دین،اخلاق،ادبیات عرب
 
آگاهی وبصیرت

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم مهر ۱۳۹۷ توسط جعفرکارگزار

فصاحت الكلام‏

فصاحت كلام: يعنى اين‏كه سخن، پس از فصاحت تك‏تك واژه‏هايش از چيزى كه معنايش را نامفهوم مى‏سازد و جلوى دريافت مراد و مقصود را مى‏گيرد، پيراسته باشد.

فصاحت كلام، به تهى بودن از شش عيب، شكل مى‏گيرد:

1- ناگوارى و رمندگى واژه‏ها هنگامى كه به هم مى‏پيوندد.

2- سستى تركيب و پيوند.

3- پيچيدگى لفظى.

4- پيچيدگى معنوى.

5- چندباره آوردن (كثرت تكرار).

6- اضافه شدن‏هاى پى‏درپى.

عيب اوّل: (رمندگى و ناگوارى) است. يعنى واژه‏هاى پيوند يافته، به جهت تركيب بعضى با بعض دگر، شنيدنش بر گوش، سنگين و گفتنش بر زبان دشوار باشد. گرچه هريك از آنها به تنهايى فصيح است. و تنافر يا با همسايگى واژه‏هايى پديد مى‏آيد كه حرفهايش به هم نزديك يا متشابه است و يا با تكرار يك واژه.

 

     

 

الف- بعضى از اين تنافرها سخت سنگين؛ است مانند مصراع دوّم شعر:

و قبر حرب بمكان قفر

 

و ليس قرب قبر حرب قبر

گور «حرب» در صحرايى بى‏آب و علف است و فراگردش، گور ديگرى نيست.

ب- و بعضى از اين تنافرها، سنگينى كمترى دارد؛ مانند مصراع نخست اين شعر ابى تمام:

كريم متى أمدحه أمدحه و الورى‏

 

معى و اذا مالمته لمته وحدى‏

كريم است هنگامى كه او را مى‏ستايم همه، مرا همراهى مى‏كنند و آنگاه كه نكوهشش مى‏كنم تنهايم.

عيب دوم: (سستى تركيب) است و آن بدين معناست كه: سخن، برخلاف قواعد مشهور نحوى كه پيش توده دانشمندان، معتبر است، باشد. مانند متصل آوردن دو ضمير و مقدم داشتن غير اعراف از آن دو، بر اعرف آنها با اين‏كه در چنين حالتى بايد ضمير را منفصل آورد. مثل سخن متنبّى:

خلت البلاد من الغزالة ليلها

 

فأعاضهاك اللّه كى لا تحزنا

     

شب كشور، بدون خورشيد مانده بود آنگاه خدا تو را عوض خورشيد قرار داد تامملكت، به اندوه ننشيند.

گفتنى است كه:

در بين ضماير، ضمير «متكلم» از ديگر ضماير، آشناتر و شناخته‏تر است. چون هر متكلمى به خويش آگاه‏تر از ديگران است و پس از آن، ضمير خطاب، اعرف است زيرا حضور مخاطب، او را مى‏شناساند. بنابراين در ترتيب، ابتدا ضمير متكلم و بعد از آن، ضمير خطاب، اعرف است.

مقصود از «غزالة» خورشيد است. ضمير «ليلها» به «بلاد» برمى‏گردد.

در «فأعاضهاك» دو ضمير هست يكى: «هاء» كه ضمير غايب است. و ديگرى «ك» كه ضمير مخاطب.

بر اساس قوانين نحوى بايد «ك» بر «هاء» مقدم شود چون ضمير مخاطب، اعرف از ضمير مغايب است. بنابراين، بر ميزان قانون نحو، مى‏بايست بگويد: «فأعاضكها اللّه» و بنابر قول سيبويه مى‏بايست بگويد: «فأعاضها ايّاك» و اين تعبير، با يك سوى سخن مؤلف كه گفته: بايد ضمير را منفصل آورد، هماهنگ است. امّا باز هم ضمير غيرعرف، «هاء» بر ضمير اعرف «ايّاك» مقدّم شده است‏

و يكى از موارد ضعف تأليف ذكركردن ضمير است پيش از آن‏كه مرجع آن ضمير لفظا يا رتبة يا حكما ذكر شده باشد. البته در غير بابهايى كه چنين ذكرى جايز است.

توضيح: مرجع ضمير، بايد بر خود ضمير، مقدّم باشد اين تقدم، گاه از جهت لفظ (و رتبه) است مانند: «ضرب زيد غلامه» كه ضمير «غلامه» به «زيد» بر مى‏گردد و زيد لفظا (و البتّه رتبة نيز) مقدّم است.

و تقدّم، گاه تنها از جهت رتبه است. مانند: «ضرب غلامه زيد» كه «زيد» لفظا مؤخر است ولى چون فاعل است از جهت رتبه بر «غلامه» پيشى دارد.

و گاه تقدم، تنها از حيث حكم است. مثلا بعد از مرگ كسى هنگام تقسيم ارث مى‏گوييم: «لابويه السدس» در اينجا ضمير «لابويه» به ميّت برمى‏گردد كه از نظر حكم و معنا بر ضمير، پيشى دارد.

اين مقدّم بودن مرجع ضمير بر خود ضمير، يك قانون اساسى و مشهور نحو است. لكن در موارد زير استثناء شده‏

1- فاعل نعم و بئس و مانند آن دو.

2- ضميرى كه با لفظ ربّ مجرور شده است.

3- ضميرى كه با عامل نخست باب تنازع رفع داده شده است.

4- ضميرى كه اسم ظاهرى براى آن، بدل آورده شده و آن را تفسير مى‏كند.

5- ضميرى كه مبتدا واقع شده و خبرش با آن هم‏معناست.

6- ضمير شأن و قصّه‏

و در غير اين موارد، جايز نيست ضمير، بر مرجعش پيشى بگيرد و اگر در سخنى ضمير، لفظا و رتبة و حكما جلوتر از مرجعش بيايد آن سخن، ضعف تأليف دارد

مانند:

و لو انّ مجدا اخلد الدّهر واحدا

 

من النّاس ابقى مجده الدّهر مطعما

     

 

اگر بزرگوارى، كسى را در روزگار، جاودانه مى‏ساخت بزرگوارى «مطعم» وى را در دوران، جاويدان كرده بود.

ضمير «مجده» به «مطعم» بر مى‏گردد و «مطعم» چون مفعول به است لفظا و رتبة تأخر دارد. بنابراين شعر، فصيح نيست زيرا با قواعد نحو، ناهماهنگ است.

عيب سوم: (پيچيدگى لفظى) است بدين‏گونه كه دلالت و پيام سخن بر معنى مقصود، نا آشكار و پيوند واژه‏ها ناهماهنگ با روند معانى باشد. و اين تعقيد، پديده جلو انداختن يا پس بردن واژه‏ها يا جدا ساختن كلماتى است كه بايد با هم همسايه باشد به وسيله كلمات بيگانه‏

و هو مذموم لانّه يوجب اختلال المعنى و اضطرابه من وضع الفاظه فى غير المواضع اللائقة بها. كقول المتنبّى:

جفخت و هم لا يجفخون بها بهم‏

 

شيم على الحسب الأغرّ دلائل‏

     

 

و اين ناهماهنگى (تقديم، تأخير و فاصله نابجا) نكوهيده است؛ چون انگيزه نابسامانى و آشفتگى معنى مى‏گردد؛ از اين جهت كه واژه‏هايش در غير موارد شايسته خويش نهاده شده است.

(ضمير «الفاظه» به «كلام» و ضمير «بها» به «الفاظ» برمى‏گردد).

مانند شعر متنبّى: اخلاقى كه نشانه‏هاى نياكان ارجمند است به آنان افتخار مى‏كند و آنان به آن اخلاق، فخرفروشى نمى‏كنند

اصل شعر، اين‏گونه بوده است: اخلاقى كه ادلّه حسب ارجمند است به آنان، افتخار مى‏كند ولى آنان به آن خلق‏وخوها افتخار نمى‏كنند.

خلاصه: فاصله‏هاى نابجا در بين «جفخت» و «شيم» كه فاعل آن است و بين «شيم» و «دلائل» كه صفت آن است و پس و پيش آوردن كلمات ديگر، اين شعر را دچار تعقيد لفظى كرده است.

عيب چهارم: (پيچيدگى معنوى) يعنى ناآشكار بودن دلالت تركيب، بر معنى مقصود است به گونه‏اى كه معنايش درك نشود مگر بعد از رنجيدن و انديشيدن گسترده‏

كما فى قول عبّاس بن الأحنف:

سأطلب بعد الدّار عنكم لتقربوا

 

و تسكب عيناى الدّموع لتجمدا

     

و آن تعقيد معنوى براى تباهى و نابسامانى در انتقال ذهن از معنى اصلى به معنايى است كه متكلم اراده كرده به علّت ارائه لازمه‏هاى دورى كه نياز به واسطه‏هاى فراوان دارد و قرينه‏هايى كه دلالتش بر مقصود، آشكار نيست. بدين شكل كه دريافت معنى دوّم (مقصود) از معنى نخست، عرفا دور از فهم است.

مانند تعقيدى كه در اين شعر عبّاس بن أحنف است: حتما مى‏خواهم خانه‏ام دور از شما باشد تا نزديك گرديد و مى‏خواهم چشمهايم اشكها را فرو ريزد تا خشك شود (به شادمانى ديدار برسد)

توضيح: «ذلك» اشاره به «تعقيد» است. و مراد از «معنى اصلى»، مفهوم حقيقى واژه‏هاست. و منظور از «معنى مقصود» معنايى است كه گوينده، اراده كرده است. و دشوار بودن فهم معنى دوّم از عبارت، بدين معناست كه آن معنى كنايى يا مجازى كه مقصود گوينده است به آسانى از واژه‏ها فهميده نمى‏شود.

براى روشن شدن معنى واسطه‏هاى بسيار و لوازم فراوان، من توجّه شما را به‏توضيح اين شعر، جلب مى‏كنم.

شمس اگر واقعه كرببلا را مى‏ديد

 

هشت از آن پنج معيّن به يقين كم مى‏كرد

     

 

در اين شعر، «تعقيد معنوى» هست و رسيدن به مقصود شاعر، دشوارى دارد. مقصود شاعر اين بوده كه: اگر خورشيد، آگاهانه حادثه كربلا را ديده بود، هشت ركعت از نمازهاى پنجگانه كم مى‏شد در اين شعر، شاعر لوازم دورى را اراده كرده با واسطه‏هاى بسيار و قرائن پنهان.

بدين‏شكل كه اگر خورشيد، آن رخداد را ديده بود شرمگين و غمگين مى‏شد و لازمه چنين حالتى غروب بى‏طلوع بود و لازمه چنين غروبى حاكميت پيوسته شب. و لازمه پيوسته شب بودن، عدم وجوب نماز ظهر و عصر بود.

مى‏نگريد كه در اين شعر، با چندين لازم كه هركدام واسطه‏اى است براى رسيدن به مقصود، مى‏توانيم به مراد شاعر دست پيدا كنيم‏

كما فى قول الخنساء:

أعينىّ جودا و لا تجمدا

 

الا تبكيان لصخر النّدى‏

     

شاعر، ريزش اشكها را كنايه از غم و اندوهى دانسته كه از دورى دوستان، پديد مى‏آيد.

و اين نيكو و درست است. و لكن خشكى چشم را كنايه از شادى و سرورى قرار داده كه از ملاقات با دوستانش پديد مى‏آيد و اين خطا و معنى آن دور از دسترس است. زيرا در كلام عرب، شناخته نشده كه هنگام دعا براى شادمانى كسى بگويند: «جمدت عينك» يعنى:

چشمت خشك باد و يا بگويند: «لا زالت عينك جامده» يعنى چشمت پيوسته خشك باد.

بل معروف پيش آنان اين است كه: خشكى چشم را كنايه از گريه نكردن و اشك نداشتن هنگام اندوه مى‏دانند

همانگونه كه خشكى چشم در اين شعر خنساء، كنايه از نداشتن اشك، در هنگام غم و اندوه به كار رفته است.

اى دو ديده‏ام، جود پيشه كنيد و به خشكى ننشينيد آيا براى «صخر» بخششگر نمى‏گرييد؟

گفتنى است كه: در اين شعر، «لا تجمدا» خطاب به دو ديده است. يعنى: خشك نگرديد و بدون اشك نمانيد تا هنگامى كه غم و اندوه باقى است.

و كما فى قول أبى عطاء يرثى ابن هبيرة:

الا انّ عينا لم تجد يوم واسط

 

عليك بجارى دمعها لجمود

«   جمود»: چشمى كه از ريختن اشك بخل مى‏ورزد

   

 

و همانگونه كه ابو عطاء در سوگ «ابن هبيره» خشكى چشم را كنايه از پايان يافتن اشك در هنگام بودن اندوه، گرفته است.

آگاه باش چشمى كه بر كشته شدن تو در شهر «واسط» نگريسته است، چشمش از ريزش اشك، خشك باد. در اين شعر نيز «لجمود» كنايه، از وجود غم و به پايان رسيدن اشك است.

همين‏گونه است همه كنايه‏هايى كه عرب، براى اهداف ويژه‏اى به كار مى‏گيرد و گوينده با دگرگونى آنها هدفهاى ديگرى را اراده مى‏كند. اينها بيرون رفتن از سنّتهاى استعمال عرب، لحاظ مى‏گردد و داراى تعقيد معنوى به حساب مى‏آيد چون مقصود از آنها آشكار نيست.

«و هكذا» يعنى همين‏گونه تعقيد دارد.

ضمير «تستعملها» و «يغيّرها» و «بها» به «كنايات» برمى‏گردد.

عيب پنجم: (كثرت تكرار) است يعنى اين‏كه بدون فائده يك واژه، پى‏درپى بيايد چه آن واژه، فعل باشد چه حرف، چه اسم ظاهر و چه ضمير

انّى و أسطار سطرن سطرا

 

لقائل يا نصر نصر نصرا

مانند سخن او (اين شعر به رؤبة بن «عجّاج» نسبت داده شده است).

سوگند به سطرهايى كه نگاشته شده است نگاشته شدنى. من مى‏گويم: اى نصر، اى نصر، ياورى كن ياورى كردنى‏. در اين شعر، «سطر» و هم‏خانواده‏هايش و كلمه «نصر» كثرت تكرار دارد.

و كقول المتنبّى:

أقل أنل أقطع أجمل علّ سلّ اعد

 

زد هشّ بشّ تفضّل أدن سرّ صل‏

     

و مانند اين شعر متنبّى: پوزشم را بپذير، ببخش، از غلّه روزيم ده، بر مركب سوارم كن، بالايم ببر، غمم را بزدا، نيكيت را تكرار كن، بيفزا، نرمخو باش، مژده‏ام ده، به من عنايت فرما، به خود نزديكم ساز، شادم كن، با خويش پيوندم ده

در اين شعر، از چهارده صيغه امر، استفاده شده است. و همين تكرار زياد صيغه امر به فصاحت شعر، آسيب رسانده است.

و كقول ابى تمام فى المديح:

كانّه فى اجتماع الرّوح فيه له‏

 

فى كلّ جارحة من جسمه روح‏

     

و مانند سخن ابو تمام كه در ستايش گفته است: چنان روح در وى گرد آمده كه گويا هر عضوى از پيكرش روحى دارد. در اين شعر، حرف «فى» سه بار، و ضمير «هاء» چهار بار تكرار شده است. و به فصاحت آن آسيب رسانده.

عيب ششم: (پى‏درپى آمدن اضافه‏ها) است. يعنى اين‏كه غالب اسمها به يكديگر اضافه شده باشد.

حمامة جرعا حومة الجندل إسجعى‏

 

فأنت بمرأى من سعاد و مسمع‏

مانند شعر ابن بابك: اى كبوتر كوير كناره سنگلاخ، آهنگ برآر (بخوان) تو در ديدگاه سعادى و او سخن تو را مى‏شنود.

كوتاه‏سخن اين‏كه: فصاحت كلام به پيراستگى آن است از:

تنافر كلمات (ناگوار بودن و رمندگى) و از ضعف تأليف (سستى پيوند) و از پيچيدگى معنا و از نهاده شدن واژه‏ها در غير جاهاى شايسته آن

تطبيق‏

اجراء و نمونه‏آورى‏

بيّن العيوب الّتى أخلّت بفصاحة الكلام فيما يأتى؟

عيبهايى را كه به فصاحت سخنان زير، آسيب رسانده است، بيان كن.

لك الخير غيرى رام من غيرك الغنى‏

 

و غيرى بغير اللّازقية لاحق‏

     

بر تو خير باد. غير من آهنگ دستيابى از غير تو كرده و غير من به غير شهر «لازقيّه» مى‏پيوندد. يعنى: من تنها از تو اميد دريافت دارايى دارم و تنها به شهر «لازقيّه» پناه مى‏برم.

در اين شعر، تكرار واژه «غير» به فصاحت آن، آسيب رسانده است.

اين شعر از متنبّى است.

و أزورّ من كان له زائرا

 

و عاف عافى العرف عرفانه‏

     

 

كسى كه به ديدارش مى‏آمد برگشت و آن‏كه خواهان احسان بود از شناختنش ناخشنود گشت‏

أنىّ يكون ابا البرايا آدم‏

 

و ابوك و الثقلان انت محمّد

     

چگونه آدم، پدر مردم است با اين‏كه محمّد پدر توست و تو (تجلّى) انس و جنّ هستى‏

عيب اين شعر، در تنافر واژه‏هاى آن است

و من جاهل بى و هو يجهل جهله‏

 

و يجهل علمى انّه بى جاهل‏

     

و كسى كه مرا نمى‏شناسد و از نادانى خويش بى‏خبر است و نمى‏داند كه از نادانيش آگاهم و مى‏دانم كه مرا نمى‏شناسد

در اين شعر، پنج واژه، از مادّه «جهل» آمده است و كثرت تكرار دارد.

فقلقلت بالهم الّذى قلقل الحشا

 

قلاقل عيس كلّهنّ قلاقل‏

     

به سبب اندوهى كه آنچه را در درونم بود به جنبش آورد حركت كردم چونان جنبش شتران سبك كه همگى مى‏خروشند

در اين شعر، تكرار «حرف قاف»، فصاحتش را تباه ساخته است.

و ما مثله فى النّاس الّا ممّلكا

 

ابو امّه ابوه يقاربه‏

     

هيچ‏كس در بين مردم، همانند ابراهيم (دايى هشام) نيست مگر پادشاهى كه پدر مادر آن پادشاه، پدر ابراهيم است.

در اين شعر، «تعقيد لفظى» هست، به جهت پيش و پس شدن واژه‏ها و فاصله‏هاى نابجا. مثلا بين «ابو امّه ابوه» كه مبتدا و خبر است «حىّ» فاصله شده. و بين «حىّ يقاربه» كه صفت و موصوف است «ابوه» فاصله انداخته‏

الى ملك ما امّه من محارب‏

 

ابوه و لا كانت كليب تصاهره‏

     

به سوى پادشاهى مى‏روم كه مادر پدرش از تبار «محارب» نيست. و قبيله «كليب» با او پيوند دامادى ندارد. اين شعر، به جهت فاصله نابجا، تعقيد لفظى پيدا كرده است.

ليس إلّاك يا علىّ همام‏

 

سيفه دون عرضه مسلول‏

     

 

به جز تو اى علىّ بلندهمّتى نيست كه شمشيرش براى پاس آبرويش كشيده شده باشد.

كسا حلمه ذا الحلم أثواب سؤدد

 

ورقّى نداه ذا النّدى فى ذر المجد

     

بردبارى‏اش بر شكيبا جامه‏هاى بزرگى پوشاند و بخشش وى بخشنده را تا به قلّه‏هاى‏ مجد و بزرگى ترقى داد

ضعف تأليف دارد چون شاعر، بعد از« الّا» ضمير متّصل آورده با اين‏كه شايسته بود ضمير منفصل« ايّاك» بياورد.

من يهتدى فى الفعل ما لا يهتدى‏

 

فى القول حتّى يفعل الشّعراء

     

او كسى است كه در كارش راه راست را مى‏يابد تا او كارى نكند شعراء در سخن گفتن به چيزى راه پيدا نمى‏كنند و هدايت نمى‏شوند. (يعنى: كار او الگوى سخن شاعران است).

.« من يهتدى» خبر ضمير محذوف و« الشعراء» فاعل« لا يهتدى» است. فاصله افتادن« فى القول حتّى يفعل» در بين« لا يهتدى الشعراء» كه فعل و فاعل است به شعر، آسيب رسانده و فصاحتش را تباه ساخته

جزى بنوه ابا الغيلان عن كبر

 

و حسن فعل كما يجزى سنمّار

     

پسران ابو غيلان، پس از پيرى و نيكوكاريش، به وى پاداش دادند همان‏گونه كه «سنمّار» پاداش داده شد

و« ابو غيلان» به كسر غين، كنيه مردى است.« سنمّار» يك بنّاى هنرمند و پرتوان رومى بوده وى براى« نعمان بن امرؤ القيس» كاخى بسيار شگفت ساخت پس از پايان يافتن كاخ، نعمان او را از بالاى كاخ به زمين افكند تا بار ديگر چنين قصرى را براى ديگرى نسازد.

در اين شعر، ضمير« بنوه» به« ابا الغيلان» برمى‏گردد كه لفظا و حكما و رتبة مؤخر است و همين، عامل تباهى فصاحت آن گشته

و ما من فتى كنّا من النّاس واحدا

 

به نبتغى منهم عديلا نبادله‏

     

جوانمردى در بين مردم نيست. ما در جستجوى كسى بوديم تا به عنوان بديل، با او مبادله كنيم. عبارت شعر، در اصل اين‏گونه بوده است: «ما من فتى من النّاس كنّا نبتغى واحدا منهم عديلا نبادله به» ولى با تقديم و تأخيرها و فاصله افتادنهاى نابجا، فصاحتش تباه شده است.

لمّا رأى طالبوه مصعبا ذعروا

 

و كادلو ساعد المقدور ينتصر

     

 

هنگامى كه جويندگان «مصعب» او را ديدند، ترسيدند و اگر تقدير، ياورى كرده بود پيروز مى‏گشت. در اين شعر، ضمير «طالبوه» به «مصعب» برمى‏گردد كه لفظا و رتبة و حكما مؤخر است. و اين، برخلاف فصاحت است.

تعبير «پادشاه، زبانهايش را در شهر منتشر كرد:» به قصد اين‏كه جاسوسهايش راگستراند، فصيح نيست. صحيح آن است كه گفته شود: «پادشاه چشمهايش را منتشر كرد.»

لو كنت كنت كتمت السّر كنت كما

 

كنّا و كنت و لكن ذاك لم يكن‏

     

 

اگر اين‏گونه بودى كه راز را مى‏پوشاندى همانند ما مى‏شدى ولى چنين چيزى تحقق نيافت. در اين شعر، كثرت تكرار، به فصاحتش آسيب رسانده است.

الا ليت شعرى هل يلومنّ قومه‏

 

زهيرا على ما جرّ من كلّ جانب‏

     

 

كاش مى‏دانستم آيا قوم زهير، وى را بر تباهيهايى كه از هرسو كرده است نكوهش مى‏كنند؟

ضمير «قومه» به «زهير» برمى‏گردد كه لفظا و معنا و حكما موخر است.

دان بعيد محبّ مبغض بهج‏

 

أغرّ حلو ممرّ ليّن شرس‏

     

(به خوبان) نزديك، (از دشمنان) دور، (با ياران) دوست، (بر نااهلان) خشم‏آور، (در محفل ياران) خرّم، درخشنده و شيرين (بر كينه‏وران) تلخ، (بر محبّت‏پيشگان) نرمخو، (بر خيانتكاران) تندخوست. در اين شعر، چندين صفت، پى‏درپى آمده است و اين در سخن، ايجاد سنگينى مى‏كند و همين مسأله، بر متنبّى عيب گرفته مى‏شود.

لأنت أسود فى عينى من الظلم.

تو در چشمان من از تيرگيهاى شبهاى واپسين هرماه، تيره‏ترى.

اين شعر از متنبّى است وى مى‏بايست بر اساس قياس، به جاى «اسود» تعبير «اشدّ سوادا» را بياورد چون «اسود» افعل التفضيل است و افعل التفضيل از فعلهايى كه دلالت بر رنگ مى‏كند، ساخته نمى‏شود.

و تسعدنى فى غمرة بعد غمرة

 

سبوح لها منها عليها شواهد

     

 

و يارى مى‏كند مرا در گردابهاى پى‏درپى، اسب تيزتكى كه به نفع آن از خودش گواههايى دارد. يعنى در آن، نشانه‏هايى از نجابت هست.

تكرار ضمير در «لها»، «منها» و «عليها» به فصاحت شعر، آسيب رسانده است‏

و ليست خراسان الّتى كان خالد

 

بها اسد اذ كان سيفا اميرها

     

اكنون، ديگر خراسان بسان هنگامى كه خالد و اسد در آن بودند و سيف فرماندهش بود، نيست. در اين شعر، «خالد» و «اسد» هردو علم است و تعقيد در آن، پديده مقدم شدن «اسد» است كه جزئى از مضاف اليه «اذ» مى‏باشد.

و الشّمس طالعة ليست بكاسفة

 

تبكى عليك نجوم الليل و القمر

     

و خورشيد برآمده براى تو مى‏گريد و نور آن، پرتو ستارگان و ماه را فرو ننشانده است.

يعنى: چون خورشيد گريان و عزادار است نورش توان فرونشاندن نور ستارگان را ندارد.

ارض لها شرف سواها مثلها

 

لو كان مثلك فى سواها يوجد

     

آن زمين شرف‏دارى است و اگر سرزمينهاى ديگر نيز كسى همچو تو داشت، شرف مى‏يافت. كثرت تكرار در ضمير «هاء» اين شعر را غير فصيح ساخته است.

و المجد لا يرضى بان ترضى بان‏

 

يرضى المؤمل منك الّا بالرّضا

     

مجد از تو خشنود نمى‏گردد مگر اين‏كه تو راضى باشى تا گروهها از تو خرسند شوند.

تكرار مشتقّات مادّه «رضا» اين شعر را ناهنجار كرده است.

فى رفع عرش الشّر

 

ع مثلك يشرع‏

     

همانند تو بالا بردن پايگاه دين را بنيان مى‏نهد. در اين شعر، حرف «عين» و «شين» و «راء» كثرت تكرار دارد.

و من لم يذد عن حوضه بسلاحه‏

 

يهدّم و من لم يظلم النّاس يظلم‏

     

تعقيد معنوى دارد چون« ظلم» را كنايه براى دفاع و پاسدارى از حقوق، قرار داده و اين دور از عرف و استعمال است.

 

و آن كس كه حريم خويش را با شمشير، پاس ندارد خاندانش ويران گردد و آن‏كه به مردم ستم نكند دستخوش ستم گردد.

متحيرون فباهت متعجب‏

 

ممّا يرى او ناظر متأمّل

     

حيرت‏زده بودند، برخى از آنچه مى‏ديدند مدهوش و در شگفتى مانده و بعضى بيننده و در انديشه فرو رفته.

« باهت» به معنى مدهوش، لغتى عاميانه و فرومايه است و در عربى« بهت الرّجل فهو مبهوت» استعمال گرديده است.

فأصبحت بعد خطّ بهجتها

 

كانّ قفرا رسومها قلما

     

پس از خرّميش چونان كويرى شد كه گويا قلمى فرسودگيهايش را رسم كرده است. در اين شعر، «قفرا» خبر «فاصبحت» است و مؤخر شده و «قلما» اسم «كانّ» است و مؤخر گشته. و همين فاصله و تأخير، انگيزه تعقيد گرديده است.

و ما أرضى لمقلته بحلم‏

 

إذا انتبهت توهّمه إبتشاكا

     

من به رؤيايى كه در چشمش مى‏آيد، خرسند نيستم (زيرا) زمانى كه بيدار گردد، آن رؤيا را دروغ مى‏پندارد. به كارگيرى واژه «ابتشاك» اين شعر را غير فصيح ساخته چون اين كلمه «غريب» است‏

).« مقله»: چشم.« حلم»: رؤيايى است كه در خواب ديده مى‏شود.« إبتشاك»: دروغ. صاحب گفته:« ابتشاك» در شعر كهن و نو ديده نشده است.


برچسب‌ها: جواهرالبلاغه, فصاحت
.: Weblog Themes By Pichak :.





در اين وبلاگ
در كل اينترنت
چاپ این صفحه
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک