غزل شمارهٔ 9هاتف اصفهانی
گل خواهد کرد از گل ما خاری که شکسته در دل ما
از کوی وفا برون نیائیم دامنگیر است منزل ما
مرغان حرم ز رشک مردند چون بال فشاند بسمل ما
نام گنهی نبرد تا کشت ما را به چه جرم قاتل ما
کار دگر از صبا نیامد جز کشتن شمع محفل ما
بیرحمی برق بین چه پرسی از کشته ما و حاصل ما
خندد به هزار مرغ زیرک در دام تو صید غافل ما
هاتف آخر به مکتب عشق طفلی حل کرد مشکل ما
غزل شمارهٔ 10هاتف اصفهانی
نوید آمدن یار دلستان مرا بیار قاصد و بستان به مژده جان مرا
فغان و ناله کنم صبح و شام و در دل یار فغان که نیست اثر ناله و فغان مرا
فغان که تا به گلستان شکفت گل، بادی وزید و زیر و زبر کرد آشیان مرا
مرا جدا ز تو ویرانهای است هر شب جای که سوخت آتش هجر تو خانمان مرا
غزل شمارهٔ 11هاتف اصفهانی
مهی کز دوریش در خاک خواهم کرد جا امشب به خاکم گو میا فردا، به بالینم بیا امشب
مگو فردا برت آیم که من دور از تو تا فردا نخواهم زیست خواهم مرد یا امروز یا امشب
ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر کایا بود یارش که و کارش چه و جایش کجا امشب
شدی دوش از بر امشب آمدی اما ز بیتابی کشیدم محنت صد ساله هجر از دوش تا امشب
شب هجر است و دارم بر فلک دست دعا اما به غیر از مرگ حیرانم چه خواهم از خدا امشب
چو فردا همچو امروز او ز من بیگانه خواهد شد گرفتم همچو دیشب گشت با من آشنا امشب
ندارم طاقت هجران چو شبهای دگر هاتف چه یار از من شود دور و چه جان از تن جدا امشب
غزل شمارهٔ 12هاتف اصفهانی
بوده است یار بی من اگر دوش با رقیب یا من به قتل میرسم امروز یا رقیب
شکر خدا که مرد به ناکامی و ندید مرگ مرا که میطلبد از خدا رقیب
با یار شرح درد جدائی چسان دهم چون یک نفس نمیشود از وی جدا رقیب
هم آشناست با تو و هم محرم ای دریغ ظلم است با سگ تو بود آشنا رقیب
در عاشقی هزار غم و درد هست و نیست دردی از این بتر که بود یار با رقیب
با هاتف آنچه کرده که او داند و خدا بیند جزای جمله به روز جزا رقیب
غزل شمارهٔ 13هاتف اصفهانی
چون شیشهٔ دل نه از ستم آسمان پر است مینای ما تهی است دل ما از آن پر است
ای عندلیب باغ محبت گل وفا کم جو ز گلبنی که بر آن آشیان پر است
خالی است گر خم فلک از بادهٔ نشاط غم نیست چون ز می خم پیر مغان پر است
سرو تو را به تربیت من چه احتیاج نخل رطب فشان تو را باغبان پر است
جانی نماند لیک اگر جان طلب کنی بهر تن ضعیف من این نیم جان پر است
هاتف به من ز جور رقیب و جفای یار کم کن سخن که گوشم ازین داستان پر است
غزل شمارهٔ 14هاتف اصفهانی
قاصد به خاک بر سر کویش فتاده کیست بر خاک آستانهٔ او سرنهاده کیست
چون بر سمند آید و خلقیش در رکاب همراه او سوار کدام و پیاده کیست
در کوی او عزیز کدام است و کیست خار در بزم او نشسته که و ایستاده کیست
عزت ز محرمان بر او بیشتر کراست دارد کسی که حرمت از ایشان زیاده کیست
آن کس که ساغر می نابش دهد کدام وان کس که میستاند از او جام باده کیست
رندی که باز بسته در عیش بر جهان تنها به روی او در عشرت گشاده کیست
اغیار سر نهاده فراغت به پای یار محرومتر ز هاتف از پا فتاده کیست
غزل شمارهٔ 15هاتف اصفهانی
ز غمزه، چشم تو یک تیر در کمان نگذاشت که اول از دل مجروح من نشان نگذاشت
ز بیوفایی گل بود مرغ دل آگاه از آن به گلبن این گلشن آشیان نگذاشت
ز شوق دیدن آن گل، ستم نگر که شدم رضا به رخنهٔ دیوار و باغبان نگذاشت
رسید کار به جایی که یار بگذارد ز لطف بر دل من دستی، آسمان نگذاشت
ز ناز بر دل پیر و جوان در این محفل کدام داغ که آن نازنین جوان نگذاشت
شکایتی ز سگانت نبود هاتف را بر آستان تواش جور پاسبان نگذاشت
غزل شمارهٔ 16هاتف اصفهانی
هرگزم امید و بیم از وصل و هجر یار نیست عاشقم عاشق مرا با وصل و هجران کار نیست
هر شب از افغان من بیدار خلق اما چه سود آنکه باید بشنود افغان من بیدار نیست
در حریمش بار دارم لیک در بیرون در کردهام جا تا چو آید غیر گویم یار نیست
دل به پیغام وفا هر کس که میآرد ز یار میدهم تسکین و میدانم که حرف یار نیست
گلشن کویش بهشتی خرم است اما دریغ کز هجوم زاغ یک بلبل درین گلزار نیست
سر عشق یار با بیگانگان هاتف مگو گوش این ناآشنایان محرم اسرار نیست
غزل شمارهٔ 17هاتف اصفهانی
حرف غمت از دهان ما جست یا آتشی از زبان ما جست
رو جانب دام یا قفس کرد هر مرغ کز آشیان ما جست
یکیک ز نشان فراتر افتاد هر تیر که از کمان ما جست
آتش به سپهر زد شراری کز آه شررفشان ما جست
غیر از که شنید سر عشقت حرفی مگر از دهان ما جست
ز انسان که خورد نسیم بر گل تیر تو ز استخوان ما جست
هاتف چو شرارهای که ناگاه ز آتش جهد از میان ما جست
غزل شمارهٔ 18هاتف اصفهانی
لبم خموش ز آواز مدعا طلبی است که مدعا طلبیدن ز یار بیادبی است
حکیم جام جم و آب خضر چون گوید مراد جام زجاجی و بادهٔ عنبی است
نرنجم ار سخن تلخ گویدم که ز پی شکرفشان لبش از خندههای زیر لبی است
شب از جفای تو مینالم و چو مینگرم همان دعای تو با نالههای نیمه شبی است
به یک کرشمهٔ چشم فسونگر تو شود یکی هلاک یکی زنده این چه بوالعجبی است
برد دل از همه کس نظم او که هاتف را ملاحت عجمی و فصاحت عربی است
غزل شمارهٔ 19هاتف اصفهانی
ای باده ز خون من به جامت این می به قدح بود مدامت
خونم چو می ار کشی حلالت می بی من اگر خوری حرامت
مرغان حرم در آشیانها در آرزوی شکنج دامت
بالای بلند خوش خرامان افتادهٔ شیوهٔ خرامت
ماه فلکش ز چشم افتاد دید آنکه چو مه به طرف بامت
نالم که برد بر تو نامم آن کس که ز من شنید نامت
هر کس به غلامی تو نازد هاتف به غلامی غلامت
غزل شمارهٔ 20هاتف اصفهانی
گفتم نگرم روی تو گفتا به قیامت گفتم روم از کوی تو گفتا به سلامت
گفتم چه خوش از کار جهان گفت غم عشق گفتم چه بود حاصل آن گفت ندامت
هر جا که یکی قامت موزون نگرد دل چون سایه به پایش فکند رحل اقامت
در خلد اگر پهلوی طوبیم نشانند دل میکشدم باز به آن جلوهٔ قامت
عمرم همه در هجر تو بگذشت که روزی در بر کنم از وصل تو تشریف کرامت
دامن ز کفم میکشی و میروی امروز دست من و دامان تو فردای قیامت
امروز بسی پیش تو خوارند و پس از مرگ بر خاک شهیدان تو خار است علامت
ناصح که رخش دیده کف خویش بریده است هاتف به چه رو میکندم باز ملامت
برچسبها: شعر, غزل


