حرف الف
الله
الله: خدای تعالی که آفریدگار جهان و واجب الوجود بالذات و یگانه و بی نیاز است، نه از چیزی پدید آمده، بلکه قدیم است و نه فرزند دارد و نه مانند و همتا.
الله اسم ذات او است و نامهای دیگر، صفات یا افعال او را حکایت می کنند، مثل رحمن و رحیم و قادر و خالق. و در هیچ صفحه از قرآن نیست که چند بار نام او ذکر نشده و یا صفتی از صفات یا فعلی از افعال یا دلیلی بر هستی او نیامده باشد.
با اینکه ما خدای را به صفات و افعال او می شناسیم، اما ذات او از عقول و اوهام ما مخفی است، چون هر چه که تصور کنیم و در اندیشه ما گنجد، محدود است و او نامحدود؛ و به اصطلاح علمی همه چیز ماهیت دارد و ماهیت قابل وجود و عدم است، ولی حقیقت او عین وجود است که احتمال عدم در او راه ندارد.
بسم الله الرحمن الرحیم اول 113 سوره ی قرآن آمده است: به نام الله که رحمن است و رحیم.
اب: گیاه و طعام چهارپا. «وَفَاکهَهً وَأَبًّا» (عبس/ 31) و میوه و گیاه و علوفه.
اَبَقَ: فرارکرد، گریخت. «إِذْ أَبَقَ إِلَی الْفُلْک الْمَشْحُونِ» (صافات/140) آنگاه که (یونس) به سمت کشتی پر از جمعیت فرار کرد.
ابابیل: متفرق و پراکنده. مرغانی که برای شکستن و پراکندن اصحاب فیل آمدند «وَأَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْراً أَبَابِیلَ» (فیل/ 3) پس به سوی آنها فرستادیم پرندگانی متفرق را.
اباریق: جمع ابریق یعنی تنگ های لوله دار که نوشیدنی ها را از آن درجام می ریزند. «بِأَکوَابٍ وَأَبَارِیقَ وَکأْسٍ مِّن مَّعِینٍ» (واقعه/ 18) با کوزه ها و تُنگ های لوله دار و جامهای پر از شراب.
ابد: همیشه و هرگز. «خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً» (طلاق/ 11) و در آن همیشه جاودان هستند.
ابراهیم: پدر امت های فراوان و نام یکی از مشهورترین پیغمبران که همه امتها او را احترام می کنند. خدای یگانه را او شناخت و پرستید و مردم را هدایت کرد.
«وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کیْفَ تُحْیِ_ی الْمَوْتَی» (بقره/ 260) آنگاه که ابراهیم عرض کرد: خدا یا به من نشان ده که چگونه مرده زنده می کنی؟
اِبِل: شتر. «وَمِنَ الإِبْلِ اثْنَیْنِ» (انعام/ 144) و از شتر دو عدد.
ابلیس: کلمه ای غیر منصرف است که تنوین و جرّ به خاطر، عُجمه بودن و علمیت نمی پذیرد. و برخی گویند: کلمه ای است عربی و مشتق از اَبْلَسَ است یعنی مأیوس شد و لذا دلیلی بر منع صرف آن نیست. «فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِیسَ» (بقره/ 34) همه فرشتگان سجده کردند مگر ابلیس.
اَبْ: پدر، که در حالت رفعی اَبُو می باشد. «وَکانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا» (کهف/82) و پدرشان صالح بود. و در حالت نصبی اَبا می باشد. «مَّا کانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکمْ» (احزاب/40) محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست. و در حالت جرّی اَبی می باشد. «وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لأَبِیهِ» (انعام/74) آنگاه که ابراهیم به پدرش گفت:… و جمع آن آباء می باشد: پدران «وَجَدْنَا عَلَیْهَا آبَاءنَا» (اعراف/28)، پدرانمان را بر این مرام یافتیم.
اَبی: امتناع و خودداری کرد. «إِلَّا إِبْلِیسَ أَبَی» (طه/116) مگر ابلیس که از سجده بر آدم امتناع و خودداری کرد.
șاَتی: آمد. «أَتَی أَمْرُ اللّهِ» (نحل/1) امر و حادثه الهی پدید آمد.
آتی: آورنده. «لَّعَلِّی آتِیکم مِّنْهَا بِقَبَسٍ» (طه/1) شاید بخشی از آتش را برای شما بیاورم. (از اَتی گرفته شده)
آتی: بخشید، عطا کرد. «وَآتَی الْمَالَ عَلَی حُبِّهِ» (بقره/177) و ما را با وجود علاقه ای که به آن دارد عطا می کند.
اُوتُوا: عطا شدند. «الَّذِینَ أُوتُوا الْکتَابَ» (بیّنه/4) آنانکه به آنها کتاب آسمانی عطا شد.
ایتاء: پرداختن، دادن «وَإِیتَاء الزَّکاهِ» (نور/37) و پرداختن زکات.
مَأْتیّ: آمدنی. «إِنَّهُ کانَ وَعْدُهُ مَأْتِیّاً» (مریم/61) وعده الهی آمدنی است. (از اَتَیَ گرفته شده)
مُؤْتی: پرداخت کننده (از اَتَیَ گرفته شده و جمع آن مُؤْتُون است). «وَالْمُؤْتُونَ الزَّکاهَ» (نساء/162) و زکات پرداخت کنندگان.
آتِ: بپرداز «وَآتِ ذَا الْقُرْبَی حَقَّهُ» (اسراء/26) و حق خویشاوندانت را بپرداز (از اَتَی گرفته شده).
آتٍ: آمدنی، محقّق شدنی. «فان اجل الله لآت» (انعام/134) پس اجل الهی قطعاً آمدنی است.
اثاث: وسایل خانه «هُمْ أَحْسَنُ أَثَاثاً وَرِئْیاً» (مریم/74) آنان از نظر وسایل منزل و سیمای ظاهری بهتر هستند.
اَثَر: نشانه و باقی مانده. جمع آن «آثار است: «وَنَکتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ» (یس/ 12) می نویسیم هر چه خود کردند از پیش و عملی را که از آنها باز می ماند.
آثَرَ: برگزید. «وَآثَرَ الْحَیَاهَ الدُّنْیَا» (نازعات/38) و زندگی دنیا را برگزید.
اَثارَه: بازمانده، اثر، «أَوْ أَثَارَهٍ مِّنْ عِلْمٍ» (احقاف/4) یا اثری علمی بیاورند.
اَثَر: ردّ پا. «فَقَبَضْتُ قَبْضَهً مِّنْ أَثَرِ الرَّسُولِ» (طه/96) پس مشتی از ردّ پای رسول برداشتم.
اَثَری: در پی من، بر اثر من. «هُمْ أُولَاء عَلَی أَثَرِی» (طه/84) اینان در پی من هستند.
اَثْل: درخت شوره گز. از گیاه بزرگتر و از درخت کوچکتر. میوه ای دارد که آن را عَذْبه می گویند و گرد است و مایل به زردی و در آن چند هسته وجود دارد مانند مازو. «وَبَدَّلْنَاهُم بِجَنَّتَیْهِمْ جَنَّتَیْنِ ذَوَاتَی أُکلٍ خَمْطٍ وَأَثْلٍ وَشَیْءٍ مِّن سِدْرٍ قَلِیلٍ» (سبأ/ 16) پس از خراب شدن سد مآرب باغهای آنها را تبدیل کردیم به باغهایی که محصول آنها تلخ و ترش و بد طعم و شوره گز و اندکی درخت سدر بود.
اِثم: گناه نفسانی که از مخالفت با امر الهی پیدا می شود. «قُل فیما اِثمَ کَبیر» (بقره/ 216) بگو که در قمار و شراب، گناه و منقصت است.
اَثام: عذاب، کیفر گناه. «وَمَن یَفْعَلْ ذَلِک یَلْقَ أَثَاماً» (فرقان/68) و کسی که چنین کند به کیفر گناه مبتلا خواهد شد (از اثم گرفته شده)
اَثیم: گنهکار. «وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ کلَّ کفَّارٍ أَثِیمٍ» (بقره/276) و خداوند هر ناسپاس گنهکار را دوست ندارد. (از اِثْم گرفته شده)
آثمین: گنهکاران. «إِنَّا إِذًا لَّمِنَ الآثِمِینَ» (مائده/106) در اینصورت من از گنهکاران خواهم بود.
تَاْثیم: نسبت دادن گناه، بدگویی، «لَّا لَغْوٌ فِیهَا وَلَا تَأْثِیمٌ» (طور/23) در بهشت نه لغوی وجود دارد و نه بدگویی و اتّهامی.
اُجاج: تلخ و شور «وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ» (فاطر/12) و این آبی شور و شور تلخ است. (از اجّ گرفته شد)
اَجر: پاداش و جمع آن اجور است. «قُل لَّا أَسْأَلُکمْ عَلَیْهِ أَجْراً» (شوری/ 23) ای پیامبر بگو که من پاداشی برای رسالت نمی خواهم.
و در چند آیه به معنای مهریه زنان آمده است. «فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ» (نساء/ 24) پس مهریه زنان را بدهید.
اِسْتَأْجَرَ: اجیر کرد. «إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ» (قصص/26) بهترین کسی که او را اجیر کنی یک فرد قوی و امین است. (از اَجْر گرفته شده)
اُجُور: جمع اَجْر: پاداشها، مزدها «فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ» (نساء/24) پس مزدهای آنان را بدهید.
استیجار: اجیر کردن، اجاره کردن. «یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ» (قصص/26) ای پدر او را اجیر کن. (از اَجْر گرفته شده)
اجل: مدت معّین برای ادای دین و اجرای عهد، عدّۀ زنان، «وَأُوْلَاتُ الْأَحْمَالِ أَجَلُهُنَّ أَن یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ» (طلاق/ 4) عده زنان باردار زمانی پایان می رسد که فرزند خود را بدنیا بیاورند. «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِذَا تَدَایَنتُم بِدَیْنٍ إِلَی أَجَلٍ مُّسَمًّی فَاکتُبُوهُ» (بقره/ 282) چون وام بر عهده خود گرفتید تا مدت معین باید آن را بنویسید. و گاهی برای مدت اجاره نیز بکار می رود: «فَلَمَّا قَضَی مُوسَی الْأَجَلَ»وقتی که موسی مدت اجاره را به پایان رسانید.
و گاهی به معنای مدت سیر ستارگان است که محدود می باشد و تخلف ناپذیر. «کلٌّ یَجْرِی إِلَی أَجَلٍ مُّسَمًّی» (لقمان/ 28) همه سیر می کنند به مدت مقرر.
تأجیل: تعیین مدت و اجل. «الَّذِیَ أَجَّلْتَ لَنَا» (انعام/128) آن وقتی را که برای ما معیّن نمودی.
مُؤَجّل: دارای سر رسید. دارای وقت معین «کتَابًا مُّؤَجَّلاً» (آل عمران، 145) سرنوشتی معیّن دارد. (از اَجَل گرفته شده)
اَجْلْ: سبب، جهت. «مِنْ أَجْلِ ذَلِک کتَبْنَا عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ» (مائده/32) به جهت همین برای بنی اسرائیل مقرّر کردیم که…
اُجِّلَتْ: مهلت داده شده، تعیین وقت شد.از اَجَل گرفته شده: «لِأَیِّ یَوْمٍ أُجِّلَتْ» (مرسلات/12) برای کدام روز وقت آن معیّن شده است؟
اَحَد: از نامهای خدا و صفت او و مبالغه آن از واحد بیشتر است، چرا که واحد شاید مرکب باشد مانند «قوم واحد و امت واحده. قُل هُوَ الله اَحَد» (توحید/ 1) بگو خداوند یگانه است.
اِحْدی: یکی از. «إِنَّهَا لَإِحْدَی الْکبَرِ» (مدثّر/35) البته (قرآن یا قیامت)، یکی از بزرگترین پدیده هاست.
اَخَذَ: گرفت. «أَخَذَ الأَلْوَاحَ» (اعراف، 154) و الواح را گرفت.
اِتّخاذ: برگرفتن، «اتَّخَذَهَا هُزُواً» (جاثیه/9)آن را به مسخره گرفت.
اَخْذ: گرفتن، گرفتار کردن. «وَکذَلِک أَخْذُ رَبِّک» (هود/102) اینچنین است گرفتن خدایت.
آخِذ: گیرنده. «آخِذِینَ مَا آتَاهُمْ» (ذاریات/16) و آنچه را که به آنها می دهند می گیرند.
مُتَّخِذ: گیرنده. «وَمَا کنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُدًا» (کهف/51) و من گمراهان را به عنوان کمک کار نمی گیرم.
خُذ: بگیر. «فَخُذْ أَرْبَعَهً مِّنَ الطَّیْرِ» (بقره/260) پس چهار پرنده بگیر. (از اَخَذَ گرفته شده)
مُتَّخِذات: جمع مُتَّخِذ، گیرنده. «وَلاَ مُتَّخِذَاتِ أَخْدَانٍ» (نساء/25) در حالی که دوست نامشروع نگیرند.
اَخْذَه: یک مرتبه گرفتن. «فَأَخَذَهُمْ أَخْذَهً رَّابِیَهً» (حاقه/10) پس آنها را به عذابی سخت گرفتار ساخت.
آخِر: از نام های خداوند تعالی است. «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ» (حدید/ 3) او اوّل و آخر است.
آخِرَه: مؤنث آخِر و به صیغه اسم فاعل و به معنای عالم دیگر پس از دنیا است. «فَلِلَّهِ الْآخِرَهُ وَالْأُولَی» (نجم/ 26) عالم آخرت و دنیا از آن خداست. و گاهی به معنای حالت دوم هم آمده است. «فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَهِ» (اسراء/ 8) وقتی که وعده دیگر که خرابی بیت المقدس است بیاید.
اَخَّرَ: به تأخیر انداخت، بعداً فرستاد. «بِمَا قَدَّمَ وَأَخَّرَ» (قیامت/13) به آنچه که پیش و بعد فرستاده است.
مُسْتَأخِر: عقب اندازنده، درنگ کننده. «وَلَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِینَ» (حجر/24) و ما درنگ کنندگان را می شناسیم.
یَتَاَخَّرُ: از پس می فرستد. «أَن یَتَقَدَّمَ أَوْ یَتَأَخَّرَ» (مدثر/37) اینکه از جلو یا از پس بفرستد.
اُخْری: مؤنث آخَر، زن دیگر. «فَتُذَکرَ إِحْدَاهُمَا الأُخْرَی» (بقره/282) پس آن زن دیگر یاد بیاورد.
اُخَر: جمع آخَر، دیگرها. «فَعِدَّهٌ مِّنْ أَیَّامٍ أُخَرَ» (بقره/184) پس چند روز دیگر.
آخَر: دیگر. «ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِینَ» (شعراء/66) سپس دیگران را غرق کردیم.
آخِر: پایان. «وَمَثَلاً لِلْآخِرِینَ» (زخرف، 56) و مثالی برای پسینیان.
برادر در حال رفع اخو و در حال نصب اخا و در حال جر اخی است در صورتی که به ضمیر اضافه شود مثل اخیه. و جمع آن اِخوان و اِخوه و تثنیه آن اَخَوان و اَخَوَین است.
اُخت: خواهر. که مؤنث اخ و جمع آن اَخَوات و تثنیه آن اختین می باشد. وَ لَهُ اُخت (نساء/ 16) هر گاه میت فرزند و پدر و مادر نداشته و اگر یک برادر و یا یک خواهر مادری داشته باشد، هر کدام شش یک مال را می برند و باقی از آن برادران یا خواهران پدری است، «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ» (حجرات/ 10) مؤمنان با یکدیگر برادرند. «وَأَن تَجْمَعُواْ بَیْنَ الأُخْتَیْنِ» (نساء/ 23) و اینکه بین دو خواهر نباید جمع کنید و با آنها همزمان ازدواج کنید. «وَأَخَوَاتُکم مِّنَ الرَّضَاعَهِ» (نساء/ 23) خواهران رضاعی شما نیز بر شما حرام هستند.
«فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا» (آل عمران/ 99) پس به نعمت الهی برادر شدید.
اَخَوَیْ: جمع اَخْ: برادران. «فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکمْ» (حجرات/10) پس بین برادرانتان صلح برقرار کنید.
اِدّ: بسیار زشت. «لَقَدْ جِئْتُمْ شَیْئاً ادا» (مریم/89) کار بسیار زشتی مرتکب شدید.
اَدّی: بازپرداخت کرد. «یُؤَدِّهِ إِلَیْک» (آل عمران/75) به تو برمی گرداند و باز پرداخت می کند.
اَداء: پرداختن، برگرداندن. «وَأَدَاء إِلَیْهِ» (بقره/ 178) و برگرداندن به او.
اِذْن: دستور دادن و رخصت. «فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَی قَلْبِک بِإِذْنِ اللّهِ» (بقره/ 97) بدرستی که جبرئیل قرآن را به اذن خدا بر دل تو فرود آورد.
اَذَّنَ: ندا کرد. «وَأَذِّن فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ» پس ندا کن در میان مردم که به حج بیایند.
اُذُن: گوش و مجازاً به معنای زود باور. «وَیِقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَّکمْ» (توبه/ 61) می گویند: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گوشی و زودباور است. بگو او به سود مؤمنان زودباور است.
«الأُذُنَ بِالأُذُنِ» (مائده/ 45) اگر کسی گوش کسی را کند؛ باید گوش او را کند و قصاص کرد.
اَذِنََ: اجازه داد. «آللّهُ أَذِنَ لَکمْ» (یونس/59) آیا خدا به شما اجازه داده است.
آذَنُ: اجازه می دهم. «قَبْلَ أَن آذَنَ لَکمْ» (اعراف/123) قبل از آن که من اجازه به شما بدهم.
آذَنَّ: اعلام کرد. «قَالُوا آذَنَّاک» (فصلت/47) گفتند: ما به تو اعلام کردیم. (از اِذْن گرفته شده)
اِسْتیذان: طلب اِذن و اجازه. «فَلْیَسْتَأْذِنُوا» (نور/59) پس باید اذن و اجازه بگیرند.
اَذان: اعلام، اعلان. «وَأَذَانٌ مِّنَ اللّهِ» (توبه/3) و از طرف خدا اعلام است.
مُؤَذِّن: اعلام کننده. «ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ» (یوسف/70) سپس اعلام کننده ای اعلام کرد.
آذان: جمع اُذُن، گوشها «آذَانَ الأَنْعَامِ» (نساء/119) گوشهای چهار پایان.
اَذی: آزار و رنج و پلیدی و هر چه که دل را آزرده کند، ولی زیانی نرساند. ««لَن یَضُرُّوکمْ إِلاَّ أَذًی» (آل عمران/ 111) شما را زیان نرسانند ولی آزار بدهند.
آذَوْا: آزار رساندند. «کالَّذِینَ آذَوْا مُوسَی» (احزاب/69) مانند کسانی نباشید که موسی را آزردند.
اُوذُوا: آزار داده شدند. «وَأُوذُواْ فِی سَبِیلِی» (آل عمران/195) و در راه خدا آزار دیدند و آزرده شدند.
آذُوا: مجازات کنید، فعل امر از اذی است. «فَآذُوهُمَا» (نساء، 16) آن دو را آزار دهید.
اراده: خواستن. «وإِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کنْ فَیَکونُ» (یس/ 36) وقتی که خدا اراده کند که چیزی بیافریند به او می گوید: باش پس می باشد.
اِرْبه: حاجت. «غَیْرِ أُوْلِی الْإِرْبَهِ مِنْ»… (نور/ 31) پیران که حاجت و رغبت به زن ندارند، مرد باشند یا کودک، پوشیدن روی از آنها واجب نیست.
ارباب: جمع ربّ است، یعنی پروردگاران. «أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ» (آل عمران/ 64) آنها را در مقابل خدا به عنوان ارباب انتخاب می کنند.
اربع: چهار. «مِنْهَا أَرْبَعَهٌ حُرُمٌ» (توبه/ 36) از دوازده ماه چهار ماه حرام است.
اربعین: چهل. «أَرْبَعِینَ سَنَهً یَتِیهُونَ فِی الأَرْضِ» (مائده/ 26) چهل سال در بیابان سرگردان بودند.
مَآرِبْ: جمع اِرْبَه، حاجات، نیازها. «وَلِیَ فِیهَا مَآرِبُ أُخْرَی» (طه/18) و در آن نیازمندی های دیگری نیز هست. (از اَرِبَ گرفته شده: به شدت نیازمند)
اَرض: زمین که در قرآن همیشه مفرد آمده و ارضون و یا اراضی نیامده است و منظور از ارض مطلق زمین است، خواه کوچک باشد یا بزرگ، یک وجب باشد یا یک کشور. «وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ» (لقمان/ 34) هیچکس نمی داند در کدام زمین مرگ او فرا می رسد.
اَرائِک: جمع اریکه، تختها. «عَلَی الْأَرَائِک مُتَّکؤُونَ» (یس/56) بر روی تختها تکیه زده اند.
اِرَم: بنا و کوشک قوم عاد. «إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ» (فجر/ 7) آیا ندیدی که خداوند چه کرد با قوم عاد که دارای کوشکهایی بودند که ستونهایی داشت.
آزر: عمو یا جد مادری حضرت ابراهیم که تربیت او را به عهده داشته است و به این اعتبار او را پدر خطاب کرده است. «وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لأَبِیهِ آزَرَ» (انعام/ 74) وقتی که ابراهیم به پدرش آذر چنین گفت…
آَزَرَ: کمک کرد. فَآزَرَهُ (فتح/29) پس او را کمک کرد. (از وَزْر گرفته شده)
اَزْر: پشت، نیرو. «اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی» (طه/31) پشت و نیرویم را با برادرم تقویت کن.
استبرق: در فارسی ستبرو یا استبر که به معنای جامه ضخیم از ابریشم و امثال آن است و خداوند آن را از جامه های بهشتیان شمرده است. «عَالِیَهُمْ ثِیَابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَإِسْتَبْرَقٌ» (دهر/ 21) بر فرازشان لباس سندس سبز و استبرق است.
اسیر: در بند و جمع آن اَسْری و اُسْاری است آن «وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکینًا وَیَتِیمًا وَأَسِیرًا» (دهر/ 8) آنان (اهلبیت پیامبرعلیهم السلام) با وجود علاقه، مسکین و یتیم و اسیر را اطعام نمودند.
اسرائیل: اصلاً عبری و مرکب از اسرا به معنای قدرت و ئیل به معنای خدا و لقب حضرت یعقوب علیه السلام است و همیشه با بنی یا بنو آمده و فقط یک جا به تنهایی ذکر و بر خود آنحضرت اطلاق شده است. «کلُّ الطَّعَامِ کانَ حِلًّا لِبَنِی إِسْرَائِیلَ إِلَّا مَا حَرَّمَ إِسْرَائِیلُ عَلَی نَفْسِهِ» (آل عمران/ 93) تمام غذاها بر بنی اسرائیل حلال بود مگر آنچه که خود اسرائیل بر خود حرام کرده بود.
اَسْر: مفصل، بند. «وَشَدَدْنَا أَسْرَهُمْ» (الانسان/28) پیوند مفاصل آنها را محکم کردیم.
اَسْری: جمع اسیر، اسیران «أَن یَکونَ لَهُ أَسْرَی» (انفال/67) اینکه اسیرانی داشته باشد.
اُساری: جمع اسیر، اسیران. «وَإِن یَأتُوکمْ أُسَارَی» (بقره/85) و اگر اسیرانی به سوی شما بیایند.
آزفه: نزدیک شده (از اسامی روز قیامت است) «وَأَنذِرْهُمْ یَوْمَ الْآزِفَهِ» (غافر/18) از روز قیامت آنها را بترسان. (از اَزِفَ گرفته شده)
اَزّ: تحریک کردن، تشویق کردن، جنباندن. «تَؤُزُّهُمْ أَزّاً» (مریم/83) آنها را شدیداً وسوسه و تحریک می کند.
اُسِّسَ: بنا نهاده شده است. «لَّمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْوَی» (توبه/ 108) مسجدی که بر اساس تقوا بنیان نهاده شده است (که منظور مسجد قُبا است یا مسجد النبی.)
اَسَف: اندوه. «فَلَمَّا آسَفُونَا انتَقَمْنَا مِنْهُمْ» (زخرف/ 55) چون کافران ما را اندوهگین کردند، ما هم از آنها انتقام گرفتیم.(1)
اَسِفْ: غم زده، اندوهناک. «غَضْبَانَ أَسِفاً» (طه/86) خشمگین و غمزده.
اَسَفی: افسوس، دریغ. «یَا أَسَفَی عَلَی یُوسُفَ» (یوسف/84) ای افسوس و دریغ بر یوسف.
اِسم: نام. «وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِن بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ» (صف/ 6) حضرت عیسی علیه السلام فرمود: بشارت می دهم که پیامبری پس از من خواهد آمد که نام او احمد است.
آسِن: گندیده و بوی گرفته. «فِیهَا أَنْهَارٌ مِّن مَّاء غَیْرِ آسِنٍ» (محمد/ 15) در بهشت جویهایی است از آب بوی نا گرفته.
آسی: غصه و اندوه می خورم. «فَکیْفَ آسَی عَلَی قَوْمٍ کافِرِینَ» (اعراف/93) چگونه بر کافران تأسف بخورم. (از اَسِیَ گرفته شده)
لاتَاْسَ: غمگین مباش. «فَلاَ تَأْسَ عَلَی الْقَوْمِ الْفَاسِقِینَ» (مائده/26) پس برای کافران غمگین مباش.
اُسوه: چیزی که به آن تأسی جویند و مانند آن باید عمل کرد. مانند خوی و صفات نیک که در رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود. «لَقَدْ کانَ لَکمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ» (احزاب/ 21) در پیغمبر خدا صفت نیکی است که شما باید از او پیروی کنید.
اَشِرْ: مغرور و خودخواه. «بَلْ هُوَ کذَّابٌ أَشِرٌ» (قمر/25) بلکه او بسیار دروغگو و خودخواه است.
اِصْر: در اصل بمعنای قید و بند و به مناسبت در تکالیف سخت و تعهد دشوار نیز استعمال می شود که هر یک به منزله قید است، «وَلاَ تَحْمِلْ عَلَیْنَا إِصْرًا» (بقره/ 286) بر ما تکلیف سخت مکن چنانکه بر کسانی پیش از ما کردی.
اصیل: بر وزن شریف و جمع آن آصال است. یعنی از زوال خورشید تا غروب آن. عشی نیز به معنای اصیل یا به معنای از زوال تا صبح فرداست. عشاء با عشی فرق دارد، چون بعد از ظهر عشی است، ولی عشا نیست و لذا نماز مغرب و عشا را عشائین گویند و نماز ظهر و عصر را صلاتاالعشی یعنی دو نماز بعد از ظهر. «یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ» (نور/ 36) در آن خانه ها
برای صبحگاهان و شامگاهان تسبیح می کنند «وَسَبِّحُوهُ بُکرَهً وَأَصِیلاً» (احزاب/ 42) و او را صبح و شام تسبیح کنید.
اَصْل: قعر، بُن. «تَخْرُجُ فِی أَصْلِ الْجَحِیمِ» (صافات/64) درخت زقوم از قعر جهنم می روید.
اُصُول: جمع اَصْل، ریشه. «قَائِمَهً عَلَی أُصُولِهَا» (حشر/5) بر ریشه هایش ایستاده است.
اُف: کلمه ای است که در هنگام ملامت گفته می شود و در اصطلاح عربی اسم فعل است. «فَلاَ تَقُل لَّهُمَا أُفٍّ» (اسراء/ 23) به پدر و مادر اف مگویید.
اُفُق: کناره آسمان، و در اصطلاح نجوم دائره ای است میان قسمت مرئی و نامرئی آسمان، چنانکه هر چقدر زیر افق باشد غروب کرده و هر چه بالای افق باشد طالع است. «وَلَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِینِ» (تکویر/ 23) یعنی فرشته خدا را دید در کناره آسمان. جمع افق، آفاق است و گاه مراد از آن همه موجودات است که هر یک زیر افقی یعنی قسمتی از اقسام فلک جای دارند. / «سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ» (فصلت/ 53) زود است که آیات قدرت خود را در همه جا و در خود مردم به آنها بنمایانیم.
اِفْک: برگشته و واژگون و لذا دروغ را افک می گویند، چون وارونه نمودن حقیقت است. و بت را نیز چون خدای دروغین است افک می گویند. و شهرهای قوم لوط را مؤتفکات خواندند، چرا که واژگون شدند. «یُؤْفَک عَنْهُ مَنْ أُفِک» (ذاریات/ 9) برگردانیده می شود از قرآن و فهم آن کسی که بر گردانده شده است. «فَسَیَقُولُونَ هَذَا إِفْک قَدِیمٌ» (احقاف/ 11) می گویند قرآن دروغی است دیرینه. «إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُوا بِالْإِفْک» (نور/ 11) کسانی که تهمت زدند… (مربوط به جریان تهمت به عایشه است.)
اَفّاک: کسی است که بسیار حقایق را وارونه می کند. «َنَزَّلُ عَلَی کلِّ أَفَّاک أَثِیمٍ» (شعراء/ 222) شیاطین فرود می آیند بر هر دروغ زن بزهکار.
مؤتفکه: هر یک از پنج شهر قوم لوط است که واژگون شدند و جمع آن مؤتفکات است. که عبارت بودند از: 1. سدوم. 2. عموره 3. ادم 4. صبوئیم 5. بالغ که صوغر نیز گفته می شود و در نزدیکی های شام بودند. «وَالْمُؤْتَفِکاتُ بِالْخَاطِئَهِ» (الحاقه/ 9) و قوم زشتکار لوط به کفر و خطاکاری برخاستند.
«وَالْمُؤْتَفِکهَ أَهْوَی» (نجم/ 53) و مؤتفکه (شهرهای قوم لوط) را واژگون ساخت.
افول: غروب کردن و ناپدید شدن. «فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِینَ» (انعام/ 76) وقتی که ستاره پنهان شد گفت من غروب کنندگان را دوست ندارم.
اَکل: خوردن و گاهی به معنای تباه ساختن. «یَأْکلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاَّ قَلِیلاً مِّمَّا تُحْصِنُونَ» (یوسف/ 48) هر چه از پیش اندوخته اید خواهند خورد یعنی تباه خواهند کرد. و گاهی به معنای فراگرفتن و تصرف است. «وَلَا تَأْکلُوا أَمْوَالَکمْ بَیْنَکمْ بِالْبَاطِلِ» (بقره/ 188) در اموال یکدیگر به باطل تصرف نکنید. «الَّذِینَ یَأْکلُونَ الرِّبَا» (بقره/ 275) آنها که ربا می خورند.
اَکال: صیغه مبالغه اَکل، بسیار خورنده. «أَکالُونَ لِلسُّحْتِ» (مائده/42) مال حرام بسیار می خورند.
مأکول: خرد شده، جویده شده، «کعَصْفٍ مَّأْکولٍ» (فیل/ 5) مانند کاه و برگ جویده شده.
اُکل: میوه، خوراکی. «أُکلُهَا دَآئِمٌ» (رعد/35) میوه و خوراکی آن همیشگی است.
آکل: خورنده. «لَآکلُونَ مِنْهَا» (صافات/66) هر آینه از آن می خورند.
اَلَتَْنا: از اَلْت گرفته شده، کاستیم. «وَمَا أَلَتْنَاهُم مِّنْ عَمَلِهِم مِّن شَیْءٍ» (طور/21) ما از عمل آنها چیزی نکاستیم.
مُؤَلَّفَه: یکی از مصارف زکات مؤلفه قلوبهم است. «إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاء وَالْمَسَاکینِ ... وَالْمُؤَلَّفَهِ قُلُوبُهُمْ» (توبه/ 60) صدقه برای فقیران است و … کسانی که دل آنها را باید به سوی اسلام و مسلمین مایل گردانید.
اَلَّفَ. الفت ایجاد کرد. «فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکمْ» (آل عمران/ 103) بین قلبهای شما ایجاد الفت کرد.
ایلاف: الفت ایجاد کردن، «لِإِیلَافِ قُرَیْشٍ» (قریش/ 1) برای ایجاد الفت بین قریشیان.
اَلْف: هزار و جمع آن آلاف و الوف است. «وَإِنَّ یَوْماً عِندَ رَبِّک کأَلْفِ سَنَهٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ» (حج/ 47) یک روز نزد خدا مانند هزار سال است از آن که شما می شمارید. «أَلَمْ تر إِلَی الَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیَارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ» (بقره/ 243) آیا ندیدی کسانی را که از دیار خود خارج شدند در حالی که هزاران نفر بودند، «یُمْدِدْکمْ رَبُّکم بِخَمْسَهِ آلافٍ مِّنَ الْمَلآئِکهِ مُسَوِّمِینَ» (آل عمران/ 125) خدای شما با پنج هزار فرشته نشان دار شما را کمک کرد.
اِلّ: عهد و پیمان- خویشاوندی و قرابت. «کیْفَ وَإِن یَظْهَرُوا عَلَیْکمْ لاَ یَرْقُبُواْ فِیکمْ إِلاًّ وَلاَ ذِمَّهً» (توبه/ 8) اگر کفار بر شما دست یابند و پیروز شوند رعایت خویشی و عهد و پیمان نمی کنند.
اَلّلائی: مؤنث الذین، زنانی که«اللَّائِی تُظَاهِرُونَ» (احزاب/4) و زنانی را که ظهار می کنید.
اَلّلاتی: مؤنث الذین: زنانی که «وَاللاَّتِی یَأْتِینَ الْفَاحِشَهَ» (نساء/15) و زنانی که مرتکب فحشاء می شوند.
اَلیم: دردناک، «وَلَهُمْ عَذَابٌ اَلیم» (بقره/174) و برای آنان عذابی دردناک است. (از اَلَم گرفته شده)
یَأْلَمُونَ: درد می کشند. «فَإِنَّهُمْ یَأْلَمُونَ» (نساء/104) پس آنان هم درد می کشند. (از اَلَم گرفته شده)
اِلوْ: کوتاهی و تقصیر. «لاَ یَأْلُونَکمْ خَبَالاً» (آل عمران/ 118) در فساد شما کوتاهی نمی کنند. «وَلَا یَأْتَلِ أُوْلُوا الْفَضْلِ مِنکمْ وَالسَّعَهِ أَن یُؤْتُوا أُوْلِی الْقُرْبَی وَالْمَسَاکینَ وَالْمُهَاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ» (نور/22) صاحبان مال و ثروت نباید در حق مستمندان کوتاهی کنند. (سوگند بخورند که به خویشان و مستمندان عطا نکنند)
ایلاء. سوگند خورن. «لِّلَّذِینَ یُؤْلُونَ مِن نِّسَآئِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَهِ أَشْهُرٍ» (بقره/ 226) مردانی که سوگند یاد می کنند در باره زنانشان که از آنها دور باشند باید چهار ماه صبر کنند.
آلاء: جمع اِلْی یا اَلی، نعمتها. «فَاذْکرُواْ آلاء اللّهِ» (اعراف/69) پس یاد آورید نعمتهای خدا را.
اِلْیاسین: تلفظ دیگری از الیاس است. «سَلَامٌ عَلَی إِلْ یَاسِینَ» (صافات/130) سلام بر الیاسین (الیاس).
اَمْت: ناهمواری، پستی و بلندی. «لَا تَرَی فِیهَا عِوَجاً وَلَا أَمْتاً» (طه/107) در آن هیچ اعوجاج و پستی و بلندی نمی بینی.
اَمَد: مدّت زمانی. «أَمْ یَجْعَلُ لَهُ رَبِّی أَمَداً» (جنّ/25) خدایم برا او مدّت زمانی قرار نداده است.
اله: اسم عام است و شامل هر معبود خواه حق و خواه باطل می گردد. «إِنَّهُمْ کانُوا إِذَا قِیلَ لَهُمْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ یَسْتَکبِرُونَ» (صافات/ 35) وقتی که به آنها گفته می شود که جز خداوند هیچ معبودی نیست استکبار می ورزند.
آلِهَه: جمع اِله، معبودها. «أَمْ لَهُمْ آلِهَهٌ» (انبیاء/43) آیا برای آنها معبودهایی است.
اللهم: در اصل یا الله بود، که یا از اوّل آن حذف و به عوض آن میم مشدّد در آخر آن افزوده شده است. «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِک الْمُلْک» (آل عمران/26) بگو خداوند مالک ملک است.
امر: گاهی به معنای فرمان و گاهی به معنای کار و شأن است. «وَلْتَکن مِّنکمْ أُمَّهٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ» (آل عمران/ 104) باید در میان شما گروهی باشند که به سوی نیکی خوانند و امر به معروف کنند. «أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ» (اعراف/ 104) اندازه و فرمان، خاص خداوند است. «وَشَاوِرْهُمْ فِی الأَمْرِ» (آل عمران/ 159) در کار با آنها مشورت کن.
امر الله: کار خدا. یعنی آفریدن و آفریده ها را پرورش دادن و به غایت رسانیدن. و هر جا که مطلق ذکر شود شامل آن می شود، مگر آنکه با قرینه و قید بیاید که کار خاصی اراده شده است.
اولوالامر: صاحبان امر. «أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکمْ» (نساء/ 59) اطاعت کنید از خدا و پیامبر و صاحبان امر خودتان
نفس اماره: حالت نفس که انسان را به گناه و بدی می خواند. «إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ» (یوسف/ 53) نفس مردمان را به بدی فرمان می دهد.
یَأْتَمِرُ: مشاوره و تصمیم گیری. «إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ» (قصص/20) سران قوم درباره تو تصمیم گیری و مشاوره کردند. (از اَمْر گرفته شده)
اِمْر: کار بسیار زشت. «لَقَدْ جِئْتَ شَیْئًا إِمْرًا» (کهف/71) کار بسیار زشتی انجام دادی.
اَمْس: دیروز. «فَإِذَا الَّذِی اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ یَسْتَصْرِخُهُ» (قصص/18) همان کسی که دیروز او را به یاری طلبید، او را به فریاد رسی طلبید.
آمّین: جمع آمّ است اسم فاعل از اَمّ یعنی قصد کنندگان و منظور حجاج خانه خدا هستند. و اما آمین (بدون تشدید) که پس از دعاها گفته می شود، عربی نیست و در قرآن نیامده است.
اَمَلْ: آرزو. «وَیُلْهِهِمُ الأَمَلُ» (حجر/3) آرزو آنها را مشغول می سازد.
اُمّ. مادر و اصل و جای و مهمتر از هر چیز. «فَأُمُّهُ هَاوِیَهٌ» (قارعه/ 9) جای اوهاویه است.
ام الکتاب: آیات روشن و واضح که اصل و اهمّ مطالب قرآن هستند و باید متشابهات را به آنها بازگردانیم. «هُنَّ أُمُّ الْکتَابِ» (آل عمران/ 7) این آیات مهم ام الکتاب هستند. و نیز به معنای لوح تقدیر خلایق است و مصون از تغییر و تبدیل. «وَعِندَهُ أُمُّ الْکتَابِ» (رعد/ 39) و اصل کتاب نزد اوست.
ام القری: اصل و مادر شهرها و بزرگترین شهر هر کشوری. «وَمَا کانَ رَبُّک مُهْلِک الْقُرَی حَتَّی یَبْعَثَ فِی أُمِّهَا رَسُولًا» (قصص/ 59) پروردگار تو هلاک نمی کند شهرها را مگر آنکه در مهمترین منطقه آنها پیامبری را برانگیزد. از این رو به مکه ام القری گفته می شود که بزرگترین و مهمترین شهر حجاز و بمنزله پایتخت کشورهای دیگر بود.
اُمّه: به چند معنی در قرآن آمده است:
1. گروه و جماعت. «وَإِذَ قَالَتْ أُمَّهٌ مِّنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً» (اعراف/ 164) وقتی که گروهی گفتند: چرا قومی را موعظه می کنید که…
2. روش و طریقه: «إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءنَا عَلَی أُمَّهٍ» (زخرف/ 23) ما پدران خود را بر روش و طریقه ای یافتیم.
3. مقتدا و پیشوا. «إِنَّ إِبْرَاهِیمَ کانَ أُمَّهً قَانِتًا لِلّهِ» (نحل/ 120) ابراهیم مقتدایی فروتن بود.
4. اجل و زمان و مدت. «وَلَئِنْ أَخَّرْنَا عَنْهُمُ الْعَذَابَ إِلَی أُمَّهٍ مَّعْدُودَهٍ» (هود/ 8) و اگر ما عذاب را از آنها تا مدت زمانی معین به تأخیر بیاندازیم…
5. گروه مجتمع در دین. «وَمَا مِن دَآبَّهٍ فِی الأَرْضِ وَلاَ طَائِرٍ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُکم» (انعام/ 38) هیچ جنبنده ای نیست در زمین و هیچ پرنده ای نیست که با بال خود می پرد، مگر آنکه امتی هستند چون شما. یعنی متحد در دین و مکلف محشور می شوند.
اَمام: پیش روی. «بَلْ یُرِیدُ الْإِنسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ» (قیامت/ 5) بلکه آدمی می خواهد پیش روی خود را بشکافد و همه چیز را مشاهده کند.
اِمام: پیشوا که جمع آن ائمه و به چند معنی آمده است:
1. راه. «فَانتَقَمْنَا مِنْهُمْ وَإِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِینٍ» (حجر/ 79) دو شهر قوم لوط و شعیب در راهی هستند آشکار. (شاهراه)
2. نسخه اصلی و نوشته ای که از آن نسخه می گیرند. «وَکلَّ شَیْءٍ أحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ» (یس/ 12) هر چیز را در کتاب آشکار (یعنی لوح محفوظ) بر شمرده ایم و مقدرات جهان را ثبت کرده ایم. و به همین معنی نسخه اول قرآن که همه مصاحف را با آن مقابله می کردند، مصحف امام می گفتند.
3. پیشوا. «قَالَ إِنِّی جَاعِلُک لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ» (بقره/ 124) من تو را امام مردم قرار داده ام. «وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ» (قصص/ 5) ما آنها را امامان و وارث زمین قرار می دهیم.
امّی: درس نخوانده و خط ننوشته. «الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الأُمِّیَّ» (اعراف/ 157) آنانکه پیروی می کنند از پیامبر درس نخوانده. و نیز منسوب به امتها. «وَمِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لاَ یَعْلَمُونَ الْکتَابَ» (بقره/ 78) برخی از آنها خواننده نیستند و از کتاب چیزی نمی دانند.
اَمن: ایمن بودن در مقابل خوف. «أُوْلَ_ئِک لَهُمُ الأَمْنُ» (انعام/ 83) برای آنها امنیت است.
آمِن صفت مشبهه امن است که گاهی بر انسان اطلاق می شود: «وَمَن دَخَلَهُ کانَ آمِنًا» (آل عمران/ 97) هر کس که داخل آن شود در امان است و گاهی بر مکانی که مردمش نمی ترسند اطلاق می شود: «رَبِّ اجْعَلْ هَ_َذَا بَلَدًا آمِنًا» (بقره/ 126) پروردگارا این شهر را آمن گردان. و گاه صفت شهر امین می آید. «وَهَذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ» (تین/ 3) و قسم به این شهر امن. ولی اگر صفت انسان بیاید به این معنی است که مردم از او بیم ندارند، نه اینکه او از دیگران بیم ندارد.
مَأمَن: محل امن. «وَإِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِکینَ اسْتَجَارَک فَأَجِرْهُ حَتَّی یَسْمَعَ کلاَمَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ» (توبه/ 6) چون یکی از مشرکان از تو در زنهار اید او را زنهار ده تا کلام خدا را بشنود و سپس او را به جایی که امن است از کشتن بازگردان.
اَمانه: چیزی که به کسی بسپرند و او را امین دارند. «فَلْیُؤَدِّ الَّذِی اؤْتُمِنَ أَمَانَتَهُ» (بقره/ 283) پس آن کسی که مورد اطمینان قرار گرفته باید امانتش را برگرداند.
اَمانات: جمع امانت است. «وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ» (مؤمنون/ 8) و کسانی که امانت ها و عهد خویش را مراعات می کنند.
ایمان: گرویدن و باور کردن. «وَلَمْ یَلْبِسُواْ إِیمَانَهُم بِظُلْمٍ» (انعام/ 82) کسانی که ایمان خود را به ظلم و ستم نیالودند…
اَمِنْتُ: خاطر جمع شدم، ایمن شدم. «هَلْ آمَنُکمْ عَلَیْهِ إِلاَّ کمَا أَمِنتُکمْ عَلَی أَخِیهِ مِن قَبْلُ» (یوسف/64) آیا خاطر جمع باشم نسبت به بنیامین، چنانکه نسبت به برادرش قبلاً خاطر جمع شما شدم؟
آمَنُ: خاطر جمع باشم. «هَلْ آمَنُکمْ عَلَیْهِ» (یوسف/64) آیا خاطر جمع باشم نسبت به او از ناحیه شما؟
لاتَأْمَنُّ: از اَمْن گرفته شده، اطمینان نمی کنی. «مَا لَک لاَ تَأْمَنَّا عَلَی یُوسُفَ» (یوسف/11) چرا در مورد یوسف به ما اطمینان نمی کنی؟
آمَنَ: ایمنی و امنیّت داد. «وَآمَنَهُم مِّنْ خَوْفٍ» (قریش/4) و آنها را از ترس امنیّت بخشید.
اُؤْتُمِنَ: از اَمن گرفته شده: امین شمرده شده، به او اعتماد شده، «فَلْیُؤَدِّ الَّذِی اؤْتُمِنَ أَمَانَتَهُ» (بقره/283) پس باید کسی که به او اعتماد شده امانت را ادا کند.
اَمَنَه: از اَمْن گرفته شده: آرامش، ایمنی، «ثُمَّ أَنزَلَ عَلَیْکم مِّن بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَهً» (آل عمران/154) پس خداوند پس از اندوه بر شما آرامش را نازل کرد.
اَمین: امانت دار. «وَأَنَاْ لَکمْ نَاصِحٌ أَمِینٌ» (اعراف/68) و من برای شما خیرخواهی امین هستم.
مَاْمُون: محفوظ. در امان. «إِنَّ عَذَابَ رَبِّهِمْ غَیْرُ مَأْمُونٍ» (معارج/28) چرا که از عذاب خدایشان ایمنی نیست.
اَمَه: کنیز. «وَلأَمَهٌ مُّؤْمِنَهٌ خَیْرٌ مِّن مُّشْرِکهٍ» (بقره/ 221) یک کنیز مؤمن بهتر از یک کنیز مشرک است.
اماء: جمع اَمَه است. «وَأَنکحُوا الْأَیَامَی مِنْکمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکمْ وَإِمَائِکمْ» (نور/ 12) و زنان بیوه و کنیزان صالح خود را به نکاح در آورید.
انثی: مادینه که جمع آن اناث است. «الانثی بالانثی» (بقره/ 187) جان یک زن در مقابل یک زن باید قصاص شود. «إِن یَدْعُونَ مِن دُونِهِ إِلاَّ إِنَاثًا» (نساء/ 187) آنها غیر از خدا، جز خدایان ماده نمی پرستند (مثل لات و عزّی و منات که مؤنث بودند).
اِنس: انسان که همیشه با جن همراه می آید. «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ» (ذاریات/ 56) من جن و انس را خلق نکردم مگر برای عبادت کردن.
انسان. مردم. که علما آن را به حیوان ناطق تعریف کرده اند یعنی مدرک کلیات. «عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ» (علق/ 5) خداوند به انسان چیزی آموخت که یاد نداشت.
آنَسَ: مشاهده کرد. «مِن جَانِبِ الطُّورِ نَارًا» (قصص/29) و از سمت طور آتشی را مشاهده کرد.
اِسْتیناس: از اُنْسْ گرفته شده، آشنایی دادن، اجازه گرفتن. «حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا» (نور/27) مگر آن که آشنایی پس دهید و اجازه بگیرید.
اَناس: مردمان، جماعت. «قَدْ عَلِمَ کلُّ أُنَاسٍ مَّشْرَبَهُمْ» (بقره/60) هر جمعیتی محلّ آشامیدن خود را می دانست.
اَناسِیّ: جمع اِنْسی: انسانها، مردمان. «أَنْعَاماً وَأَنَاسِیَّ کثِیراً» (فرقان/49) چارپایان و مردمان زیاد.
اِنْسِیّ: منسوب به اسم جنس اِنْس: هر انسانی، هر کسی. «فَلَنْ أُکلِّمَ الْیَوْمَ إِنسِیّاً» (مریم/26) پس امروز با هیچ انسانی صحبت نمی کنم.
انف: بینی. «وَالأَنفَ بِالأَنفِ» (مائده/ 45) و بینی در مقابل بینی باید قصاص شود.
آنِفْ: هم اکنون، چند لحظه قبل. «مَاذَا قَالَ آنِفاً» (محمد/16) چند لحظه پیش چه گفت؟
انام. مردم. «وَالْأَرْضَ وَضَعَهَا لِلْأَنَامِ» (رحمن/ 10) زمین را برای مردم گذاشت.
اَنّی: هر جا، هر وقت. «فَأْتُواْ حَرْثَکمْ أَنَّی شِئْتُمْ» (بقره/223) به کشتزار خود هر وقت که خواستید بیایید.
یَأنی: از اَنْی گرفته شده: نزدیک می شود. «أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا» (حدید/16) آیا برای مؤمنان وقت آن نرسیده و نزدیک نشده که…
آنٍ: در اصل آنی بوده: بسیار داغ. «یَطُوفُونَ بَیْنَهَا وَبَیْنَ حَمِیمٍ آنٍ» (رحمن/44) بین آتش جهنم و آب جوشان و داغ در حرکت هستند.
آنِیهَ: جمع اِناء: ظرفها. «یُطَافُ عَلَیْهِمْ بِآنِیَهٍ مِنْ فِضَّهٍ» (الانسان/15) و با ظروفی از نقره بر گردن آنها طواف می شود.
آناء: جمع اَنْی یعنی اوقات و ساعات. «یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ آنَاء اللَّیْلِ» (آل عمران/113) آیات الهی را در ساعاتی از شب تلاوت می کنند.
اِنا: پختن غذا. «غَیْرَ نَاظِرِینَ إِنَاهُ» (احزاب/53) و منتظر پختن غذایش نشوند (یعنی زودتر از موعد به میهمانی نروند و منتظر پختن غذای صاحبخانه نشوند)
اهل و آل: هر دو به یک معنی هستند یعنی بستگان و کسان. «وَإِذْ نَجَّیْنَاکم مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ» (بقره/ 49) و وقتی که شما را از بستگان فرعون نجات دادیم.
«قَالَ لِأَهْلِهِ امْکثُوا» (قصص/ 29) به کسان خود موسی علیه السلام گفت: توقف کنید.
اَهْلُو: خانواده. «شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَأَهْلُونَا» (فتح/11) اموال و خانواده ما باعث فرصت سوزی و مشغولیت ما شدند.
اهلی: در اصل اَهْلین بوده که نون به خاطر اضافه به وه افتاده: خانواده، کسان. «قُوا أَنفُسَکمْ وَأَهْلِیکمْ نَاراً» (تحریم/6) خود و خانواده تان را از آتش حفظ کنید.
اَوِّبی: از اَوْب گرفته شده و امر مخاطب مؤنث است: هم آواز شو. «یَا جِبَالُ أَوِّبِی مَعَهُ» (سبأ/10) ای کوهها با او همنوا شوید.
اِیاب: از اَوْب گرفته شده: بازگشت. «إِنَّ إِلَیْنَا إِیَابَهُمْ» (غاشیه/25) بدرستی که بازگشت آنها به سوی ماست.
اَوّاب: از اَوْب گرفته شده: بازگشت. «إِنَّهُ أَوَّابٌ» (ص/17) بدرستی که او اوّاب (بسیار بازگشت کننده به خدا بود).
مَآب: از اَوْب گرفته شده: بازگشتگاه. «وَإِلَیْهِ مَآبِ» (رعد/36) بازگشتگاه من به سوی خداست.
یَؤُدُ: از اَوْد گرفته شده. به مشقت می اندازد. «وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا» (بقره/255) حفظ آسمان و زمین خدا را به مشقّت نمی اندازد.
تأویل: از اَوْل یعنی بازگردانیدن گرفته شده و در قرآن به چهار معنی آمده است.
1. عاقبت و نتیجه کار. «ذَلِک خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً» (اسراء/ 35) آن بهتر و از نظر عاقبت نیکوتر است.
2. تعبیر خواب. «وَیُعَلِّمُک مِن تَأْوِیلِ الأَحَادِیثِ» (یوسف/ 7) تو را تعبیر خواب آموزد.
3. حقیقت قیامت و معاد و ثواب و عقاب. «یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ» (اعراف/ 53) روزی که حقیقت قیامت بیاید…
4. تعیین مراد و مقصود. «وَابْتِغَاءَ تَأْوِیلِهِ» (آل عمران/ 7) به میل خود آن را تأویل یعنی تعیین مراد و مقصود می کنند.(1)
اولی: مونث اوّل و به معنای دنیا بکار رفته است. «وَلَلْآخِرَهُ خَیْرٌ لَّک مِنَ الْأُولَی» (ضحی/ 4) آخرت برای تو از دنیا بهتر است.
اوّل: از نامهای خداوند تعالی است، چون اول مطلق اوست و همه چیز از او و پس از او پدید آمده اند. در مقابل آن آخر است یعنی پس از همه او می ماند. «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ» (حدید/ 3) اوّل و آخر اوست. اوّل اشاره به علت فاعلی و آخر اشاره به علت غایی دارد.
اُولُوا: صاحبان (در حالت رفعی) «أُوْلُواْ الأَلْبَابِ» (بقره/269) صاحبان خرد.
اُولی: صاحبان (در حالت نصبی و جری) «یَا أُوْلِی الأَلْبَابِ» (بقره/197) ای صاحبان خرد.
اُولاتُ: مؤنث اُولی: صاحبان. «وَأُوْلَاتُ الْأَحْمَالِ أَجَلُهُنَّ » (طلاق/4) صاحبان حمل (زنان باردار) مدتشان این است که…
اُولاء: اینان. «هَاأَنتُمْ أُوْلاء تُحِبُّونَهُمْ» (آل عمران/119) هان شما اینانید که آنان را دوست می دارید.
هَؤُلاء: ایشان، آنان. «هَاأَنتُمْ هَؤُلاء» (آل عمران/66) هان شما آنانید که …
اُولئِک: آنان. «أُوْلَ_ئِک عَلَی هُدًی مِّن رَّبِّهِمْ» (بقره/5) آنان بر مرکب هدایت الهی سوار هستند.
اُولئِکمْ: همان اولئک است (البته با تأکید بیشتر برای جلب توجه مخاطبان) «وَأُوْلَ_ئِکمْ جَعَلْنَا لَکمْ عَلَیْهِمْ سُلْطَانًا مُّبِینًا» (نساء/91) و برای شما بر آنان سلطه آشکاری قرار دادیم.
اَوّاه: از اَوْه گرفته شده. خاشع در دعا، اهل ناله و آه، دلسوز. «إِنَّ إِبْرَاهِیمَ لأوَّاهٌ حَلِیمٌ» (توبه/114) ابراهیم در دعا خاشع و بردبار بود.
اَوی: از اَوَیَ گرفته شده: پناه برد. «إِذْ أَوَی الْفِتْیَهُ إِلَی الْکهْفِ» (کهف/10) آنگاه که جوانمردان به غار پناه بردند.
آوی: پناه می برم. «سَآوِی إِلَی جَبَلٍ» (هود/43) به کوهی پناه می برم.
آوی: پناه داد. از اَوَیَ گرفته شده: جا داد. «آوَی إِلَیْهِ أَخَاهُ» (یوسف/69) و برادرش را نزد خود جا داد.
تُؤوی: نزد خود جا می دهی. «وَتُؤْوِی إِلَیْک مَن تَشَاء» (احزاب/51) و هر کس را که بخواهی نزد خود جای می دهی.
مَأْوی: جایگاه. «فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوَی» (سجده/19) جایگاه آنها منزلگاه های بهشت است. (از اَوی گرفته شده)
ای: آری، بلی. «قُلْ إِی وَرَبِّی» (یونس/53) بگو: آری به خدای من سوگند.
آیه: علامت و نشانه و جمع آن آیات و آی می باشد و در قرآن بر اموری چند اطلاق شده است:
1. آیه قرآن: «مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکتَابِ» (آل عمران/ 7) آیات محکم از قرآن امّ الکتاب هستند.
2. عبرت و آنچه که موجب پند است. «لَّقَدْ کانَ فِی یُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آیَاتٌ لِّلسَّائِلِینَ» (یوسف/ 7) در داستان یوسف و برادرانش عبرت و پند است برای جستجو گران.
3. علامت آسمانی و زمینی که موجب اقرار کافران از بیم هلاک می گردد. «إِن نَّشَأْ نُنَزِّلْ عَلَیْهِم مِّن السَّمَاء آیَهً» (شعراء/ 4) اگر بخواهیم بر آنها علامتی از آسمان می فرستیم.
4. معجزه و خرق عادت. «هَذِهِ نَاقَهُ اللَّهِ لَکمْ آیَهً» (اعراف/ 73) این ماده شتر آیت برای شما است.
5. هر گونه دلیل برای اثبات خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گر چه خرق عادت هم نباشد. «أَوَلَمْ یَکنْ لَهُمْ آیَهً أَنْ یَعْلَمَهُ عُلَمَاءُ بَنِی إِسْرَائِیلَ» (شعرا/ 19) آیا برای نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کافی نیست که دانشمندان بنی اسرائیل او را می شناسند.
«وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَکم مِّن تُرَاب»ٍ (روم/ 20) از نشانه های خداوند، خلقت شما از خاک است.
اَید: نیرو و قدرت. «وَاذْکرْ عَبْدَنَا دَاوُودَ ذَا الْأَیْدِ» (ص/ 17) بنده ما داود صاحب دست را یاد کن یعنی صاحب قدرت.
اَیّاما: هر کدام (با اضافه به ما و برای تاکید است) «أَیّاً مَّا تَدْعُواْ» (اسراء/110) هر کدام را که بخوانید.
اَیَّتُها: خطاب به مؤنث است: «یا أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّکمْ لَسَارِقُونَ» (یوسف/70) ای کاروان شما دزد هستید.
اَیُّ: کدام، کدامیک. «فَأَیُّ الْفَرِیقَیْنِ أَحَقُّ بِالأَمْنِ» (انعام/81) کدام یک از دو گروه شایسته تر برای امنیت هستند؟
ایّاک: فقط تو را. «اِیّاک نَعْبُدُ» (حمد/5) فقط تو را می پرستیم.
اِیّایَ: فقط من را. «وَإِیَّایَ فَارْهَبُونِ» (بقره/40) فقط از من بترسید.
اِیّاکمْ: شما «وَإِنَّا أَوْ إِیَّاکمْ لَعَلَی هُدًی أَوْ فِی ضَلَالٍ» (سبأ/24) ما یا شما یکی بر هدایت و یکی بر گمراهی هستیم.
اَیَّدَ: تقویت کرد. «هُوَ الَّذِیَ أَیَّدَک بِنَصْرِهِ» (انفال/62) خداوند تو را با یاری خود تقویت کرد.
اَیْد: قدرت. «وَالسَّمَاء بَنَیْنَاهَا بِأَیْدٍ» (ذاریات/74) و ما آسمان را با قدرت خود بنا نهادیم.
اَلْآن: هم اکنون، حالا. «قَالُواْ الآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ» (بقره/71) گفتند: هم اکنون حق را آوردی.
اَیّانَ: چه زمانی، کی. «أَیَّانَ مُرْسَاهَا» (اعراف/187) چه زمانی لنگرگاه قیامت است؟
اَیکه: بیشه و درختان در هم پیچیده و اصحاب ایکه قوم حضرت شعیب علیه السلام بودند. و گاهی با لئیکه و گاهی با الف و لام (الایکه) نوشته می شود. «وَإِن کانَ أَصْحَابُ الأَیْکهِ لَظَالِمِینَ» (حجر/ 78) بدرستی که اصحاب ایکه ستمکار بودند. «کذَّبَ أَصْحَابُ لْئیْکهِ الْمُرْسَلِینَ» (شعراء/ 176) اصحابی که پیامبران را تکذیب کردند.
اَیم: مرد بی زن و زن بی شوهر که جمع آن ایامی است. «وَأَنکحُوا الْأَیَامَی مِنکمْ» (نور/ 32) و بیوگان را خود را زن یا شوهر دهید
لغتنامه قرآن کریم (نگاهی نو به نثر طوبی)/ مؤلف سیدمحمدرضا غیاثی کرمانی . _ قم: بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)، 1389.


