فصاحت الكلام
فصاحت كلام: يعنى اينكه سخن، پس از فصاحت تكتك واژههايش از چيزى كه معنايش را نامفهوم مىسازد و جلوى دريافت مراد و مقصود را مىگيرد، پيراسته باشد.
فصاحت كلام، به تهى بودن از شش عيب، شكل مىگيرد:
1- ناگوارى و رمندگى واژهها هنگامى كه به هم مىپيوندد.
2- سستى تركيب و پيوند.
3- پيچيدگى لفظى.
4- پيچيدگى معنوى.
5- چندباره آوردن (كثرت تكرار).
6- اضافه شدنهاى پىدرپى.
عيب اوّل: (رمندگى و ناگوارى) است. يعنى واژههاى پيوند يافته، به جهت تركيب بعضى با بعض دگر، شنيدنش بر گوش، سنگين و گفتنش بر زبان دشوار باشد. گرچه هريك از آنها به تنهايى فصيح است. و تنافر يا با همسايگى واژههايى پديد مىآيد كه حرفهايش به هم نزديك يا متشابه است و يا با تكرار يك واژه.
الف- بعضى از اين تنافرها سخت سنگين؛ است مانند مصراع دوّم شعر:
|
و قبر حرب بمكان قفر |
و ليس قرب قبر حرب قبر |
گور «حرب» در صحرايى بىآب و علف است و فراگردش، گور ديگرى نيست.
ب- و بعضى از اين تنافرها، سنگينى كمترى دارد؛ مانند مصراع نخست اين شعر ابى تمام:
|
كريم متى أمدحه أمدحه و الورى |
معى و اذا مالمته لمته وحدى |
كريم است هنگامى كه او را مىستايم همه، مرا همراهى مىكنند و آنگاه كه نكوهشش مىكنم تنهايم.
عيب دوم: (سستى تركيب) است و آن بدين معناست كه: سخن، برخلاف قواعد مشهور نحوى كه پيش توده دانشمندان، معتبر است، باشد. مانند متصل آوردن دو ضمير و مقدم داشتن غير اعراف از آن دو، بر اعرف آنها با اينكه در چنين حالتى بايد ضمير را منفصل آورد. مثل سخن متنبّى:
|
خلت البلاد من الغزالة ليلها |
فأعاضهاك اللّه كى لا تحزنا |
|
شب كشور، بدون خورشيد مانده بود آنگاه خدا تو را عوض خورشيد قرار داد تامملكت، به اندوه ننشيند.
گفتنى است كه:
در بين ضماير، ضمير «متكلم» از ديگر ضماير، آشناتر و شناختهتر است. چون هر متكلمى به خويش آگاهتر از ديگران است و پس از آن، ضمير خطاب، اعرف است زيرا حضور مخاطب، او را مىشناساند. بنابراين در ترتيب، ابتدا ضمير متكلم و بعد از آن، ضمير خطاب، اعرف است.
مقصود از «غزالة» خورشيد است. ضمير «ليلها» به «بلاد» برمىگردد.
در «فأعاضهاك» دو ضمير هست يكى: «هاء» كه ضمير غايب است. و ديگرى «ك» كه ضمير مخاطب.
بر اساس قوانين نحوى بايد «ك» بر «هاء» مقدم شود چون ضمير مخاطب، اعرف از ضمير مغايب است. بنابراين، بر ميزان قانون نحو، مىبايست بگويد: «فأعاضكها اللّه» و بنابر قول سيبويه مىبايست بگويد: «فأعاضها ايّاك» و اين تعبير، با يك سوى سخن مؤلف كه گفته: بايد ضمير را منفصل آورد، هماهنگ است. امّا باز هم ضمير غيرعرف، «هاء» بر ضمير اعرف «ايّاك» مقدّم شده است
و يكى از موارد ضعف تأليف ذكركردن ضمير است پيش از آنكه مرجع آن ضمير لفظا يا رتبة يا حكما ذكر شده باشد. البته در غير بابهايى كه چنين ذكرى جايز است.
توضيح: مرجع ضمير، بايد بر خود ضمير، مقدّم باشد اين تقدم، گاه از جهت لفظ (و رتبه) است مانند: «ضرب زيد غلامه» كه ضمير «غلامه» به «زيد» بر مىگردد و زيد لفظا (و البتّه رتبة نيز) مقدّم است.
و تقدّم، گاه تنها از جهت رتبه است. مانند: «ضرب غلامه زيد» كه «زيد» لفظا مؤخر است ولى چون فاعل است از جهت رتبه بر «غلامه» پيشى دارد.
و گاه تقدم، تنها از حيث حكم است. مثلا بعد از مرگ كسى هنگام تقسيم ارث مىگوييم: «لابويه السدس» در اينجا ضمير «لابويه» به ميّت برمىگردد كه از نظر حكم و معنا بر ضمير، پيشى دارد.
اين مقدّم بودن مرجع ضمير بر خود ضمير، يك قانون اساسى و مشهور نحو است. لكن در موارد زير استثناء شده
1- فاعل نعم و بئس و مانند آن دو.
2- ضميرى كه با لفظ ربّ مجرور شده است.
3- ضميرى كه با عامل نخست باب تنازع رفع داده شده است.
4- ضميرى كه اسم ظاهرى براى آن، بدل آورده شده و آن را تفسير مىكند.
5- ضميرى كه مبتدا واقع شده و خبرش با آن هممعناست.
6- ضمير شأن و قصّه
و در غير اين موارد، جايز نيست ضمير، بر مرجعش پيشى بگيرد و اگر در سخنى ضمير، لفظا و رتبة و حكما جلوتر از مرجعش بيايد آن سخن، ضعف تأليف دارد
مانند:
|
و لو انّ مجدا اخلد الدّهر واحدا |
من النّاس ابقى مجده الدّهر مطعما |
|
اگر بزرگوارى، كسى را در روزگار، جاودانه مىساخت بزرگوارى «مطعم» وى را در دوران، جاويدان كرده بود.
ضمير «مجده» به «مطعم» بر مىگردد و «مطعم» چون مفعول به است لفظا و رتبة تأخر دارد. بنابراين شعر، فصيح نيست زيرا با قواعد نحو، ناهماهنگ است.
عيب سوم: (پيچيدگى لفظى) است بدينگونه كه دلالت و پيام سخن بر معنى مقصود، نا آشكار و پيوند واژهها ناهماهنگ با روند معانى باشد. و اين تعقيد، پديده جلو انداختن يا پس بردن واژهها يا جدا ساختن كلماتى است كه بايد با هم همسايه باشد به وسيله كلمات بيگانه
و هو مذموم لانّه يوجب اختلال المعنى و اضطرابه من وضع الفاظه فى غير المواضع اللائقة بها. كقول المتنبّى:
|
جفخت و هم لا يجفخون بها بهم |
شيم على الحسب الأغرّ دلائل |
|
و اين ناهماهنگى (تقديم، تأخير و فاصله نابجا) نكوهيده است؛ چون انگيزه نابسامانى و آشفتگى معنى مىگردد؛ از اين جهت كه واژههايش در غير موارد شايسته خويش نهاده شده است.
(ضمير «الفاظه» به «كلام» و ضمير «بها» به «الفاظ» برمىگردد).
مانند شعر متنبّى: اخلاقى كه نشانههاى نياكان ارجمند است به آنان افتخار مىكند و آنان به آن اخلاق، فخرفروشى نمىكنند
اصل شعر، اينگونه بوده است: اخلاقى كه ادلّه حسب ارجمند است به آنان، افتخار مىكند ولى آنان به آن خلقوخوها افتخار نمىكنند.
خلاصه: فاصلههاى نابجا در بين «جفخت» و «شيم» كه فاعل آن است و بين «شيم» و «دلائل» كه صفت آن است و پس و پيش آوردن كلمات ديگر، اين شعر را دچار تعقيد لفظى كرده است.
عيب چهارم: (پيچيدگى معنوى) يعنى ناآشكار بودن دلالت تركيب، بر معنى مقصود است به گونهاى كه معنايش درك نشود مگر بعد از رنجيدن و انديشيدن گسترده
كما فى قول عبّاس بن الأحنف:
|
سأطلب بعد الدّار عنكم لتقربوا |
و تسكب عيناى الدّموع لتجمدا |
|
و آن تعقيد معنوى براى تباهى و نابسامانى در انتقال ذهن از معنى اصلى به معنايى است كه متكلم اراده كرده به علّت ارائه لازمههاى دورى كه نياز به واسطههاى فراوان دارد و قرينههايى كه دلالتش بر مقصود، آشكار نيست. بدين شكل كه دريافت معنى دوّم (مقصود) از معنى نخست، عرفا دور از فهم است.
مانند تعقيدى كه در اين شعر عبّاس بن أحنف است: حتما مىخواهم خانهام دور از شما باشد تا نزديك گرديد و مىخواهم چشمهايم اشكها را فرو ريزد تا خشك شود (به شادمانى ديدار برسد)
توضيح: «ذلك» اشاره به «تعقيد» است. و مراد از «معنى اصلى»، مفهوم حقيقى واژههاست. و منظور از «معنى مقصود» معنايى است كه گوينده، اراده كرده است. و دشوار بودن فهم معنى دوّم از عبارت، بدين معناست كه آن معنى كنايى يا مجازى كه مقصود گوينده است به آسانى از واژهها فهميده نمىشود.
براى روشن شدن معنى واسطههاى بسيار و لوازم فراوان، من توجّه شما را بهتوضيح اين شعر، جلب مىكنم.
|
شمس اگر واقعه كرببلا را مىديد |
هشت از آن پنج معيّن به يقين كم مىكرد |
|
در اين شعر، «تعقيد معنوى» هست و رسيدن به مقصود شاعر، دشوارى دارد. مقصود شاعر اين بوده كه: اگر خورشيد، آگاهانه حادثه كربلا را ديده بود، هشت ركعت از نمازهاى پنجگانه كم مىشد در اين شعر، شاعر لوازم دورى را اراده كرده با واسطههاى بسيار و قرائن پنهان.
بدينشكل كه اگر خورشيد، آن رخداد را ديده بود شرمگين و غمگين مىشد و لازمه چنين حالتى غروب بىطلوع بود و لازمه چنين غروبى حاكميت پيوسته شب. و لازمه پيوسته شب بودن، عدم وجوب نماز ظهر و عصر بود.
مىنگريد كه در اين شعر، با چندين لازم كه هركدام واسطهاى است براى رسيدن به مقصود، مىتوانيم به مراد شاعر دست پيدا كنيم
كما فى قول الخنساء:
|
أعينىّ جودا و لا تجمدا |
الا تبكيان لصخر النّدى |
|
شاعر، ريزش اشكها را كنايه از غم و اندوهى دانسته كه از دورى دوستان، پديد مىآيد.
و اين نيكو و درست است. و لكن خشكى چشم را كنايه از شادى و سرورى قرار داده كه از ملاقات با دوستانش پديد مىآيد و اين خطا و معنى آن دور از دسترس است. زيرا در كلام عرب، شناخته نشده كه هنگام دعا براى شادمانى كسى بگويند: «جمدت عينك» يعنى:
چشمت خشك باد و يا بگويند: «لا زالت عينك جامده» يعنى چشمت پيوسته خشك باد.
بل معروف پيش آنان اين است كه: خشكى چشم را كنايه از گريه نكردن و اشك نداشتن هنگام اندوه مىدانند
همانگونه كه خشكى چشم در اين شعر خنساء، كنايه از نداشتن اشك، در هنگام غم و اندوه به كار رفته است.
اى دو ديدهام، جود پيشه كنيد و به خشكى ننشينيد آيا براى «صخر» بخششگر نمىگرييد؟
گفتنى است كه: در اين شعر، «لا تجمدا» خطاب به دو ديده است. يعنى: خشك نگرديد و بدون اشك نمانيد تا هنگامى كه غم و اندوه باقى است.
و كما فى قول أبى عطاء يرثى ابن هبيرة:
|
الا انّ عينا لم تجد يوم واسط |
عليك بجارى دمعها لجمود |
|
|
« جمود»: چشمى كه از ريختن اشك بخل مىورزد |
و همانگونه كه ابو عطاء در سوگ «ابن هبيره» خشكى چشم را كنايه از پايان يافتن اشك در هنگام بودن اندوه، گرفته است.
آگاه باش چشمى كه بر كشته شدن تو در شهر «واسط» نگريسته است، چشمش از ريزش اشك، خشك باد. در اين شعر نيز «لجمود» كنايه، از وجود غم و به پايان رسيدن اشك است.
همينگونه است همه كنايههايى كه عرب، براى اهداف ويژهاى به كار مىگيرد و گوينده با دگرگونى آنها هدفهاى ديگرى را اراده مىكند. اينها بيرون رفتن از سنّتهاى استعمال عرب، لحاظ مىگردد و داراى تعقيد معنوى به حساب مىآيد چون مقصود از آنها آشكار نيست.
«و هكذا» يعنى همينگونه تعقيد دارد.
ضمير «تستعملها» و «يغيّرها» و «بها» به «كنايات» برمىگردد.
عيب پنجم: (كثرت تكرار) است يعنى اينكه بدون فائده يك واژه، پىدرپى بيايد چه آن واژه، فعل باشد چه حرف، چه اسم ظاهر و چه ضمير
|
انّى و أسطار سطرن سطرا |
لقائل يا نصر نصر نصرا |
مانند سخن او (اين شعر به رؤبة بن «عجّاج» نسبت داده شده است).
سوگند به سطرهايى كه نگاشته شده است نگاشته شدنى. من مىگويم: اى نصر، اى نصر، ياورى كن ياورى كردنى. در اين شعر، «سطر» و همخانوادههايش و كلمه «نصر» كثرت تكرار دارد.
و كقول المتنبّى:
|
أقل أنل أقطع أجمل علّ سلّ اعد |
زد هشّ بشّ تفضّل أدن سرّ صل |
|
و مانند اين شعر متنبّى: پوزشم را بپذير، ببخش، از غلّه روزيم ده، بر مركب سوارم كن، بالايم ببر، غمم را بزدا، نيكيت را تكرار كن، بيفزا، نرمخو باش، مژدهام ده، به من عنايت فرما، به خود نزديكم ساز، شادم كن، با خويش پيوندم ده
در اين شعر، از چهارده صيغه امر، استفاده شده است. و همين تكرار زياد صيغه امر به فصاحت شعر، آسيب رسانده است.
و كقول ابى تمام فى المديح:
|
كانّه فى اجتماع الرّوح فيه له |
فى كلّ جارحة من جسمه روح |
|
و مانند سخن ابو تمام كه در ستايش گفته است: چنان روح در وى گرد آمده كه گويا هر عضوى از پيكرش روحى دارد. در اين شعر، حرف «فى» سه بار، و ضمير «هاء» چهار بار تكرار شده است. و به فصاحت آن آسيب رسانده.
عيب ششم: (پىدرپى آمدن اضافهها) است. يعنى اينكه غالب اسمها به يكديگر اضافه شده باشد.
|
حمامة جرعا حومة الجندل إسجعى |
فأنت بمرأى من سعاد و مسمع |
مانند شعر ابن بابك: اى كبوتر كوير كناره سنگلاخ، آهنگ برآر (بخوان) تو در ديدگاه سعادى و او سخن تو را مىشنود.
كوتاهسخن اينكه: فصاحت كلام به پيراستگى آن است از:
تنافر كلمات (ناگوار بودن و رمندگى) و از ضعف تأليف (سستى پيوند) و از پيچيدگى معنا و از نهاده شدن واژهها در غير جاهاى شايسته آن
تطبيق
اجراء و نمونهآورى
بيّن العيوب الّتى أخلّت بفصاحة الكلام فيما يأتى؟
عيبهايى را كه به فصاحت سخنان زير، آسيب رسانده است، بيان كن.
|
لك الخير غيرى رام من غيرك الغنى |
و غيرى بغير اللّازقية لاحق |
|
بر تو خير باد. غير من آهنگ دستيابى از غير تو كرده و غير من به غير شهر «لازقيّه» مىپيوندد. يعنى: من تنها از تو اميد دريافت دارايى دارم و تنها به شهر «لازقيّه» پناه مىبرم.
در اين شعر، تكرار واژه «غير» به فصاحت آن، آسيب رسانده است.
اين شعر از متنبّى است.
|
و أزورّ من كان له زائرا |
و عاف عافى العرف عرفانه |
|
كسى كه به ديدارش مىآمد برگشت و آنكه خواهان احسان بود از شناختنش ناخشنود گشت
|
أنىّ يكون ابا البرايا آدم |
و ابوك و الثقلان انت محمّد |
|
چگونه آدم، پدر مردم است با اينكه محمّد پدر توست و تو (تجلّى) انس و جنّ هستى
عيب اين شعر، در تنافر واژههاى آن است
|
و من جاهل بى و هو يجهل جهله |
و يجهل علمى انّه بى جاهل |
|
و كسى كه مرا نمىشناسد و از نادانى خويش بىخبر است و نمىداند كه از نادانيش آگاهم و مىدانم كه مرا نمىشناسد
در اين شعر، پنج واژه، از مادّه «جهل» آمده است و كثرت تكرار دارد.
|
فقلقلت بالهم الّذى قلقل الحشا |
قلاقل عيس كلّهنّ قلاقل |
|
به سبب اندوهى كه آنچه را در درونم بود به جنبش آورد حركت كردم چونان جنبش شتران سبك كه همگى مىخروشند
در اين شعر، تكرار «حرف قاف»، فصاحتش را تباه ساخته است.
|
و ما مثله فى النّاس الّا ممّلكا |
ابو امّه ابوه يقاربه |
|
هيچكس در بين مردم، همانند ابراهيم (دايى هشام) نيست مگر پادشاهى كه پدر مادر آن پادشاه، پدر ابراهيم است.
در اين شعر، «تعقيد لفظى» هست، به جهت پيش و پس شدن واژهها و فاصلههاى نابجا. مثلا بين «ابو امّه ابوه» كه مبتدا و خبر است «حىّ» فاصله شده. و بين «حىّ يقاربه» كه صفت و موصوف است «ابوه» فاصله انداخته
|
الى ملك ما امّه من محارب |
ابوه و لا كانت كليب تصاهره |
|
به سوى پادشاهى مىروم كه مادر پدرش از تبار «محارب» نيست. و قبيله «كليب» با او پيوند دامادى ندارد. اين شعر، به جهت فاصله نابجا، تعقيد لفظى پيدا كرده است.
|
ليس إلّاك يا علىّ همام |
سيفه دون عرضه مسلول |
|
به جز تو اى علىّ بلندهمّتى نيست كه شمشيرش براى پاس آبرويش كشيده شده باشد.
|
كسا حلمه ذا الحلم أثواب سؤدد |
ورقّى نداه ذا النّدى فى ذر المجد |
|
بردبارىاش بر شكيبا جامههاى بزرگى پوشاند و بخشش وى بخشنده را تا به قلّههاى مجد و بزرگى ترقى داد
ضعف تأليف دارد چون شاعر، بعد از« الّا» ضمير متّصل آورده با اينكه شايسته بود ضمير منفصل« ايّاك» بياورد.
|
من يهتدى فى الفعل ما لا يهتدى |
فى القول حتّى يفعل الشّعراء |
|
او كسى است كه در كارش راه راست را مىيابد تا او كارى نكند شعراء در سخن گفتن به چيزى راه پيدا نمىكنند و هدايت نمىشوند. (يعنى: كار او الگوى سخن شاعران است).
.« من يهتدى» خبر ضمير محذوف و« الشعراء» فاعل« لا يهتدى» است. فاصله افتادن« فى القول حتّى يفعل» در بين« لا يهتدى الشعراء» كه فعل و فاعل است به شعر، آسيب رسانده و فصاحتش را تباه ساخته
|
جزى بنوه ابا الغيلان عن كبر |
و حسن فعل كما يجزى سنمّار |
|
پسران ابو غيلان، پس از پيرى و نيكوكاريش، به وى پاداش دادند همانگونه كه «سنمّار» پاداش داده شد
و« ابو غيلان» به كسر غين، كنيه مردى است.« سنمّار» يك بنّاى هنرمند و پرتوان رومى بوده وى براى« نعمان بن امرؤ القيس» كاخى بسيار شگفت ساخت پس از پايان يافتن كاخ، نعمان او را از بالاى كاخ به زمين افكند تا بار ديگر چنين قصرى را براى ديگرى نسازد.
در اين شعر، ضمير« بنوه» به« ابا الغيلان» برمىگردد كه لفظا و حكما و رتبة مؤخر است و همين، عامل تباهى فصاحت آن گشته
|
و ما من فتى كنّا من النّاس واحدا |
به نبتغى منهم عديلا نبادله |
|
جوانمردى در بين مردم نيست. ما در جستجوى كسى بوديم تا به عنوان بديل، با او مبادله كنيم. عبارت شعر، در اصل اينگونه بوده است: «ما من فتى من النّاس كنّا نبتغى واحدا منهم عديلا نبادله به» ولى با تقديم و تأخيرها و فاصله افتادنهاى نابجا، فصاحتش تباه شده است.
|
لمّا رأى طالبوه مصعبا ذعروا |
و كادلو ساعد المقدور ينتصر |
|
هنگامى كه جويندگان «مصعب» او را ديدند، ترسيدند و اگر تقدير، ياورى كرده بود پيروز مىگشت. در اين شعر، ضمير «طالبوه» به «مصعب» برمىگردد كه لفظا و رتبة و حكما مؤخر است. و اين، برخلاف فصاحت است.
تعبير «پادشاه، زبانهايش را در شهر منتشر كرد:» به قصد اينكه جاسوسهايش راگستراند، فصيح نيست. صحيح آن است كه گفته شود: «پادشاه چشمهايش را منتشر كرد.»
|
لو كنت كنت كتمت السّر كنت كما |
كنّا و كنت و لكن ذاك لم يكن |
|
اگر اينگونه بودى كه راز را مىپوشاندى همانند ما مىشدى ولى چنين چيزى تحقق نيافت. در اين شعر، كثرت تكرار، به فصاحتش آسيب رسانده است.
|
الا ليت شعرى هل يلومنّ قومه |
زهيرا على ما جرّ من كلّ جانب |
|
كاش مىدانستم آيا قوم زهير، وى را بر تباهيهايى كه از هرسو كرده است نكوهش مىكنند؟
ضمير «قومه» به «زهير» برمىگردد كه لفظا و معنا و حكما موخر است.
|
دان بعيد محبّ مبغض بهج |
أغرّ حلو ممرّ ليّن شرس |
|
(به خوبان) نزديك، (از دشمنان) دور، (با ياران) دوست، (بر نااهلان) خشمآور، (در محفل ياران) خرّم، درخشنده و شيرين (بر كينهوران) تلخ، (بر محبّتپيشگان) نرمخو، (بر خيانتكاران) تندخوست. در اين شعر، چندين صفت، پىدرپى آمده است و اين در سخن، ايجاد سنگينى مىكند و همين مسأله، بر متنبّى عيب گرفته مىشود.
لأنت أسود فى عينى من الظلم.
تو در چشمان من از تيرگيهاى شبهاى واپسين هرماه، تيرهترى.
اين شعر از متنبّى است وى مىبايست بر اساس قياس، به جاى «اسود» تعبير «اشدّ سوادا» را بياورد چون «اسود» افعل التفضيل است و افعل التفضيل از فعلهايى كه دلالت بر رنگ مىكند، ساخته نمىشود.
|
و تسعدنى فى غمرة بعد غمرة |
سبوح لها منها عليها شواهد |
|
و يارى مىكند مرا در گردابهاى پىدرپى، اسب تيزتكى كه به نفع آن از خودش گواههايى دارد. يعنى در آن، نشانههايى از نجابت هست.
تكرار ضمير در «لها»، «منها» و «عليها» به فصاحت شعر، آسيب رسانده است
|
و ليست خراسان الّتى كان خالد |
بها اسد اذ كان سيفا اميرها |
|
اكنون، ديگر خراسان بسان هنگامى كه خالد و اسد در آن بودند و سيف فرماندهش بود، نيست. در اين شعر، «خالد» و «اسد» هردو علم است و تعقيد در آن، پديده مقدم شدن «اسد» است كه جزئى از مضاف اليه «اذ» مىباشد.
|
و الشّمس طالعة ليست بكاسفة |
تبكى عليك نجوم الليل و القمر |
|
و خورشيد برآمده براى تو مىگريد و نور آن، پرتو ستارگان و ماه را فرو ننشانده است.
يعنى: چون خورشيد گريان و عزادار است نورش توان فرونشاندن نور ستارگان را ندارد.
|
ارض لها شرف سواها مثلها |
لو كان مثلك فى سواها يوجد |
|
آن زمين شرفدارى است و اگر سرزمينهاى ديگر نيز كسى همچو تو داشت، شرف مىيافت. كثرت تكرار در ضمير «هاء» اين شعر را غير فصيح ساخته است.
|
و المجد لا يرضى بان ترضى بان |
يرضى المؤمل منك الّا بالرّضا |
|
مجد از تو خشنود نمىگردد مگر اينكه تو راضى باشى تا گروهها از تو خرسند شوند.
تكرار مشتقّات مادّه «رضا» اين شعر را ناهنجار كرده است.
|
فى رفع عرش الشّر |
ع مثلك يشرع |
|
همانند تو بالا بردن پايگاه دين را بنيان مىنهد. در اين شعر، حرف «عين» و «شين» و «راء» كثرت تكرار دارد.
|
و من لم يذد عن حوضه بسلاحه |
يهدّم و من لم يظلم النّاس يظلم |
|
تعقيد معنوى دارد چون« ظلم» را كنايه براى دفاع و پاسدارى از حقوق، قرار داده و اين دور از عرف و استعمال است.
و آن كس كه حريم خويش را با شمشير، پاس ندارد خاندانش ويران گردد و آنكه به مردم ستم نكند دستخوش ستم گردد.
|
متحيرون فباهت متعجب |
ممّا يرى او ناظر متأمّل |
|
حيرتزده بودند، برخى از آنچه مىديدند مدهوش و در شگفتى مانده و بعضى بيننده و در انديشه فرو رفته.
« باهت» به معنى مدهوش، لغتى عاميانه و فرومايه است و در عربى« بهت الرّجل فهو مبهوت» استعمال گرديده است.
|
فأصبحت بعد خطّ بهجتها |
كانّ قفرا رسومها قلما |
|
پس از خرّميش چونان كويرى شد كه گويا قلمى فرسودگيهايش را رسم كرده است. در اين شعر، «قفرا» خبر «فاصبحت» است و مؤخر شده و «قلما» اسم «كانّ» است و مؤخر گشته. و همين فاصله و تأخير، انگيزه تعقيد گرديده است.
|
و ما أرضى لمقلته بحلم |
إذا انتبهت توهّمه إبتشاكا |
|
من به رؤيايى كه در چشمش مىآيد، خرسند نيستم (زيرا) زمانى كه بيدار گردد، آن رؤيا را دروغ مىپندارد. به كارگيرى واژه «ابتشاك» اين شعر را غير فصيح ساخته چون اين كلمه «غريب» است
).« مقله»: چشم.« حلم»: رؤيايى است كه در خواب ديده مىشود.« إبتشاك»: دروغ. صاحب گفته:« ابتشاك» در شعر كهن و نو ديده نشده است.
برچسبها: جواهرالبلاغه, فصاحت


