دین،اخلاق،ادبیات عرب
 
آگاهی وبصیرت

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ جمعه ششم مهر ۱۳۹۷ توسط جعفرکارگزار

أقسام الحال‏

تنقسم باعتبارات: الأوّل: انقسامها باعتبار انتقال معناها و لزومه إلى قسمين: منتقلة و هو الغالب و ملازمة ...

شرح‏ حال در اصطلاح علم نحو عبارت است از:

الحال وصف فضلة منتصب‏

 

مفهم في حال ك �فردا أذهب�

     

و از چهار جهت و اعتبار تقسيم مى‏شود:

1- به اعتبار لزوم و دوام حال براى ذوالحال و عدم لزوم و انتقال آن‏

2- به اعتبار ارزش ذاتى در كلام داشتن و ارزش مقدّم‏ى داشتن‏

3- به اعتبار زمان حال‏

4- به اعتبار تاكيدى و غير تاكيدى بودن‏

لازم به ذكر است كه چون اين تقسيم اعتبارى است، امكان دارد در يك حال تمامى اين اعتبارات تطبيق شود.

الأوّل: اوّلين تقسيم حال به اعتبار لزوم و دوام حال براى ذوالحال و انتقال و عدم دوام آن براى ذو الحال است كه در اين صورت حال تقسيم به دو قسم مى‏شود:

1- منتقله كه عبارت است از حالى كه ذوالحال دائما داراى آن حال نيست بلكه در مقطعى از زمان آن هيات را دارد و سپس زائل مى‏شود، و غالب احوال در كلام عرب اينگونه هستند چنانكه ابن مالك در اين درباره مى‏گويد:

و كونه منتقلا مشتقا

 

يغلب لكن ليس مستحقّا

     

2- ملازمه كه عبارت است از حالى كه ذوالحال تا وجود دارد بالنسبه به معناى عامل و مدت زمان وجود فعل قبل، آن حال براى او ثابت است. و بايد دانست كه حال در سه صورت واجب است قياسا، حال ملازمه باشد:

إحداها: لفظ حال جامد باشد و در تقدير نيز تأويل به مشتق برده نشود، مانند: �هذا مالك ذهبا� كه �ذهبا� حال است از �مالك� كه تا اين مال معين مشارإليه وجود دارد، طلا خواهد بود زيرا طلا ماده‏اى است كه خود به خود تغيير نمى‏كند، و در ضمن �ذهبا� تأويل به مشتق نيز برده نمى‏شود، بخلاف �بعته يدا بيد� كه �يدا� حال از ضمير مفعولى مى‏باشد و �بيد� متعلق به محذوف صفت �يدا� است و �يدا� تاويل به �متقابضا� برده مى‏شود و با اضافه و توجه به �بيد� چون تثنيه مى‏شود، مؤوّل به �متقابضين� است زيرا معناى �يدا بيد� دست به دست شدن است كه اين وصف �متقابضين� حال منتقله است زيرا هميشه تا آن مال باشد اينگونه نيست كه مورد قبض و اقباض و خريد و فروش و دست به دست شدن باشد.

إنّما لم يؤوّل في الأوّل: اگر كسى اشكال كند كه در مثال اوّل نيز �ذهبا� مى‏توان تأويل به مشتق برده شود. جواب اين است كه �ذهبا� چون خود معناى وضعى و اصلى آن موردنظر متكلم است، پس نيازى نيست كه تأويل به مشتق برده شود، به خلاف حال در مثال دوّم كه از �يدا� معناى اصلى آن‏كه دست است، متكلم اراده نكرده است. و بايد دانست كه كثيرى از نحويين توهّم كرده‏اند كه حال جامد حتما بايد مؤوّل به مشتق باشد، در حاليكه قول حق اين‏چنين نيست، بلكه گاهى حال مشتق است و گاهى جامد، و حال جامد نيز گاهى مؤوّل به مشتق مى‏باشد و گاهى غيرمؤوّل، كه در اين صورت حال جامد غيرمؤوّل، حال ملازمه است.

و الثانية: دوّمين موردى كه واجب است حال ملازمه باشد در جائى است كه حال تاكيد معناى عامل خود كند، زيرا هردو رسانده و مؤدّي معناى واحدى هستند، مانند قول خداوند متعال درباره عصاى حضرت موسى و حالت خود آن حضرت در زمانى كه براى بار اوّل به امر خداوند آن را به زمين افكند:

وَ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً �النمل/ 10�

�مدبرا� حال از ضمير مستتر در �ولّى� است و چون معناى عامل �ولّى� و حال �مدبرا� يكى است و هردو به معناى پشت‏كردن است و قبل از ذكر حال، اين معنا براى فاعل و ذوالحال ثابت و بيان شده، بنابراين آمدن حال براى تاكيد و تكرار آن معنا براى فاعل و ذوالحال است و از طرف ديگر ذوالحال بالنسبه به مدت انجام فعل قبل و با ملاحظه معناى آن همواره داراى اين حال است زيرا توليّت و پشت كردن همواره به صورت ادبار است پس حال ملازمه مى‏باشد. ابن مالك مى‏گويد:

و عامل الحال بها قد اكّدا

 

في نحو: لا تعث في الأرض مفسدا

     

الثالثة: سومين موردى كه حال واجب است حال ملازمه باشد، در جائى است كه عامل حال دلالت بر قديم نبودن بلكه حادث بودن ذات ذوالحال مى‏كند، بنابراين هميشه در اين مورد عامل از حيث معنا بايد از مصدرى باشد كه دلالت بر ايجاد و حدوث ذوالحال كند مانند قول خداوند در بيان كيفيت خلقت انسان:

وَ خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفاً �النساء/ 28�

كه عامل حال كه �خلق� است دلالت بر حادث بودن ذوالحال �الإنسان� مى‏كند زيرا اگر قديم بود خلق و ايجادكردن براى او معنا نداشت. در اين مورد، حال �ضعيفا� براى بيان اين است كه ذوالحال از همان ابتداى خلقت، با اين حال آفريده شده است و دائما اينگونه است.

و تقع الملازمه: و گاهى حال ملازمه در غير از آن سه مورد يافت مى‏شود البته اين وقوع سماعى است در حاليكه در آن سه مورد قياسى مى‏باشد. يكى از موارد حال ملازمه سماعى اين آيه شريفه است:

شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ �آل عمران/ 18�

شاهد: در حال ملازمه سماعى بودن �قائما� از ضمير �هو� است، و دليل بر اينكه حال در اينجا ملازمه است، اين مى‏باشد كه مراد از ضمير ذات اقدس است و تمامى اوصاف ذاتى خداوند، ملازم وجود تعالى اوست، البته بايد توجه داشت كه اين حال ملازمه بودن �قائما� در وقتى است كه نصب �قائما� بنابر حاليت باشد.

بايد دقت داشت كه عامل در ذوالحال عامل در حال نيز است در اين آيه عامل در

�هو� كه مستثنى در اينجاست همان عامل در حال �قائما� نيز مى‏باشد و اقوال درباره عامل در مستثنى بسيار است، بعضى گفته‏اند عامل �إلّا� است و بعضى ديگر گفته‏اند �استثنى� محذوف است كه جميع اقوال در اين‏باره به يازده قول مى‏رسد. و امّا اگر نصب آن بنا بر مفعول به بودن براى فعل �أمدح� يا صفت براى �إله� كه تابعيت از محل آن را كرده باشد زيرا محل اسم �لا� نفى جنس، نصب است، اين آيه از شاهد مثال بودن براى بحث ما خارج مى‏شود، و يا اينكه �قائما� به رفع قراءت شود بنا بر بدليت براى ضمير �هو� و يا خبرى باشد كه مبتداى آن محذوف است كه اين قراءت ابن مسعود است باز اين آيه از محل بحث خارج است.

و قول جماعة: و جماعتى از علماگفته‏اند �قائما� اوّلا حال از �اللّه� است و ثانيا حال موكدّه عامل خود است لكن اين قول جماعة غلط است زيرا معناى قيام بالقسط از عامل ذوالحال كه عامل حال نيز هست فهميده نمى‏شود زيرا عامل ذو الحال و حال- بنابر قول اين جماعت- در اين آيه �شهد� است كه معناى قيام بالقسط از آن فهميده نمى‏شود. شايد مراد آن جماعت از تاكيدى بودن حال، اين باشد كه از لفظ �اللّه� قيام بالقسط دانسته مى‏شود زيرا قيام بالقسط از صفات ذاتى خداوند است، لكن جواب آن اين است كه ملاك حال موكّده، استفاده صريح و بالوضع و يا حداقلّ به دلالت التزامى بيّن بالمعنى الاخص معناى حال از جمله قبل است در حالى كه معناى قيام بالقسط اينگونه از لفظ �اللّه� استفاده نمى‏شود.

الثاني: دوّمين تقسيم حال، به اعتبار ارزش داربودن فى نفسه حال و يا ارزش مقدمى داشتن براى ذكر لفظ ديگر است. كه اگر از قسم اوّل باشد به آن حال مقصوده گويند كه غالبا حال از اين نوع است مانند: �جاء زيد راكبا� و اگر براى مقدمه‏چينى كردن براى ذكر لفظ ديگرى باشد، به آن حال توطئه گويند كه اين قسم قليل بوده و همواره به صورت جامد است كه توسط وصفى توصيف مى‏شود و اين حال مقدمه براى ذكر همين صفت آمده است، مانند قول خداوند متعال در تمثّل وظهور روح القدس بر حضرت مريم به صورت انسان كامل:

فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا �مريم/ 17�

شاهد: در حاليت �بشرا� براى ضمير مستتر در �تمثل� مى‏باشد كه اين حال توطئه براى ذكر �سوّيا� است چون اوّلا ذكر �سوّيا� بدون ذكر مقدّمى �بشرا� مفيد معناى واقعى و مراد خداوند نيست زيرا معلوم نمى‏شود كه روح القدس به صورت چه چيزى �سويا� و كامل تمثل و ظاهر شده است و ثانيا: اگر �بشرا� در عبارت ذكر نشود �سويا� چون صفت است بايد صفت براى ضمير مستتر �تمثل� باشد و به صورت مرفوع قرءات شود در حاليكه اين لفظ نمى‏تواند صفت براى آن ضمير شود زيرا از ضمير صفت آورده نمى‏شود. و همين مطالب در مثال: �جاءني زيد رجلا محسنا� جارى است كه �رجلا� حال توطئه‏اى براى ذكر �محسنا� است و ارزش ذاتى ندارد زيرا معلوم است كه �زيد� مرد است بلكه مقدمه چينى و زمينه نحوى براى ذكر صفت �محسنا� فراهم مى‏كند، زيرا اگر �رجلا� نباشد، �محسنا� نمى‏تواند صفت براى �زيد� واقع شود زيرا نكره است و �زيد� معرفه مى‏باشد.

الثالث: سومين تقسيم حال، به اعتبار زمان وجود آن و مقايسه آن با زمان عامل خود است، كه در اين صورت به سه قسم تقسيم مى‏شود:

1- حال مقارنه: حالى است كه زمان تحقق و وجود حال، مقارن با زمان وجود عامل آن است، كه در استعمالات غالبا حال از اين قسم است، مانند اين آيه شريفه كه در بيان قول همسر حضرت ابراهيم است بعد از آنكه خداوند به آنها بشارت فرزند داد: هذا بَعْلِي شَيْخاً �هود/ 72�

شاهد: در حال مقارنه بودن �شيخا� از �بعلى� است كه زمان حال- زمان پيرى- مقارن زمان عامل آن است كه �هذا� مى‏باشد زيرا در همان زمان كه اشاره كرده است آن حضرت پير بوده است. و �هذا� مى‏تواند عامل حال باشد زيرا متضمن معناى �انبّه� و �اشير إليه� است.

