً يک پديدهاي را داريم که من مجبورم يک قدري در مورد آن صحبت بکنم، در واقع بايد بگوييم که مسأله کتابت حديث بخشي از اين پديدهاي است که در قرن 2 اتفاق افتاده و آن پديدة تدوين است، اگر بخواهيم دقيقتر اظهار نظر کنيم دربارة قرن 2 بايد بگوييم قرن دوّم، قرون تدوين است در کل جهان اسلام و در کل شاخههاي علوم اسلامي، يعني ما در کلام در فقه، در اخلاق، در زهد، در تفسير و از جمله حديث اين دوره، دورة تدوين است. اينکه بخواهيم توضيحي در پاسخ به اين سؤال بدهيم که چرا در قرن دوّم يکدفعه ما ميبينيم که علاقه به نوشتن حديث زياد ميشود؟ خواهيم گفت که نوشتن حديث تافته جدا بافتهاي نسبت به ديگر شاخههاي معارف اسلامي نبوده در قرن دوّم کلاً گرايش به تدوين به طور جدي ديده ميشود و اين مسأله در حوزه حديث هم هست، من يک توضيح کوتاهي بدهم در ابتدا راجع به تدوين، راجع به جوانب مختلف اين مسأله، بعد بيابيم ببينيم که در حوزة حديث اين تدوين چه معنايي ميتوانسته پيدا بکند.
راجع به تدوين در اهل لغت فارسي، يعني ريشهاش فارسي است، خودش که بر وزن تفعيل است و فارس نيست – من که دارم ميگويم يک لغت فارسي است، نميخواهم پز بدهم، چرا که ما ايرانيها معمولاً اهل پز هستيم، نه، دانستن اينکه تدوين از کجا نشأت گرفته، خيلي کمک ميکند به فهميدن معناي آن – يک ريشة هند اروپايي هست ريشة به معناي نوشتن – اگر چه به تاريخ حديث رابط ندارد ولي قول ميدهم خيلي کوتاه باشد – از همين ريشه ما کلمة «دپيور» را داريم به معني نويسنده که بعداً شده «دبير» کلمة ديگري از همين ريشه ساخته شده به دپيبان پسوند «مان» پسوند مجموع است، دپيبان يعني در مجموعة نوشته» و در مجموعه مکتوبات» کلمه دپيبان است که در آستانة ظهور اسلام چه در فارسي و بعد در عربي، چون به عربي انتقال پيدا کرده، به صورت «ديوان» درآمده است. امروز ما مواجه ميشويم به کاربردهاي تاريخي مختلف واژة «ديوان» و احساس ميکنيم که اينها مشترک لفظي هستد و هيچ ربطي با هم ندارند مثالاً به يک اداره در گذشته ديوان گفته ميشده مثلاً وزارت دارايي را ديوان خراج ميگفتند، از طرفي يک شاعر هم اشعاري ميگويد و آنها را در ديوان جمعآوري ميکند، و براي ما ديوان معناي سومي هم ندارد يعني فکر ميکنيم ديوان همين 2 معني را دارد. معني اصلي ديوان يعني مجموعة نوشته، هر نوشتههايي که در يک جا مجموع شوند در واقع يک ديوان خواهند بود. بنابراين مثلاً مجموعه يادداشتهايي که يک مامور مالياتي تهيه ميکرده است يک ديوان بوده، مجموعه يادداشتهايي که در يک مؤسسهاي از اسم افراد حقوق بگير خودشان تهيه ميکردند، دريافتها و پرداختهايي که نسبت به آن فرد داشتهاند يک ديوان بوده است و بعد چون اداراتي به وجود آمده بود در آن سيستم ساساني و اين ادارات مجبور بودند يک چنين ديوانهايي داشته باشند براي کنترل امورشان، اين نام تعميم پيدا کرده به خود اداره، يعني به خود اداره هم تعبير «ديوان» اطلاق شده. زماني که ايران در زمان خليفة دوّم فتح شد و عمال خليفة دوّم و خود ؟؟؟ در جريان روش کشور داري ايرانيها قرار گرفتند، يکي از اموري که از ايرانيها ياد گرفتند همين ديوان بود. خليفه دستور داد که يک بيت المال درست کردند و بعد دستور داد که يک ديوان در اين بيت المال درست کردند، اين ديوان درواقع، يک مجموعه يا زونکن بود که در هر کدام از اوراقش اسم يک قبيله نوشته شده بود و افرادي که در آن قبيله بودند و اينکه هر کدام از اينها بايد چقدر مستمري دريافت بکنند از بيت المال و اينکه در چه زمانهايي اين مستمريشان پرداخت شده. شاهد ما بر اين مسأله اين است که وقتي امثال ابن اسحاق در سيرة خودشان راجع به بعضي از شخصيتهاي صحابه اظهار نظر ميکنند، خيلي جاها اين اسحاق ميگويد که : « من اسمش را در ديوان ديدم، اسمش در ديوان اينطوري نوشته شده بود» ما امروز با معناي امروزي که از ديوان ديوان چه چيزي؟ در حالي که در آن عصر ديوان يک معناي خيلي روشني داشته، ديوان آن دفاتر مثل دفاتر ثبت اسناد بوده که هر قبيله يک شناسنامه داشته ولي شناسنامهها، شناسنامههاي جمعي بوده، مثل امروز شناسنامه شخصي دست هر کسي نميدادند، براي هر قبيله يک شناسنامه تهيه کرده بودند و هر کس هم که به آن قبيله اضافه مي شد، اسمش را در آن شناسنامه اضافه ميکردند، و بعد دريافتها و پرداختها هم آنجا نوشته ميشده که در واقع مثل برگ کپن که در شناسنامههاي ما وجود دارد، اينها هم در واقع در آنجا پيشيني شده بوده، و براي مورخين بعدي مثل ابن اسحاق، آن ديوان اصلاً يک مأخذي بوده، براي اينکه بتوانند افراد شناسايي کنند و بدانند به کدام قبيله تعلق داشته است و ........ و بعد اين فرهنگ و تلقي در بين عرب به طور کلي وسلمين گسترش پيدا کرد که وقتي که ما ميتوانيم چيز به اين خوبي داشته باشيم به عنوان ديوان، چرا ما اين ديوان را فقط براي مسائل اداري از آن استفاده کنيم؟ اين سؤال به وجود آمد. يکي ديگر از جاهايي که ميتوان از ديوان استفاده کرد مسائل عملي است. در زمينههاي مختلف علمي ميتوان درست مثل آدمها که ما براي هر قبيلهاي يک سرفصل باز ميکنيم مثلاً ميگوييم قريش،براي اينکه توضيح داده شده که ديوان عمر چگونه بوده است، اولين قبيله که نوشته شده بودف قريش بودف بعد قريش به تعدادي طايفه تقسيم ميشد. اولين طايفه در ديوان عمر بني هاشم بود بعد ديگر به تدريج بني اميه اينها تا رسيده بود به بني طي و آن را بر نبي عدي مقدم کرده بود به خاطر اينکه ابوبکر خليفه اول بود. يعني انديشه يک نوع باب بندي، نه يک نوع باب بندي که امروز ما ميفهميم، يک طبقه بندي موضوعي نه، يعني اساساً اين تلقي که ميشود امور را به صورت نظام يافته در يک مجموعه گرد آورد، اين در ديوان عمر وجود داشت ولي فقط در امور اداري و مالياتي، بعد حالا اين تلقي ميخواهد توسعه پيدا کند که آيا ما ميتوانيم مثلاً در فقه يک ديوان داشته باشيم؟ به چه صورت؟ به اين صورت که رئوس کلي مسائل فقه که معلوم است، طهارت و صلاة وزکاة و....... هر کدام از اينها خودشان يک اجزائي دارند، بنا بر اين جهان بيني قبيلهاي عرب در اينجا به درد او ميخورد براي اينکه بتواند اين نوع طبقهبندي درختي را توسعه بدهد و بتواند در زمينههاي ديگر فرهنگي هم از اين استفاده کند. همين کار شاخههاي ديگر علوم اسلامي هم به کار رفت.البته با در نظر گرفتن اين امکانات براي کار نوشتاري در آن زمان امکانات خيلي زيادي نبوده، اين را در نظر داشته باشيد، معمولاً سيستم ديوانها هم اين طوري بود که مطالب را پشت سر هم مينوشتند، براي هر صفحه که باز ميکردند هميشه يک مقدار جاي خالي در نظر ميگرفتند براي اينکه امکان افزوده شدن اطلاعات بعدي در آنجا وجود داشته باشد. به اين ترتيب وقتي يک بابي مثلاً براي بنيهاشيم گشوده شده بود. اين به عقلشان ميرسيد که ممکن است تا هفت هشت سال آينده يک عدة ديگر هم در بني هاشم به دنيا بيايند، بنابر اين ما بايد يک جايي را براي آنها در نظر بگيريم که آنها هم به اين مجموعه اضافه شوند. اين تلقياي است که ما در تدوينهاي بعدي که در حوزة مسائل علمي هم صورت ميگيرد با آن مواجه هستيم، يعني اساساًنوع نوشته شدن کتاب در زبان عربي و توسط مسلمين اين حالت را دقيقاً داشته در آن دورههاي اوّليه. به هر حال به نظر مي رسد که اين جا را داريم ما يعني اين جاي خالي وجود دارد که يک نفر بيايد و واقعاً يک رسالة دکتري بنويسد وديوان خراج عمر را شناسايي کند و توضيح دهد و بسط دهد اين را که چگونه اين نوع ديوان نويسي در حوزههاي ديگر علوم اسلامي توسعه پيدا کرده است. فقط اين را داشته باشيد که بسياري از ويژگيهايي که ما در نوشتههاي رشتههاي مختلف از جمله حديث در قرن 2 با آن مواجه هستيم، عملاً نوعي تقليد از ديوان خراج بوده که براي کاربردهاي اداري به کار گرفته ميشده که آن خودش هم شکل عربي شدهاي از ديوانهايي بود که در ايران وجود داشت، البته با اين تفاوت که ديوانهايي که در ايران وجود داشت بيشتر به ترتيب شهرها و روستاها طبقهبندي ميشد اما ديوان عمر بر اساس قبايل طبقهبندي شده بود.
خوب ما در قرون 2 وقتي 3 با نوشتههايي در حوزههاي مختلف علوم اسلامي مواجه هستيم که گاهي اوقات دقيقاً نام ديوان دارند و اينکه اصطلاح ديوان و تدوين در آن زمان به کار برده شده، نشان دهندة آن است که اين انتقال و توسعة معنايي ديوان از آن معناي مضيق خودش به يک معناي موسّع، کاملاً هوشيارانه وآگاهانه انجام گرفته، براي ما اين مطلب تازگي دارد چون ما با يک فاصلة تاريخي به اين مطلب نگاه ميکنيم، براي کساني که در آن زمان زندگي ميکردند اين يک کاري است که کاملاً هوشيارانه انجام ميشده است.از جملة اين موارد، اينکه ما در نيمة اوّل قرن 2 همزمان با حسن بصري و ابن سيرين، فردي بوده به نام جابربن زيد از علماي بصره وشاگرد ابن عباس و رفيق حسن بصري و ابن سيرين، و حدود سال 105 ق از دنيا رفته است خوب ايشان همانطور که گفتم از شاگردان ابن عباس بوده و خود ابن عباس و شاگردانش کلاً دست به قلم بودهاند، به نظر ميرسد که جابربن زيد يکي از اوّلين کساني باشد که در حوزة اهل سنت، حديث را به اين شکل يک نوع طبقهبندي در آن به وجود آورده است، و لو خام و احياناً شاگردانش يک مقدار اين طبقهبندي را بهبود بخشيدهاند، کتابي در نيمة اوّل قرن 2 در بصره رواج داشته که بنيانگذار اوّليهاش جابر است و شاگردان جابر روي آن کار کردهاند و اين معروف بوده به ديوان جابربن زيد. انگار که جابربن زيد مثل عمربن الخطاب آمده يک ديوان درست کرده البته براي مباحث فقهي و احاديث و... يعني جنبة علمي داشته و به همان اندازه که بعد از عمربن الخطاب خليفههاي بعدي به خودشان اجازه ميدادند که مطالبي را به ديوان اضافه کنند و احساس نميکرد که اين تصرف در کس ديگر است، براي شاگردان جابر بن زيد هم اين تصور وجود نداشته که اين کتاب جابر است و معني ندارد ما در آن دست ببريم بلکه اينها تصورشان اين بوده که اين يک نوع طبقهبندي است که ما بر آن آغاز کرده و به نظر ميرسد که ما هم بايد اين را به پيش ببريم و کامل کنيم. از جمله کساني که در شمار شاگردان جابربن زيد بودند و در اين مسأله اقداماتي انجام دادند ميتوان ربيع بن حبيب بصري، ابوسفره، عبدالملک بن سفره و جمعي ديگر که مطمئناً آنها ؟؟ از آن 2 نفري هستند که من اسمشان را آوردم ياد کرد. از جمله اطلاعاتي که ما از اين ديوان داريم اين است که عبدالرحمن بن رستم، عبدالوهاب بن عبدالرحمن بن رستم، امام ايراني نژاد طاهر در مغرب اقصي، زماني که در حدود يک قرن بعد از جابربن زيد در آنجا به امامت ميرسيد، يک عده را به بصره ميفرستد تا ديوان جابربن زيد را به مغرب منتقل بکنند معروف است که اينها آن را به پنجاه هزار دينار آن را خريداري کردند و به آنجا بردند ، مشخص هم هست که کتابي است که هر کسي آمده و در آن دست برده و بر عکس تکثير نشده و از آن نسخههاي متعدد وجود نداشته، دقيقاً انگار يک دفتر ثبتي درست کردند که افراد مختلفي چيزي که به نظرشان ميرسد، در اين دفتر به ثبت برسانند..
بنابر اين ميتوانيم اينطور فرض ميکنيم که در وسط اين قرن يعني در حدود سال 150 ق، فکري به عنوان دوّن يدوّن تدويناً کاملاً ساخته شده بود، و کاملاً هم مشخص است که اين فعل يک فعل عربي نيست اين فعل، فعلي است مفهوم و بر ساخته از کلمةديوان. دوّن يعني ديوان ساخت، تدوين يعني ديوان سازي. به اين ترتيب مفهوم تدوين و دوّن يدوّن به وجود ميآيد و شکل ميگيرد. ما در نوشتههاي قاضي ابويوسف که براي همين حدود زماني است. و بعضي ديگر از علماي اهل سنت که در همين حدود زماني زندگي ميکردهاند، مکرراً با کاربرد اين فعل مواجه ميشويم و مثلاً تعبيرهاي اينجوري که «اوّل من دوّن الدوادين عمر» مثلاً ابويوسف اين تعبير را به کار ميبرد. اين دو چيز را ميرساند: اوّل اينکه ديگر واقعاً در اواسط قرن دو وجود داشته است يعني ديوانهاي متعدد، و بعد اين سؤال به وجود آمده بوده که اين رسم را چه کسي گذاشته؟ وجود داشته است يعني ديوانهاي متعدد، و بعد اين سؤال به وجود آمده بود که اين رسم را چه کسي گذاشته؟ ابويوسف ميگويد که اين رسم را عمر گذاشته. البته به پيشينة ايراني مسأله توجه نکردهاند، منظورشان از اينکه چه کسي اين رسم را گذاشته يعني در جهان عرب چه کسي اين رسم را گذاشته است. و الا اين رسم از چند صد سال پيش از آن در ايران وجود داشته است. اما آنچه که به بحث ما مربوط ميشود اين است که فعل دوّن در اين دروه کاملاً ساخته شده بوده و به کار برده ميشده، به اين ترتيب ما يک پديدهاي هم به اين صورت مواجه مي شويم: 1- ديوان است از اوايل قرن يک، 2- از ديوان فعل دوّن و مفهوم تدوين، يعني ديوان سازي به عنوان يک نوع فعاليت ساخته ميشود 3- و بعد ما با يک اصطلاح جديدي روبه رو هستيم، که اين اصطلاح جديد از اواخر قرن 2 به وجود ميآيد و آن اصطلاح«المدوّنه» است. يعني با مجموعه کتابهايي مواجه هستيم که از اواخر قرن 2 به بعد با نام «المدوّنه» شناخته ميشد، که کاملاً مشخص است که از مادة تدوين ساخته شده است. اسم مفعول مادة «تدوين»... از جمله نمونههايي که ميتوانيم در اواخر قرن 2 از آن نام ببريم، المدونة ابن قاسم شاگرد مالک در حديث وقفه مالکي و المدونة ابوغانم خراساني متوفاي حدود 200 که 2 نسخه دارد به نامهاي «المدونة الکبري» و «المدونة الصغري» که هر دو آنها به جا مانده و به دست ما رسيده. خوب اين کاملاً نشان ميدهد که ما چه مسيري را در قرن 2 طي کرديم، به اين ترتيب به نظر ميرسد که ما بايد روي مسألة تدوين يک فکر جدي را داشته باشيم، اگر داريم به جريان حديث در قرن 2 توجه ميکنيم بايد ببينيم که تدوين تا چه اندازه 2 راه پيدا کرده است. به هر حال بايد عرض کنم که قرن 2 قرن تدوين است اين تدوين فقط در قالب نوشتن نيست، وقتي که آدم تصميم ميگيرد که بنويسد، اگر مطالب را در ذهن آدم دستهبندي نباشد، چگونه ميتواند دستهبندي شده بنويسد، آدمي که افکارش پراکنده است، چگونه ميتواند به صورت منظم بنويسد بنابر اين به نظر ميرسد که بين تدوين به معنا کتابي خودش و بين نظام بخشي به علو اسلامي به معناي محتوايي خودش، يک نوع تلازم در قرن 2 وجود دارد، قرن 2 قرن هر دوي اينها است.
وما نميتوانيم اينها را خيلي از همديگر جدا کنيم، و قطعاً ايند در هم تأثير دارند، يعني به وجود آمدن يک سنت تدوين کتابي، که ديديم چگونه به وجود آمده، کمک ميکند به نظام بخشي محتواي علوم و از آن طرف گرايش علماي شاخههاي مختلف، به اينکه به تعاليم خودشان نظام ببخشند، آنها را وادار ميکند که در زمينة نوشتن مدّو نثر بنويسد ومسألة تدوين را جدي بگيرند: قرن دو، قرن هر دوي اينها است. اما حديث در اين بين چه محلي از اعراب دارد، قطعاً ما بايد در اين داستان فرق بگذاريم بين علومي که مثل کلام يا فقه متصدي پاسخ به مسائلي بودند، اينها علومي هستند که مسأله دارند و موظفند به بعضي از مسائل جواب بدهند، حالا مسألة آنها کلامي است يا فقهي، و علمي که مثل علم حديث که دست کم در قرن 2، مسأله ندارد، علم حديث اصلاً مسأله ندارد يعني قرار نيست به سؤالي جواب بدهد، فقط قرار است يک چيزي را حفظ کند. اينجاست که ما با يک ويژگي خاص در حديث مواجه مي شويم، علومي که مسأله دارند مثل کلام و فقه در قرن 2 به سوي نظام بخشي و تعاليم خودشان رفتهاند، ولي حديث قرار است به چه چيزي نظام ببخشد؟ آيا حديث تعاليمي دارد که ببخشد؟ ما ممکن است که خيلي ساده به اين سؤال جواب بدهيم «نه»، و ديگر کلي مصيب را هم به جان نخريم، اما واقعيت اين است که در اين است که در قرن 2 علماي حديث به شدت درگير شدند در مسأله تدوين «و اين نميتواند باشد الا با مسأله دار بودن حديث. به نظر ميرسد که ما با يک مقداري با تمايز بيشتري در جريان حديث در قرن 2 نگاه بکنيم، به اين معنا که واقعاً بايد حاملان حديث را به 2 گروه حاملين متفقه و حاملين غير متفقه تقسيم بکنيم برخي از احاديثي که در همين قرن از امام صادق (ع) هم به ما رسيده ناظر به همين است، مثلاً « و حامل فقه الي من هوافقه» يا آنجايي که ميگويد، « دراية حديث خير من رواية الف» با تعابير ديگري که به اين صورت در اين مورد رسيده، نشان ميدهد که اين تمايزها در آن زمان هم کاملاً خودش را نشان داده بوده، يعني يک عدهاي آمدهاند وسط و دنبال حديث هستند براي اينکه مسألهشان را از حوزة فقه يا کلام دارند و ميخواهند از طريق اين احاديث مسألةشان را حل کنند، اينها جدايي نميبينند بين اين علوم و فکر نميکنند که علم حديث يک تا فقه جدا يافتهاي است ومسأله ندارد ميگويد: خوب مسألهاي که ما در فقه داريم، مسألهاي که ما در کلام داريم، همين مسأله است ديگر، پس بايد اين حديث به کار ما بيايد براي پاسخ به آن مسأله، گروهي هم البته در بين محدثيت وجود داشتهاند که يا اساساً معتقد نبودهاند به اينکه بايد خودشان را درگير کنند در اين مسائل، يا شايد فرصت اين را پيدا نکردهاند و امکان اين مسأله را پيدا نکردهاند، در عمل درگير نشدهاند در مسائل علوم، به اين ترتيب ما اينها را صرفاً بايد به عنوان ؟؟؟ علم به حساب بياوريم،کساني که فقط علم را انتقال دادند به ديگران و خودشان در واقع نقش خاصي را ايفا نکردند. همين ويژگي و همين تقسيم بندي عملاًمنجر شده به ايجاد 2 نوع کتابت حديث، يک نوع کتابت حديث که مسأله محور هست، و چون ميخواهد به پاسخ مسائل برسد، چارهاي ندارد جز اينکه نظام مند باشد، چون بايد نظاممند باشد چارهاي ندارد جز اينکه مدون باشد.
لذا آن گروهي که به مسأله حديث، مسأله محور نگاه کردند الزاماً کشيده شدند به سمت تدوين در مقابلش ما گروهي داريم که صرفاً وظيفة خودشان را انتقال احاديث به نسلهاي بعدي ميدانستند و فعاليتهاي اينها انجام کتابتهاي غير مدون هست. يعني مطالبي را روي کاغذ آوردهاند بدون اينکه سعي کنند بين اين مطلب هيچ نوع طبقهبندي و انسجامي را رعايت کنند. اين طبقهبندي در اينجا حرف اول را ميزند دوستان به اين نکته توجه داشته باشند، اصليترين چيزي که براي ما نوشته مدون را از نوشتة غير مدون تفکيک ميکند بحث طبقه بندي است. البته عرض کردم بعضي ويژگيهاي فرعي هم هستند مثل اين ويژگي فرعي که در يک نوشته مدون، معمولاًقصايي در نظر گرفته ميشود براي افزون مطالب جديد در آن قسمت. حداقل در آن قرون به اين صورت بوده. اما در يک نوشته غير مدون، چون نظمي وجود ندارد و چون اصلاً پيشبيني نميشود که چگونه بعداً بخواهد اضافه شود، اگر جاي خالي هم وجود داشته باشد تا تمت است، يعني آخرين چيزي که نوشته شده بعد از آن ميتواند هر چيز ديگري بيايد، به اين ترتيب ما در قرن 2، دو نوع نوشته داريم و نمونههايي از هر دو نوع نوشته را داريم.
کساني که از روش نوشتة غير مدون در حديث استفاده ميکردند، مرض نداشتند که بخواهد ما را سر کار بگذارند، بگويند که من چون معتقدم حديث يک تافته جدا بافته است و تعهد دارم که مردم را بگذارم سرکار و هيچ نوع نظم و ترتيبي در کارم وجود نداشته باشد، پس من هيچ ترتيبي به نوشتههاي خود نميدهم اينجا مهم است که بدانيم هدف از نوشته شدن چنين چيزهايي چه بوده است؟، چيزي که به نظر ميرسد در اين دوره يعني موقع نوشته شدن متون غير مدون، بيش از همه مورد توجه بوده، همان چيزي است که شايد بتوان با يک بحث فرنگي اين را خيلي خوب بشود بيان کرد، بعد البته ترجمهاش ميکنيم به فارسي، ولي اگر از اول فارسي بگوييم شايد به اين خوبي جا نيفتد. و آن بحث Originalite است. درست مثل فرقي که بين يک کتاب اصل و يک کتاب زايراکس وجود دارد، يعني آن اصالت، به نظر ميرسد که در قرن 2 کاملاً اين تفکر وجود داشته که وقتي کسي از استادي مجموعهاي از احاديث را شنيده، حالا آن استاد در حوزة شيعه، امامان شيعه (ع) بودند و در حوزة اهل سنت اساتيد ديگري وجود داشت. در آن زمان به اين مسأله اهميت ميدادند که آدم حديث را به محض اينکه شنيد، آن را مکتوب کند و اساساً احاديث به همان شکل و کانتکسي که شنيده شده روي کاغذ بيايد. يعني استاد پنج تا حديث را پشت سر هم گفته، تو هم بيايد همان پنج حديث را همانجوري پشت سر هم بنويس، وقتي که تو ميروي به آن موضوع ميدهي، اين موضوع که جزو شنيدههايست از استاد نيست و تو آن حديث را در کانتکس اين موضوع نشنيدهاي. بنابراين تو داري يک کار ثانوي روي اين انجام ميدهي، کاملاً اين تفکر در قرن 2 به وجود آمده بود که ما با 2 نوع نوشته سرو کار داريم نوشتهةاي اول، نوشتههايي هستند که به دنبال ثبت و نگهداري حديث هستند با درجة بالايي از Oriyinalite، اصالت دوم نوشتههايي که به دنبال اين هستند که بتوانند به نحوي حديث را در معرض خدمات رساني قرار بدهند، که حديث بتواند پاسخگوي مسائلي باشد که اتفاق ميافتد، متون نوع دوم هميشه به اثر يک فرآيندي بر روي متون نوع اول به وجود ميآيند، يعني اول آن متون اصيل اوليه نوشته ميشود، بعد يک نفر يا خود آن آدم يا خود ديگري ميآيد همان متن را يا مجموعهاي از متون را يک نظم منطقي و يک طبقهبندي به آنها ميدهد و يک متن نوع دوّم يعني مدوّن را به وجود ميآورد. به نظر ميرسد اين فکر يک فکر کاملاً درست بوده و هر دو بايد جود ميداشته آن کتبي که به صورت اصيل از متن شنيده نوشته ميشدند نقش پشتوانه اسکناس را در اينجا باري ميکردهاند نگاه نکنيد که به اينکه ما امروز چون اين متون اصلي را از دست دادهايم و آنها وجود ندارد، فکر ميکنيم که خوب لازم هم نبودهاند، ولي در زمان خودش اگر آن متون نبودند، متون در نوع دوّم نميتوانستند اعتبار ميداشته باشند. وقتي حديثي به نقل از زراره نقل ميشد، همه خيالشان راحت بود که اگر بروند به دست نويس خود زراره نگاه کنند، اين حديث آنجا هست، اين به خصوص براي حوزههاي کوچک و ارتباطهاي کوچکي که در آن زمان وجود داشت، درجة خيلي بالايي از اعتبار را به وجود مياورد و اساسترين مبناي آنها براي نقد احاديث بود و اصلاً عمده بر اين اساس بود که اعتبار احاديث مورد ارزيابي قرار بگيرد.
به اين ترتيب يک کار هوشمندانهاي د آن دوره صورت گرفت، متون نوع اوّل، يعني متوفي که به عنوان پشتوانه نوشته ميشدند و متون اصيل بودند، قرار نبود در معرض استفادة عموم قرار بگيرند، قرار نبود اينها پاسخ گوي مسائل باشند «لذا به اينها» اصل گفته ميشد و درست هم هست. افراد مختلفي که به عنوان محدثين معتبر و مبنا شناخته ميشدند، اينها يک « اصل) داشتند و در اين «اصل» مجموعههاي شنيدههايشان را روي کاغذ ميآورند به همان صورت Original که شنيده بودند. به قول آن شاعر که گفته بود:
هيچ آدابي و ترتيبي مجوي هر چه ميخواهد دل تنگت بگوي
کسي که دارد « اصل» مينويسد دنبال هيچ آداب و ترتيب بخصوصي نيست، فقط ميخواهد آن چيزي را که بايد بياورد روي کاغذ، بياورد روي کاغذ. و نوع دوّم نوشت که در قرن دوّم تعبير مدونه براي آن به کار برده ميشده، تعبير ديگري هم شايد از همان قرن دوم به وجود آمده بود، ولي خوب ما از قرن سوم به بعد، اين تعبير را خيلي به صورت جدي ميبينيم به نحوي که اين تعبير جديد حتي تعبير مدونه را تحت الشعاع خودش قرار ميدهد و موجب ميشود که عملاً اصطلاح تدوين در کاربردش کاسته شود و آن اصطلاح «تصنيف» است، اصطلاح «تصنيف» بر خلاف « تدوين» که ريشة فارس داشت،به صورت طبيعي يک ريشة عربي داشت از کلمه «صنف» گرفته شده بود. دقيقاً هم يعني طبقه و «تصنيف» هم يعني صنف صنف کردن، گروه گروه کردن، يعني Classication طبقه بندي کرد، صنف در زبان عربي دقيقاً همان Class است در زبان انگليسي، بعد از اينکه مفهوم صنّف يُصنّفُ تصنيفاً از اواخر قرن 2 شکل گرفت، ما شاهد ناميده شدن کتابهايي به نام « المصنف» هستيم، شايد يکي از قديميترين کتابهايي که به «المصنف» نامگذاري شده است، المصنف عبدالرزاق بن حمام باشد، که در اواخر قرن 2 و اوايل قرن 3 زندگي ميکرده، دقيقاً در همين زماني که اين اصطلاح به وجود آمده است. اينجاست که معني عبارت آغازين شيخ طوسي در کتاب الفهرست، و معني عبارت آغازين ابن بابويه در آغاز من لايحضره الفقيه ديده ميشود که ميگويد « کتب اصحابنا الاماميه من الاصول و المصنفات» وقتي شيخ طوسي ميگويد که من در ابتدا ميخواستم جدا کتاب بنويسم يعني يک کتاب بنويسم در فهرست اصول و يک کتاب بنويسم در فهرست مصنفات، بعد دليل ذکر ميکند که چرا اين کار را نکرده است. يعني کاملاً اين مسأله مفهوم و شناخته شده بوده که اصول در مقابل مصنفات قرار دارد و آن يک نوع کتاب است و اين يک نوع و با هم کاملاً متفاوت هستند.
برچسبها: حديث در سدة دوم هجري, تاریخ حدیث