نكته: قابل ذكر است كه اصل در حال، مقارنه بودن است‏

2- حال مقدّره: حالى است كه زمان تحقق حال موخّر و مستقبل از زمان‏ تحقق وجود عامل حال است، مانند: �مررت برجل معه صقر صائدا به غدا�: �عبور كردم مردى را كه با او بازى شكارى بود در حاليكه در نظر داشت فردا با او صيد كننده باشد� كه در اين مثال �صائدا� حال از �رجل� است لكن زمان اين حال به قرينه ظرف زمانى آن �غدا� آينده است در حاليكه زمان عامل حال كه �مررت� است ماضى است. بايد دانست كه در حال مقدّره، براى بيان معناى كلام، حال را به تقدير �مقدّرا� يا �مريدا� برده مى‏شود و بايد توجه داشت كه مراد نحويين اين نيست كه بگويند معناى حال اينگونه مى‏باشد و إلّا در اين صورت، حال مقارنه مى‏شود، زيرا در همين مثال در همان زمان عبور، آن �رجل� قصد شكار در فردا داشته است بلكه چون اصل در حال مقارنه بودن است آن را اينگونه معنا مى‏كنند و آنان مى‏خواهند حاصل معناى مفهوم از كلام را بيان كنند.

3- حال محكيه: حالى است كه زمان تحقّق حال قبل از زمان تحقق عامل حال باشد، مانند: �جاء زيد اليوم راكبا أمس� كه زمان تحقق �راكبا� ديروز بوده و زمان تحقق عامل حال �جاء� ساعات گذشته امروز بوده است، بنابراين أحسن اين بود كه مثال كتاب اينگونه باشد، مگر اينكه بگوئيم �أمس� در مثال �جاء زيد أمس راكبا� ظرف زمان �راكبا� است و زمان �جاء� مثلا �اليوم� بوده كه ذكر نشده كه اين خلاف ظاهر است.

نكته: بايد دانست كه بعضى از علما گفته‏اند: ملاك تقسيم زمانى حال، نسبت آن با زمان عامل خود نيست بلكه نسبت آن با زمان تكلّم است بنابراين اگر زمان تحقق حال هم زمان با زمان تكلّم باشد، حال مقارنه و اگر آينده بود، حال مقدّره و اگر زمان تحقّق حال، قبل از زمان تكلّم به آن باشد حال محكيه است حالا چه مقارن با زمان عامل باشد و چه نباشد، و در مثال قبل �راكبا� قبل از زمان تكلّم تحقّق يافته و هم‏اكنون براى مخاطب حكايت مى‏شود بنابراين حال محكيه است. شايان ذكر است كه اين توجيه باعث تداخل اقسام در يكديگر مى‏شود و توجيه مناسبى نيست چنانكه بعضى از نحويين به اين توجيه اشكال كرده‏اند

الرابع: چهارمين و آخرين تقسيم حال، به اعتبار تبيين و بيان مطلب جديدى درباره ذو الحال و عدم آن است به اين معنا كه اگر معنايى كه حال براى ذو الحال بيان مى‏كند قبلا دانسته نشده باشد و بدون حال نيز فهميده نمى‏شود به آن حال مؤسسه يا مبيّنه گويند و غالبا حال در استعمالات اينگونه است و اگر قسم دوّم بود يعنى آن معنا قبل از ذكر حال دانسته شده به آن حال موكّده گويند كه اين خود بر سه قسم است:

1- حال موكّده عامل، مانند آيه شريفه: �ولّى مدبرا�

2- حال موكّده ذو الحال و يا به تعبير ديگر صاحب حال، مانند: �جاء القوم طرّا� كه �طرّا� به معناى �جميعا� حال از �القوم� است و از خود �القوم� به جهت دخول الف و لام بر اسم جمع، كليت و شمول افرادى قوم دانسته مى‏شود و �طرّا� حال و براى تاكيد اين معناست.

3- حال موكّده مضمون و محتواى جمله، كه از اسناد در جمله يك معناى التزامى دانسته و برداشت مى‏شود و حال آن معناى ضمنى مستفاد از كلام را تاكيد مى‏كند، مانند: �زيد أبوك عطوفا� كه از جمله �زيد أبوك� يك معناى التزامى استفاده مى‏شود كه همان عطوفت و مهربانى پدر نسبت به فرزند است و �عطوفا� اين معنا را تاكيد مى‏كند. بايد دانست كه در اين صورت، عامل حال و ذو الحال محذوف مى‏باشد و تقدير مثال اينگونه است: �زيد أبوك، أعرفه عطوفا� كه �عطوفا� حال از ضمير مفعولى �أعرفه� است.

و ممّا يشكل: يكى از موارد و از استعمالات حال كه براى بررسى فنى و صناعى آن، يك نحوى، دچار مشكل مى‏شود، امثال اين عبارت است: �جاء زيد و الشمس طالعة� كه اوّلا جمله اسميه حال واقع شده است با آنكه آن را تاويل به مفرد نمى‏توان برد در حاليكه شرط جمله حاليه اين است كه شأنيت تاويل به مفرد داشته باشد زيرا اصل در حال، افراد است به همين جهت جمله حاليه محل از اعراب دارد و ثانيا همانطور كه در تقسيم چهارم حال گفته شد، حال بايد يا موسسه و مبيّنه هيات اسم قبل مثل فاعل و مفعول باشد، و يا تاكيد براى جزئى از اجزاى جمله قبل‏

بوده باشد در حاليكه جمله حاليه �و الشمس طالعة� نه امكان تاويل به مفرد دارد و نه تبيين يا تاكيد جزيى از اجزاى جمله قبل است.

فقال ابن جني: براى حل اين مشكل، چهار توجيه ذكر شده است كه عبارتند از:

1- توجيه ابن جني: ايشان مى‏گويد: اوّلا اين جمله اسميه تأويل به مفرد برده مى‏شود و جمله �الشمس طالعة� تاويل به �طالعة الشمس� به سبك اسم فاعل با فاعل خود برده مى‏شود و ثانيا حال در جايى تبيينى يا تاكيدى بوده و نيازمند رابط لفظا است كه حال حقيقى يعنى حال براى خود ذو الحال باشد نه حال سببى يعنى حال براى متعلق و سبب و اشيايى كه با اسم قبل- ذو الحال- مرتبط هستند باشد در حاليكه در اين مثال �طالعة� در حقيقت حال براى �الشمس� كه يك شيئيى است كه �زيد� به آن مربوط مى‏باشد است زيرا اين دو از موجودات جهان هستند كه انسان حركت زمان را با خورشيد تعيين مى‏كند و تقدير مثال اينگونه مى‏شود: �جاء زيد طالعة الشمس عند مجيئه� بنابراين اين جمله حاليه در مثال مانند نعت و حال سببى يعنى نعت و حال براى متعلق موصوف و ذو الحال است نه براى خود ذو الحال تا اينكه گفته شود بايد يا تبيينى و يا تاكيدى باشد؛ زيرا اين تقسيم در صورتى است كه ذكر حال براى خود ذو الحال باشد نه اينكه ذكر حال براى بيان خصوصيات متعلق ذو الحال باشد، مانند �مررت بالدار قائما سكانها� كه �قائما� حال است لكن نه براى خود �الدار� بلكه براى متعلق �الدار� كه افراد ساكن در آن مى‏باشد است لذا در عبارت آن را اسناد به �سكانها� داده‏اند هرچند در تركيب‏كردن مى‏گويند: �قائما� حال از �الدار� است لكن به نحو حال براى متعلق ذو الحال، مانند صفت به حال متعلق موصوف در مثل عبارت �مررت برجل قائم غلمانه� كه �قائم� صفت براى �رجل� است، البته به سبك صفت به حال متعلق موصوف كه �غلمان� مى‏باشد است به همين جهت آن را اسناد به �غلمانه� داده شده است. �غلمان� جمع �غلام� است.

2- توجيه ابو عبد اللّه بن عمرون از علماى قرن هفتم كه از شاگردان ابن يعيش و ابن مالك است ايشان مى‏گويد: اين نوع جملات تأويل برده مى‏شوند

به، يك اسم مشتقى كه از حيث معنا مشابه جمله اسميه است و در ضمن حال تأسيسى و تبيينى براى اسم مقدّم مى‏باشد، لذا مى‏گويد �الشمس طالعة� تاويل به �مبكرا� برده مى‏شود كه به معناى صبح‏كننده است و در اين صورت مى‏تواند حال از �زيد� باشد، بنابراين هردو اشكال عدم امكان تاويل بردن و نبودن تحت يكى از دو قسم حال تبيينى و تاكيدى وارد نمى‏شود.

3- توجيه صدر الأفاضل قاسم بن حسين خوارزمى شارح انموذج و از شاگردان زمخشرى، كه ايشان مى‏گويد: اين جمله كه توهّم شده حال است، حال نبوده بلكه مفعول معه است و واو آن نيز واو معيت است پس ايشان قائل است كه مفعول معه به صورت جمله نيز مى‏آيد در حاليكه اين قول اجماعا غلط است چنانكه ابن مالك درباره خصوصيات مفعول معه مى‏گويد:

ينصب تالي الواو مفعولا معه‏

 

في نحو �سيري و الطريق مسرعة�

     

 

4- توجيه زمخشري: ايشان مى‏گويد، اينگونه جملات حاليه حكم ظرف را دارند زيرا در واقع اين نوع جملات، قيد زمانى براى فعل قبل مى‏باشند به همين علت ضمير رابط نمى‏خواهد زيرا ظروف نياز به رابط ندارند بنابراين اوّلا: چون ظرف مبين كيفيت زمانى يا مكانى اسم قبل است بنابراين اينگونه جملات، حال تبيينى است و ثانيا: تاويل به مفرد نيز برده مى‏شود به اين نحو كه مصدر اسمى كه خبر است اضافه به مبتدا كرده و قبل از آن، يك اسم دال بر زمان آورده مى‏شود، و تاويل مثال اينگونه مى‏شود: �جاء زيد وقت طلوع الشمس�، لذا ايشان در تفسير اين آيه شريفه: لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ‏ �لقمان/ 27�

در قراءت رفع �البحر� بنابر ابتدائيت تا اينكه جمله اسميه حال باشد، مى‏گويد: جمله حاليه در اين آيه مانند جمله حاليه در قول امرى القيس است:

�قد أغتدي و الطير في وكناتها

 

بمنجرد قيد الأوابد هيكل

     

 

كه جمله اسميه �و الطير في وكناتها� حال از ضمير متكلم در �أغتدى� است و در حكم ظرف زمانى آن مى‏باشد كه تمامى خصوصيات ظرف بر آن بار مى‏شود و به همين جهت در آيه، تقدير معنوى آن �وقت مدّ البحر� و در شعر �وقت كون الطير في وكناتها� است.

معناى شعر: �محققا صبح حركت مى‏كنم در حاليكه پرندگان در آشيانه‏هاى خود هستند- همراه با اسبى كه اينچنين صفت دارد كوتا موى بوده و وسيله شكار وحوش مى‏باشد و داراى جسمى قوى است�.

و مانند جمله اسميه در �جئت و الجيش مصطفّ� كه اين جمله، حال است و چون در حكم ظرف است تمامى خصوصيات ظرف بر آن بار مى‏شود و تقدير آن �جئت وقت اصطفاف الجيش� است. معناى مثال: �آمدم در حاليكه لشكر صف كشيده بود�.

تركيب شعر: �أغتدي� فعل مضارع متكلم وحده �منجرد� صفت براى �فرس� محذوف است كه در تقدير اينگونه �بفرس منجرد� بوده است و �قيد� صفت دوّم �فرس� و مضاف به �الأوابد� جمع �الآبدة� به معناى وحشى و �هيكل� صفت سوم �فرس� است عبارت �قيد الأوابد� استعاره از سرعت و رسيدن به حيوانات وحشى است

 

 

ترجمه و شرح مغني الأديب، ج‏4، ص: 74-67

 


برچسب‌ها: صرف ونحو, حال
.: Weblog Themes By Pichak :.





در اين وبلاگ
در كل اينترنت
چاپ این صفحه
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک